Tribun Logo

Ethnicity in Iran

 

عقیل دقاقله

۲۰ مارس ۲۰۲۶

ترجمه کمیسیون ترجمه تریبون

حداقل وقتی که سخن از جامعه‌شناسی است، قومیت در ایران، فیل در اتاق است. [که همه تظاهر به ندیدنش می‌کنند] ایران سرزمین چندین گروه اتنیکی از جمله فارس‌ها، کردها، Turks (ترک‌ها)، عرب‌ها و بلوچ‌هاست. فارس‌ها اکثریت جمعیت فلات مرکزی را تشکیل می‌دهند، در حالی که سایر گروه‌های اتنیکی عمدتاً در مناطق پیرامونی متمرکز شده‌اند. این تقسیم‌بندی‌های اتنیکی با تفاوت‌های مذهبی نیز تلاقی پیدا می‌کنند؛ اسلام شیعه در مرکز غالب است و جمعیت سنی در مناطق پیرامونی پررنگ‌تر است. حتی این توصیف مختصر، پرسش‌های جامعه‌شناختی متعددی را مطرح می‌کند؛ مانند اینکه این تمایزها و تلاقی‌های اتنیکی و مذهبی چگونه تجربیات اجتماعی افراد را شکل می‌دهند. با این حال، به طرز تعجب‌آوری، در پژوهش‌های علمی دربارهٔ ایران، این گسست‌ها نادیده گرفته می‌شوند.

این سخن به معنای انکار وجود بدنه رو به رشدی از ادبیات درباره قومیت نیست — که بعداً به آن خواهم پرداخت — اما در مطالعات جامعه‌شناختی کلی، قومیت عمدتاً به عنوان یک دسته تحلیلی که تجربیات اجتماعی را در ایران متمایز می‌کند، انکار می‌شود. مطالعه پس از مطالعه منتشر می‌شود که موضوعات گوناگونی را بررسی می‌کنند: از انقلاب‌های ایرانی گرفته تا مبارزات زنان، جنبش‌های اجتماعی، سیاست فرودستان و سایر چالش‌های سیاست‌ورزی اجتماعی که کشور با آن‌ها مواجه است. با این حال، در بخش عمده این ادبیات، سوژه همچنان ”مردم ایران” به صورت واحد و مفرد فرض می‌شود و قومیت به حاشیه رانده شده است.

این انکار، از یک سو، ریشه در دیدگاه‌های ناسیونالیستی دارد که ایران را به عنوان ملتی تاریخا متحد و همگن به تصویر می‌کشند. بنابراین، قومیت صرفاً به عنوان نوعی تنوع فرهنگی دیده می‌شود، نه به عنوان بُعدی ساختاری که تجربه اجتماعی را شکل می‌دهد. این دیدگاه اغلب به روایت‌های ایدآلیزه‌سازی از ایران باستان و افسانه‌های نژاد آریایی متوسل می‌شود تا وحدت ملی را طبیعی جلوه دهد و وجود تفاوتهای[هویتی] ملی را انکار کند. در این چارچوب، گنجاندن قومیت به عنوان محور تحلیلی برای درک واقعیت‌های روزمره کشور، نامربوط و حتی خطرناک تلقی می‌شود؛ زیرا به رسمیت شناختن قومیت، ترس از تثبیت این تمایزها و شکافتن آنچه ”کل واحد” خیالی دانسته می‌شود را به همراه دارد.

پژوهشگران انتقادی بیشتر تمایل دارند ساخت مدرن ملت را به رسمیت بشناسند. اکثر آن‌ها قبول دارند که ایران در تاریخ جهانی شکل‌گیری دولت-ملت، استثنا نیست. با این حال، در این سنت، قومیت به‌عنوان یکی از ابعاد ساختاری زندگی اجتماعی–سیاسی ایرانی، توجه اندکی دریافت کرده است. هرچند برخی کارهای اخیر شروع به پر کردن این خلأ کرده‌اند. برای مثال، مقاله اخیر کدیور و همکاران (۲۰۲۵) قومیت را به عنوان یکی از ابعاد تحلیل در بررسی موج‌های اخیر اعتراضات در ایران گنجانده است. با وجود این، این رویکرد همچنان حاشیه‌ای باقی مانده است.

