مقدمه:
. شالوده تبعیضهای اتنیکی در همه جای جهان، ملت سازی قوم ویا اقوام حاکم بر اساس ناسیونالیسم تباری است.
دولتهای مدرن در اروپا اغلب از درون ملتهایی فرا روئیدند که اغلب پایههایشان بر دوش ناسیونالیسم تباریِ جایگزین شده اقتدار سنتی از سوی فامیل های بزرگ زمیندار بوده است.
این دولتها بر اثر تحول ناگزیر فرماسیون تولید فئودالی به بورژوازی صنعتی و تبدیل زندگی روستایی به شهری به وجود آمدندi. واژه نیشن- ستیت هم به وجه افراد یعنی نیشن و هم در ترکیب خود یعنی ستیت واژهای جدید و متعلق به عصر مدرن است. قبلاً شاه و رعیت وجود داشتند و از ملت و دولت مدرن اثری نبود.
جالب این است که برگردان این مفهوم در زبان ما دولت- ملت شده است و دولت در ابتدا و مقدم بر ملت آمده است. زیرا در روبروئی ما با تمدن جدید، برعکس تمدن غرب، ابتدا این نخبگان دولتمدار بودند که پروژه ملت سازی را محقق ساختند و نظام ایلیاتی ایران را به ملتی شبه مدرن تبدیل نمودند. پس در ذهنیت ما ایرانیان، تقدم دولت به ملت همچنان جای خود را حفظ نموده است.
تغییرات بزرگ در آغاز دوره مدرن، شامل هم جنبه فرهنگی و علمی و هم جنبههای مادی و اقتصادی مهمی بوده است. با این وجود از رفورماسیون مذهبی تا رنسانس فرانسه و جنگهای استقلال آمریکا تا iiدوران انقلاب صنعتی و گذار از دوران بردهداری و کلنیالیسم وجنگهای ۳۰ ساله خاندانهای بزرگ زمین دار در اروپا تا کشت و کشتار جنگ جهانی اول و دوم و شکست فاشیسم و نازیسم، شاید بیش از ۴ قرن طول کشید تا دموکراسیها با وجود همه مشکلات امروزشان فرم کنونی خود را پیدا کنند.
ولی در سرزمین ما ایران، ورود این تمدن جدید نه ناشی از تحولات معنوی ومادی داخلی، که امری وارداتی بود و پذیرش آن از سر استیصال و ناچاری و انفعال و یا ذوق زدگی و شتاب زدگی بوده است. از ابتدا نیز متاسفانه چون این تمدن بیشتر با توپ و تفنگ ورود خود را به ایران آغاز نمود و دو همسایه ما یعنی روسها در شمال وانگلیسی ها در جنوب با برتری نظامی خود، یکپارچگی سرزمینی ما را مورد مخاطره خود قرار دادند، بدبینی تاریخی ما ایرانیان به غربیها و خارجیها دوچندان شد. ایرانیان در ابتدای برخورد با این تمدن جدید ییشتر آورندگان آنها را رقبائی میدیدند که مدرنیسم افسون جدید آنها برای تسلط یافتن بر ماست. کلنیالیسم و توسعه طلبی و غارتگری آنان نیز جایی برای شک وتردید در چنین بدبینی باقی نمیگذاشت.
این است که ما برای رهایی از چنگال این دوهمسایه مزاحم و استعمارگر در خلال جنگهای جهانی اول و دوم به شدت طرفدار آلمانهاiii شده بودیم که خودشان را از لحاظ نژادی از ایرانیان یعنی نژاد آریا میدانستند و حداقل در خاورمیانه نیز سابقه استعماری نداشتند..
تنظیمات قشون و تجهیزات نظامی و بنیانگذاری مالیه و اقتصاد نوین و ایجاد بنیانهای حکومتی چند چیز مهمی بود که هم حکومتهای ما و هم روشنفکران برای رسیدن به قافله تمدن، بی اعتنا به گفتمانها و ارزشهایی که دموکراسی حاصل آن بود وبدون کوشش در پیمودن راه مشابهی برای تحول علمی و انقلاب صنعتی، بیشتر توجهشان به ایجاد این چند نهاد بود. آنها نام این پدیده جدید را نام تجدد نهاده بودند.. نخبگان ما هدف نهایی را از پیوستن به قافله تمدن نه برقراری و تثبیت یک نظام مبتنی بر دموکراسی، که بیشتر اعاده عظمت از دست رفته و شوکت و شکوه باستانی ایران قرار داده بودند.
اتفاقا بیشتر فعالین این امر، یا شاهزادههای قاجار و یا روشنفکران ترک ساکن قفقاز و یا نخبگان و باسوادان دارالسلطنه و ولیعهد نشین قاجار یعنی تبریز بودند. آنها جزء اولین گروههائی به شمار میرفتند که در اثر نزدیکی رفت و آمد با ترکیه عثمانی و روسیه تزاری با این افکار جدید آشنایی پیدا نموده بودند.
شاید بیش از ۸۰ درصد روشنفکرانی که در برلین بر حول تقیزاده گرد آمده و روزنامههای کاوه و ایرانشهر ر ا منتشر مینمودند، آذربایحانی بودند. آنها و بقیه این گروه،تحت تاثیر سیاستهای اقتدارگرانه امپراطور آلمان ویلهلم دوم در ایران آینده به ایجاد یک حکومت مقتدر با مشت آهنین و یا آنچه که خود آنرااستبداد منورمینامیدند معتقد بودندiv. هسته اصلی اینان همان انجمن تبریزv در تهران بود که از زمان محمدعلیشاه فعالیت خود را شروع کرده بود، بود که با هدف مبارزه بیرون راندن استعمار انگلیس و روس از ایران تشکیل شده ومتاسفانه به ترورهای متعددی دست زده بودند. پس از قتل آیت الله طباطبایی در مجلس چهارم به وسیله عوامل حزب اجتماعیون عامیون بسرکردگی تقی زاده وکوچ اجباری او بخارج از ایران، در برلین بر گرد او حلقه زده و بتدریج به عدد آنها نیز افزوده شده بود. طبق آنچه که در این نشریات میخوانیم برای تجدید عظمت ایران یک حکومت پنجه آهنین و استبداد منور ضروریست. برنامهها و سیاستهای کلان چنین حکومتی نیز در این نوشتهها به چشم میخورد. از جمله این برنامهها تمرکز همه قدرت دریک رهبر مقتدر،در پایتخت و داشتن یک نیروی نظامی بزرگ و توانا بر اساس دیدگاه فاشیستی یک دولت یک رهبر و یک ملت و یک زبان واحد همراه با ایجاد پروژه ملت سازی واحد با از بین بردن و ادغام اقوام و ایلها و طوایف بوده است. همچنین تثبیت قانونی زبان قارسی بعنوان زبان رسمی واحدو کوشش در از بین بردن زبانهای دیگر ایران در دستور کار این گروه بود. با شکست آلمانها در جنگ جهانی اول و در دوره سلطنت احمد شاه این گروه نیز به تدریج به ایران آمدند و مقارن ظهور رضا شاه یعنی از سال ۱۲۹۹ شمسی تا به رسمیت یافتن سلطنت او در سال ۱۳۰۵ شمسی و تاجگذاری او به عنوان شاه ایران، بسیاری از اعضاءاین گروه نیز به تهران آمده وبرخی از آنان بر حول مجله آیندهvi حلقه زده و علناً پروژه آسیمیلاسیون اقوام و عشایر و از بین بردن زبان مادری آنان و همچنین برنامههای آتیه استبداد منوری را که آرزوی آمدنش را داشتند، مطرح مینمودند. در همین سالها عدهای از نخبگان و جوانان نسل بعدی نیز جمعیت ایران جوانvii را به ابتکار دکتر علی اکبر سیاسی سرپرست و موسس بعدی دانشگاه تهران تشکیل دادند. اینان برنامه جامعی برای حکومت آینده ایران نوشته بودند. رضا شاه با آنان ملاقات نمود واز برنامه هایشان استقبال کرده و قول داد تا آنها را عملی نماید. او عیناً این برنامه ها را به نام خود عملی نمود. بیشتر کارهایی که ابتکارات رضا شاه به شمار میآید در حقیقت تراوشات فکری و برنامههای کتبی این گروه از روشنفکران ایرانی است. با خلع از سلطنت و تبعید رضا شاه در سال ۱۳۲۰ مخالفین او به تدریج توانستند مخالفتهای خود را ابراز دارند و نیروهائی که در طی حکومت استبدادی و خشن رضا شاه سرکوب شده بودند، قادر شدند تا بخود سر و سامانی بدهند.
