Tribun Logo

بحران سیاسی ایران، پیش از آن‌که بحران یک رژیم خاص باشد، بحران یک الگوی دولت‌سازی است. جمهوری اسلامی نه از خلأ، بلکه بر شانه‌های دولتی بنا شد که پیش‌تر در قالب سلطنت پهلوی تثبیت شده بود؛ دولتی متمرکز، اقتدارگرا و مبتنی بر انکار ساختاری تنوع ملی. آنچه در سال ۱۳۵۷ تغییر کرد، شکل حکومت و زبان ایدئولوژیک آن بود، نه منطق قدرت. دولت همچنان از مرکز تعریف می‌شد، قدرت همچنان انحصاری بود و ملت‌های غیرفارس همچنان به حاشیه رانده شدند

دولت مدرن در ایران، برخلاف بسیاری از کشورهای چند ملیتی، نه بر پایه‌ی توافق میان ملت‌ها، بلکه بر اساس حذف آن‌ها شکل گرفت. این دولت، «ملت» را نه به‌مثابه یک واقعیت اجتماعی متکثر، بلکه به‌عنوان یک هویت مصنوعی و یکدست تعریف کرد. زبان فارسی، فرهنگ مرکز، و روایت رسمی تاریخ، ابزارهای این یکدست‌سازی بودند. نتیجه، شکل‌گیری دولتی شد که از همان آغاز، مشروعیت خود را نه از رضایت ملت‌ها، بلکه از زور و سرکوب می‌گرفت

جمهوری اسلامی این ساختار را نه‌تنها حفظ کرد، بلکه آن را با ایدئولوژی دینی پیوند زد و به سطحی پیچیده‌تر رساند. در این چارچوب، هر مطالبه‌ی ملی به‌سرعت به «تهدید امنیت ملی» تبدیل شد و هر جنبش اعتراضی در مناطق غیرفارس، با برچسب «تجزیه‌طلبی» سرکوب گردید. اما این سرکوب تنها کار حاکمیت نبود؛ سکوت و همراهی بخش بزرگی از اپوزیسیون، آن را ممکن و کم‌هزینه کرد

از همان سال‌های نخست پس از انقلاب، جنبش‌های ملی در آذربایجان، کردستان، ترکمن‌صحرا، عربستان، مناطق تورکهای قشقایی و بلوچستان شکل گرفتند. خواسته‌های این جنبش‌ها، برخلاف تبلیغات رسمی، نه جدایی، بلکه مشارکت برابر در ساختار قدرت بود. با این حال، نیروهای مرکزگرا – چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون – این جنبش‌ها را نه بخشی از انقلاب، بلکه خطری برای «ایران» تلقی کردند. این نقطه، آغاز شکاف عمیقی بود که تا امروز ادامه دارد

اپوزیسیون سرنگون طلب جمهوری اسلامی، با تمام تنوع ظاهری، در یک مسئله‌ی بنیادین به‌شدت همگن است: ترس از تقسیم واقعی قدرت. این ترس، خود را در اشکال مختلف نشان می‌دهد؛ از نفی صریح فدرالیسم گرفته تا تعویق آن به «فردای نامعلوم»، از جایگزینی آن با مفاهیم مبهمی چون تمرکززدایی تا تقلیل مسئله‌ی ملی به حقوق فرهنگی بی‌خطر

این رویکرد، به‌طور مستقیم در بقای جمهوری اسلامی نقش ایفا کرده است. رژیم به‌خوبی دریافته که تا زمانی که اپوزیسیون نتواند پاسخ روشنی به مسئله‌ی ملی بدهد، هیچ جنبش سراسری پایداری شکل نخواهد گرفت. هر جنبش ملی، جداگانه سرکوب می‌شود و اپوزیسیون مرکزگرا یا سکوت می‌کند یا با زبان «حفظ تمامیت ارضی» عملاً در کنار رژیم قرار می‌گیرد