این سکوت تحلیلی تصادفی نیست، بلکه ریشه در موقعیت‌شناسی خود جامعه‌شناسی ایرانی دارد. این رشته ، تاریخا تحت تأثیر سنت‌های فکری فارس، شیعه و طبقه متوسط شکل گرفته است. این سنت تمایل دارد ملت را معادل فرهنگ، زبان و تجربه تاریخی فلات مرکزی ایران [یعنی فارسی] بداند و بدین ترتیب، امکان وجود واقعیت‌های اجتماعی متفاوت را نادیده می‌گیرد. این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که به تلاقی قومیت و مذهب توجه کنیم؛ زیرا بخش بزرگی از جمعیت مناطق پیرامونی هم سنی‌مذهب هستند و هم غیرفارس.

علاوه بر این، باید به خاطر داشت که جوامع پیرامونی، مسیرهای متفاوتی را در رابطه‌شان با دولت مرکزی ایران طی کرده‌اند. برای مثال، تشکیل دولت مدرن ایران که در مرکز به طور گسترده به عنوان تولد ملت مدرن ایرانی و حفظ تمامیت ارضی جشن گرفته می‌شود، در مناطق پیرامونی به عنوان از دست دادن خودمختاری به یاد آورده می‌شود. همین امر درباره انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ نیز صادق است؛ جایی که تأکید بر شیعه‌گرایی، مقاومت و سرکوب خشونت‌آمیز را در پیرامون برانگیخت. البته این فهرست را می‌توان ادامه داد. اما نکته اصلی این است که این ”دیدگاه‌ها از لبه” — به تعبیر مورخ ایرانی، آرش خازنی — عمدتاً در این بدنه علمی غایب مانده‌اند.

مشکل اینجا این نیست که این دیدگاه‌ها دشوار قابل جمع هستند، و نه صرفاً کمبود تمایل شخصی برای دیدن جهان اجتماعی از چشم کسانی که در حاشیه قرار دارند. مسئله اصلی این است که ”دیدگاه از پیرامون” از منظری که عمیقاً در مرکز ریشه دوانده، عمدتاً غیرقابل‌تصور باقی مانده است. البته در زیر همه این‌ها، روابط قدرت عمیق‌تری وجود دارد که فعلاً آن را کنار می‌گذارم.

قومیت در ایران معمولاً به عنوان یک آسیب‌شناسی و نه به عنوان محوری از نابرابری قاب‌بندی می‌شود

با وجود این سکوت تحلیلی گسترده، کارهای دانشگاهی درباره قومیت در ایران به عنوان یک حوزه، جداگانه اما رو به رشد توسعه یافته است. درون کشور، بخش عمده پژوهش‌های مرتبط با قومیت، لنزی سیاست‌محور و آسیب‌شناختی را اتخاذ کرده‌اند. قومیت به عنوان یک ”مشکل”، یک تهدید وجودی برای تمامیت ملی قاب‌بندی می‌شود که باید تحت نظارت، مهار یا خنثی‌سازی قرار گیرد. پژوهشگران میان گروه‌های اتنیکی جابه‌جا می‌شوند، گویی در حال بررسی مناطق پرخطر هستند. آن‌ها مدام سطح هویت ملی را ارزیابی می‌کنند، بررسی می‌کنند که وابستگی‌های اتنیکی تا چه حد با هویت ملی هم‌راستا یا از آن فاصله دارد و آیا در این مقطع زمانی تهدید به شمار می‌رود یا خیر.

موضوعاتی مانند جدایی‌طلبی، انسجام ملی و قوم‌گرایی بر این حوزه مسلط هستند. برخی مطالعات حتی وجود قومیت در ایران را انکار می‌کنند و آن را افسانه‌ای می‌دانند که توسط نخبگان یا بازیگران خارجی برای بی‌ثبات کردن ملت ساخته شده است. برخی دیگر آن را به عنوان یک بحران در حال وقوع تلقی می‌کنند: تهدید بالقوه‌ای علیه حاکمیت، یک "بیماری امنیتی" که باید تشخیص داده و درمان شود، نقطه اشتعال درگیری‌های آینده، یا چالشی امنیتی که باید مدیریت گردد.

این در واقع جامعه‌شناسی‌ای است که ”مانند دولت می‌بیند” — به تعبیر جیمز اسکات — و به دنبال آن است که جمعیت‌های اتنیکی را قابل‌خواندن (legible) و قابل‌مدیریت کند تا اهداف کنترل محقق شود، نه اینکه آن‌ها را بر اساس شرایط خودشان بفهمد.

