Tribun Logo

آتیلا ارفعی

گروه موسیقی «کنسرو»

کنسرو سرش باز شد ، از کجا ؟

۱. جغرافیای سکوت و انسداد؛ شهری که در خویش فرورفته بود اگر بخواهیم با نگاهی منصفانه و بی‌پروا به کالبد هنر در رگ‌های تبریز بنگریم، به وضعیتی می‌رسیم که سال‌ها «وضعیتی نداشت». در این جغرافیا، هنر دگراندیش نه یک انتخاب، بلکه یک تبعید ابدی به زیرزمین‌ها بود. تبریز، با تمام شکوه تاریخی‌اش، برای هنرمندِ رادیکال گاه به مثابه یک «اتاقِ سکوت» عمل می‌کرد؛ جایی که فریاد زدن، جرمی علیه آرامشِ تحمیل‌شده بر شهر تلقی می‌شد. هنر در اینجا، یا باید در چارچوب‌های پذیرفته‌شده می‌ماند و یا در انزوای کامل می‌پوسید. اما چند روز پیش، نبض این شهر در یکی از کافه‌ها به شکلی غیرمنتظره تند شد. در مختصات تبریز، این فقط یک اجرا نبود؛ یک «تولد» بود در میان غبار و سیم‌های گیتار.

۲. میراثِ کوچه‌های شهناز؛ وقتی رویاها از دیوارهای سیمانی بالا می‌روند داستان از سال‌های خاکستری ۹۹ و ۱۴۰۰ آغاز شد؛ از قدم‌زدن‌های بی‌پایان در پس‌کوچه‌های «شهناز»؛ جایی که هوای تبریز بوی سوال می‌داد. آن روزها صحبت از یک آرزوی محال بود: «روزی در این شهر، فریاد متال سر خواهیم داد». این ایده سال‌ها دربه‌دری کشید؛ از نبودِ یک وجب جا برای تمرین گرفته تا مکان‌هایی برای اجرا که پیش از بسته شدن قرارداد، به دلیلِ «نامتعارف بودن» رد می‌شدند. اما ریشه‌ها در تاریکی قدرتمندتر می‌شوند. آنچه در آن کافه شنیده شد، نه فقط نت‌های موسیقی، بلکه فریادِ فروخورده‌ی تمام آن سال‌های سرگردانی بود.

۳. گروه «کنسرو»؛ آناتومیِ یک عصیان در قوطیِ دربسته اما قهرمانان این روایت، گروهی هستند که نامشان هم‌چون وضعیتشان است: «کنسرو». انتخاب این نام، خود یک استعاره‌ی دردناک است؛ کنایه‌ای به هنرمندی که در فضای بسته و منجمدِ شهر، چونان محتویات یک کنسرو، تحت فشار قرار گرفته تا در تاریخ انقضای مشخصی مصرف شود. اما «کنسروِ» قصه ما، تصمیم گرفت از درون منفجر شود. آن‌ها با افزودن آن «زدِ آخر» (Z)، امضای نسلی را بر پیشانی کار خود زدند که نمی‌خواهد در قفسِ سنت‌های دست‌وپاگیر و مرکزگراییِ ظالمانه بپوسد.

در شب اجرا، «کنسرو» فراتر از یک گروه موسیقی ظاهر شد. نوازندگانی که با تمرکزِ محض و خشمِ نهفته در سرانگشتانشان، گویی در حال بازپس‌گیری تک‌تکِ سال‌هایی بودند که در حسرتِ یک آمپلی‌فایر روشن سپری شده بود. وقتی ریف‌های وحشیِ «پنترا» فضا را شکافت یا زمانی که ملودی‌های لایه‌لایه و حزینِ «اوپث» و «کاتاتونیا» در میان دیوارهای کافه پیچید، «کنسرو» نشان داد که تنها یک گروهِ «کاورکننده» نیست؛ آن‌ها راویانِ یک رنجِ جغرافیایی بودند. آن‌ها موسیقی را نه برای تفنن، بلکه به عنوان سلاحی برای اثباتِ حضورِ خود به کار گرفتند. برخورد رادیکال آن‌ها با سازها و اتمسفری که ساختند، به شهر ثابت کرد که زیر این پوسته‌ی آرام، آتشفشانی از استعدادِ «نسل زد» در حال فوران است که دیگر نمی‌توان با هیچ درپوشی آن را مهار کرد.

۴. طغیان علیه قبله‌ی پایتخت؛ ماندن به مثابه مبارزه ایران درگیر یک سیستم مرکزگراست که هنر و مشروعیت را تنها در تهران به رسمیت می‌شناسد. منطقِ غالب این است که هنرمند باید برای «دیده شدن» هجرت کند. اما «کنسرو» تمام این معادلات را پس زد. آن‌ها ماندند تا ثابت کنند که تبریز می‌تواند پایتختِ خشم و هنرِ خودش باشد. ماندنِ آن‌ها در تبریز، یک کنشِ سیاسی-هنری است؛ هنرمندانی که آگاهانه از جذابیت‌های کاذبِ تهران چشم پوشیدند تا در خاکِ خودشان، در میان همان «فضای همه آشنای» تبریز، بذرِ چیزی نوین را بکارند. آن‌ها به سیستم سر خم نکردند؛ چه در انتخاب قطعاتِ بی‌پروا و چه در اصرار بر اجرایِ زنده در شهری که پوسترهایشان در آن غریبه بود.

۵. ضیافتِ سنگرنشینان؛ جایی که غریبه‌ای وجود نداشت آن روز در کافه، میانِ حضار و گروه «کنسرو»، مرزی وجود نداشت. کافه تبدیل به یک سنگر مشترک شده بود. کسانی که آنجا بودند، غریبه نبودند؛ آن‌ها هم‌سنگرانی بودند که سال‌ها در جمع‌های دوستانه و زیرزمینی، رویای چنین لحظه‌ای را می‌دیدند. «کنسرو» با اجرای خود، به این جمعِ پراکنده هویت بخشید. آن‌ها ثابت کردند که هنر رادیکال نیازی به اجازه از مرکز ندارد و مشروعیتش را از همان جمع‌های صمیمی و گیتارهایی می‌گیرد که در سخت‌ترین شرایط، از کوک خارج نشدند.

۶. طنینِ بی‌ پایان؛ از حاشیه به قلب خیابان این اتفاق، نقطه پایان نبود؛ یک ویرگولِ بزرگ در تاریخ هنرِ خیابانی تبریز بود. گروه «کنسرو» نشان داد که موسیقی متال در این شهر، نه یک سرگرمی، بلکه یک فرمِ رادیکال از حیات است. حالا دیگر صدای گیتارها از گوشه و کنار به مرکز خیابان‌ها رسیده است. این «شروعی برای بی‌ پایان» است؛ فصلی که در آن هنرمند تبریزی، دیگر برای پیشرفت، چمدانش را به مقصد پایتخت نمی‌بندد، بلکه در همان کافه‌های آشنا، دنیایی نو خلق می‌کند.