گروه دیگری که درست در قطب مخالف این گروه از روشنفکران متمایل به راست و با برنامه در تهران، درآنزلی و باکو به وجود آمد و برنامه حزبی خود را تبلیغ مینمودند. آنها کمونیستها و عناصر انقلابی و چپی بودندکه از سالهای مقارن فعالیت بالشویکها در روسیه تزاری، با بالشویکهای قفقازی تماس برقرار نموده و اولین حزب کمونیست ایران را بابرنامه ایران فدرال وسوسیالیست و برنامه دیگری را بعنوان ایران غیر متمرکز بیرون داده و تبلیغ مینمودندviii. در سالهای بعد نیز شیخ محمد خیابانیix، موسس فرقه دموکرات آذربایجان ظاهرا در اعتراض به نامگذاری خانات قفقاز و اَران به وسیله محمد امین رسولزاده به جمهوری آذربایجانx، نام آذربایجان را به آزادیستان تغییر داد و حکومتی محلی با خواست إصلاحات عمیق اجتماعی و اقتصادی درایران و آذربایجان بنا نمود که پس از کشته شدن او و سرکوب دولت محلی اش همچنان آرزوها و آمالش در اذهان باقی مانده و ادامه یافت. در دوران رضا شاه نیز پس از سرکوب جنبش جنگل و دستگیری گروه ۵۳ نفر این خواستها و آرزوهای عدالت طلبانه در خفا ماندند ،تا در خلاء قدرت مرکزی و سالهای نخست حکومت محمدرضا شاه، دوباره ملت شاهد جنب و جوش فوق العاده فعالین آذربایجانی و اتنیک ایران شد. ملیونی که در ابتدای انقلاب مشروطه برای مهار کردن قدرت قاجار فعالیت مینمودند، پس از بتوپ بستن مجلس توسط نیروی قزاق و به امر محمدعلی شاه که به روسیه نزدیک بود، ناچار به سفارت انگلیس پناهنده و در آن متحصن شدند. آنان از لحاظ فکری نیز افکار مترقیانه و دموکراسی خواهانه را ازغرب برگرفته و حکومت قانون را شعار خود قرار داده بودند. ولی از سال ۱۹۱۵ با عیان شدن قرارداد مخفی بین روسیه و انگلستان در تقسیم ایران به حوزههای نفوذ این دوامپراطوری و تاسیس پلیس جنوب به وسیله انگلستان همراه با پیشبرد عملی قرارداد ۱۹۱۵ xiعلیرغم عدم اطلاع مجلس ایران از آن وعدم تصویب در مجلس ایران، به تدریج به انگلستان نیزهمانند روسیه تزاری، نه به چشم یک نیروی ناجی که در قامت یک امپراتوری طماع و استعمارگر نگریستند. و سپس انعقاد قرارداد ۱۹۱۹xii با وثوق الدوله که در سالهای پس از انقلاب کمونیستی در روسیه یعنی ۱۹۱۷ از ترس گسترش این انقلاب در ایران، با پرداخت رشوه به نخست وزیر وقت و رجال ذینفوذ از سوی انگلستان، برای تبدیل ایران از دولت حائل یعنی دولتی که بین قدرت دولت تزاری و دولت دست نشانده انگلیسی راج هند، حائل بوده و مانع تجاوز نیروهای تزاری به هند میشد،به دولتی که مستقیما تحت حمایت یک جانبه و تقریبا مستعمره انگلستان تبدیل میشود.در این قرارداد خواست صریح واگذاری ارتش و مالیه و اموراقتصادی مملکت به مامورین انگلیسی امده بود. دیگر کاملاً چهره استعماری انگلستان برای کوشندگان سیاسی و اجتماعی ایران واضح شده و نفرت از آنان عمیقاً در دل عموم مردم ایران و ازجمله ملیون ایرانی جا گرفته بود. در حقیقت پس از انقلاب کمونیستی و برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم و در نهایت به خطر افتادن حکومت دست نشانده هند دولت بریتانیای کبیر، انگلستان درصدد برآمده بود که ایران را تحت الحمایه خود قرار داده و با استقرار نیروی شمال از سوی انگلستان در قزوین از نفوذ کمونیست جلوگیری کند. ملیون ایران در چنین اوضاعی تنها راه پیش روی خود را نزدیکی به آلمان، که دارای امپراتوری با قدرت مطلقهای مانند ویلهلم کبیر و انگیزه مقابله با روس و انگلیس بوده و سابقه استعماری در خاورمیانه نداشت می دیدند.. علغوه برآن ویلهلم سمبل استبداد منور و حکومت پنجه آهنینی بود که آنان برای ایران آینده آرزو داشتند. آنان مدل خود را از نظام سیاسی متمرکز مقتدر و استبداد منوررا از نظام اقتدار مطلقه آلمانها برگرفتند و مانند آنها تاکید بر عظمت طلبی و برتریخواهی راعلاوه بر نجات از چنگال انگلستان تبلیغ می نمودند و نقشه راه و گفتمان آنان را چنین آرزوهائی شکل میداد. چنانچه آمد گروه دیگری نیز ابتدا با انگیزه عدالتخواهی احزاب کمونیست را عمدتاً در آذربایجان و شمل ایران شکل داده وبه بالشویکهای انقلابی نزدیک شده بودند ولی با آمدن استالین و دیکتاتوری ناسیونالیسم محور او در شوروی به تدریج مدل آنها نیز از آرمانهای عدالت خواهانه صرف به کپی برداری از ناسیونالیسم شبه فاشیسمی شد درشوروی استالینی پدید می امد و یک ناسیومالیسم محلی باذهمان خصوصیات جایگزین آرمانخواهی اولیه. آنها گردید.
هرچند همواره و تا همین اواخرنیز رگههایی از آرمانگرایی چپ در این فعالیتها دیده میشد ولی در عمق، آرمان این گروه قوم ستایی و ناسیونالیسم اتنیک و درست مانند یک کپی برابر اصل، برنامه های نیروهای مرکز گرا رهنمون آنان بوده است.سید جعفر پیشه وری از ابتدا درجمعیت عدالت و سپس در نهضت گیلان در همه فعالیتها شرکت داشت و افکار او نیز فرآیند همین گذار از آرمانخواهی چپ به ناسیونالیسم قومی بودxiii..
برآمدن رضا شاه و اجرایی شدن برنامههای آسیمیله کردن اقوام وملیتها و مبارزه با آزادی های فرهنگی انها و ممنوعیت چاپ کتاب و نشریه و مجلات بزبانهای انان، باعث واکنش و عکس العمل وسیع اجتماعی در همه جا و بخصوص آذربایجان شد. همزمان با این پدیده که تمایل به آلمانها و نازیسم و فاشیسم درسطح جهان و استبداد منور در ایران از گروههای ملی به عموم مردم سرریز شده بود و پایگاه اجتماعی وسیعی یافته بوددر بین اتنیک ایران و بخصوص آذربایجان نیز، عمدتا خواستهای آزادی فرهنگی و بکاربردن آزادانه زبان مادری در محاورات احتماعی و إدارات و آموزش به آن عمومی شده و خواست خودمختاری نیز در بین پاره ای از فعالین سیاسی و اجتماعی چپ آذربایجانی پایگاه بافته بود.،
با تبعید رضا شاه، و ضعف حکومت مرکزی،و در پناه نیروهای ارتش سرخ که در آذربایجان مانده بودند، پیشهوری توانست پس از سقوط حکومت شیخ محمد خیابانی، فرقه دموکراتی را که او تاسیس نموده بود مجددا فعال نموده حکومت خودمختار آذربایجان را اعلام نماید. در این میان جالب این است که طرفداران استبداد منور اصلاحات و خدمات رضا شاه را عمده میکنند و چنان محیط را از آن مملو میسازند که در مقابل آن انتخاب او به وسیله ژنرال آیرون ساید و اتکای او برای کودتا به انگلستان و پیامدهای این وابستگی که تبعید خفت بار او به وسیله و همراهی مامورین جزء جک.مت هند تابع انگلستان تا جزیره موریس بود در محاق قرار گیردو در این باره سکوت میکنند و ترجیح میدهند که چیزی نگویند. از سوی دیگر نیز مداحان حکومت کوتاه پیشهوری در آذربایجان همواره از خدمات او به آذربایجان سخن گفته و از وابستگی او به استالین و شوروی کمتر سخنی به میان میآورند و در مقابل سقوط اوبا اشاره انگشتی از استالین پس از قطع حمایت او و خروج ارتش سرخ از آذربایجان.چیزی نمیگویند. البته درخدمات هر کدام از این دو شخصیتی که رل مهمی را در خدمت به مردمشان داشتند و کارهائی که انجام دادند، همیشه باید داوری منصفانه دلشت. ولی آندو هیچ کدام از سوی مردم خود انتخاب نشده بودند و هر دو با یک شبه کودتا و با اتکا به نیروی بیگانه بر سر کار آمده بودند.گویا ایدئولوزی جنان جشم ها راضعیف وگوشها را سنگین میکند که فقط هرچه را أراده کنیم می بینیم و می شنویم و بقیه حقایق را آگاهانه نفی مینمائیم.