در کنار این رویکردها، بدنه‌ای انتقادی‌تر و تفسیری‌تر از پژوهش‌ها شکل گرفته است که بررسی می‌کند چگونه سیاست‌های اتنیکی تحت تأثیر پروژه‌های گسترده‌تر دولت‌سازی قرار گرفته‌اند. این تحقیقات، به جای قاب‌بندی قومیت به عنوان یک آسیب که باید مدیریت شود، هویت اتنیکی را درون فرآیندهای تاریخی ملتسازی، ادغام اجباری و توسعه ناهموار قرار می‌دهد. آثار این سنت به بررسی این موضوع می‌پردازند که چگونه گفتمان‌ها و نهادهای دولتی از طریق مکانیسم‌هایی مانند همگن‌سازی زبانی، سرکوب تاریخ اقلیت‌ها و امنیتی‌سازی جوامع غیرفارس، حاشیه‌نشینی را تولید کرده‌اند. همینطور برخی محققان، اشکال مقاومت روزمره را برجسته کرده‌اند: اینکه اقلیت‌های اتنیکی چگونه روایت‌های غالب هویت ملی را مذاکره، تضعیف یا به چالش می‌کشند.

علاوه بر این، بدنه‌ای رو به رشد — هرچند هنوز محدود — از پژوهش‌های تجربی آغاز به کاوش نابرابری‌های اتنیکی در حوزه‌هایی مانند آموزش، بهداشت و فرصت‌های اقتصادی کرده است. این پژوهش‌ها پرسش چالش‌برانگیز اما عمدتاً بی‌پاسخ را مطرح می‌کنند: آیا قومیت در ایران معاصر به عنوان محوری از نابرابری عمل می‌کند؟

قومیت با مبارزات دیرینه درهم تنیده شده است

با این حال، شکاف‌های مهمی همچنان وجود دارد. اولین شکاف، مفهومی است: قومیت در زمینه ایرانی همچنان مبهم و دست‌نیافتنی باقی مانده و برخی پژوهشگران ترجیح می‌دهند از اصطلاح ”اقلیت” به جای آن استفاده کنند تا از تنش‌های سیاسی و نظری اجتناب ورزند. ”اقلیت” معمولاً به حاشیه‌نشینی عددی یا فرودستی ساختاری اشاره دارد، اما کمتر به پرسش‌های مناقشه‌برانگیز مانند اینکه گروه اتنیکی چگونه تعریف شود، مرزهای آن کجا کشیده شود یا چگونه از ذات‌انگاری هویت‌ها اجتناب گردد، می‌پردازد. این جابه‌جایی به پژوهشگران اجازه می‌دهد آنچه راجرز بروبیکر ”قومیت بدون گروه‌گرایی” می‌نامد را پیگیری کنند (مانند آنچه در کارهای الینگ دیده می‌شود). این رویکرد ممکن است تحلیل حاشیه‌نشینی را بدون مطرح کردن ادعاهای هویت جمعی یا چالش حاکمیت ممکن سازد.

با این وجود، پرسش همچنان پابرجاست: ”قومیت” — حتی وقتی با احتیاط بیشتر به عنوان ”اقلیت” قاب‌بندی شود — در زمینه ایران واقعاً به چه معناست؟ این پرسش زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که چارچوب‌های غربی بدون نقد کافی اعمال شوند؛ چارچوب‌هایی که اغلب بر هویت، تفاوت فرهنگی یا مرزهای نمادین تأکید دارند، اما توجه بسیار کمتری به پرسش تاریخی حاکمیت می‌کنند. در ایران، قومیت صرفاً مسئله تمایز فرهنگی نیست. آن با مبارزات دیرینه بر سر حاکمیت دولتی، کنترل سرزمینی و ادغام اجباری مناطق پیرامونی درهم تنیده شده است.

گروه‌های اتنیکی عمده کشور — ترک‌ها، کردها، بلوچ‌ها، عرب‌ها و ترکمن‌ها — در آنچه معمولاً ”پیرامون” نامیده می‌شود، متمرکز هستند: مناطقی که جغرافیایی از تهران و فلات مرکزی فاصله دارند. این مناطق و جوامع‌شان اغلب تاریخ نیمه‌خودمختاری و تنش‌های طولانی با دولت مرکزی داشته‌اند؛ مناطقی که ادغام‌شان در پیکره سیاسی دولت ایران با کمپین‌های نظامی، آسیمیلاسیون اجباری و کنترل جمعیت همراه بوده است. با این حال، این تاریخ‌ها اغلب از تحلیل‌های معاصر قومیت کنار گذاشته می‌شوند و درک کامل پیچیدگی‌های اتنیکی امروز را دشوار می‌سازند.