نفی فدرالیسم در گفتمان اپوزیسیون، نه یک اختلاف نظری ساده، بلکه یک موضع سیاسی با پیامدهای عینی است. این نفی، به ملت‌های غیرفارس این پیام را می‌دهد که حتی در فردای جمهوری اسلامی نیز قرار نیست شریک قدرت باشند. طبیعی است که در چنین شرایطی، این ملت‌ها به جنبش‌هایی که خواسته‌هایشان را بازنمایی نمی‌کند، نپیوندند یا با تردید و فاصله عمل کنند. این شکاف، بزرگ‌ترین سرمایه‌ی جمهوری اسلامی در برابر هرگونه گذار واقعی بوده است

اپوزیسیون مرکزگرا، با تصور خام «اول سرنگونی، بعد حل مسئله‌ی ملی»، عملاً همان خطایی را تکرار می‌کند که دولت‌های پیشین مرتکب شدند. مسئله‌ی ملی، مسئله‌ای نیست که بتوان آن را به بعد موکول کرد؛ زیرا دقیقاً در لحظه‌ی گذار است که سرنوشت ساختار آینده تعیین می‌شود. به تعویق انداختن فدرالیسم، یعنی سپردن آینده به همان منطق تمرکزگرایی

.

سلطنت‌طلبان: بازتولید آگاهانه دولت متمرکز و دشمنی ساختاری با فدرالیسم

سلطنت‌طلبی در اپوزیسیون ایران، صرفاً نوستالژی سیاسی یا دلبستگی به یک خاندان نیست، بلکه نماینده‌ی صریح و بی‌پرده‌ی همان منطق دولت‌سازی متمرکز است که جمهوری اسلامی نیز بر بستر آن عمل می‌کند. این جریان، بیش از هر نیروی دیگر، مسئله‌ی فدرالیسم را نه‌تنها رد، بلکه اساساً غیرقابل بحث می‌داند. در گفتمان سلطنت‌طلبی، ایران یک کل تاریخی ازلی و تغییرناپذیر است که باید تحت هدایت یک مرکز قدرتمند اداره شود؛ مرکزی که مشروعیت خود را نه از توافق ملت‌ها، بلکه از «اقتدار ملی» می‌گیرد

دفاع سلطنت‌طلبان از دوران پهلوی، دفاع از یک تجربه‌ی مشخص تاریخی نیست، بلکه دفاع از یک الگوی حکمرانی است. در این الگو، سرکوب زبان‌های غیرفارسی، انکار هویت‌های ملی، نظامی‌سازی مناطق پیرامونی و حذف هرگونه خودسازمان‌یابی سیاسی، نه خطا، بلکه ضرورت تلقی می‌شود. به همین دلیل است که سلطنت‌طلبان نه‌تنها هیچ نقد جدی‌ای به سیاست‌های پهلوی در قبال آذربایجان( و تورک ها بطور کلی )، کردستان، عربستان یا بلوچستان ندارند، بلکه همان سیاست‌ها را با زبان امروز بازتولید می‌کنند

در عمل، سلطنت‌طلبی به یکی از عوامل مهم اخلال در جنبش‌های اعتراضی تبدیل شده است. هرگاه جنبشی با پتانسیل رادیکال و مردمی شکل می‌گیرد، این جریان تلاش می‌کند یا آن را مصادره کند یا به دوگانه‌های کاذب بکشاند. حضور پررنگ نمادهای سلطنتی در اعتراضات، نه‌تنها بخش بزرگی از ملت‌های غیرفارس را از همراهی بازمی‌دارد، بلکه به جمهوری اسلامی این امکان را می‌دهد که کل جنبش را به‌عنوان پروژه‌ای ارتجاعی یا وابسته معرفی کند.