همانطور که در مقاله قبلی در مقایسه ناسیونالیسم تباری و ناسیونالیسم مدنی درنشریه محترم تریبون (دوره سوم شماره ۱۴ تیر ۱۳۰۴ذاز صفحه ۳۶۵ تا ۴۰۲ ) نوشته بودم بدون برکشیدن ناسیونالیسم تباری به ناسیونالیسم مدنی در ایران، از سوی طرفین قضیه و حبس نشدن آنان در ایدئولوژی ناسیونالیسم مهاجم و یا مدافع، غالب یا مغلوب، طرفین همواره در حالت نه جنگ و نه صلح و در صورتی که تعادل قوا به هم بخورد در حالت منازعه و مجادله با همدیگر خواهند بود. در حالت نه جنگ و نه صلح موجود،اسلحه کاربردی ناسیونالیسم غالب در مقابل اتنیک تحت سلطه، دفاع تز فرهنگ اصیل ایرانی و حفظ یکپارچگی آن از گزند تجزیه طلبان خواهد بود و از سوی دیگر، یعمی اتنیک تحت ستم نیز مبارزه در پرتو ایجاد نفرت فرهنگی و سیاسی، تحت عنوان ستم مضاعف و ستم اتنیکی در مقابل ناسیونالیسم مهاجم غالب و تاکید بر اختلافات آویزه دست آنان خواهد ماند. هر طرف همواره در صدد امتیازگیری و تضعیف طرف مقابل بوده و هدفها از برقراری دموکراسی و حقوق بشر به گرفتن امتیاز و برتری نسبی از طرف مقابل تبدیل خواهد شد. آنچه را که سعی کردم در این مقدمه توضیح دهم این مطلب است که شاید تقدیر تاریخی ما ایرانیان بوده که راه دیگری را تاریخ به جز انتخاب این مسیر و این دو روایت ایدئولوژیک از هویت جمعی در مقابل ما نگشوده بود. آیا در شرایط بینهایت سختی که ذکر شد، راه دیگری مبارزینی که برای برپائی مشروطه تا پای جان ایستادگی کرده بودند، وهنوز بیست سالی از وقوع آن نگذشته خود را در محاصره دو هیولای استعماری می دیدند که بنا گذاشته اند بجای رقابت با همدیگر در امتیازگیری از شاهان قاجار، با همدیگر بسازند و طی قرار داد ۱۹۱۵، مملکت را بین خود به دو حوزه نفوذ تقسیم کنند چاره دیگری جز اتکا به نیروی سومی میماند؟.با ناتوانی حکومت احمد شاه و شورشهای گوناگون در اقصی نقاط کشور، به همراه ضعف بنیه مالی اسف بار حکومت و فساد و رشوه خواری رسمی و تظاهر رجال خود فروخته به حمایت خارجی از خود، هنگامی که تزارها برسر قدرت بودنپ، براستی چه راه دیگری را میشد بعنوان انتخابی دیگر و صحیح تر، در عالم خیال هم که شده، به گروههای ملی آنروز ایران پیشنهاد نمود؟. در زمانی که هنوز انقلاب ۱۹۱۷ در روسیه بوقوع نپیوسته بود، و طلیعه نوی را پیش جشم مردم ایران نگشوده بود، آیا تاریخ چارهای جز چشم داشتن به آلمان به عنوان نیروی سوم برای تعدیل نیروی این دو استعمارگر و یا احتمالاً بیرون راندن آنها در پیش روی ملیون ایران باقی میگذاشت. در حقیقت باید اذعان نمود که انقلاب ۱۹۱۷ روسیه معجزهای برای ایران در حال اضمحلال بود که در آن بازه زمانی حساس به وقوع پیوست. نیروی بالشویک نیز به رهبری لنین با پول و حمایت همان امپراطور ویلهلمی که تقیزادهها به او متوسل شده بودند و از او بودجه میگرفتند از سوئیس به برلین فراخوانده شدند دومخفیانه به روسیه اعزام گردیدند و انقلاب را سازمان دادند و به ثمر رساندند. رفتن تزارها از قدرت و آمدن نیروهای انقلابی باعث شد که اوضاع ایران حداقل به طور کوتاه مدت هم شده تغییری اساسی بنماید. کافیست مقایسه کنیم که به جای قرارداد ۱۹۱۵ در سال ۱۹۲۰ یعنی ۵ سال بعد از آن حکومت جمهوری روسیه آن زمان( هنوز نام شوروی را نیافته بود) طی قراردادی با نماینده دولت ایران به طور یک جانبه همه قراردادهای استعماری زمان تزارها را که به شاهان قاجار تحمیل شده بود یکجا و در طی ۱۷ ماده یک جانبه لغو کرد واز جمله قرار داد ترکمن چای را کاملا بخشید و بانگ استقراضی روسیه را به ایران واگذار نمود این قرارداد به سرعت در مجلس ایران تصویب شد و حالت قانونی به خود گرفت. انگلستان یک سال قبل از این قرارداد انقلابی، پیش دستی نموده و از ترس نفوذ بالشویکها در ایران که در نهایت دولت راج هند را به مخاطره میانداخت در سال ۱۹۱۹ قرارداد با مضمون واقعی تحت الحمایگی انگلیسxiv را با وجودی که هیچ دولتی در ایران حاضر به عرضه آن به مجلس برای تصویب نشده بود با وثوق الدوله منعقد نموده بودند. قرارداد ۱۹۲۱xv ایران و حمهوری جدید روس عملاً این قرارداد ننگین را بلا موضوع مینمود، به طوری که انگلستان در فاصله کمی خود ازاصرار بر تصویب آن در مجالس ایران منصرف شد و به جای آن ترفند دیگری را پیشه نمود و به ابتکار ژنرال آیرون ساید، برای جلوگیری از نقوذ بالشویکها که عملا از نهضت جنگل پشتیبانی مینمودند، در چستجوی یک نظامی کار آمد و مقتدر و کاریزماتیک بود. ابتدا ژنرال آیرون ساید نصرت الدوله فیروزرا نامزد این سمت نموده بود ولی پس از ملاقاتی که در قزوین بارضاخان میر پنج نمود، او را انتخاب کردxvi.
دیگر دولت حائل به دولت تحت الحمایه و بظاهر مستقل بنا بود تغییر یابد و ناکامی قرار داد ۱۹۱۹ باعث شده بود که شکل پیچیده تری بوسیله ژنرال انگلیسی انتخاب و اجرا شود. پس از پیروزی بالشویسم انقلابی راه دیگری نیز جز این پیش روی انگلیس کهنه کار و مکار نبود.
در حقیقت اگر انقلاب ۱۹۱۷ بجای تزار بالشویکهای انقلابی را بر سر قدرت نیاورده بود، با اجرای قرارداد ۱۹۱۵ دیگرکار ایران ساخته بود.. البته به فاصله کوتاهی و با آمدن استالین دوباره دربه همان پاشنهای چرخید که همیشه بود. اما قدرت یافتن بالشویکها باعث آمدن رضا شاه و استعفای احمد شاه و انقراض سلسله قاجار نیز شد. آن روز گفتمان باستان گرائی و عظمت طلبی، همراه با خواست استبداد منور نزد مردم مورد استقبال فراوان قرار میگرفت. از سوی دیگر انقلاب ۱۹۱۷ روسیه باعث شد تا کمونیسم و آرمان عدالت خواهی نیز دربین بخشی از فعالین ایران و آذربایجان پا بگیرد، ولی با امدن استالین این عدالت خواهی آرمانی، تبدیل به ایدئولوژی ناسیونالیسم قومی در خدمت تز لنینی گسستن ضعیف ترین حلقه های زنجیره امپریالیسم، با مدد گرفتن از انقلابهای ناسیونالیستی محلی شد.استالین و سپس بقیه رهبران شوروی با استفاده از این تز و حمایت از ناسیپونالیسم های محلی در نقاط مختلف جهان، توانستند تغییرات سیاسی وسیعی در مستعمرات کشورهای اروپائی ایجاد کنند
پس ازتبعیدرضاشاه در شهریور، ۲۰ در ایران محیط نسبتا آزادی بوجود آمد که امکان نقد از رضاشاه و حکومتش را فراهم نمود. مصدق در نطق خود پس از سقوط رضا شاه و در رد اعتبارنامه سید ضیاءالدین طباطبایی در مجلس بیست و چهارم میگوید: رضاشاه در حضور تقیزاده و عدهای از رجال دیگر که نام میبرد گفت که انگلیسها من را آوردند ولی دیدند آنکه را که آنان میخواستند من نیستم. مصدق سپس اضافه میکند اکنون که او را به این آسانی برداشتند معلوم شد که او را خودشان آوردند و خودشان هم بردند ( نقل به مضمون)xvii
جالب اینکه پیشهوری نیز بدستور استالین حکومت را واگذار نمودxviii و در حقیقت او را هم درست مانند رضا شاه خودشان آوردند و هم خودشان بردند. البته آقا بالا سرها این بار فرق میکردند و این بار روسها بودند. خفت و خواری نیز که پیشه وری تحمل کرد، همانند رضا شاه بود واو در تبعید در باکوبا بی مهری باقر اف مواجه شد.
در جلسهای که در باکو برگزار شده بود وقتی باقروف گفت که رفیق به نظر من دلیل شکست حکومت شما این بود که به اندازه کافی بر روی وحدت دو آذربایجان تاکید نکردید، سید حعفر پیشه وری باج سارت پاسخ داد کّ: برعکس شما رفیق باقراف، من فکر میکنم که تکیه بیش از حد ما بر روی وحدت دو آذربایجان دلیل شکست ما بود( نقل به مضمون)،
پیشه وری طی تصادفی جان باخت که احتمالاً ترتیب آن را با قراف صدر هیات رئیسه آذربایجان شوروی داده بود xix. تشابه عجیب سرگذشتها را میبینید. آیا وابستگی یکی به دولتهای اجنبی زشت و دیگری قابل اغماض و چشم پوشی است؟. عینک ایدئولوژی قابلیت شگفتی برای حل این معماهای دشوار دارد..
