Tribun Logo

مقدمه

در تاریخ روابط بین‌الملل گاه جنگ‌هایی آغاز می‌شوند که حتی پیروزی در آن‌ها نیز لزوماً به معنای حل مسئله نیست. درگیری اخیر میان ایران و محور آمریکا–اسرائیل نیز نشانه‌هایی از چنین وضعیتی دارد؛ جنگی که می‌تواند برای همه بازیگران آن پرهزینه باشد و در عین حال پایان روشنی برای آن قابل تصور نباشد. در نگاه نخست، این درگیری ممکن است مانند بسیاری از جنگ‌های مدرن به رقابتی برای برتری نظامی تبدیل شود؛ رقابتی میان قدرت هوایی، فناوری‌های پیشرفته و توان موشکی. با این حال، واقعیت ژئوپلیتیک خاورمیانه نشان می‌دهد که معادله بسیار پیچیده‌تر از یک نبرد کلاسیک میان دو ارتش است.

خاورمیانه منطقه‌ای است که در آن قدرت صرفاً در ارتش‌های ملی متمرکز نیست، بلکه در شبکه‌ای درهم‌تنیده از بازیگران دولتی، گروه‌های غیردولتی، مسیرهای انرژی، زیرساخت‌های اقتصادی و رقابت‌های ژئوپلیتیکی توزیع شده است. به همین دلیل بسیاری از جنگ‌های این منطقه به جای پایان‌های سریع و قاطع، به درگیری‌هایی فرسایشی و چندلایه تبدیل می‌شوند که دامنه آن‌ها به‌تدریج گسترش یافته و بازیگران جدیدی را درگیر می‌کند. در چنین فضایی، جنگ دیگر صرفاً نبرد میان دو ارتش نیست، بلکه به رقابتی برای ایجاد اختلال در شبکه‌های پیچیده قدرت در سطح منطقه‌ای و حتی جهانی تبدیل می‌شود.

از این منظر، با تکیه بر پژوهش های محققان علوم اجتماعی و مطالعات امنیتی، درگیری‌های معاصر را باید در چارچوب دو مفهوم مهم یعنی جنگ شبکه‌ای و جنگ نامتقارن تحلیل نمود. در جنگ‌های شبکه‌ای، قدرت از ساختارهای سلسله‌ مراتبی سنتی به شبکه‌ های چندمرکزی و منعطف منتقل می‌شود؛ شبکه‌هایی که شامل دولت‌ها، بازیگران غیردولتی، زیرساخت‌های اطلاعاتی و اقتصادی و حتی افکار عمومی هستند. همزمان، در جنگ‌های نامتقارن نیز طرفی که از نظر نظامی ضعیف‌تر است می‌کوشد با استفاده از روش‌های غیرمتعارف، پراکندگی جغرافیایی نیروها و افزایش هزینه‌های سیاسی و اقتصادی جنگ برای طرف مقابل، شکاف قدرت را جبران کند.

در چنین چارچوبی، پرسش اصلی درباره درگیری ایران و محور آمریکا–اسرائیل دیگر صرفاً این نیست که کدام طرف از نظر نظامی قدرتمندتر است. پرسش مهم‌تر این است که کدام بازیگر قادر است هزینه‌های جنگ را برای طرف مقابل به سطحی غیرقابل‌تحمل برساند. تجربه بسیاری از جنگ‌های بزرگ خاورمیانه نشان می‌دهد که در چنین شرایطی، درگیری‌ها اغلب به جنگ‌هایی طولانی و فرسایشی تبدیل می‌شوند که در نهایت برنده‌ای قطعی برای آن‌ها قابل تشخیص نیست.

درک بهتر منطق این درگیری مستلزم نگاهی دقیق‌تر به تحولات میدانی و چارچوب‌های نظری‌ای است که می‌توانند رفتار بازیگران در این جنگ را توضیح دهند. زیرا بسیاری از روندهایی که امروز در میدان نبرد مشاهده می‌شوند، صرفاً پیامد تصمیمات تاکتیکی کوتاه‌مدت نیستند، بلکه در چارچوب الگوهای گسترده‌تری از تحول جنگ در عصر معاصر قابل تحلیل‌اند. از این رو، پیش از بررسی سناریوهای احتمالی آینده، لازم است ابتدا مروری کوتاه بر مهم‌ترین تحولات نظامی و سیاسی روزهای نخست جنگ داشته باشیم. این تحولات نشان می‌دهند که چرا درگیری کنونی بیش از آن‌که به یک جنگ کلاسیک میان دو ارتش شباهت داشته باشد، در عمل به ترکیبی از جنگ شبکه‌ای و جنگ نامتقارن تبدیل شده است. در ادامه، ابتدا به مهم‌ترین تحولات میدانی جنگ تا دهم مارس (نوزدهم اسفند) پرداخته می‌شود و سپس این تحولات در چارچوب نظریه‌های جنگ شبکه‌ای و نامتقارن مورد تحلیل قرار می‌گیرند.