نکته‌ی کلیدی اینجاست که سلطنت‌طلبان، حتی در سطح گفتمانی، هیچ افقی برای حل مسئله‌ی ملی ارائه نمی‌دهند. در نگاه آن‌ها، فدرالیسم مترادف با تجزیه است و هرگونه تقسیم قدرت، تهدیدی علیه «ایران» تلقی می‌شود. این دقیقاً همان گفتمانی است که جمهوری اسلامی در سرکوب جنبش‌های ملی به کار می‌برد. به این معنا، سلطنت‌طلبی نه نیرویی علیه جمهوری اسلامی، بلکه یکی از ستون‌های ذهنی بقای آن است؛ زیرا به رژیم کمک می‌کند مسئله‌ی ملی را به مسئله‌ی امنیتی تقلیل دهد و اپوزیسیون را دچار تفرقه نگه دارد.

سازمان مجاهدین خلق: خودمختاری به‌مثابه امتیاز، نه حق؛ تمرکزگرایی در لباس انقلابی

سازمان مجاهدین خلق ایران، اگرچه از نظر ایدئولوژیک و تاریخی تفاوت‌هایی با سلطنت‌طلبان دارد، اما در سطح ساختار قدرت و نگاه به دولت، در همان مسیر حرکت می‌کند. این سازمان، با وجود ادعای دموکراسی‌خواهی و مبارزه‌ی انقلابی، در عمل حامل یک مدل شدیداً متمرکز از قدرت است؛ مدلی که نه‌تنها در ساختار تشکیلاتی آن مشهود است، بلکه در برنامه‌های سیاسی‌اش برای آینده‌ی ایران نیز بازتاب می‌یابد

طرح «خودمختاری» که مجاهدین برای برخی مناطق مطرح می‌کنند، در نگاه نخست ممکن است گامی به جلو به‌نظر برسد، اما با اندکی دقت روشن می‌شود که این طرح نه‌تنها ناقص، بلکه اساساً جایگزین فدرالیسم نیست. خودمختاری در این چارچوب، امری است که از سوی دولت مرکزی اعطا می‌شود؛ به این معنا که مرکز همچنان منبع قدرت است و مناطق خودمختار صرفاً دریافت‌کننده‌ی اختیارات محدود. چنین ساختاری، نه حق حاکمیت ملت‌ها را به رسمیت می‌شناسد و نه تضمینی برای تداوم آن اختیارات فراهم می‌کند

تفاوت خودمختاری با فدرالیسم، تفاوت میان امتیاز و حق است. در فدرالیسم، قدرت سیاسی از پایین به بالا شکل می‌گیرد و دولت مرکزی محصول اراده‌ی ملت‌های تشکیل‌دهنده است. در خودمختاری، دولت مرکزی قیم است و مناطق تابع. تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که هرگاه خودمختاری بدون تقسیم ساختاری قدرت اجرا شده، در نخستین بحران سیاسی لغو یا تضعیف شده است. مجاهدین، با نادیده گرفتن این تجربه، عملاً همان الگوی دولت متمرکز را با زبانی دیگر بازتولید می‌کنند

نادیده گرفتن آذربایجان (تورک‌ها) در طرح‌های مجاهدین نیز اتفاقی نیست. این حذف، نشان می‌دهد که مسئله‌ی ملی در نگاه این سازمان نه یک اصل بنیادین، بلکه ابزاری تاکتیکی است. چنین رویکردی، نه‌تنها اعتماد جنبش‌های ملی را جلب نمی‌کند، بلکه آن‌ها را به این نتیجه می‌رساند که در فردای جمهوری اسلامی نیز با شکلی دیگر از حذف مواجه خواهند بود

از منظر ساختاری، مجاهدین خلق بیش از آن‌که به فدرالیسم به‌عنوان راه‌حل بحران دولت در ایران بیندیشند، نگران حفظ انسجام تشکیلاتی و کنترل سیاسی هستند. این نگرانی، آن‌ها را به سمت نفی تقسیم واقعی قدرت سوق داده و در نهایت، در همان جبهه‌ای قرار داده است که جمهوری اسلامی از آن سود می‌برد: جبهه‌ی دولت‌محوری در برابر ملت‌محوری