اما با این وجود، من فکر میکنم که به جای خرده گیری صرف از گذشتگان و رجالی که هر کدام خدمات ارزندهای نیز داشتهاند، باید بیشتر خود را در هر دو سوی قضیه در آن شرایط دشوار قرار دهیم ومشکلات آن دوران را درک نموده و اجبار این تقدیر تاریخی را که سیاست پیشکان ما را بین دو سنگ آسیاب قرار داده بود، درک کرده و مرده ریگی را که برای ما به ارث گذاشته اند هم بر آنان و هم بر خود ببخشاییم و به جای نکوهش آنان، آینده را با پندگیری از این گذشته بسازیم. این ارثیه متاسفانه هنوز نیز تا مغزاستخوان هر دو سو نفوذ نموده و درونی و تاریخی شده است. ما باید با ارتقاء آنها به گفتمان مدرنتر و مطابق روز ناسیونالیسم مدنی، خود را نیز بروز کنیم. این تجربیات تاریخی میتوانند دست آوردی برای آینده شوند وگرنه اگر در جا بزنیم همین آش و همین کاسه خواهد بود و گریبان هیچ کدام از طرفین را رها نخواهد کرد.
اکنون در آذربایجان به تدریج طلوع هویت طلبی مدنی راخداقل در میادین ورزشی میبینیم. دوستداران تراکتور به بهانه فوتبال، آن را به نمایش عظیمی تبدیل کرده اند. امیدوارم همین حالت مسالمت جو و جو ورزشی را ادامه داده و همانطور که خود نیز اکنون آگاه شدهاند خودشان را از دامهای وابستگان به نظام منفور و عقب مانده جمهوری اسلامی و عوامل سپاه حفظ نمود و گفتمان و شعارهای خود را روز به روز مدنی تر نموده و بتوانند اثر خود را در کل فضای ورزشی ایران و به تیمهای دیگر فوتبال نیز تعمیم دهند.
با این مقدمه که به نظر من برای توضیح بهتر مطالب ضروری مینمود، اکنون وارد پاسخ به پرسشهای نشریه محترم تریبون میشوم :
سوال اول :
در مورد نگرانی از تجزیه کشور که در سوال اول مطرح شده، ترسی که بیش از احتمال وقوع این حادثه، حداقل در آیندهای پیش دیدنی، آنرا ناخودآگاه جمعی ذهن ایرانیان که بر اساس وقایع اواخر دوره قاجار شکل گرفته است، اینچنین برجسته میسازد.
همانطورکه گفته شد، کشورهای مدرن نه با گفتمان دموکراسی وحقوق بشر که ابتدا با توپ و تفنگ مملکت ما را به محاصره خود درآورده و با اتکا به برتری نظامی و قدرت اقتصادی، در طی سه قرن از یک امپراتوری بزرگ و مقتدر یک کشور در حال اضمحلال ایجاد نمودند که بر سر هستی خویش دائماً میلرزید و شاهان قاجار ناچار بودند دائما بادادن امتیازات گوناگون به دو همسایه مقتدر و طماع، سلطنت خود را ادامه دهند. آنان در طی این چند قرن بخشهای مهمی از کشور ما را با قهر و غلبه از آن جدا نمودند. این درست است که عامل جدائی بخشهای مختلف ایران از خاک وطن، همیشه حکمرانان ایران بوده اند و نه مردم آن، ولی ناگفته نماند که سران قبائل و طوایف و ایلات نیز اغلب با نیروهای خارجی، بده و بستان داشته و در استخدام و یار و یاور آنها بوده اند. این خاطرات تلخ، هرجند در شرائط فعلی، کمتر امکان تحقق بالفعل دارد، ولی امکان وقوع مجدد آن همجنان بر حافظه تاریخی و ناخود آگاه ما ایرانیان سنگینی نموده و همیشه احتمال چنین نقشههائی از سوی دشمنان خارجی و عمدتاً به دست ملیتها و اقوام ایرانی آنان را می آزارد. دلیل عمده چنین بدبینی و ترسی، وجود این اقوام و ملیتها در کشورهای مختلف ودر دو سوی مرزهای ما میباشد. وجود چنین ذهنیت تاریخی زمینه مثبتی را برای استفاده نیروهای اقتدار طلب و تمرکزگرا فراهم مینماید. آنها از این ترس استفاده نموده و با بزرگنمایی خطرات احتمالی، مردم را از اقوام و ملیتهای ایرانی میترسانند. آنان رفع تبعیض از اقوام، وملیتها و حتی حل مساله زبان اقوام و ملیتها را مترادف با ایجاد زمینه مناسب برای تجزیه ایران قلمداد مینمایند..
در سوی دیگر قضیه، گروههائی از فعالین سیاسی و اجتماعی اتنیک ایران نیز عیناً از همین ترس مردم عمدتاً مرکز نشین از تجزیه استفاده نمود و به عنوان تهدید در تبلیغات خود این امکان را پیش میکشند که در ایران آینده اگر خواستههای ما برآورده نشود ما از ایران جدا خواهیم شد و یا به بیان دیگری میگویند کسی نمیتواند جلوی خواستههای ملت ما را هنگامی که دیگر دلیلی بر ادامه زندگی مشترک با دیگر ایرانیان نبینند بگیرد. آنها حق تعیین سرنوشت ملت خود را دارند و از آن استفاده خواهند نمود. یک سوی این معضل دائما برلزوم سرکوب خائنین و متجاسرین تجزیه طلب تاکید مینماید و طرف دیگر از حق تعیین سرنوشت ملل دم میزند و برای این کار با ادعای اینکه خلقی که او برای احقاق حقوق آنان تلاش مینماید، اکنون نیز یک ملت بدون حکومت و دولت است از ادعای ملت بودن کوتاه نمیآید تا در خیال خود شامل اصل تعیین سرنوشت شده و از امکانات حقوقی این جدائی مفروض در آینده ای محتمل و نامعلوم بتواند استفاده نموده و شرایط را به نظر خودش برای چنان موقعیتی بهینه کند. او حتی اگر هم قصد باطنی و حدی برای حدائی در آینده ای مفروض و مبهم از ایران نداشته باشد، به عنوان اسلحه ای در مسیر گرفتن امتیازات بیشتر و داشتن دست قوی در چانه زنی ها، هم که شده دائماً لبه این تیغ را تیزتر مینماید و ادعا میکند تجزیه طلبی و جدا سری را نباید بکار برد، اینها الفاظ زشتی هستند و باید آن را استقلال خواهی خواند که یک حق است و نه یک جرم..
در چنین فضای امنیتی و صلح مسلح ایجاد شده ازسوی هر دو طرف قضیه، یارگیری بین المللی نیز به امری ناگزیر تبدیل میشود. طبیعی است که مرکزگرایان همیشه خود را محق دانسته اد که با هر شخصیت و نیروی بینالمللی هر نوع رابطهای را که امکاناتشان اجازه دهد برقرار نمایند و توانسته اند با این کشور یا آن کشور ارتباطاتی برقرار نمایند.
بدیهی است که نیروهای متعلق به اتنیک های مختلف ایران نیز، عینا خود را دارای همین حقوق دانسته وخود را مجاز می دانند که آنها هم با دول بیگانه از همین نوع روابط ایجاد نمایند.
آنها هم همیشه توانسته اند جنین روابطی داشته باشند و از این روابط در جهت اهداف خود استفاده نمایند.
بخشهائی از اتنیک ایران نیز همواره مبارزه مسلحانه را با دولت مرکزی در برنامه خود داشته اند و گاهی نام آن را دفاع مشروع نهاده اند، که البته در شرائط حاکم بر ایران موجه نیز به نظر می رسد.
درست است که تجزیه ایران ٓژئوپلیتیک منطقه را به هم میزند و هیچ کشوری ، به خصوص همسایگان ایران، چنین ریسک بزرگی رانمیخواهند. ولی نزدیکی به این یا آن نیروی اتنیک دست آنها را نیز برای استفاده درهنگام چانه زنی با جمهوری اسلامی، بازتر میکند. البته جمهوری اسلامی چون از نیروهای نیابتی خود برای به هم زدن تعادل آنان استفاده میکند برای آنان نیز این حق متقابل ایجاد میشود که آنان نیز درداد و ستد با گروههای مسلح اتنیک به آنها نزدیک شده و از آنها برای مقاصد خود استفاده نمایند.
درچنین فضایی ترس از تجزیه و بدبینی نست به گروههای اتنیک که از سوی بسیاری وجود دارد، نمیتوان توقع داشت که استدلالات علمی و سیاسی خاصیت اغنائی داشته و به کمک چنین دلائلی بتوان به مردم ایران ثابت کرد که خطر تجزیه در عالم واقع بسیار ناچیز است و برای مقاصد خاصی بیجهت به آن شاخ و برگ داده شده و چنین بزرگ جلوه داده میشود.
