Tribun Logo

shafagh naser

شفَق ناصِر دکترای فلسفه در رشتهٔ فیلولوژی

  ترجمه از ترکی آذربایجانی: کمیسیون ترجمه تریبون

از روزگاران کهن، سیاحانی که سرزمین‌ها را می‌پیمودند و سرداران بزرگی که کشورها را فتح می‌کردند، در یادداشت‌های راه و سفرنامه‌های خود، آنچه را در سرزمین‌های دیده و مشاهده کرده بودند ـ از گسترهٔ جغرافیایی، اقلیم، طبیعت، وابستگی جمعیتی، هویت، ویژگی‌ها، آداب و رسوم و فرهنگ مردم ـ به رشتهٔ تحریر درمی‌آوردند. در گذر زمان، عالمان و اهل معرفت و نیز هنرمندان، در آثار خویش از این سفرنامه‌ها، سالنامه‌ها و دیگر یادداشت‌های مبتنی بر تجربه، به‌عنوان منابعی معتبر بهره برده‌اند. از این منظر، آثار نویسندگان، فیلسوفان و شاعرانِ دوران‌های کهن که به موضوعات تاریخی پرداخته‌اند، از آن رو که بازتاب‌دهندهٔ حقیقت‌های زندگی هستند، از حیث پژوهش دربارهٔ دوره‌های تاریخی، منابعی قابل اعتماد به شمار می‌آیند. در ادبیات جهان، هنوز هم به سفرنامه‌ها و یادداشت‌هایی که جایگاه منابع تاریخی دارند، استناد می‌شود...

این روزها کتاب زیبای وحشی را خواندم؛ اثری از نقاش و نویسندهٔ ارمنی‌تبارِ ساکن آمریکا، قارداش اونّیگ، که نخستین‌بار در سال 2001 میلادی به زبان انگلیسی منتشر شده و اکنون برای انتشار به زبان آذربایجانی آماده می‌شود.

پیش از پرداختن به یادداشت‌هایی دربارهٔ کتاب، ضروری می‌دانم توضیحی دربارهٔ نام نویسندهٔ ”زیبای وحشی” ارائه دهم. دقیق‌تر آنکه، خود نویسنده در متن، تاریخچهٔ نامش را چنین توضیح می‌دهد:


در سال 1915، یک خانوادهٔ آذربایجانی برای نجات جان مادرم و مادربزرگم، جان خود را به خطر انداختند و به نشانهٔ قدردانی از آن آذربایجانی‌های مهربان، نام قارداش را بر من نهادند...”

نویسنده، قارداش اونّیگ، پس از جنگ اول قره‌باغ، در سال 2001، به دعوت ”وزیر فرهنگ” برساخته خودخوانده ارامنه در قره‌باغ ، آرمن سارکیسیان، برای مدت شش ماه به این سرزمین زیبا با طبیعتی آراسته به ویژگی‌های منحصربه‌فرد سفر کرد. او در مدتی که در شوشا در میان هم‌تباران خود زندگی می‌کرد، آنان را از نزدیک شناخت، با زندگی، اندیشه‌ها و خصلت‌هایشان به‌خوبی آشنا شد و از آنچه شنید و دید، دچار هراس و شگفتی شد. پس از بازگشت به آمریکا، این کتاب را دربارهٔ وحشیگری هم‌تباران ارمنی خود نوشت. اونّیگ در اثر خود، ویرانگری‌ها و اعمال وندالیستی ارتش افسارگسیختهٔ دولت اشغالگر ارمنستان را در جنگ خونینی که در قره‌باغ کوهستانی (اکنون بخشی از قره‌باغ بزرگ – یادداشت سردبیر) آغاز کرده بودند، افشا می‌کند. او با احساس شرم و خجالت، از وحشیگری و قساوت ارمنیانِ بی‌رحم در جنگ اول قره‌باغ علیه آذربایجانی‌ها سخن می‌گوید؛ از کشتار هزاران انسان بی‌گناه و از ویران کردن خانه‌ها، اماکن دینی و آثار فرهنگی ما. و در پرتو حقیقت آشکار، ناحق بودن ارمنیان در این جنگ را به گوش جهانیان می‌رساند.