چندی پیش در مقاله‌ای تحلیلی با عنوان "اعتراضات دی‌ ماه ۱۴۰۴، تورک‌های ایران (آزربایجان جنوبی) و سه ‌گانهٔ جمهوری اسلامی، اپوزیسیون فارسی (پهلوی)، و ترامپ–نتانیاهومروری بر تحولات جاری و آتی ایران" که در تاریخ 31 ژانویه قبل از شروع جنگ ایران با اسراییل آمریکا در وبسایت تریبون منتشر شد، درباره منطق تقابل میان ایران و محور آمریکا–اسرائیل، چنین اشاره شد که:

" حذف کامل جمهوری اسلامی به شدت پرهزینه می‌باشد. واقعیت آن است که "ناتوانی از تحمیل قاطع قدرت" یکی از عوامل کلیدی در تداوم تنش میان جمهوری اسلامی و محور آمریکا–اسرائیل است، اما این عامل به ‌تنهایی توضیح‌ دهنده وضعیت موجود نیست. جمهوری اسلامی، برخلاف بسیاری از دولت‌هایی که در دو دهه اخیر هدف مداخله مستقیم غرب قرار گرفته‌اند، نه دولتی بی‌دفاع است و نه ساختاری به‌سادگی فروپاشنده دارد. برخورداری از ظرفیت قابل‌توجه موشکی، توان بازدارندگی نامتقارن، و قابلیت وارد آوردن هزینه‌های سنگین در صورت درگیری گسترده، موجب شده است که هرگونه جنگ تمام‌عیار، به‌ویژه برای اسرائیل و متحدانش، سناریویی پرهزینه، غیرقابل‌کنترل و بالقوه منطقه‌ای باشد. افزون بر این، شبکه نفوذ و نیروهای نیابتی ایران در لبنان، سوریه، عراق، یمن و حوزه خلیج، هر برخورد مستقیم را به جنگی چندجبهه‌ای تبدیل می‌کند؛ جنگی که فشار اجتماعی، امنیتی و اقتصادی آن برای بازیگران درگیر قابل پیش‌بینی نیست."

اکنون و تنها چند روز (11 روز) پس از آغاز دور تازه درگیری‌ها، برخی از تحولات میدانی به‌گونه‌ای پیش می‌روند که دقیقاً در چارچوب همین منطق قابل فهم هستند. قبل از ادامه مقاله مروری داشته باشیم بر تحولات میدانی تا یازدهم مارس برابر با نوزدهم اسفند:

یکم: برتری هوایی آمریکا و اسرائیل

در روزهای اول جنگ، کنترل آسمان تقریباً در اختیار آمریکا و اسرائیل است. بسیاری از سامانه‌های پدافند هوایی ایران هدف قرار گرفته‌اند. آسمان ایران در برخی مناطق عملاً در اختیار دشمن است و این برتری در جنگ مدرن اهمیت حیاتی دارد. به زیرساخت‌های نظامی از قبیل سایت‌های نظامی، انبار مهمات، محلات پرتاب موشک و دیگر اهداف ایران ضربات زیادی وارد شده است. همینطور اسرائیل به زیرساخت‌های دولتی و ذخایر نفتی حملاتی وارد کرده کرده است. مدارس، بیمارستان‌‌ها و بناهای تاریخی ایران نیز در حملات آمریکا و اسرائیل هدف قرار گرفتند. همچنین تلفات انسانی حمله اسرائیل و آمریکا بر ایران بیش از 1400 نفر می باشد.

