کارداش اونیگ:
ارمنیها با افتخار به من میگفتند که چه تعداد آذربایجانی کشتهاند و چگونه...
"شیک وحشی: روایت احمقانهای از قفقاز"
ترجمه از زبان انگلیسی: نصرت الله معینی
توضیح از مترجم: مصاحبه زیر از سوی سایت اینترنتی "مدیا_آذ" و خانم لیلا امیناوا انجام شده است. مجموعه تریبون تاکنون در چند فرصت کارداش اونیک و کتاب حاوی سفرنامه وی از مدت اقامت 5 ماهه خود در شوشای تحت اشغال را معرفی کرده است. این کتاب در ضمن از مجموعه تریبون به فارسی و ترکی آذربایجانی ترجمه شده و منتظر فرصتی برای انتشار است. مصاحبه به زبان انگلیسی و در سال 2022 منتشر شده است. مجموعه تریبون طی مدت چند بار بخشهایی از محتوای این مصاحبه را به مناسبتهای مختلف منتشر کرده است. در این شماره تریبون نقلقولهایی از این کتاب و یک کتاب دیگر در لابلای صفحات بصورت تصویری استفاده شدهاند. ترجمه متن کامل مصاحبه برای اولین بار در تریبون 20 منتشر میشود. (پایان توضیح)
کارداش اونیگ در سال ۲۰۰۱، به دعوت ”وزارت فرهنگ” رژیم جداییطلب مستقر در سرزمینهای اشغالی آذربایجان، به عنوان نخستین هنرمند مقیم از دیاسپورای ارمنی به شوشا آمد و بیش از پنج ماه آنجا ماند. این مرد چنان از روایتهای وحشیانهی هموطنانش دربارهی جنایات ارتکابی علیه آذربایجانیها شوکه شده بود که در شهر با محافظ جابهجا میشد.
پس از بازگشت به آمریکا، کتابی نوشت به نام ”شیک وحشی: روایت احمقانهای از قفقاز” که در آن آنچه در پایتخت فرهنگی آذربایجان شهر شوشا در طی مدت اشغال دیده بود را شرح داد. از آن زمان برخی ارمنیها، از جمله خانوادهی خودش، او را خائن مینامند و برخی دیگر صادقترین نویسندهی ارمنی میدانند.
کارداش اونیگ در مصاحبه با Media.Az دربارهی سفرش به شوشا، واکنشش به آغاز جنگ میهنی ۴۴ روزه و امید به صلح میان مردم آذربایجان و ارمنستان سخن گفت.
شوشا در سال ۲۰۰۱ چگونه بود؟
شهر تقریباً کاملاً ویران شده بود. در خیابان اصلی تنها سه خانهی زشت وجود داشت که پس از پایان جنگ اول قرهباغ توسط آمریکاییهای ثروتمند ساخته شده بودند. این خانهها کاملاً با معماری شوشای ”قدیمی” ناسازگار بودند. ”وزیر فرهنگ” [رژیم جداییطلب] یکی از آنها را به من داد. در آن زندگی کردم و کارگاهی برپا کردم. میخواستم به نوجوانان عروسکسازی بیاموزم، بنابراین برای کسانی که میخواهند این هنر را بیاموزند، روی حصار خانهام، آگهی زدم. در نهایت تنها هفت یا هشت شاگرد داشتم.
... بسیاری از خانههای شوشا غارت و سوزانده شده بودند. از خانههای ساختهشده توسط آذربایجانیها تنها یکی سالم مانده بود که یک تاجر ارمنی در آن زندگی میکرد.
چرا تنها آن یکی سالم مانده بود؟
خودم هم تعجب کرده بودم. تاجر به من گفت که در زمان شوروی در قزاقستان خدمت سربازی کرده است. تمام خدمت را کنار دوست آذربایجانیاش گذرانده بود. وقتی مرخص شدند، دوست آذربایجانیاش این خانه را در شوشا ساخت و تاجر ارمنی به روستایی نزدیک آغدام رفت، اما دو دوست همیشه به دیدن یکدیگر میرفتند. وقتی جنگ اول قرهباغ آغاز شد، مرد ارمنی میدانست که ارمنیها شهرهای آذربایجانی را ویران میکنند. به همین دلیل به شوشا آمد و به معنی واقعی کلمه با حضور خودش، از خانهی دوست قدیمیاش (که اکنون در آذربایجان آواره شده بود) دفاع کرد و پس از پایان جنگ در همان خانه ساکن شد.