کتاب ”زیبای وحشی” نخستین‌بار توسط آلبرت ایساکوف، که مادرش ارمنی و پدرش یهودی است، از زبان اصلی به روسی ترجمه شد. پس از آن، این اثر با ترجمهٔ مستقیم زهرا اعظمی، هم‌وطن ما از اردبیل، از انگلیسی به زبان فارسی ترجمه شد. برای سومین بار، کتاب توسط یاشار شکری، مترجمی اصالتاً اهل ارومیه و دانش‌آموختهٔ دانشگاه دولتی باکو، در حوزهٔ متون آذربایجانی، فارسی و عثمانی، از فارسی به ترکی آذربایجانی ترجمه شده است.

فجایع نسل‌کشی که ارمنیان اشغالگر طی بیش از دو قرن در مقاطع مختلف علیه آذربایجانی‌ها مرتکب شده‌اند، آواره ساختن هم‌میهنان ما از سرزمین‌های نیاکانی، و به آتش کشیدن روستاها، آبادی‌ها و خانه‌هایمان، صفحه‌ای خونین از تاریخ ماست. به گمان ما، در کنار اسناد و شواهد تاریخی که این وقایع را ثبت کرده‌اند، آثاری که در این باره نوشته شده‌اند، به‌ویژه آثار نویسندگان ارمنی، برای پژوهشگران، جایگاه منابعی انکارناپذیر دارند.

در اینجا لازم می‌دانیم نکته‌ای را که با موضوع هم‌خوان است یادآوری کنیم: فراموش نکنیم که در همهٔ دوره‌ها، عامل اصلی تقابل‌های ارمنی–مسلمان، خود ارمنیان بوده‌اند. هم‌زمان با خواندن این اثر اونّیگ، با مصاحبه‌ای از ژنرال مانول گریگوریان، نظامی ارمنی و یکی از عاملان ایجاد ناآرامی‌ها در قره‌باغ با کانال یک تلویزیون دولتی ارمنستان، آشنا شدم1. او در این مصاحبه توضیح می‌دهد که در سال‌های 1988–1989 چگونه در چند روستای قره‌باغ، ارمنیان را علیه ترک‌ها شورانده و برای این هدف از چه ابزارهایی استفاده کرده است. می‌گوید کسانی که پشت سر ما بودند این را از ما می‌خواستند؛ ما به گروه‌هایی تقسیم شده و تابع فرماندهی بودیم. ابتدا در میان ارمنیان تبلیغ می‌کردیم، آنان را علیه آذربایجانی‌ها تحریک می‌نمودیم و ترک‌هایی را که به خانهٔ ”کیروه2”های خود رفت‌وآمد داشتند، می‌ترساندیم، تهدید می‌کردیم و برای قطع روابطشان از هر وسیله‌ای بهره می‌گرفتیم. در مدارس، ذهن کودکان ارمنی را مسموم می‌کردیم...

به چند نکته از گفته‌های مانول گریگوریان در این مصاحبه توجه کنیم:

آنجا مردان مصممی بودند که سلاح داشتند و می‌توانستند از آن استفاده کنند و به کودکان آموزش می‌دادند؛ ما خودمان هم از آن‌ها یاد می‌گرفتیم. من خودم همه‌چیز را از همین مردان آموختم. نمی‌خواهم نامشان را ببرم، چون اگر بگویم، صحبت از 10 تا 20 هزار نفر خواهد بود. هرچه می‌گویم، به تعبیر قره‌باغی‌هاست: مونک، یعنی ما. انسان‌هایی که می‌شناختم و با آن‌ها ارتباط داشتم، ده‌ها هزار نفر بودند؛ یعنی یک ملت... نمی‌خواهم اکنون بگویم، اما آن زمان آدم‌هایی، کمیته‌هایی و چیزهای دیگری بودند و افرادی بودند که با این دسته‌ها کار می‌کردند. به این ترتیب، همه‌چیز را به‌هم ریختیم. این روند ادامه داشت... ما آن زمان از روش‌های سخت استفاده کردیم. دیگر با همان آدم‌ها، با همان معلمان و جوانانی که نام بردم، وارد ارتباط نزدیک شدیم و از روش‌های جدی بهره گرفتیم. از این کودکان 14–15 ساله، درست مانند ارتش، به شکلی کاملاً متفاوت استفاده کردیم؛ به شیوهٔ ارمنی.”