جمهوری‌خواهان: دموکراسی بدون تقسیم قدرت و تداوم دولت‌محوری پنهان

جریان منتسب به جمهوری‌خواه ( دموکرات، دموکرات لائیک و عمره) در اپوزیسیون ایران، در ظاهر مترقی‌ترین و مدرن‌ترین بخش آن به‌نظر می‌رسد. تأکید بر جمهوریت، سکولاریسم، حقوق شهروندی و انتخابات آزاد، این تصور را ایجاد می‌کند که جمهوری‌خواهان حامل بدیلی واقعی برای جمهوری اسلامی هستند. اما مشکل اساسی این جریان دقیقاً در همان جایی نهفته است که کمتر به آن پرداخته می‌شود: ناتوانی یا عدم تمایل به بازاندیشی در مفهوم دولت و رابطه‌ی آن با ملت‌های ساکن در ایران

بخش بزرگی از جمهوری‌خواهان، دموکراسی را به سطح حقوق فردی تقلیل می‌دهند و مسئله‌ی ملی را یا نادیده می‌گیرند یا به آینده‌ای نامعلوم حواله می‌دهند. در این نگاه، اگر فرد حق رای داشته باشد، زبان مادری‌اش آزاد باشد و تبعیض قانونی وجود نداشته باشد، مسئله حل شده است. اما این رویکرد، آگاهانه یا ناآگاهانه، ساختار قدرت متمرکز را دست‌نخورده باقی می‌گذارد و بحران تاریخی دولت در ایران را بازتولید می‌کند

جمهوری‌خواهان غالباً از فدرالیسم با احتیاط، تردید یا حتی هراس سخن می‌گویند. آن‌ها فدرالیسم را پروژه‌ای «زودهنگام»، «اختلاف‌برانگیز» یا «غیرضروری در مرحله‌ی گذار» معرفی می‌کنند. این تعویق دائمی، در عمل به معنای نفی مسئله است. تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که هرگاه مسئله‌ی ملی به بعد از «استقرار دموکراسی» موکول شده، هرگز حل نشده و خود به مانعی برای دموکراسی تبدیل شده است

نکته‌ی مهم این است که جمهوری‌خواهان، برخلاف سلطنت‌طلبان، معمولاً زبان تند علیه ملت‌های غیرفارس به‌کار نمی‌برند. اما همین بی‌طرفی ظاهری، در عمل به حفظ وضع موجود کمک می‌کند. وقتی ساختار دولت متمرکز به چالش کشیده نشود، حتی دموکراتیک‌ترین جمهوری نیز به ابزاری برای سلطه‌ی اکثریت یا مرکز بر پیرامون تبدیل می‌شود. به این معنا، جمهوری‌خواهی بدون فدرالیسم، تنها تغییر شکل حکومت است، نه تغییر ماهیت آن.

در نتیجه، جمهوری‌خواهان نیز- اگرچه ناخواسته - درچرخه‌ی بازتولید جمهوری اسلامی نقش ایفا می‌کنند. آن‌ها آلترناتیوی ارائه می‌دهند که برای بخش بزرگی از ملت‌های تحت ستم، تفاوتی بنیادین با وضع موجود ندارد. این شکاف، امکان شکل‌گیری یک جبهه‌ی سراسری و پایدار علیه جمهوری اسلامی را تضعیف کرده و رژیم را از درون اپوزیسیون تغذیه می‌کند

البته اخیراً تلاش‌هایی برای متحد کردن دو نگرش متفاوت برای اداره آینده ایران کثیر الملله ، یعنی «جمهوری‌خواهان دموکرات» و «جمهوری‌خواهان دموکرات فدرال» در قالب یک تشکیلات مشترک ، در کار است. اما سؤال اساسی اینجاست آیا یک جمهوری‌خواه می‌تواند واقعاً دموکرات باشد، بدون آنکه تقسیم قدرت سیاسی میان ملت‌های ایران را به رسمیت بشناسد؟