تمام مدتی که در شوشا بودم، او با ترس و لرز از دوستیاش با آن آذربایجانی سخن میگفت و میگفت که میخواهد دوباره او را ببیند و در آغوشش بگیرد... دهها داستان مشابه شنیدم. برخی ارمنیها دلتنگ دوستان آذربایجانیشان بودند. بالاخره کنار هم زندگی میکردند، دور یک میز جمع میشدند...
در آن زمان چند نفر در شوشا زندگی میکردند؟
جمعیت شهر زمانی [قبل از اشغال] به هفده هزار نفر میرسید، اما در سال ۲۰۰۱ حداکثر هزار نفر آنجا زندگی میکردند. و همه در فقر زندگی میکردند، یا بهتر بگوییم سعی در زنده ماندن داشتند. بالاخره تقریباً هیچ پولی آنجا سرمایهگذاری نمیشد، آن مکانها از بقیهی جهان قطع بودند.
... روزی یکی از شاگردانم در حیاط کلیسا ساخت عروسک را تمام میکرد که اتوبوسی پر از گردشگران آمریکایی رسید. آنها تعجب کردند که پسری در خیابان شهری ویران هنر میآفریند و از او پرسیدند چرا این کار را میکند. او گفت برای فروش میسازد. من هم اضافه کردم که قیمت چنین اثری ۳۵ دلار است. آمریکاییها عروسک را خریدند. کودک از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید چون پدرش که معلم بود، ماهی ۳۰ دلار درآمد داشت. پسر گفت از این به بعد اغلب در این حیاط مینشیند و عروسک میسازد به امید اینکه خارجیها دوباره بیایند.
در شوشا با محافظ جابهجا میشدید. چرا؟
تصور کنید، شوشا مرکز فرهنگی بود، کاخها، مساجد و مجسمههایی با زیبایی خیرهکننده داشت... فقط به بنای بولبول [خواننده افسانهای آذربایجانی] نگاه کنید... و همهی اینها توسط ارمنیها به ویرانه تبدیل شده بود. جمعیت آذربایجانی از شوشا اخراج شده بود، خیابانها مرده بودند... وقتی با مردم شوشا آشنا شدم، فهمیدم هر کدامشان شریک این جنایات وحشتناک بودند. با افتخار به من میگفتند چه تعداد آذربایجانی کشتهاند و چگونه کشتهاند. شنیدن اینها غیرقابل تحمل بود، بنابراین روشن کردم که در حضور من نمیتوانند دربارهی اینها صحبت کنند.
علاوه بر این، محلیها حتی قتلهایی که رخ نداده بود را به خود نسبت میدادند. وقتی اعضای دیاسپورای ارمنی از سراسر جهان و گردشگران از ارمنستان میآمدند، کسی که یک آذربایجانی را کشته بود، میگفت که ده نفر آذربایجانی کشته است. ارمنیهای چهارگوشه جهان برای شنیدن چنین داستانهایی میآمدند و مشتاق شنیدن ”شاهکارهای” هموطنانشان بودند.
فکر کنید چقدر امن است در جامعهای زندگی کردن که مردم دربارهی چنین جنایاتی، براحتی حتی جلوی کودکانشان حرف میزنند! به همین دلیل به من محافظ دادند که رانندهام هم بود. هرچند او هم تا آرنج دستش به خون [آذربایجانیها] آغشته بود... البته او هم داستانهایی از همسایگان آذربایجانیاش و بازی با آنها در یک حیاط در کودکی برایم تعریف میکرد...
برخی ارمنیها میدانستند که حتی خودشان هم در شوشا امن نیستند. ابتدا حصار خانه و پنجرههایم را باز میگذاشتم. اما بعد به من گفتند همه چیز را قفل کنم، چون محلیها به راحتی میتوانند به خانه وارد شوند...
چرا این همه نفرت؟
به ارمنیها از کودکی آموخته بودند که هر ترکی را که ببینند باید بکشند و آذربایجانیها بربر هستند. کودکان ارمنی با این شستشوی مغزی بزرگ میشدند.