در مجموع، مصاحبهٔ مانول گریگوریان از ناآرامی‌هایی سخن می‌گوید که افراد دارای ایدئولوژی حزب داشناکی در قره‌باغ ایجاد کردند و از آشوب‌هایی که میان دو ملت افکندند. ارمنیان بیمار بسیاری، بارها و بارها با همین شیوه‌های پلید به همسایگان خود خیانت کرده‌اند...

نخستین سفر قارداش اونّیگ به ارمنستان... تاریخ، 24 آوریل 1988 را نشان می‌دهد. نویسنده در آن روز در ایروان، در محفلی حضور دارد که سیاستمداران، شخصیت‌های اجتماعی، خوانندگان و نقاشان برای صرف شام دعوت شده‌اند. در این مراسم، زوری بالایان با افتخار اعلام می‌کند که در پاسخ به حوادث سومقاییت، ارمنیان قره‌باغ کوهستانی در نخجوان گلوی دو آذربایجانی را بریده‌اند...

24 سپتامبر 2001. اونّیگ در ایروان، در جشنی که در یک کلوب جاز برگزار می‌شود، شاهد یک قتل است. در همان زمان، محافظان رابرت کوچاریان، رئیس‌جمهور برساخته خودخوانده ارامنه در قره‌باغ و دومین رئیس جمهور ارمنستان که به گفته اونّیگ ایروانی‌ها آن‌ها را ”گوریل‌های رئیس‌جمهور” می‌نامیدند، مردی را پس از مشت‌ولگد زدن، به گوشه‌ای می‌کشند و به شکلی وحشیانه به قتل می‌رسانند. نویسنده از هر دو رویداد به‌شدت متأثر می‌شود...

دوستان آمریکایی اونّیگ، از آنجا که می‌دانند او مسائل سیاسی را درست تحلیل می‌کند و ذهنی باز دارد، نگران‌اند که موضعش در قره‌باغ تغییر نکند. از نظر آنان، قره‌باغ کوهستانی بیش از هر چیز به دوران غرب وحشی آمریکا شباهت دارد؛ جایی که انسان‌های مسلح بی‌محابا تیراندازی می‌کنند. پسرش نیز به پدری که آمادهٔ رفتن به شوشاست چنین توصیه می‌کند:


هیچ‌چیز را انتظار نداشته باش... توهمات قبلی‌ات را به حال خود رها کن. برای کسب تجربه جدید زیاد تلاش نکن؛ بگذار خودش تو را پیدا کند و هدایتت کند. گاهی انتظار ما از تجربه، مانع خودِ تجربه می‌شود...”

اما اونّیگ با نگاهی واقع‌گرایانه به آنچه در قره‌باغ می‌بیند و می‌شنود می‌نگرد. بدون دورویی، بدون خطا و بدون خیانت به وجدانش، حقیقت را می‌نویسد. شاید در آمریکا و بسیاری از کشورهای اروپا، ارمنیانی باشند که مانند اونّیگ می‌اندیشند؛ اما آن‌ها اندک‌اند و در اقلیت، و در برابر وحشیگری و قساوت هم‌تبارانشان ناتوان‌اند...

اکنون می‌رسیم به ”داستان یک احمق”. در آغاز اثر، نویسنده می‌نویسد که پیش از حرکت به سوی قفقاز، رمان ”احمق” اثر رافی را خوانده است (رافی تخلص ادبی هاکوپ ملیک هاکوپیان، نویسندهٔ ارمنی قرن نوزدهم است ـ یادداشت سردبیر). اونّیق به این نکته توجه می‌کند که قهرمان رمان، وارتان، در دوران جنگ ”به‌عنوان احمق یاد می‌شود” و می‌اندیشد که در مدت سفر خود به قره‌باغ از تجربهٔ وارتان بهره خواهد گرفت. در حقیقت، نویسنده توضیح کامل و نهایی این موضوع را در پایان اثر ارائه می‌دهد.