آیا دموکراسی بدون پذیرش حق مشارکت برابر ملیت‌ها در قدرت سیاسی، اصولاً معنایی دارد؟

بخشی از این نیروها می‌گویند خواهان «حکومت غیرمتمرکز» هستند. اما تجربهٔ جهانی نشان می‌دهد که بسیاری از دولت‌های دیکتاتوری نیز غیرمتمرکز بوده‌اند. غیرمتمرکز بودن، به‌خودی‌خود نه تضمین دموکراسی است و نه تضمین عدالت ملی. مسئله، ماهیت دولت است، نه صرفاً شکل اداری آن

ایران کشوری چندملیتی است و دولت آینده، اگر واقعاً دموکراتیک باشد، باید بازتاب‌دهندهٔ همین واقعیت باشد. جمهوری‌خواهانی که دموکرات نامیده می‌شوند اما فدرالیسم را رد می‌کنند، در واقع از بیان یک حقیقت طفره می‌روند: چندملیتی بودن کشور ایران

اینکه جمهوری‌خواهان فدرال، جمهوری‌خواهان دموکرات، جمهوری‌خواهان دموکرات فدرال و سایر گرایش‌ها، علی‌رغم اختلافات عمیق، بخواهند در یک تشکیلات واحد فعالیت کنند، بیش از هر چیز یک معنا دارد

هیچ‌یک از این بلوک‌ها به‌تنهایی توان بسیج نیروی لازم برای سرنگونی جمهوری اسلامی را ندارند و می‌کوشند با این اتحاد، به نیرویی بزرگتر و جایگزین بالقوهٔ رژیم تبدیل شوند

اما مشکل از «فردای سرنگونی» آغاز می‌شود؛ ( البته اگر به آنجا برسیم ) زمانی که این نیروی بزرگتر به قدرت سیاسی نزدیک شود. آن‌جا پرسش‌های واقعی مطرح خواهند شد: آیا دولت آینده از سوی تشکل‌های ملت‌های تشکیل‌دهندهٔ ایران شکل خواهد گرفت یا باز هم یک مرکز مسلط تصمیم‌گیر خواهد بود؟

آیا همهٔ زبان‌های ملت‌های ایران رسمی خواهند شد؟

آیا تحصیل به زبان مادری اجباری و قانونی خواهد بود، یا فارسی همچنان تنها زبان رسمی و اجباری باقی می‌ماند و آموزش زبان مادری به چند ساعت محدود خواهد شد؟

آیا حکومت‌های محلی اختیار واقعی خواهند داشت، یا عزل و نصب آن‌ها در دست دولت مرکزی خواهد بود؟

در همین نقطه است که این اتحادها به بن‌بست می‌خورند؛ زیرا اختلاف آن‌ها نه تاکتیکی، بلکه اختلافی بنیادین در ماهیت رژیم آیندهٔ ایران است. اختلاف بر سر نوع فدرالیسم، شیوهٔ اجرای حکومت چندملیتی، حدود اختیارات حکومت‌های محلی، جایگاه زبان مادری و موقعیت زبان فارسی و غیره

اگر این اختلاف‌ها صرفاً بر سر جزئیات اجرایی بود، شانس رسیدن به توافق بالا می‌رفت. اما از آن‌جا که اختلافها ریشه‌ ای و ماهوی است، احتمال موفقیت چنین اتحادهایی بسیار ضعیف به نظر می‌رسد

با این حال، باید منتظر ماند و دید؛ و در نهایت، برای همهٔ این تلاش‌ها آرزوی موفقیت کرد