آیا شما هم همینگونه تلقین شده بودید؟
من هم در کودکی از ترکها متنفر بودم. این نفرت از درون مرا میخورد و بعداً بر همهی زمینههای زندگیام تأثیر گذاشت. اما خوشبختانه فهمیدم که میتوانم از مردم عصبانی باشم، میتوانم با آنها حرف نزنم، اما نمیتوانم از آنها متنفر باشم...
... با شاگردانم تمام شوشا را گشتیم، میراث معنوی غنی مردم آذربایجان را نشانشان دادم و پرسیدم: ”چگونه میتوان مردمی با چنین فرهنگی را بربر نامید؟” به مساجد رفتیم، به خانههای سوخته، چون در هر کدام دیوارها و کفها با نقاشیهای زیبا بودند... شگفتزده شدم. باورنکردنی است... میبینید، هر گوشهی شوشا یک اثر فرهنگی است.
به هر حال، باید چیزی نشانتان دهم [چیزی بیرون میآورد]. این در یکی از مساجد شوشی بود. وقتی به آمریکا رفتم، این قطعه را با خودم بردم. همهی این سالها همراهم بوده است. در شوشا همیشه سعی میکردم تکههایی از ساختمانهای ویرانشده را از زمین جمع کنم، نگه دارم و در آینده دربارهشان داستان بگویم... از نظر عاطفی سخت بود.
چرا آنها را در خانهتان نگه میدارید؟
احترام به فرهنگ دیگران بسیار مهم است. ارمنیها به مساجد آذربایجانی به عنوان سرزمین دشمن نگاه میکردند، نمیتوانستند زیبایی ناب آنها را ببینند. کتابم دربارهی همین است. در آن میپرسم: ”چگونه جرأت میکنید آنجا بروید و مکانهای مقدس مردم دیگری را ویران کنید؟ پس از آن به عنوان یک ملت چقدر میتوانیم بیمار شویم.”
آیا شوشا تنها شهری بود که در قرهباغ بازدید کردید؟
نه، به چند شهر رفتم، مثلاً آغدام. یادم هست آنجا روی مناره ایستاده بودم و تمام آغدام را میدیدم. و شهر کاملاً خالی بود، با خاک یکسان شده بود... ”خدایا، این مردم مجبور شدند یکشبه از سرزمینشان بگریزند”، فکر کردم و به زانو افتادم و گریه کردم. ”چرا مردم با یکدیگر چنین میکنند؟” آن تصویر احساسات بسیار شدیدی در من برانگیخت، چون داستان پدرم را به یاد آوردم. در چهارسالگی او و خانوادهاش از خانهشان رانده شدند و به بیابان سوریه فرستاده شدند، جایی که خواهر دوسالهاش را دفن کرد.
فراموش کردن درگیری میان مردم ما اکنون بسیار سخت است. بسیار سخت... اما امید را از دست نمیدهم، چون زمانی آذربایجان، به ویژه بازدید از شوشا، آرزوی من بود. و این آرزو محقق شد.
چرا پس از تنها پنج ماه شوشا را ترک کردید؟
جو خشونت و وحشتی که در شهر حاکم بود بر من سنگینی میکرد. دیگر نمیتوانستم آنجا بمانم. آخرین قطرهی کاسه حادثهای در رستورانی بود وقتی به ایروان دعوت شدم. یادم هست آن شب چند مقام ارشد ارمنی آنجا بودند. سپس رئیسجمهور وقت روبرت کوچاریان و شارل آزناوور [خواننده، آهنگساز، شاعر، نویسنده و بازیگر فرانسوی ارمنیتبار] وارد رستوران شدند. کمی بعد، دوست قدیمی (و احتمالاً مست) کوچاریان به آنها نزدیک شد و ظاهراً چیزی تحقیرآمیز گفت. سپس روبرت کوچاریان همراه محافظانش رفت. اما محافظان به زودی بازگشتند، متخلف را به دستشویی بردند و سرش را با تفنگ خرد کردند. موسیقی جاز در رستوران ادامه داشت و بیش از صد مشتری حتی جرأت حرکت نداشتند... غیرقابل تصور است. آنجا بود که بالاخره فهمیدم زندگیام در خطر است و تصمیم به رفتن [از قرهباغ] گرفتم.