پس از پایان مأموریت خود در قره‌باغ کوهستانی و پیش از بازگشت به آمریکا، هم‌زمان با برگزاری نمایشگاهی از آثارش، برنامهٔ ”ناهـابت تی‌وی” با او مصاحبه‌ای انجام می‌دهد. خبرنگار با این پرسش خطاب به او می‌گوید:
روی پیراهنت نوشته شده ”احمق”. آیا واقعاً احمق هستی؟”

پاسخ اونّیق بسیار منطقی است:

وقتی آمادهٔ اقامت در قره‌باغ کوهستانی می‌شدم، فهمیدم که قرار است با گروهی دیوانه وقت بگذرانم؛ به همین دلیل تصمیم گرفتم مانند شخصیت ”احمق” در رمان رافی رفتار کنم و خود را شبیه آنان نشان دهم…”

کارداش اونّیق در مدتی که در میان این وحشیان زندگی می‌کند، خود را به‌جای فردی احمق و دیوانه می‌گذارد تا بتواند هدف‌های زندگی، نگرش‌ها و نگاه آنان به آینده را بشناسد و در این راه به مقصود خود دست می‌یابد. او با تأسف و اندوهی عمیق بیان می‌کند که همین بربرهایی که در نگاه نخست آذربایجانی‌ها را بی‌فرهنگ می‌نامند، در خانه‌هایی زندگی می‌کنند که با ذوق و سلیقه و در سبک ملی ساخته شده، مالک اموال و فرش‌های آنان شده‌اند و در عین حال تشنهٔ خون ترکان هستند.

چنان‌که از اثر برمی‌آید، کارداش اونّیق روشنفکری است با تفکر مدنی و فرهنگی، طرفدار حق و عدالت، و مخالف اعمال وحشیانه، بی‌رحمانه و ویرانگر هم‌میهنان خود. او در گفت‌وگوهایش با ارمنیان در شوشا و خانکندی، به‌خوبی با سرشت این افراد افسارگسیخته آشنا می‌شود و درمی‌یابد که در زمان‌های دشوار حتی به یکدیگر نیز اعتماد ندارند. این واندال‌های دور از انسانیت، در اختلافات داخلی، حتی از کشتن هم‌کیشانی که با آنان هم‌نظر نیستند و با ایشان کنار نمی‌آیند نیز ابایی ندارند.

اونّیق برای نمونه، ماجرایی را که از یکی از ارمنیان شنیده است، روایت می‌کند: مردی آمریکایی از میان دیاسپوراری ارمنی آمریکا که به قره‌باغ کوهستانی اعزام شده بود، با یکی از ساکنان محلی رابطهٔ دوستی داشت و گاه‌وبیگاه در خانهٔ او با هم ناهار می‌خوردند. روزی هنگام غذا میانشان مشاجره درمی‌گیرد و کار به درگیری فیزیکی می‌کشد. مرد آمریکایی برای دفاع از خود از گاز اشک‌آور استفاده می‌کند. صاحب‌خانهٔ مست از این کار خشمگین می‌شود، از همسرش می‌خواهد فوراً چاقویی بیاورد و بی‌درنگ هم‌میهن ارمنی آمریکایی خود را به قتل می‌رساند.

این تازه آغاز ماجراست! آنان برای پیشرفت و دستیابی به مناصب عالی، از کشتن برادران خود نیز دریغ نمی‌کنند. ارمنی بی‌رحمی به نام رافیق در گفت‌وگو با اونّیق، با اشاره‌ای به خیانت‌پیشگی خودشان می‌گوید: در جنگ، اگر بخشی از ارمنیان با گلولهٔ آذربایجانی‌ها کشته شدند، بسیاری از آنان به سبب کینه‌توزی‌های متقابل، رقابت‌های شغلی و جاه‌طلبی، به دست برادران خود جان باختند. به گفتهٔ او، آثار گلوله بر پشت اجساد کشته‌شدگان به‌راحتی این حقیقت را آشکار می‌کرد.