دوم: مزایای ایران

با وجود این ضربات، ایران هنوز ابزارهای خطرناکی دارد .ایران دارای پایگاه‌های موشکی زیرزمینی و تونل‌های عمیق که نابودی‌شان دشوار و بسیار گران‌ قیمت است. ایران توانسته است با حملات گسترده پهپادی و موشکی ضربات متعددی بر پایگاههای آمریکا در کشورهای خلیج وارد کند. از آغاز جنگ امریکا و اسرائیل با ایران، تهران در حملات تلافی‌جویانه بیش از ۲ هزار پهپاد انتحاری به اهدافی در سراسر خاورمیانه فرستاده است. براساس گزارش‌ها، برای ره‌گیری این پهپادهای کم‌هزینه‌ (مابین ۲۰ هزار تا ۵۰ هزار دلار) تاکنون بیش از۸۰۰ موشک دفاعی‌ای پرتاب شده است که هر کدام تا ۴ میلیون دلار هزینه دارند. هزینه این جنگ برای امریکا و متحدان خلیجی‌اش طاقت ‌فرسا شده است. از سویی سامانه کافی برای دفاع در برابر پهپادهای ایرانی وجود ندارد و از سوی دیگر، ساختن موشک‌های بیشتر وقت‌گیر است. می توان استنتاج کرد که ایران توان جنگ فرسایشی و فشار بر متحدان آمریکا در خلیج را داراست. از طرف دیگر حزب‌الله لبنان جبهه ای دیگر برای جنگ با اسراییل گشوده است و یمن نیز آمادگی خود برای مورد هدف قرار دادن اسراییل اعلام آمادگی کرده است. علاوه بر این، ترامپ در داخل آمریکا با فشار شدید اقتصادی، سیاسی و افکار عمومی مواجه است که او را به سمت کاهش شدت جنگ یا تلاش برای آتش‌بس سوق می‌دهد. با این حال، این فشارها در تعارض با اهداف راهبردی و نظامی آمریکا و اسرائیل قرار دارند، و همین تضاد باعث می‌شود تصمیم‌گیری در مورد پایان جنگ بسیار پیچیده و حساس باشد. در این درگیری، روسیه و چین نیز نقش‌هایی استراتژیک و تأثیرگذار ایفا می‌کنند که مستقیماً بر محاسبات ایران و محور آمریکا–اسرائیل اثر می‌گذارند.

با این تفاسیر، اگر درگیری میان ایران و محور آمریکا–اسرائیل را در چارچوب نظریه جنگ شبکه‌ای تحلیل کنیم، می‌توان آن را نمونه‌ای از جنگی دانست که بیش از آن‌که صرفاً در میدان کلاسیک ارتش‌ها رخ دهد، در شبکه‌های چندلایه قدرت جریان دارد؛ شبکه‌هایی که شامل بازیگران دولتی، گروه‌های غیردولتی، زیرساخت‌های اطلاعاتی، اقتصاد جهانی و افکار عمومی هستند. این دقیقاً همان تحولی است که مانوئل کاستلز در نظریه جامعه شبکه‌ای توضیح می‌دهد: قدرت در عصر اطلاعات از ساختارهای سلسله‌ مراتبی سنتی به شبکه‌های منعطف و چندمرکزی منتقل شده است. همینطور آلوین تافلر در کتاب جنگ و ضد جنگ استدلال می‌کند که با ورود جهان به عصر اطلاعات، شکل جنگ نیز تغییر می‌کند و اطلاعات و شبکه‌ها به مهم‌ترین منابع قدرت نظامی تبدیل می‌شوند.

ایران در طول دو دهه گذشته نوعی شبکه منطقه‌ای از بازیگران همسو ایجاد کرده است؛ شبکه‌ای که شامل گروه‌ها و بازیگران مختلف در نقاط متفاوت خاورمیانه است، مانند حزب الله در لبنان یا حوثی ها در یمن. در منطق جنگ شبکه‌ای، چنین ساختاری به یک کشور اجازه می‌دهد بدون تمرکز کامل قدرت نظامی در یک نقطه، چندین جبهه و سطح فشار ایجاد کند. بنابراین جنگ نه فقط میان دولت‌ها، بلکه میان دو شبکه ژئوپلیتیک رخ می‌دهد: شبکه متحدان و نیروهای همسو با ایران در برابر شبکه امنیتی و نظامی آمریکا و اسرائیل. از سوی دیگر، محور آمریکا–اسرائیل خود یک شبکه امنیتی و فناوری پیشرفته است که شامل ائتلاف‌های نظامی، سامانه‌های اطلاعاتی، همکاری‌های سایبری و پایگاه‌های نظامی در سراسر منطقه می‌شود. در این نوع جنگ، عملیات نظامی معمولاً با جنگ اطلاعاتی، سایبری و اقتصادی همراه است. تحریم‌ها، حملات سایبری، عملیات اطلاعاتی و جنگ روایت‌ها در رسانه‌ها بخشی از همان چیزی است که نظریه‌پردازان جنگ شبکه‌ای مانند جان آرکیلا آن را «میدان نبرد شبکه‌ها» می‌نامند.