هر دو سوی قضیه بر روی ترس از تجزیه، سرمایه گذاری تبلیغی کلان کرده و میکنند و هر کدام در سویی و در جهتی که با منافع خیالیشان سازگار است از آن بهره میبرند. یکی برای تحقق سیاستهای خود احتیاج به یک سازمان اطلاعات مجهز و ارتش قوی و نیروهای سرکوب مقتدر دارد تا حکومت کل ایران را که در حاشیه وپیرامونش همچنان نا رضایتی عمیق از او وجود دارد بدست آورد و بدیهیست که ترس از تجزیه وجود این وسائل سرکوب را برای مردم توجیه کرده وگفتمان مناسبی برای تحقق این مقاصد بشمار می آید. طرف دیگراین معضل نیز همین وسایل را در سطح جغرافیایی کوچکتری که متعلق به ملیت اوست، تحت عنوان رفع ستم ملی و تبعیض مضاعف به کار میگیرد و میخواهد تا امکان اعمال اقتدار نخبگان خود را به وسیله آنها عملی سازد. یعنی در مجموع مکانیسمی در کشورحاکم است که ناگزیر فضای سوءظن و عدم اعتماد و فضای امنیتی در همه جا تقدم داشته و مانعی قوی برای شکلگیری دموکراسی میباشد و اتنیک ما رانیز به همان راهی میکشاند که نیروهای مرکزگرا آن را میپیمایند.
اپوزیسیون اتنیک به جای اینکه از ایرانیان،نسبت به خطر تجزیه هراس زدائی کند با تکیه بر حق تعیین سرنوشت ملتهای تحت ستم و خویش خوانی و از پیش خوانی ملت بدون حکومت، وجود این هراس از تجزیه را در دل مردم موجهتر و دارای زمینه عینی و ملموس بیشتری میسازد و به عمق آن میافزاید. زیرا فرض بر دشمن دیدن غیر خودیها و همانفرض قدیمی غیر خودیهای دگرنژاد، دشمن ذاتی خلق میباشند، بر اذهان آنان حاکم است. تا این مفروضات غلط و تاریخ گذشته کنار گذاشته نشود وبجای آنها ناسیونالیسم مدنی با ارزشهای امروزین و هم وطن دیدن دیگران و همزیستی اقوام با همدیگر و اطمینان به آنان در دلها ننشیند و به باور عمومی ما تبدیل نشود، کار کشور ما از اساس لنگ است.
سوال دوم:
طراح سوال همان اشتباه رایجی را مرتکب شده که تمرکزگرایان نیز بر علیه حقوق جمعی (حقوق کلکتیو) به کار برده وآن را باشتباه در برابر و در تعارض با حقوق فردی قرار داده اند و کفایت حقوق فردی را برای بنا نهادن یک دموکراسی پیش کشیده حقوق فردی و حقوق جمعی را دو مفهوم در تقابل با همدیگر مطرح مینمایند..
در صورتی که حقوق جمعی منتج فلسفی و منطقی و حقوقی از حقوق فردی است و چیزی جز کاربرد اجتماعی حقوق فردی در یک جامعه دموکرات نمیباشد و مکمل آن است. محرومیت ازحقوق جمعی یعنی صرف نظرنمودن ازحق بکاربردن همان اصول در حقوق فردی مردمان جامعه، برای توسعه آن أصول به حقوق جمعی . یا فرد خود باید اجبارا از این حقوق صرف نظر کند و یا دیگران مانع آن شوند. به معنای دیگر در هر جامعه که از حقوق جمعی ممانعت به عمل آید حقوق فردی نیز به شکل کامل خود وجود ندارد و حقوق اساسی بسیار مهمی از افراد آن جامعه سلب شده است.
حق انتخاب آزاد، حق تجمع، حق تحزب، حق داشتن اتحادیهها و سندیکاها، ملیت، لباس و پوشش وحق تعیین سرنوشت از جمله حقوق اساسی افراد است.
اعمال هر یک از این حقوق در صحنه اجتماع بوسیله افراد آن جامعه، باعث پدیدار شدن گروههای هم عقیده و یا هم منفعت میشود که عینا همان کار را میخواهند بطور دسته جمعی انجام دهند. این کار آنان را بهم پیوند داده و ازآنان یک کلکتیو دارای حقوق جمعی میسازد. حقوقی که کماکان ریشه اش در حقوق فردی افراد اجتماع است.
اصولاً علاوه بر مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر و کنوانسیونهای ضمیمه آن، قوانین اساسی کشورهای مترقی نیز، علاوه بر تصریح بر حقوق جامع فردی مردم، واضع وتضمین کننده حقوق جمعی بسیاری میباشند. حق آزادی بیان فقط منحصر به افراد نیست. علاوه بر افراد گروههای انسانی نیز حق جمعی آزادی بیان دارند و میتوانند به طور دسته جمعی سخن خود را در اجتماعات بیان کنند و یا امضای خود را پای هر نوشتهای که میخواهند بگذارند. فرد میتواند در هر جمعیت که میخواهد عضو شودو در این جمعیت ها برای پیشبرد خواستههای جمعیشان،در محدوده قوانین و به طور مسالمت آمیز تلاش کند. شخص میتواند مذهب دلخواه خود را انتخاب کند و عضو جامعه مذهبی معینی شود و همراه با دیگر همکیشان به مناسک مذهبی خود بپردازد( البته به استثنای تبلیغ ترور و خشونت و ارعاب ). شخص میتواند علاقمند به تیم ورزشی خاصی باشد و به همراه سایر علاقمندان، برای این منظور مجتمع و یا کلوپی تشکیل دهند و حتی تا آنجا پیش روند که این کار منجر به ایجاد هویت جمعی خاصی در اجتماع آنان شود. هر فرد میتواند هویت خود را بر اساس تعلق به قوم و یا ملت خاصی تعریف کند و با گزینش این هویت خود را متعلق به آنان بداند. شخص میتواند در احزاب سیاسی عضو شود و همرا ه با دیگران در جهت کسب قدرت سیاسی، بطور جمعی تلاش نمایند. و بالاخره هر فرد میتواند به زبانی که میخواهد تکلم کند، بنویسد، بخواند و آموزش ببیند.وبه این منظور با دیگر هم زبانان خود در جهت احقاق این حق، در صورتی که از او دریغ شده باشد تلاش جمعی نموده و آن را از جمله حقوق جمعی خود بداند. بهمین ترتیب، در مورد همه حقوقهای فردی میتوان نشان داد که اعمال آنان در سطح اجتماع به شکل گیری حقوق جمعی منجر میشود. پس حقوق جمعی خود منتج از حقوق فردی است و مفهومی در مقابل آن نیست تا عدهای با ایجاد تقابل مصنوعی چنین وانمود کنند که استفاده از حقوق فردی برای یک دموکراسی پیشرفته کافیست و احتیاجی به حقوق جمعی نیست. آنها در حقیقت حقوق فردی را به طورگزینشی انتخاب نموده و چنین گزینشی رامحصورو منحصر به مصالح سیاسی خود مینمایند. به طورکلی حق داشتن یک قانون اساسی پیشرفته ویک حکومت منتج از آن مهمترین حقوق جمعی افراد ساکن در یک کشور است. از مهمترین حقوق یک ملت نیزحق استفاده جمعی از نام کشورشان است.
آیا میتوان این حقوق را در تعارض با حقوق فردی جلوه داد ؟. واضح است که این کار، کوششی عوام فریبانه و بیمعناست.
شاید آنچه در نهایت، مورد نظر طراح محترم سوال بوده، این است که آیا میتوان بدون داشتن تمهیدات معینی برای حفظ پارهای از حقوق جمعی متعلق به اتنیک، استمرار وبقای این حقوق جمعی را تضمین نمود ؟. شکستن اقتدار عمودی حکومت متمرکز، به اقتدارهای محلی و تقسیم اقتدار مالی و قضائی و قانونگذاری در واحد های جغرافیایی غیر متمرکز یا ایالتهای فدرال، همه تمهیداتی مدرن و امروزی برای رفع تبعیضها و ایجاد برابری بیشتر و یکسان سازی بیشتر فرصتها برای همه افراد مملکت میباشد. البته این کار نیز مانند هر کار پیچیده دیگری، هم انواع واقسام گوناگونی داشته و هم معایب و محاسن فراوانی دارد که در اینجا جای بحث آن نیست و از آن میگذریم
در پاسخ به سوال سوم :
من هیچ راه حل جامعی بحز تغییرپارادایم ارزشی و روشی از چهارچوب ایدئولوژیک و تنگ و سنتی ناسیونالیسم تباری به فضای باز و امروزین ناسیونالیسم مدنی نمی دانم. خوشبختانه اگر محدوده دید و بررسی خود را به گروههای سیاسی و اجتماعی سنتی محدود نکنیم، چنین تغییر شگرفی در گفتمان جامعه مدنی و به خصوص. در جوانان امروز ایران قابل مشاهده است. آنها در عین مباهی بودن به هویت خود از هر قومیتی که باشند، آن را کمتر درتقابل با هویتهای دیگر مینهند. آنها از فضای جنگ هویتی به سپهرهمزیستی با دیگر هویتها پرگشوده و پرواز کرده اند.آ نها به جای تمایز و تفکیک خود از دیگران و ایجاد نفرت و تخاصم، فرهنگ همزیستی و مسالمت و همگرایی را درونی کرده و آن را پذیرفتهاند. رقابت در عین همکاری و همزیستی در آنان پذیرفته شده است و به آن رفته رفته خو میگیرند. چون در تریبون دوره سوم شماره ۱۴ مورخ ،۱۴۰۳مقاله من تحت عنوان ناسیونالیسم تباری و ناسیونالیسم مدنی، در این مورد به تفصیل چاپ شده است، علاقمندان را به مطالعه آن مراجعه میدهم. وازا طاله کلام در این مورد خودداری مینمایم. فقط ذکر این مطلب لازم است که اتنیک ایران برای عملی نمودن چنین طرحی در آینده سیاسی به وجود یک نظام جمهوری سکولار غیرمتمرکز و ترجیحا فدرال احتیاج مبرم دارد. بنابراین باید در ایجاد یک آلترناتیو جمهوریخواه سکولار بکوشد تا شکاف مرکز و پیرامون موجود بین جمهوریخواهان از گرایشهای گوناگون را با پذیرش همه گرایشها با حقوق مساوی در جمع جمهوریخواهان سکولار بپوشانند..پذیرش همگان همانطور که هستند و اعلام میکنند از ضروریات مهم این امر حیاتی است. این همزیستی در فضای جمهوری اولین گام در راه گذار از ناسیونالیسم تباری به ناسیونالیسم مدنی از سوی سازمانهای سیاسی و فعالین اجتماعی و حقوق بشری است .