چپ‌ها و نیروهای موسوم به سوسیالیست و کمونیست: اولویت طبقاتی و نادیده‌گرفتن ستم ملی

بخش قابل‌توجهی از نیروهای چپ و کمونیست ایران، همچنان اسیر قرائت‌های کلاسیک و ساده‌انگارانه از جامعه هستند. در این نگاه، تضاد اصلی، تضاد طبقاتی است و مسئله‌ی ملی یا امری فرعی تلقی می‌شود یا به‌عنوان ابزار بورژوازی برای تفرقه‌افکنی رد می‌گردد. این رویکرد، نه‌تنها با واقعیت تاریخی ایران هم‌خوانی ندارد، بلکه عملاً به تقویت دولت متمرکز و سرکوب ملت‌ها منجر شده است، چنانکه نمونه‌های جهانی این را ثابت کرده است

چپ ایرانی، چه در دوره‌ی پهلوی و چه پس از انقلاب ۵۷، درک روشنی از رابطه‌ی میان ستم طبقاتی و ستم ملی نداشته است. بسیاری از این نیروها، دولت متمرکز را ابزاری ضروری برای پیشبرد عدالت اجتماعی می‌دانستند و هرگونه طرح فدرالیستی را تهدیدی علیه «وحدت طبقه‌ی کارگر» تلقی می‌کردند. نتیجه‌ی این نگرش، هم‌سویی عملی با سیاست‌های سرکوبگرانه‌ی دولت مرکزی بوده است؛ حتی زمانی که این دولت، خود به‌شدت ضد کارگری و سرکوبگر بوده است

در سال‌های اخیر، بخشی از چپ ایران به‌طور لفظی به حقوق ملی اشاره می‌کند، اما این اشاره‌ها اغلب سطحی و مشروط است. فدرالیسم، اگر هم پذیرفته شود، به‌عنوان تاکتیکی موقت یا امری ثانویه مطرح می‌شود، نه به‌عنوان بنیان یک نظم سیاسی عادلانه. این عدم تعهد ساختاری، باعث شده است که جنبش‌های ملی، چپ ایرانی را نیرویی غیرقابل اعتماد تلقی کنند

مسئله‌ی اساسی اینجاست که بدون حل مسئله‌ی ملی، هیچ پروژه‌ی عدالت اجتماعی در ایران پایدار نخواهد بود. دولت متمرکز، حتی اگر نام سوسیالیسم را یدک بکشد، ناگزیر به سرکوب پیرامون برای حفظ انسجام خود خواهد بود. نادیده‌گرفتن این واقعیت، چپ ایران را در موقعیتی قرار داده است که ناخواسته به بازتولید همان ساختاری کمک می‌کند که مدعی مبارزه با آن است

فدرالیسم به‌مثابه شرط گذار: چرا بدون حل مسئله‌ی ملی، گذار سیاسی ممکن نیست

آنچه در بررسی جریان‌های مختلف اپوزیسیون ایران آشکار می‌شود، نه صرفاً اختلافات ایدئولوژیک یا رقابت‌های سیاسی، بلکه اشتراک عمیق آن‌ها در ناتوانی از مواجهه‌ی صریح با بحران تاریخی دولت در ایران است. سلطنت‌طلبان با دفاع بی‌پرده از دولت متمرکز، مجاهدین خلق با جایگزین‌کردن خودمختاری به‌جای فدرالیسم، جمهوری‌خواهان با تعویق دائمی مسئله‌ی ملی به «پس از دموکراسی»، و بخش بزرگی از چپ با تقلیل ستم ملی به امری فرعی، همگی در یک نقطه به هم می‌رسند: نفی تقسیم واقعی قدرت