اگر تحلیل را با نظریه‌های جنگ نامتقارن (Asymmetric Warfare) ترکیب کنیم، تصویر کامل‌تر می‌شود. جنگ نامتقارن به وضعیتی گفته می‌شود که دو طرف از نظر توان نظامی، فناوری و منابع قدرت برابر نیستند و طرف ضعیف‌تر تلاش می‌کند با روش‌های غیرمتعارف این شکاف را جبران کند. اندرو ماک یکی از نخستین پژوهشگرانی است که مسئله پیروزی بازیگران ضعیف در برابر قدرت‌های بزرگ را تحلیل کرد. مقاله معروف او با عنوان "چرا ملت های بزرگ جنگ های کوچک را می بازند" نشان می‌دهد که در جنگ‌های نامتقارن، بازیگر ضعیف‌تر می‌تواند با افزایش هزینه‌های سیاسی و اجتماعی جنگ برای طرف قدرتمندتر در نهایت به موفقیت برسد. همینطور، توماس هامز مفهوم جنگ نسل چهارم (Fourth Generation Warfare) را توسعه داده است. در این نظریه، بازیگران ضعیف‌تر با استفاده از جنگ نامتقارن، جنگ اطلاعاتی، و عملیات پراکنده تلاش می‌کنند برتری نظامی قدرت‌های بزرگ را خنثی کنند.

در مورد ایران، بسیاری از تحلیلگران معتقدند راهبرد امنیتی کشور طی دهه‌های اخیر بر ترکیبی از جنگ شبکه‌ای و جنگ نامتقارن استوار بوده است. ایران به‌جای تکیه صرف بر ارتش کلاسیک، از توان موشکی، شبکه‌های منطقه‌ای، پراکندگی جغرافیایی و حملات غیرمتعارف مانند پهپادها و موشک‌های کم‌هزینه استفاده می‌کند؛ در حالی که آمریکا و اسرائیل بیشتر بر برتری تکنولوژیک، اطلاعاتی و هوایی تکیه دارند. بعلاوه، در این درگیری، روسیه و چین نقش‌هایی استراتژیک و تأثیرگذار ایفا می‌کنند که مستقیماً بر محاسبات ایران و محور آمریکا–اسرائیل اثر می‌گذارند. روسیه به عنوان قدرت منطقه‌ای و جهانی، از طریق همکاری نظامی و دیپلماتیک با ایران، سعی دارد حضور خود در خاورمیانه را تثبیت کند و همزمان بر تحرکات آمریکا و متحدانش در منطقه تأثیر بگذارد. چین نیز با تمرکز بر امنیت انرژی و حفظ ثبات تجارت جهانی، تلاش می‌کند از افزایش بی‌ثباتی در خلیج جلوگیری کند و همزمان با ایران روابط اقتصادی و انرژی خود را گسترش دهد. هر دو کشور با اتخاذ مواضع محتاطانه و گاهی راهبردی، به گونه‌ای عمل می‌کنند که ضمن حمایت نسبی از ایران، از تشدید مستقیم تنش با آمریکا و اسرائیل پرهیز کنند. این پویایی سه‌جانبه باعث می‌شود ایران از یکسو بتواند شبکه منطقه‌ای خود را تقویت کند و از سوی دیگر، بازیگران آمریکایی و اسرائیلی محدودیت‌هایی در مداخله مستقیم و تصمیم‌گیری‌های استراتژیک داشته باشند. بنابراین، نقش روسیه و چین نه به عنوان طرف مستقیم جنگ، بلکه به عنوان بازیگران تأثیرگذار بر توازن قدرت و هزینه‌های راهبردی، به بخشی از منطق جنگ شبکه‌ای و نامتقارن ایران–آمریکا/اسرائیل تبدیل شده است.