و وقتی به خانه بازگشتید، دربارهی جنایاتی که شاهدش بودید سکوت نکردید...
بله... کتابی نوشتم به نام ”شیک وحشی: روایت احمقانهای از قفقاز” و میخواستم آن را در ارمنستان و روسیه تبلیغ کنم. تنها بیست سال پس از انتشار، دانشجویی در دانشگاه آمریکایی ارمنستان آن را به ارمنی ترجمه کرد و در ایروان منتشر کرد. کتاب به ویژه در شرق کشور شناختهشده است.
این کار را میکنم چون سعی میکنم با وجدانم زندگی کنم، صادقانه زندگی کنم... وقتی ارمنیها دربارهی آذربایجانیها چیزی میگویند، به آنها میگویم: ”آیا میدانید هموطنانمان در قرهباغ چه کردند؟ این را نمیتوان از حافظهمان پاک کرد.” در عین حال، هیچگاه جانب یکی را نمیگیرم، چون هر دو را میفهمم.
اگر این مصاحبه احساسات منفی برانگیزد، ناراحت میشوم [اشک در چشمانش جمع میشود]. همین حالا دارم گریه میکنم... نمیخواهم دشمن بزرگتری برای ارمنیها یا ابرقهرمانی برای آذربایجانیها شوم. این هدفم نیست. همین حالا هم هر شب به خواب میروم و فکر میکنم برادرم، خانوادهام با من حرف نمیزنند، چون در نظر آنها من یک خائن هستم.
میخواهم موجب انقلابی شوم که آذربایجانیها و ارمنیها را بدون شلیک حتی یک گلوله متحد کند. مردم میتوانند به من کمک کنند، افراد خلاق همین حالا این کار را میکنند. سعی میکنم با هر دو ملت ارمنی و آذربایجانی ارتباط برقرار کنم، چون بر اساس قومیت میان مردم تبعیض قائل نمیشوم. قلبم برای همه باز است، اما این به معنای دوست داشتن همه نیست [لبخند میزند].
پس از این افشاگریها میتوانید به ارمنستان بروید؟
در مجموع بیست و دو سال است که به ارمنستان نرفتهام. در کتابم دربارهی جنایتی که در رستورانی در ایروان رخ داد نوشتم. پس از به قدرت رسیدن پاشینیان، پیشنهادی به او فرستادم تا در ارمنستان یادمانی برای مردی که آن شب توسط محافظان کوچاریان کشته شد بسازد. سپس در سفارت ارمنستان در ایالات متحده فهمیدم که ورودم به کشور ممنوع است.
و آیا دوست دارید به آذربایجان سفر کنید؟
همسرم میگوید حتی اگر دعوت رسمی از آذربایجان بگیرم، هرگز اجازه نمیدهد بروم. شاید به آذربایجان بروم اگر دو محافظ با خودم ببرم: یکی ارمنی، یکی آذربایجانی [میخندد].
وقتی از آغاز جنگ در قرهباغ در سال ۲۰۲۰ مطلع شدید، چه احساسی داشتید؟
تنها چیزی که شبها تصور میکردم این بود که آذربایجانیها چگونه بازمیگردند و خانههای ویرانشدهشان را میبینند. این فکر قلبم را میشکست. حالا آنچه در قرهباغ رخ میدهد را دنبال نمیکنم. اما امیدوارم روسها [نیروهای حافظ صلح روسی که موقتاً در سرزمین آذربایجان مستقر شدهاند] مأموریتشان را صادقانه انجام دهند.
به هر حال، وقتی جنگ آغاز شد، من و تیمم کتابچهای به ارمنی با عنوان ”از اینجا به کجا میرویم” در ایروان منتشر کردیم که به انگلیسی و روسی ترجمه شد. در آن مصاحبهای با شاگردم که حالا بزرگ شده و در سال ۲۰۲۰ [پس از آزادسازی سرزمینهای اشغالی جمهوری آذربایجان] از شوشا به ایروان رفته بود، وجود دارد. او دربارهی ایدههایی که در سال ۲۰۰۱ در ذهن او و دیگر شاگردانم کاشته بودم سخن میگوید. مثلاً همیشه به آنها میگفتم ابتدا انسان باشید، سپس میتوانید با فرهنگ و سنتهایتان ملت تان را نمایندگی کنید.