ادغام تاریخ قبیله‌ای در جامعه‌شناسی قومیت، نشان می‌دهد که چگونه میراث تاریخی واقعیت‌های کنونی را شکل می‌دهند

البته گسترش دولت به پیرامون ثبت شده است — به‌ویژه در ادبیاتی که تحت تأثیر مطالعات فرودستان قرار دارد. این آثار خشونت دولتی و مقاومت محلی را دنبال می‌کنند که معمولاً در چارچوب ”سیاست قبیله‌ای” قرار می‌گیرند. با این حال، مطالعات سیاست قبیله‌ای و قومیت جدا از هم مانده‌اند: اولی به تاریخ سپرده شده و دومی به حال. این تقسیم‌بندی مانع آن می‌شود که ببینیم چگونه میراث تاریخی واقعیت‌های کنونی را شکل می‌دهند. پر کردن این شکاف، افق‌های مفهومی جدیدی برای مطالعات اتنیکی در ایران خواهد گشود.

بدنه کوچکی اما رو به رشد از اهل تحقیق، دقیقاً همین کار را آغاز کرده است. این آثار با تکیه بر تاریخ‌های پیرامونی شکل‌گیری دولت، خود ماهیت دولت ایرانی را زیر سؤال می‌برند. آن‌ها به بررسی مواردی مانند جابه‌جایی اجباری جمعیت، پاک‌سازی فرهنگی و خشونت دولتی می‌پردازند و استدلال می‌کنند که شکل‌گیری دولت در ایران نه‌تنها پروژه‌ای برای مدرن‌سازی بوده، بلکه منطق سلطهٔ استعماری را نیز در خود حمل کرده است. از این منظر، گسترش اقتدار دولت به پیرامون‌های اتنیکیِ متمایز، شباهت‌هایی با پروژهٔ ”استعمار اسکان‌گر” دارد و مقاومت در برابر آن را می‌توان نوعی ”کنش استعمارزدایانه” دانست. چنین بازقاب‌بندی‌ای، پارادایم‌های مسلط را به چالش می‌کشد و ضرورت ادغام تاریخ‌های قبیله‌ای و پیرامونی را در جامعه‌شناسی قومیت برجسته می‌سازد.

با وجود این، نیاز سرکوب‌شده‌ای برای پژوهش تجربی وجود دارد—پژوهشی که چندگانگی تجربه‌های زیسته را به رسمیت بشناسد. فهم قومیت، فارغ از چارچوب نظری، نیازمند پایه‌گذاری تجربی است. قومیت باید به‌مثابه پدیده‌ای زیسته، مذاکره‌شده و موقعیتی مطالعه شود؛ پدیده‌ای که از خلال کنش‌های روزمره و معانی مورد مناقشه شکل می‌گیرد. این امر مستلزم درگیری میدانی و اتنوگرافیک بلندمدت است. اما چنین پژوهشی در ایران به‌شدت با موانع سیاسی و ساختاری مواجه است. امنیتی‌سازی مسئلهٔ قومیت فضایی از ترس و خودسانسوری ایجاد کرده است؛ فضایی که در آن هم پژوهشگران و هم مشارکت‌کنندگان در معرض اتهاماتی چون جدایی‌طلبی یا اقدام علیه امنیت ملی قرار می‌گیرند. کار میدانی پرخطر شده و نهادهای رسمی نیز به‌ندرت از پژوهشی حمایت می‌کنند که روایت‌های مسلط را به چالش بکشد.

مرکزیت‌بخشیدن به قومیت، جامعه‌شناسی ایرانی را وادار می‌کند با حذف‌ها و نادیده‌گیری‌های خود روبه‌رو شود، تخیلات ملی مسلط را به پرسش بکشد و چندگانگی تجربه‌های زیسته را به رسمیت بشناسد. این رویکرد همچنین امکان فهمی زمینی‌تر و واقع‌بینانه‌تر از دولت ایرانی را فراهم می‌کند—دولتی که نه‌فقط از خلال انقلاب و ایدئولوژی، بلکه از طریق جغرافیاهای مورد مناقشه، تاریخ‌های پیرامونی و کشمکش‌های مداوم بر سر حاکمیت شکل گرفته است.

عقیل دقاقله دانشگاه کلرادوی شمالی، ایالات متحده آمریکا

لینک متن انگلیسی مقاله
https://globaldialogue.isa-sociology.org/articles/ethnicity-in-iran-the-question-iranian-sociology-avoids