در نتیجه، در چنین چارچوبی جنگ الزاماً منجر به نابودی کامل طرف مقابل نخواهد شد، بلکه هدف اصلی اختلال در شبکه‌های حیاتی دشمن است؛ یعنی ضربه به گره‌های مهم شبکه مانند زیرساخت‌های نظامی، مسیرهای انرژی، سامانه‌های اطلاعاتی یا مراکز فرماندهی. این ترکیب شبکه‌ای–نامتقارن باعث می‌شود جنگ به جای یک نبرد کوتاه و تعیین‌کننده، به درگیری پیچیده، چندلایه و فرسایشی تبدیل شود. در نهایت، در چارچوب نظریه‌های معاصر علوم اجتماعی و مطالعات امنیتی، این جنگ نه صرفاً برخورد دو ارتش، بلکه تقابل دو مدل قدرت است: از یک سو قدرت متمرکز، تکنولوژیک و سنتی، و از سوی دیگر قدرت پراکنده، شبکه‌ای و نامتقارن که تلاش می‌کند با گسترش میدان نبرد در حوزه‌های مختلف، توازن قوا را به نفع خود تغییر دهد .در اینجا جنگ تنها رقابت میان تسلیحات نیست، بلکه رقابت میان اقتصادهای جنگ است.

از این منظر، شاید مهم‌ترین پرسش درباره تحولات اخیر این نباشد که کدام طرف از نظر نظامی قدرتمندتر است. پرسش واقعی این است که کدام بازیگر می‌تواند هزینه‌های جنگ را برای طرف مقابل غیرقابل‌تحمل کند و شاید دقیقاً به همین دلیل است که بسیاری از جنگ‌های بزرگ در خاورمیانه، به‌رغم شدت و خشونتشان، در نهایت به جنگ‌هایی تبدیل می‌شوند که هیچ‌ برنده واقعی ندارد. با این وجود بر پایه داده های بازارهای مالی و تحلیل احتمالاتی سه سناریوی سیاسی–اقتصادی را می توان برای آینده جنگ ایران-اسرائیل تصور کرد. این‌ سناریوها پیش‌بینی قطعی نیستند، بلکه بیشتر احتمالات پیشروهستند. برای ارزیابی آن‌ها باید چند عامل واقعی را در نظر گرفت: بازار نفت، اقتصاد جهانی (مخصوصا آمریکا-اسرائیل) وضعیت نظامی، سیاست داخلی ایران، و فشارهای بین‌المللی. این سناریوها با سناریوهای ذکر شده در مقاله قبلی همپوشانی دارند:

سناریو اول: آتش‌بس تا اواخر مارس

این سناریو بر فشار اقتصادی جهانی همچنین داده های بازارهای مالی (و نوسانهای پریودیک آنها) تکیه دارد. با تداوم کاهش عبور و مرور دریایی کشتی های نفت کش در تنگه هرمز، حدود ۲۰٪ تا 30% نفت جهان از بازار دنیا حذف می‌شود. اقتصادهای بزرگ مثل چین، هند و ژاپن شدیداً به نفت خلیج وابسته‌اند. هرچند که اقتصاد جهانی معمولاً ذخایر استراتژیک نفت دارد که چند هفته تا چند ماه دوام می‌آورد. اما افزایش شدید قیمت نفت می‌تواند بازارهای مالی جهانی را به شدت دچار شوک کند.

اگر جنگ به آتش‌بس سریع برسد و ساختار قدرت در تهران بدون تغییر اساسی باقی بماند، احتمالاً وضعیت ملیت های ایرانی (مخصوصا تورک‌های ایران) تغییر بنیادینی نخواهد کرد. در این حالت، دولت مرکزی تلاش می‌کند پس از جنگ ثبات داخلی را حفظ کند و معمولاً اولویت حکومت‌ها در چنین شرایطی نه اصلاحات ساختاری در مسئله ملیت‌ها، بلکه کنترل امنیتی و بازسازی اقتصادی است. بنابراین مطالبات هویتی، زبانی و سیاسی تورک‌ها احتمالاً در همان چارچوب محدود گذشته باقی می‌ماند.