در پاسخ به سوال چهارم:
امروزه زبان مادری، حضور خود را درتلویزیونها و وسائل ارتباط جمعی و همجنین شبکه های مدرن اجتماعی تثبیت نموده، مستمعین فراوانی یافته است. در فضاهای مجازی علاوه بر امکان گفتار، امکان نوشتار زبانهای محلی نیز فراهم آمده است. هیچکس نیز در آینده نمیتواند مانع آموزش زبان مادری و آموزش به زبان مادری این زبانها حداقل ازطریق فضای مجازی باشد. مسئله مهمی که اکنون دغدغه خاطره فعالین این حوزه است، قانونی شدن و پذیرش رسمی این حق در جغرافیای کشور به وسیله همگان و حکومت آینده و ذکر این حقوق در قانون اساسی است. یک زبان هنگامی نشاط و پویائی مییابد که علاوه برحضور در زندگانی اجتماعی، جای مهمی در زندگانی اقتصادی پیدا کند و در گزینشهای شغلی، تسلط به آن یک امتیاز ویژه به حساب آید و مورد مراجعه کارفرمایان و کارآفرینان قرار گیرد. امروزه دانستن یک یا چند زبان خارجی برای متقاضی کارهای بسیاری، امتیاز بزرگی به حساب میآید. به این دلیل آموزش زبان انگلیسی یا دیگر زبانهای خارجی، مورد استقبال وسیع مردم جهان است. در سطح کوچکتری نیز، پس از تحقق آموزش زبان مادری و آموزش به زبان مادری باید راههایی را یافت که دانستن وتسلط به زبانهای دیگر مردم ایران، امتیازی ویژه برای افراد متقاضی کار محسوب شود. تا نه تنها آموزش آنها مورد استقبال کسانی که زبان مادری خود را می آموزند، قرار گیرد، بلکه باید آموزش آن تشویق شود تا بقیه اهالی ایران نیز دانستن زبانهای دیگر جغرافیای ایران را یک مزیت حساب کرده و سعی کنند آنها را بیاموزند.
در یک سیستم غیر متمرکز و یا فدرال، در جغرافی هر کدام از این زبانها، میتوان تشویق کرد تا کارمندان دولت ملزم باشند به زبان مادری آن جغرافیا تسلط داشته و با آن زبان با ارباب رجوع صحبت نمایند و مکاتبات اداری علاوه بر زبان سراسری به زبان محلی نیز انجام شود. همچنین میتوان از کارفرمایان خواست که دانستن زبان مادری را امتیازی برای متقاضی کار به حساب آورند. این کار باعث میشود علاوه بر اقتصاد ملی، با اقتصادهای همسایگان خود نیز، بتوان آسانتر روابط عمیقتر و محکمتری بنا کرده و بازارهای داد و ستد خود را گسترش دهیم.
زبانهای غیر سراسری به این ترتیب شانس بیشتری برای بقا و پویائی پیدا کرده و در صحنه اجتماعی زنده و پویا میمانند.
اغلب ایرانیان آشنایی لازم با محسنات سیستمهای پیشرفته آموزش چند زبانی در جهان معاصر را ندارند و به علت عدم آگاهی نسبت به امکانات و امتیازات این سیستمهای مدرن، ایرادهای غیر وارد به آموزش چند زبانی میگیرند و برعدم ضرورت و یا عدم امکان این کار إصرار متعصانه ای میورزند و آن را اساس استدلالات خود بر ضدآموزش به زبانهای غیر سراسری قرار میدهند.
برای پذیرش آموزش چند زبانه و قبول آن بوسیله عموم مردم، باید سمینارهای گوناگونی گذاشت و متخصصین فن مزایا و امکانات و تجربههای بینالمللی آموزش چند زبانه را به زبان ساده برای مردم بیان کنند و همچنین در ویدیو کلیپهای آموزشی مختلفی، نحوه و مزایای این نوع آموزش را بین عموم مردم اشاعه دهند، تا تصور غلط از سختی و عدم امکان آن در بین عامه مردم اصلاح شود و قبول کنند که ریاضی و فیزیک و شیمی و غیره را مثلاً به زبان بلوچی نیز بدون کوچکترین اشکالی میتوان درس داد و زبان مانعی بر سر راه آموزش نیست. به هر صورت گمان دارم که در سالهای اخیر پیشرفت بسیاری در ایران در اشاعه فرهنگ پذیرش زبانهای گوناگون و گوناگونی زبانها شده است و ذهنیت جوانان برای پذیرش چنین تنوعی از زبانهای گوناگون از انعطاف لازم برخوردار است.
فکر میکنم به جای بحثهای إغنائي و تکراری، بیشتر باید انرژی خود را در حل نقاط گرهی اساسی و اشکالات ذهنی چندی که هنوز وجود دارند، صرف نمود.
زبان فارسی زبان سراسری ما است. از لحاظ تاریخی ما خود ادبیات شیرین فارسی را داوطلبانه پذیرفته و درونی کردهایم و این ادبیات در ایران به کسی تحمیل نشده است. پرداختن به زبانهای مادری دیگر نیز، نه تنها از قدرت زبان فارسی نمی کاهد که آن را نیز به حوزه جدیدی از تبادل فرهنگی با دیگر زبانهای ایران و نوآوریها و رقابتهای علمی و ادبی خواهد کشاند و باعث تضعیف آن که نخواهد بود، هیچ بلکه زبان فارسی را غنی تر نیز خواهد نمود. از آن گذشته سیاست زدگی زبان در عصر معاصر نیز در محیط حاصل از آزادی زبانهای مادری تخفیف پیدا کرده و زبانها جایگاه فرهنگی و اجتماعی واقعی خود را خواهند یافت.
آموزش زبان مادری و آموزش به زبان مادری، یکی از نشانههای بزرگ اذعان به برابری انسانها در اعمال یکی از مهمترین حقوق اساسی آنان یعنی آزادی زبان مادری است و نشانه بزرگ برابری فردی و همچنین عدم تبعیض در اعمال حقوق جمعی ملیتهای مختلف ایران است. استمرار این امر مهم به رشد فرهنگی و فکری انسانها ی متکلم به زبانهای دیگر و ارتقاء فکری و اجتماعی آنها یاری میرساند و به این وسیله سطح فرهنگی ایران را یکباره به طور جهشی به توسعه قابل توجهی میرساند. این فرهنگ عمومی و سراسری و فرهنگهای پیرامونی میتوانند بسیار غنی تر شده و به همه آنها سود برساند. علاوه بر فواید فرهنگی از لحاظ سیاسی نیز این عمل در دموکراتیزاسیون سیستم سیاسی ایران رل مهمی دارد و یکی از دلایل مهم برتری مرکز نشینان به ساکنان پیرامون ایران را که انحصار تسلط بیشتر آنان به زبان فارسی است، به طور اساسی تعدیل مینماید. با این کار یکی از وسایل مهم ایجاد تبعیض را تعدیل نموده و سیستم تمرکزگرا را غیرمتمرکزتر میکند و قدرت حاشیه نشینان به تدریج با تکیه بر اقتدار یافتن زبانشان با مرکز نشینان برابر شده و توضیع قدرت سیاسی در سطح مملکت همگنتر میشود.
توسعه پایدار بدون تامین توازن رشد اقتصادی بین مرکز و حاشیه در دراز مدت قابل دوام نیست، زیرا عدم توازن رشد اقتصادی و رفاه حاصل از آن بین مرکز و پیرامون و عدم توازن اجتماعی حاصل از آن، بالاخره حاشیه را بر علیه مرکز و سیستم سیاسی تبعیض محور تحریک خواهد نمود و نظام سیاسی و به تبع آن توسعه پایدار را نیز ناپایدار مینماید.