اونّیق از شنیدن این روایت‌ها به وحشت می‌افتد و اعتراف می‌کند که رفتارهای وحشیانه ناشی از تفکری بیمار در میان ارمنیان قره‌باغ کوهستانی است. بله، نویسنده دقیقاً همین تعبیر را به کار می‌برد: تفکر بیمار. او همچنین می‌گوید که در ارمنستان و قره‌باغ کوهستانی، در هر ده خانواده، کودکانِ یک خانواده با عقب‌ماندگی ذهنی یا لکنت زبان متولد می‌شوند؛ و به نظر می‌رسد این نیز بیماری‌ای است که از طریق کُدهای ژنتیکی منتقل می‌شود. در نگاه این ارمنیانِ دارای تفکر بیمار، آزادی عمل در کشتن و نابود کردن کسانی که ”از خودشان نیستند” به دست می‌آید.

اونّیق که دلش برای فاجعهٔ هر انسانی که کشته می‌شود، فارغ از ملیت و نژاد، به درد می‌آید، حتی به نیمه‌کاره رها کردن سفر و بازگشت به آمریکا می‌اندیشد. اما از سوی دیگر، با این امید که با آموزش هنر نقاشی به "روح‌های کوچک و بی‌گناهی که بار نفرت والدین خود را بر دوش می‌کشند” بتواند در تخیل آنان میل به آفرینش، احترام به انسانیت و احساس محبت را بیدار کند، بر خود صبر می‌کند و از تصمیمش منصرف می‌شود.

آری، گفتن حقیقت تلخ، محکوم کردن کینه‌توزی و وندالیسم و بیان حقیقت نیز خود نوعی اعتراف است؛ اعترافی بی‌پرده، بی‌پیرایه و کاملاً عریان.

چنان‌که از اثر برمی‌آید، کارداش اونّیق شاگردانی دارد که به نقاشی علاقه‌مند و در آن مستعد هستند. او به نوجوانان فنون و ظرافت‌های این هنر را می‌آموزد. از تربیتی که والدین با پر کردن ذهن کودکان از نفرت نسبت به ترکان به آنان داده‌اند، دچار هراس می‌شود و می‌کوشد آنان را به زندگی با زیبایی‌های هنر و پالایش روح فراخواند. در عین حال درمی‌یابد که قبل دعوت و سفر به شوشا اقدامی نسنجیده بوده است. از آنجا که تفکری آزاد دارد و به رویکردهای سیاسی عادلانه پایبند است، پیش‌بینی می‌کند که خشم هم‌میهنانش متوجه او خواهد شد.

کارداش در میان ارمنیانِ هم‌تبار خود نیز نمی‌تواند آسوده و با آرامش زندگی کند. او همواره در اضطراب و هراس به سر می‌برد. خود می‌نویسد:

کافی است مردانی که غرورشان شکسته، از بیکاری و تنگنای معیشتی به ستوه آمده‌اند و توان سیر کردن شکم فرزندانشان را ندارند، روزی مرا شبیه یک آمریکایی ثروتمند ببینند؛ همین برای آنکه قصد بریدن سرم را بکنند، همین یک دلیل بس است…”

ما شاهد آن بودیم که در سرزمین‌های اشغالی‌مان، ارمنیان چگونه یادمان‌های فرهنگی ما را به‌طرزی وحشیانه ویران کردند و به خاک یکسان رساندند. بیگانگانی که به آن مناطق آمدند نیز همه‌چیز را با چشم خود دیدند. اما هم جهان و هم سازمان‌های بین‌المللی، همهٔ این وقایع را نادیده گرفتند، کر شدند و فریاد و صدای ما را نشنیدند. با این حال، می‌توان امید داشت که این کتاب ـ که کارداش اونّیق در آن، مناظری را که در قره‌باغ دیده و جنایت‌ها و ویرانی‌هایی را که از زبان هم‌میهنان خود شنیده، به نگارش درآورده است ـ هرچند دیر، چشمان ارمنیان و حامیانشان را بگشاید، وجدانشان را بیدار کند و آنان را به شرمساری از اعمالشان وادارد…

در بخشی از کتاب با ‌عنوانِ ”ارمنیان قره‌باغ کوهستانی چه کسانی هستند”، نویسنده آنان را بر پایهٔ رفتارهای ابلهانه‌شان بسیار دقیق توصیف می‌کند. می‌گوید بیشتر ارمنیان باور دارند اگر هر ارمنی نسخه‌ای از خود او بود، ارمنستان و جهان وضع بهتری می‌داشت. این نیز اعترافی تلخ از سوی نویسنده است:


تعصب سرسختانهٔ دینی و غرایز حیوانی، آنان را از وجدان، عقل، اندیشه، آگاهی معنوی و خرد جمعی محروم کرده است. اینان انسان‌هایی هستند که در ساده‌ترین سطح حیوانی متوقف مانده‌اند. می‌توانند با دست خالی انسان بکشند، دست‌هایشان را در آب روان بشویند، خورواتس3 خود را بخورند و سپس وارد رابطهٔ جنسی شوند.”