سناریو ثانی: جنگ فرسایشی، تشدید بحران، و فروپاشی نظام

در این حالت حملات موشکی و هوایی ادامه پیدا می‌کند، درگیری چند ماه طول می‌کشد، و احتمالا جنگ مستقیم زمینی رخ می‌دهد. در این سناریو ترور رهبر جدید ایران (مجتبی خامنه ای) و فرماندهان نظامی و بی‌ثباتی داخلی می‌تواند بحران را تشدید کند. اگر چنین اتفاقی در ساختار قدرت ایران رخ دهد رقابت داخلی قدرت، فشار خارجی، و حملات نظامی افزایش می یابد و ایران تحت اشغال نظامی قرار می گیرد. اما بایستی توجه داشت که فروپاشی سریع الزاماً قطعی نیست. زیرا که ساختار قدرت در ایران فقط به یک فرد وابسته نیست و شامل سپاه، نهادهای حکومتی، وشبکه‌های امنیتی می باشد. همچنین بایستی این نکته را نیز در نظر گرفت که به سبب ماهیت جنگ شبکه ای و نامفقارن و در نتیجه جنگ فرسایشی اقتصاد اسراییل و آمریکا نیز به شدت دچار بحران خواهند شد.

اگر جنگ طولانی شود و بحران داخلی تشدید گردد، ساختار سیاسی کشور ممکن است دچار شکاف یا تضعیف جدی شود. در چنین شرایطی معمولاً فضای جدیدی برای جنبش‌های هویتی و مطالبات ملی در مناطق مختلف ایجاد می‌شود. تورک‌های ایران که جمعیت بزرگی دارند و در مناطق استراتژیک زندگی می‌کنند، ممکن است نقش مهمی در تحولات سیاسی آینده ایفا کنند؛ چه در قالب مطالبات فدرالیسم، خودگردانی منطقه‌ای یا مشارکت پررنگ‌تر در ساختار قدرت. البته این سناریو همزمان می‌تواند با خطر بی‌ثباتی، رقابت قدرت و ناامنی منطقه‌ای (خصوصا خطر تروریسم کوردی در غرب آزربایجان) همراه باشد.

سناریو ثالث: تغییر تدریجی ساختار قدرت

این سناریو خوشبینانه بیشتر سیاسی و بلندمدت است. در برخی کشورها بعد از بحران‌های بزرگ، ساختار قدرت تغییر کرده است. مثل اصلاحات در ویتنام بعد از جنگ، تغییرات اقتصادی در چین بعد از دهه ۱۹۷۰، و اجرای  مجموعه‌ای از اصلاحات اجتماعی و اقتصادی در عربستان سعودی بعد از انتخاب محمد بن سلمان به عنوان ولیعهد در سال ۲۰۱۷، در چنین حالتی ممکن است سیاست خارجی تغییر کند، اصلاحات اقتصادی ایجاد شود، و ساختار حکومت بازتعریف شود. اما این تغییرات سیاسی زمان‌بر خواهند بود، نیاز به توافق نخبگان سیاسی دارند، و به فشار اجتماعی و اقتصادی بستگی دارند.

در صورت شکل‌گیری یک روند اصلاحی یا بازتعریف ساختار سیاسی، احتمالاً مسئله تنوع ملی و زبانی در ایران نیز دوباره مطرح خواهد شد. در چنین شرایطی امکان دارد مطالباتی مانند آموزش به زبان مادری، تمرکززدایی اداری یا مشارکت سیاسی بیشتر مناطق در ساختار حکومت مورد بحث قرار گیرد. در این سناریو، تورک‌های ایران می‌توانند یکی از بازیگران مهم در شکل‌گیری نظم سیاسی جدید باشند، به‌ویژه اگر روند تغییرات به سمت مدل‌های غیرمتمرکزتر حکمرانی حرکت کند.

کلام آخر (نتیجه‌گیری)

آنچه در تحولات اخیر مشاهده می‌شود صرفاً رویارویی دو دولت نیست، بلکه برخورد دو منطق متفاوت از جنگ در عصر معاصر است. از یک سو، الگوی کلاسیک قدرت نظامی قرار دارد که بر برتری هوایی، فناوری پیشرفته، توان اطلاعاتی و ظرفیت تخریب گسترده تکیه می‌کند؛ و از سوی دیگر، منطق جنگ شبکه‌ای و نامتقارن که می‌کوشد با استفاده از ساختارهای پراکنده، بازیگران متعدد و ابزارهایی کم‌هزینه‌تر اما گسترده‌تر، هزینه‌های نظامی، اقتصادی و سیاسی طرف قدرتمندتر را افزایش دهد. در چنین شرایطی، پیروزی دیگر صرفاً با تسلط نظامی یا برتری تکنولوژیک تعریف نمی‌شود، بلکه به توانایی هر طرف در مختل کردن شبکه‌های حیاتی قدرت طرف مقابل و تحمیل هزینه‌های فزاینده به آن وابسته است.