این نفی، صرفاً یک خطای نظری نیست، بلکه پیامدهای عملی و سیاسی بسیار مشخصی دارد. جمهوری اسلامی دقیقاً بر بستر همین خلأ تاریخی شکل گرفته و تداوم یافته است. این رژیم، نه با زور صرف، بلکه با سوءاستفاده از ترس اپوزیسیون از فدرالیسم، توانسته است خود را به‌عنوان تنها ضامن «وحدت ایران» معرفی کند. هر بار که اپوزیسیون از پذیرش واقعیت چندملیتی ایران طفره می‌رود، در واقع یکی از ستون‌های مشروعیت گفتمانی جمهوری اسلامی را تقویت می‌کند

گذار از جمهوری اسلامی، بدون بازاندیشی در مفهوم دولت و پذیرش ساختار چندملیتی، نه ممکن است و نه پایدار. تجربه‌ی صد سال گذشته نشان داده است که هر پروژه‌ی سیاسی که مسئله‌ی ملی را به حاشیه رانده، در نهایت یا به استبداد انجامیده یا به فروپاشی اجتماعی. فدرالیسم در این چارچوب، نه یک گزینه‌ی ایدئولوژیک، بلکه پاسخی به یک بحران عینی است؛ بحرانی که ریشه در تمرکز تاریخی قدرت و انکار حق حاکمیت ملت‌ها دارد.

نخستین گام در مسیر گذار واقعی، پذیرش صریح واقعیت چندملیتی ایران است. این پذیرش، نباید به‌عنوان امتیازی سیاسی یا تاکتیکی تلقی شود، بلکه شرط اولیه‌ی دموکراسی است. دموکراسی‌ای که نتواند حقوق جمعی ملت‌ها را به رسمیت بشناسد، ناگزیر به ابزار سلطه‌ی مرکز بر پیرامون تبدیل خواهد شد، حتی اگر در ظاهر آزاد و انتخابی باشد.

گام دوم، شکل‌دهی به گفتمانی جدید در میان اپوزیسیون است؛ گفتمانی که فدرالیسم را نه تهدید، بلکه راه‌حل بحران دولت بداند. این گفتمان باید بتواند نشان دهد که فدرالیسم، نه مقدمه‌ی تجزیه، بلکه سازوکاری برای هم‌زیستی داوطلبانه و عادلانه‌ی ملت‌ها در چارچوبی مشترک است. بدون چنین چرخشی، اپوزیسیون همچنان در دام دوگانه‌های کاذب وحدت/تجزیه باقی خواهد ماند.

گام سوم، ایجاد پیوندی واقعی و پایدار میان جنبش‌های ملی و نیروهای دموکراتیک مرکز است. این پیوند، تنها زمانی شکل می‌گیرد که نیروهای مرکزگرا حاضر باشند از موضع قیم‌ مآبانه فاصله بگیرند و درک خود از ملت، حاکمیت سیاسی و “ دولت مرکزی “ را بازتعریف کنند. اتحادهایی که بر سکوت یا تعویق مسئله‌ی ملی بنا شوند، نه‌تنها پایدار نیستند، بلکه در بزنگاه‌های تاریخی به عامل شکست جنبش تبدیل می‌شوند

در نهایت، باید تأکید کرد که مسئله‌ی فدرالیسم، مسئله‌ای حاشیه‌ای یا فنی نیست، بلکه قلب بحران سیاسی ایران است. اپوزیسیونی که از مواجهه‌ی صریح و پاسخ روشن به این مسئله گریزان است، در بهترین حالت قادر به سرنگونی جمهوری اسلامی نخواهد بود و در بدترین حالت، به بازتولید همان ساختار اقتدارگرایانه‌ای کمک خواهد کرد که خود مدعی مبارزه با آن است. گذار واقعی، نه با تغییر چهره‌های قدرت، بلکه با دگرگونی ساختار آن ممکن می‌شود؛ و این دگرگونی، بدون تقسیم واقعی قدرت و ثروت ، برسمیت‌ شناختن حق حاکمیت ملت‌ها، صرفاً یک توهم سیاسی خواهد بود

سعید عزیزی

استکهلم

ژانویه 2026