آری، آنان چنان بی‌اندیشه و بی‌اخلاق‌اند که در حضور فرزندانشان از بی‌رحمی‌های بی‌حد خود سخن می‌گویند، حتی از مهمانی‌هایی که کنار جسد سوخته و زغال‌شدهٔ یک آذربایجانی برای خود برپا کرده‌اند، حرف می‌زنند… بار دیگر به دیدگاه‌های مبتنی بر مشاهدات نویسنده توجه کنیم:

طرز تفکر ارمنیان قره‌باغ کوهستانی مانع از بازسازی شوشا می‌شود. آنان گمان می‌کنند برای آباد کردن شهر به 70 سال زمان نیاز است و تا آن هنگام، آذربایجانی‌ها بازخواهند گشت تا آن را دوباره بسوزانند.”

در واقع، منطق این است که ارمنیان به‌خوبی می‌دانند صاحبان اصلی این سرزمین، روزی خاک مادری خود را از اشغال آزاد کرده و به خانه‌هایشان بازخواهند گشت. اگر چنین نبود، نه‌تنها دست به ویرانی شهر نمی‌زدند، بلکه دست‌کم اقدامی برای عمران و بازسازی انجام می‌دادند. خود نویسنده نیز همان زمان باور داشت که روزی آذربایجانی‌ها به سرزمین‌هایشان بازخواهند گشت…

نویسنده این پرسش را نیز به‌عنوان یک موضوع مطرح می‌کند: ارمنیان چگونه در جنگ پیروز شدند؟ پرسشی منطقی است. او از خلال گفت‌وگو با شماری از نقاشان، شاعران و رزمندگان، به این پرسش پاسخ می‌دهد. پاسخ‌ها کم‌وبیش یکسان‌اند: مزدوران آورده‌شده از خارج و روس‌ها، این پیروزی را برای ارمنیان رقم زدند.

شاعر، روبرت یکساریان، نیز می‌گوید برای مردمی که در سه سال گذشته به‌کلی حس کرامت و غرور خود را از دست داده و به گدایی افتاده‌اند، اندوهگین است و این گزارهٔ بدیهی را نیز می‌افزاید:
اگر روزی آذربایجانی‌ها حمله کنند، نمی‌دانم ما جرأت رویارویی با آنان را خواهیم داشت یا نه.”

در حقیقت، این سخنان نشانهٔ ناتوانی و بی‌جرأتی آنان است. زمان نشان داد که ملت آذربایجان هرگز با این اشغال کنار نیامد…

ارجاعات پی‌درپی ما به دیدگاه‌های نویسندهٔ پایبند به وجدان و نقل‌قول‌هایی از متن، برای آن است که اندیشهٔ اثر و هدف مؤلف را از زوایای گوناگون برجسته سازد. می‌خوانیم:

هرچه بیشتر در خرابه‌های شوشا، مساجد خالی، ساختمان‌های چندطبقهٔ سوخته و حمام‌ها گردش می‌کنم، احترامم نسبت به آذربایجانی‌هایی که زمانی در این شهر متروک می‌زیستند، افزون‌تر می‌شود. آذربایجانی‌ها در راه‌سازی و معماری خانه‌هایشان از زیبایی‌شناسی ویژه‌ای بهره برده بودند. در گوشه‌وکنار همهٔ خیابان‌ها فواره ساخته بودند. در شهر سه تئاتر، یک سینمای روباز، سه مسجد، چند چایخانه و کافه و پارک‌های تفریحی مجهز برای کودکان ایجاد کرده بودند…”