به همین دلیل بسیاری از جنگ‌های معاصر در خاورمیانه به نقطه‌ای می‌رسند که در آن هیچ‌یک از بازیگران قادر به تحمیل پیروزی قاطع نیستند. در این نوع درگیری‌ها، جنگ می‌تواند ادامه یابد، هزینه‌ها افزایش پیدا کند و دامنه بحران به حوزه‌های جدیدی گسترش یابد، اما نتیجه نهایی همچنان نامشخص باقی بماند. این همان منطقی است که بسیاری از پژوهشگران جنگ‌های معاصر از آن به عنوان ویژگی اصلی درگیری‌های شبکه‌ای و نامتقارن یاد می‌کنند: جنگ‌هایی که در آن‌ها شکست کامل دشمن دشوار است و پایان جنگ بیش از آن‌که نتیجه یک پیروزی نظامی باشد، محصول فرسایش تدریجی قدرت‌ها و هزینه‌های سیاسی و اقتصادی است.از این منظر، پرسش اصلی درباره درگیری ایران و محور آمریکا–اسرائیل دیگر صرفاً این نیست که کدام طرف در میدان نبرد قدرتمندتر است. پرسش مهم‌تر این است که کدام بازیگر می‌تواند هزینه‌های ادامه جنگ را برای طرف مقابل به سطحی برساند که ادامه آن غیرقابل‌تحمل شود. شاید دقیقاً به همین دلیل است که بسیاری از جنگ‌های بزرگ خاورمیانه، با وجود شدت و خشونتشان، در نهایت به همان نقطه‌ای می‌رسند که هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌ها را واقعاً ببرد.

با این حال، آینده ایران صرفاً در چارچوب منطق جنگ تعریف نخواهد شد. تاریخ نشان داده است که جوامع حتی در دل بحران‌های عمیق نیز ظرفیت بازسازی و تحول دارند. ایران کشوری با جامعه‌ای جوان، منابع انسانی قابل‌توجه و موقعیتی ژئوپلیتیک مهم در منطقه است و همین عوامل می‌توانند در بلندمدت مسیرهای متفاوتی را پیش روی آن قرار دهند. اینکه این مسیر به سمت تمرکز بیشتر قدرت، اصلاحات تدریجی در ساختار حکمرانی یا شکل‌گیری ترتیبات جدید سیاسی حرکت کند، به تعامل پیچیده میان جامعه، نخبگان سیاسی و تحولات منطقه‌ای و جهانی بستگی خواهد داشت. از این رو، پیامدهای جنگ ممکن است فراتر از میدان نبرد رفته و به بازتعریف جایگاه ایران در نظم منطقه‌ای و حتی به طرح دوباره پرسش‌هایی درباره شکل حکمرانی، توزیع قدرت و مدیریت تنوع اجتماعی و ملی در داخل کشور بینجامد. در هر صورت، آینده ایران نه فقط محصول نتایج این جنگ، بلکه نتیجه روندهای عمیق‌تری در اقتصاد، جامعه، و سیاست خواهد بود؛ روندهایی که می‌توانند در سال‌های پیش رو شکل تازه‌ای به جایگاه ایران در منطقه و جهان بدهند.

نواب کریمی، ایالات متحده، دهم مارچ 2026

منابع:

  1. Castells, M. (2010). The Rise of the Network Society. Wiley-Blackwell.
  2. Tofler, A., & Tofler, H. (1993). War and Anti-War: Survival at the Dawn of the 21st Century. Little, Brown and Company.
  3. Arquilla, J., & Ronfeldt, D. (2001). Networks and Netwars: The Future of Terror, Crime, and Militancy. RAND Corporation.
  4. Mack, A. (1975). Why Big Nations Lose Small Wars: The Politics of Asymmetric Conflict. World Politics, 27(2), 175–200.
  5. Hammes, T. X. (2006). The Sling and the Stone: On War in the 21st Century. Zenith Press.