عدم امکان آموزش به زبان مادری طبق مطالعات عمیق و مختلف متخصصین آموزش چند زبانی نشان میدهد که این کار نه تنها باعث عقب افتادگی فکری و فرهنگی افراد میشود، بلکه به علت عقب افتادگی و ترک تحصیل شاگردانی که مجبورند درسها را با زبانی غیرآشنا بخوانند باعث نقصان در نیروی کار متخصص محلی شده و به این علت سرمایه کافی برای صنعت و خدمات و تولید، جذب آن منطقه نشده، بیکاری فزونی یافته و سطح صنعت و خدمات و تجارت و تولید در حد فاحشی نسبت به مرکز نقصان می یابد و این کار باعث اختلاف شدید در میزان رشد اقتصادی و توسعه پایدار و توازن در شاخصهای دیگر فرهنگی و اجتماعی بین مرکز و پیرامون میگردد.
.
سوال ۵:
این پرسش بسیار مهمی است. د ر حقیقت تریبون دلیل ناکامی مبارزین بر علیه تبعیضهای مرکز و حاشیه را تحت عنوان عدم موفقیت آنان در اثرگذاری و جلب توجه عمومی جامعه بر تبعیضهای اعمال شده بر ملیتها و اتنیک ایران، میپرسد و تحت سوال قرار میدهد. طراح سوال عنوان میکند که حتی عدهای افشا و تبلیغ این تبعیضها در بین فعالین سیاسی و مدنی اتنیک را نیز نتیجه توطئه خارجی دانسته و به نوعی منکر وجود این مسائل و مشکلات در ایران کنونی میباشند.
در دوران معاصر و به خصوص پس از تغییر نظام کمونیستی در شوروی، اکثر فعالین قدیمی اتنیک با توجه به تجربیات تلخ خود در سازمانهای چپ در گذشته، دیگر کمتر در مورد تغییر نظام سیاسی در ایران با نیروهای سراسری رغبت به فعالیت مشترک دارند. به استثنای کردها که هرگز سیاست گفت و شنود با نیروهای سراسری را ترک نکردند، بقیه خود را از مسئله ایران جدا نموده و با نیروهای اپوزیسیون سراسری اگر قطع رابطه نیز نکرده اند، حد اقل رابطه خود را بسطح نازلی تقلیل داده اند. علاوه بر آن نیز، جای همکاریهای سابق را بیشتر رقابت در حد خصومت و دشمنی و متهم نمودن یکدیگر گرفته است.
البته نیروهای سراسری نیز از یک سو گفتمان غالبشان همان ناسیونالیسم ایرانی یعنی ناسیونالیسم تباری مهاجم و غالب بوده است و اغلب نسبت به مقاصد نیروهای اتنیک پیرامونی، بسیار بدگمان و حداقل محتاط بوده اند و هیچ سعی مهم معناداری در نزدیکی به نیروهای اتنیک در جهت به رسمیت شناختن آنان نکردهاند.
در چنین فضائی واضح است که نیروهای سراسری خود را در خدمت آگاهی رسانی نسبت به ظلم به اتنیک و تبعیضات حکومتی به توده مردم ایران قرار ندهند. آنها نیز یا با عملی متقابل، فعالین و سازمانهای سیاسی و مدنی اتنیک را بایکوت نموده و یا بر علیه آنها اتهام پراکنی کرده و نکات منفی را برجسته کرده اند. این فضای رقابت خصومت آمیزو بدگمانی دو سویه در سالهای اخیر رل اساسی در مساله طرح شده دارد و به آسانی قابل مشاهده است. بحدی که حتی پخش مسابقات ورزشی، بخصوص فوتبال در سایه این رقابت خصمانه بسیار تبعیض آمیز بوده و همرا ه با اهانت و توهین میباشد. البته با آتش بیاری عوامل سپاه و نیروهای امنیتی کارحتی به دشنام و درگیریهای فیزیکی کشیده است.
ولی علاوه بر عامل عمده فوق، علل زیر نیز هر یک تاثیر خود را در زمینه سوال طرح شده داشته است:
۱- استفاده نوشتاری و گفتاری فعالین اتنیک عمدتاً از زبان مادری ودر نتیجه عدم برد گفتارها و نوشتارها در بین دیگران، بعلت عدم آشنائی با زبان بکار برده شده.
۲- نداشتن مخاطب غیر همزبان در اشل بزرگ برای رسانههای محلی به عنوان مشتریان برنامههای تلویزیونی و شبکههای اجتماعی ا ین رسانهها. بطوری که حتی هنگامی که برنامه های فارسی میسازند و اجرا میکنند. این رسانه ها عموما کمتر مورد اقبال مردمان دیگر نقاط و در غیر جغرافیای خودشان قرار میگیرد.
۳- نداشتن افراد موثر در رسانههای بزرگ فارسی، اعم از مدیران اصلی و یا برنامه سازان و مجریان و همچنین نداشتن نفوذ ولابی در بین آنان برای مطرح نمودن مداوم تبعیضها و ظلمها و رساندن آن به عموم مردم ایران
۴- نداشتن نقشه راه برای تجهیز و آمادگی تبلیغی فعالین مدنی و سیاسی نخبگان اقوام که در بین اقوام دیگر و به خصوص فارسها زندگی میکنند، برای رساندن صدای تبعیض و ستمی که نسبت به مردم آنان اعمال میشود.
۵- عدم استفاده از اینفلونسرهای فارس زبان اتنیک در شبکه های اجتماعی
۶-تغایر و تمایز کامل و جامع گفتمان، اهداف و جهت مبارزات فعالین اتنیک و سازمانهای آنها با نیروها و فعالین سراسری و تفاوت فاحش طرز برداشت آنان از نوع رابطه با نظام حاکم و طرز مبارزه با نظام، در نتیجه فقدان حوزه مشترک کافی برای همکاری.
۷-اختلاف بارز در حساسیتهای مختلف اجتماعی و فرهنگی در بین جوامع مختلف اتنیک و مرکز نشینان، بخصوص درباره ستمها و تبعیض های اجتماعی و حکومتی. هم چنین در مورد تبعیض های متنوع و گوناگونی که نظام حاکم بر همه آنها اعمال مینماید.
۸-استفاده نیروهای امنیتی و اتاقهای فکر نظام از مسائل فوق در به جان هم انداختن بیشتر فعالین سیاسی و مدنی در همه حوزه های گوناگون. به خصوص استفاده از اختلافات بین اتنیک های مختلف ایران و سوء استفاده از رقابتهای آنان.
با وجود همه عوامل منفی فوق، در سالهای اخیر وجود اینترنت و فراهم شدن فضای گفتگوی وسیع جمعی، تا حدودی جوانان اقوام و ملیتهای گوناگون ایران اعم از مرکز و حاشیه را بهم متصل و نزدیک کرده و کم و بیش آنان را به هم پیوند داده است.
قتل ژینا امینی دختر جوان کرد در تهران، باعث به وجود آمدن بزرگترین قیام بر علیه حکومت پس از انقلاب اسلامی شد و همه جهان را نیز تحت تاثیر خود قرار داد.
سازمان سراسری و اتنیک، تحت تاثیراتحاد بین مردم کوچه و خیابان یکدیگر را در این قیام یافتند.
حساسیتی که در سراسر ایران به ستمی که به یک دختر جوان کرد و خانواده او شد، چنان شعله برافروخت که باعث خیزش جوانان و مردم در بیش از ۲۰۰ شهر ایران شده و عده زیادی کشته و چشم از دست داده و زندانی از خود به جای گذاشت. ولی با وجود این خسارات جانکاه، این قیام دستاوردهای بسیار گرانبهائی داشت و نه تنها ضربات سنگینی بر پیکر نظام زد، بلکه باعث ارتقاء ناگهانی همبستگی هم در سطح گفتمان و هم عمل اجتماعی در میدان مبارزه شد. اگر بیشتر دقت کنیم میبینیم که در سالهای اخیر همه مبارزات معنیدار با نظام ابتدا از پیرامون ایران شروع شده و بعد این قیام پیرامون بوده که مرکز را نیز تحت تاثیر خود قرار داده است. یعنی برای اولین بار در تاریخ معاصر پس از مشروطیت رابطه مرکز و پیرامون معکوس شده و درست مانند ابتدای دوران مشروطیت تغییرات سیاسی مهم را حرکت اقوام و ملیتهای ایرانی رقم میزنند.
منتها با این تفاوت که این بار،خواستهها و شعارهای اقوام ایرانی نیز سراسری شده و آنها توانستند مردم مرکز و دیگر شهرهای عمده را به حرکت وا دارند.
به تدریج جامعه مدنی اتنیک سریعتر و سازمانهای سیاسی اتنیک اندکی کندتر به اصلاح گفتمان خویش درانطباق با حوزه خواستههای سراسری مردم میپردازند.
فعالین مدنی آذربایجان نیز در این امر همچون بلوچها و کردها و لرها و دیگر ملیتهای ایران پیشگام میباشند و اعراب و ترکمنها هم به تدریج میپذیرند که ایرانیان هم سرنوشتند و نقاط مشترک آنان بسیار بیش از نقاط افتراق بین اقوام و ملیتهای مختلف بوده و باید بیشتر بر روی اشتراکات سرمایهگذاری نمایند تا این که یکدیگر را انکار نموده و سعی در حذف این تفاوتها بنمایند.