نویسنده می‌نویسد که ارامنه هرچند بطور شبانه‌روزی ترکان را نفرین می‌کنند، اما مغازه‌هایشان پر از کالاهای آذربایجانی و ترکی است و فرش‌هایشان را از آذربایجانی‌ها دزدیده‌اند. نقش‌ونگارهای دیوارها نمونه‌هایی از هنر نقاشی آذربایجان است. آنان گورهای آذربایجانی‌ها را ویران کرده، سنگ قبرها و حتی دندان‌های طلای أجساد مدفون را بیرون آورده و با خود می‌بردند. همان‌گونه که در مورد بسیاری از بناهای قره‌باغ کوهستانی رخ داده، نوشته‌های عربی حک‌شده بر سنگ چشمه‌ها (به الفبای عربی ـ یادداشت سردبیر) نیز بعدها تراشیده و با نوشته‌های ارمنی جایگزین شده است. نویسنده در جای‌جای اثر، آنان را دزد، روان‌پریش، زالوصفت، بی‌لیاقت و بی‌فرهنگ می‌نامد و همچنین تأکید می‌کند که ارمنیانِ ”ساکنِ سرزمینی که به‌طور غیرقانونی تصرف کرده‌اند” آینده‌ای نخواهند داشت…

ما بر برجسته‌کردن این سخنان نویسنده نیز پافشاری می‌کنیم:

شوشا پس از 70 سال رشد، آیین‌های شادی و سوگ، مرگ‌ها و تولدها، اکنون فقط خلائی عظیم، سیاه و دهان‌گشوده است. امروز نزدیک به دو هزار انسان فقیر، ناامید و بیکار ـ بخشی گریخته از باکو، بخشی آمده از ارمنستان و بخشی دیگر کسانی که در 1988 خانه‌های خود را ترک کرده و به اینجا بازگشته‌اند ـ آن را اشغال کرده‌اند… اما آنان آن‌چنان به زندگی در اموال غارت‌شدهٔ آذربایجانی‌ها خو گرفته‌اند که دیگر هویت مستقل و امضای شخصی خود را ندارند… من به آنان گفتم که سرانجام، آذربایجانی‌ها برای بازپس‌گرفتن خانه‌هایشان بازخواهند گشت…”

دربارهٔ این کتاب می‌توان به اندازهٔ حجم خود آن نقد و نظر نوشت؛ چرا که اثر از نخستین صفحه تا پایان، با شجاعت، بی‌لیاقتی ارمنیان ساکن قره‌باغ، بربریت، واندالیسم، وحشی‌گری و اعمال پلید زادهٔ اندیشه‌های بیمار آنان را افشا می‌کند.

کارداش اونّیق اثر خود را با این پایان‌بندی به انجام می‌رساند:

نفرت نسبت به ملت همسایه، فرهنگ همسایه، همسایهٔ دیواربه‌دیوار و حتی هم‌میهنان خود، تنها ایدئولوژی‌ای است که روح و انرژی همهٔ مردم اینجا را به خود اختصاص داده است.”

آری، اعتراف به حقیقت آن‌گونه که هست، خود نوعی فرهنگ است؛ آن هم فرهنگی که جامعهٔ جهانی آن را به رسمیت می‌شناسد.

1 ترجمه شده از ارمنی به روسی توسط آلبرت ایساکوف که در این شماره تریبون منتشر می‌‌‌شود.

2 کیروه: او شخصی است که بچهٔ در حال ختنه را در بغل می‌گیرد و در طول مراسم مراقبت، حمایت و همراهی می‌کند. نوعی رابطه و جایگاه از نظر نمادین، کیروه شبیه به پدرخوانده یا مربی معنوی کودک است؛ یعنی فردی که مسئولیت حمایتی، راهنمایی و همراهی کودک را در این مرحلهٔ مهم زندگی بر عهده دارد. کیروه در مناطق محل زیست ارامنه و آذربایجانی‌ها همیشه یک شخص ارمنی بوده که کیروه بودن پسر دوست آذربایجانی خود را عهده دار می‌‌‌شد و این رابطه بسیار نیرومنده و بنوعی وصلت و دوستی دو خانواده بود.

3 خورواتس همان کباب زغالی قفقازی است که در روایت هویتی ارمنی‌ها به‌عنوان غذای ملی معرفی می‌شود.