فکر میکردیم این کلمات سیگنال خوبی برای نیروهای حافظ صلح روسی باشد. بنابراین تصمیم گرفتیم کتابچه را میان آنها پخش کنیم. شاگردی که کتابم را ترجمه کرده بود و یک ارمنی دیگر (همانطور که میبینید، همهی ارمنیها از نفرت نسبت به آذربایجانیها پر نیستند) مسئول این مأموریت بودند. به قرهباغ رفتند، به مناطقی که تحت کنترل نیروهای حافظ صلح روسی بود. روزی در مرز سه جوان آذربایجانی دیدند و به آنها هم کتابچه دادند. گفتوگویی کوتاه شکل گرفت. وقتی فهمیدم، شوکه شدم، چون کارم ارمنیها و آذربایجانیها را به هم نزدیک کرد.
باور دارید که آذربایجانیها و ارمنیها میتوانند در قرهباغ آرام زندگی کنند...
دوباره با هم زندگی خواهند کرد، اما با تلخی و غم از دردی که وارد شده. گزینهی دیگری نیست. آذربایجانیها و ارمنیها اینجا در آمریکا با هم تعامل دارند، چرا در قرهباغ نتوانند؟! مهمترین چیز خواستن تغییر و آغاز تغییر است. من برای تغییر دلتنگم. نمیتوانم صبر کنم تا از خانکندی به شوشا برانم، جایی که دیگر دشمنی وجود نداشته باشد.
در آن مصاحبه با شاگرد شوشایی از او پرسیدیم آیا میتواند با آذربایجانیها زندگی کند. پاسخ داد: ”حالا بسیار دشوار خواهد بود.” اما از صدایش معلوم بود که باور دارد ممکن است. بالاخره در تاریخ مثالهای بسیاری هست که مردم همقوم و همدین یکدیگر را کشتند یا ملتهای دیگر را نابود کردند. اما حالا در صلح زندگی میکنند انگار هیچ رخ نداده، چون آن تراژدیها در گذشته است و باید نهایت تلاشمان را کنیم تا در حال ایمن زندگی کنیم.
آغاز تغییراتی که میگویید چه میتواند باشد؟
حداقل باید گفتوگو را نه در سطح جهانی با دخالت روسیه، بلکه میان شهروندان آغاز کرد. مثلاً سرباز ارمنی در مرز نگهبانی میدهد و آذربایجانی را در سمت دیگر میبیند. بگذارند به یکدیگر سلام کنند. مردم باید بفهمند مشکلاتی مهمتر از تعداد کشتهشدگان دو طرف در گذشته وجود دارد، و سپس تغییرات آغاز خواهد شد...
منظورتان چیست؟
تعداد قتلها و خودکشیها در سراسر جهان در حال افزایش است و رویدادهای نفهمیدنی در کشورهای مختلف رخ میدهد. و همهی اینها کار دست انسان است. باید هر روز گریه کنیم چون نسل بشر را نابود میکنیم. زمان آن رسیده که جهانی فکر کنیم دربارهی سطح جدیدی از تلاشها برای نجات سیاره زمین. در غیر این صورت، تغییراتی که خواهد آمد تغییراتی خواهد بود که هیچکداممان برایش آماده نیستیم. این میراثی نیست که بخواهم به نوههایم بسپارم.
من بسیار نگران کودکان و آیندهشان هستم. آنها را بسیار دوست دارم و حتی چند کتاب کودک نوشتهام. حالا بر اساس نقاشیهای پسران و دختران زیر هشت سال از سراسر جهان اسباببازی میسازم. از آنها میخواهم تخیلشان را به کار بگیرند و شخصیتهای غیرواقعی بکشند که سپس من آنها را به زندگی میآورم. اگر کودکان آذربایجانی هم نقاشیهایشان را برایم بفرستند، خوشحال خواهم شد. برایشان اسباببازی رایگان میسازم و میفرستم.
مصاحبه کننده: لیلا امینوا از "مدیا_آز"