سوال ۶:
صرف نظر از مقدمهای که طراح محترم سوال مطرح نموده ومیتوان با آن موافق یا مخالف بود، نتیجهای که مورد پرسش قرار گرفته نکته بسیار مهمی را در خود دارد و پاسخش این است که توافق نیروهای سیاسی ایران شامل نیروهای سیاسی مرکزگرا و نیروهای معطوف به هویت اتنیکی، در پذیرش صورت مسئله تبعیض فرهنگی زبانی و مدنی و کوشش مشترک برای رفع آن، امید به بهتر بودن ایران بعد از جمهوری اسلامی را در بین مردم بسیار بالا برده و آنان را نسبت به آینده امیدوار میسازد.
با این گزاره کاملاً موافقم. البته با وجودی که امیدواری ملت، دستاورد و سرمایه اجتماعی بسیار بزرگیست و جو مساعدی را برای پیشبرد اهداف مشترک نیروهای سیاسی فراهم میکند ولی علاوه بر توافقات اولیه و ابتدایی که حاصل بده - بستانهای سیاسی است و لزوماً چهارچوب ارزشی و گفتمانی حاکم بر طرفین را دچار تغییر ماهوی پایداری نمیسازد و بیشتر تابع مصالح زودگذرو تاکتیکهای کوتاه مدت است، وبا قبول این واقعیت که وجودشان میتواند طلیعه بسیار مهمی برای آغاز همکاریها باشد، آنچه برای تثبیت میان مدت و بقای دراز مدت توافقهای بین نیروهای سراسری و اتنیک لازم است چنانچه در پیش نیز گفتیم، تغییر پارادایم سنتی ناسیونالیسم تباری به ناسیونالیسم مدنی است. فضای تخاصم و نفرت وبی اعتمادی و سوءظن که نتیجه طبیعی نگرش ایدئولوژیک آنها به خود و به همدیگرست، جائی برای تداوم این توافقها نخواهد گذاشت. باید از این چهارچوب مندرس و قدیمی بیرون آمد و با دیدی دگرپذیر و مداراگر و سعه صدری در خور یک دموکراسی مدرن، حکومتی به نظرمن ترجیحا فدرال و یک نظام
جمهوری سکولار را برای آینده ایران مشترکا برپا داریم و در راه استقرارو استمرار آن کوشش نمائیم.
سوال ۷:
اگر منظور طراح محترم سوال شرکت ندادن سازمانهای آذربایجانی و عرب و یا شخصیتهای آنان در ترکیبها و تمهیدات و مذاکراتی است که برای ایجاد یک جبهه متحد و یا آلترناتیو قدرت بر علیه جمهوری اسلامی در طی دوران اخیر در جریان بوده است میباشد، به استثنای کوششی که در دانشگاه جورج واشنگتن شد و من در آن دخیل نبودم، چنین تبعیضی وجود نداشت. چند سال قبل از آن در جریان تشکیل شورای انتقال قدرت، از همه جریانات اتنیک، از جمله آذربایجانیها و عربها نیز برای شرکت در مدیریت شورا و هیات موسس آن دعوت به عمل آمد. از شخصیتها و سازمانهای آذربایجانی آنها که دعوت شده بودند، خوشبختانه پذیرفتند و در شورا شرکت داشتند. سازمانهای عرب متاسفانه در بدو تشکیل شورا استقبالی از عضویت در شورای گذار ننمودند ولی شورا مذاکرات خود را با آنان نیز حفظ نمود. تاکنون به خصوص این دو ملیت از جریانات سراسری خود را همواره کنار میکشیدند و کمتر در فعالیتهای آنان شرکت مینمودند ولی اکنون با ابتکار برخی از فعالین آذربایجانی سمینارهای دو زبانه برگزار میشود که طلیعه خوبی برای همکاریهای آینده است. اگر هر از چندی میهمان های یک زبان اتنیک دیگر هم اضافه بشوند و به مسائل مشترک با آنها نیز بپردازند، ابتکار جالبی خواهد بود تا زمینه همکاری به تدریج بیشتر و بیشتر ایجاد شود..
سوال ۸ :
مهمترین تبعیضهای عمومی جامعه تبعیض بین خودیهای ذوب در ولایت فقیه و فاسد و قاتل که برخوردار از همه امتیازاتند و دیگرانی است که مورد تبعیض و ظلم میباشند. تبعیض بر علیه زنان نیزمانند اتنیک عمیقا ظالمانه سراسری و عمومی است. تبعیض بر علیه مذاهب دیگراز جمله هموطنان بهائی بسیار ظالمانه و غیر انسانی است.
تبعیض های عم.می را عامه مردم با پوست و گوش خود لمس میکنند و تبعیضهای پیرامون را بیشتر ساکنین مناطق پیرامونی مرکزمتوجه میشوند. البته چنانچه در پیش نیزآمد پس از قیام زن زندگی آزادی امید است که این مرزبندی درحساسیت نسبت به تبعیض ها از میان برود و جامعه هوشیارتر از قبل حتی نسبت به تبعیض هائی که مستقیما آن بخش را هدف قرار نداده آگاه و حساس باشد و این طلیعه مثبت باعث دگرگونی کامل پارادایم ناسیونالیسم تباری به مدنی در ایران گردیده و با نقش درجه اولی که جامعه مدنی و اعضای جوان آن، ابن روزها در تحولات سریع اجتماعی پیدا کرده اند رقابتها و خصومتهای مخربانه از میان برود وبتدریج پیش شرطهای حرکت به سوی توسعه پایدار انسان محور فراهم شود. به امید چنین آیندهای هستیم
حسن شریعتمداری هامبورگ ۱۴ ژانویه ۲۰۲۵
i رجوع کنید به مقاله من در تریبون شماره ۱۴ دوره سوم / ۱۴۰۳ – صفحات ۳۵۶ تا ۴۰۲
ii رجوع کنید به مقاله من در تریبون شماره ۱۴ دوره سوم / ۱۴۰۳ – صفحات ۳۵۶ تا ۴۰۲
iii Die Deutschen und der Iran, Geschichte und Gegenwart, Matthias Künzel, WJS Verlag,2009
iv رجوع شود به همان منبع فوق
برای اطلاعات بیشتر در مورد انجمن تبریز در تهران به سایت فوق رجوع کنید
vi مقاله «محمود افشار يزدي» با عنوان «يگانگي ايرانيان و زبان فارسي» كه در ماهنامه «آينده» (شماره ۲، سال چهارم، آبان ۱۳۰۴ هجري شمسي
vii علیاکبر سیاسی، گزارش یک زندگی، لندن، پاکا، 1367، صص 77-79.
علیاکبر سیاسی در تاریخچه انجمن ایران جوان، که متشکل از دانشآموختگان اروپا بود، از دیداری یاد میکند که میان اعضای انجمن و رضاشاه رویداده است. در این دیدار، اعضای انجمن خواستهها و ایدههای خویش را با شاه در میان مینهند و رضاشاه در پاسخ آنان با تکیه بر این نکته که این ایدهها و خواستها همان خواستههای او نیز هستند، چنین میگوید که اینک ایده و برنامه از شما و عمل از من.
viii https://psri.ir/?id=3mmw0qbq
ix شیخ محمد خیابانی ، احمد کسروی ، انتشارات مرکز، ۱۳۹۳
x جمهوری آذربایجان، محمد امین رسولزاده، نشر شیرازه، تهران ، ۱۴۰۱
xi ایران، برآمدن رضا خان، سیروس غنی، نشر نیلوفر، تهران ، ۱۴۰۲
xii تاریخ بیست ساله ایران، حسین مکی، بنگاه ترجمه و نشرکتاب(علمی* ، تهران ، ۱۳۵۹ - ۱۳۶۳
Xiii از زندان رضاخان تا صدر فرقه دمکرات آذربایجان: بررسی زندگی و آراء سید جعفر جوادزاده "پیشهوری ، علی مرادی مراغه ای ، ناشر اوحدی، ۱۳۸۲
xiv رجوع کنید به : ایران ، برآمدن رضا خان برافتادن قاجار۰ نقش انگلیس ها ، سیروس غنی، مترجم حسن کامشاد، انتشارات نیلوفر-
xv مقالهٔ انقلاب اکتبر : لغو امتیازات روسیه تزاری و ایران از پیشنهاد تا قرارداد نوشته بهمن زبردست شماره ۱۱۵ فصلنامه نگاه نو ۱۳۹۶ پائیز،
xvi ایران، برآمدن رضا خان برافتادن قاجار۰ نقش انگلیس ها ، سیروس غنی، مترجم حسن کامشاد، انتشارات نیلوفر
xvii نطق مصدق در رد اعتبارنامه سید ضیاالدین طباطبائی – صفحه ۱۳۳ تا ۱۳۹ – کتاب معرفی و شناخت دکتر محمد مصدق – محمد جعفر قنواتی – ۱۳۸۱ – نشرقطره – تهران
xviii ما و بیگانگان – خاطرات دکترنصرت الله جهانشاهلو افشار – ۱۳۸۶ – انتشارات سمرقند –
دکتر جهانشاهلو میگوید: در سرکونسولگری شوروی سرهنگ قلی اف در جواب اعتراض پیشه وری به رفتار روسها با عصبانیت کفت : او کی سنی کتیردی ، دییر گد ، یعنی آن که تو را آورده میگوید برو و پیشه وری را ساعت ۸ همان شب به سوی مرز هدایت کرد.
xix نامه ۸ صفحه ای بی ریا به مالنکوف درسوم اوریل ۱۹۵۴
