مروری بر تحولات جاری و آتی ایران
مقدمه
نظام بینالملل معاصر، علیرغم گفتمانهای هنجاری مسلط پیرامون نظم لیبرال، حقوق بشر و حاکمیت قانون، در عمل همچنان بر منطق کلاسیک قدرت، رقابت ژئوپلیتیکی و محاسبهٔ هزینه–فایده استوار است. در چنین نظمی، آنچه رفتار بازیگران دولتی و فرادولتی را شکل میدهد نه الزاماً تعهد به ارزشهای اعلامی، بلکه قواعد نانوشتهٔ Realpolitik است؛ وضعیتی که بهدرستی یادآور توصیف هابزی از سیاست بهمثابه عرصهای آکنده از بیاعتمادی، منازعه و بقاست. تحولات سالهای اخیر از بحران اوکراین و جنگ غزه تا سیاستهای تهاجمی و هژمونیک ایالات متحده در قبال کشورهایی چون ونزوئلا، کانادا، و گرینلند نشان میدهد که «جهان هابزی» نه استعارهای تاریخی، بلکه چارچوبی زنده برای فهم سیاست جهانی معاصر است.
در این بستر، ایران و مجموعه نیروهای اپوزیسیون آن، بهویژه اپوزیسیون فارسیمحور، نه بیرون از این منطق بلکه درون آن قابل تحلیلاند. چهرههایی مانند رضا پهلوی نه بهمثابه بازیگرانی با کارکرد ساختاری در معادلات سیاست خارجی و تعاملات فرامنطقهای، بلکه بهعنوان عناصر غیرساختاری، مقطعی، روایی، و ابزاری قابل فهماند. اهمیت تحلیلی این بازیگران نه از حیث «بدیل سیاسی واقعی»، بلکه از نقش نمادین و رسانهای آنان در تولید و گردش روایتها، مدیریت ادراک عمومی، و برخی اشکال فشار گفتمانی ناشی میشود. بر این اساس، این مقاله بهجای ارزیابی هنجاری یا شخصمحور، جایگاه رضا پهلوی را در چارچوب منطق عریان قدرت و Realpolitik بررسی میکند. پرسش محوری این نوشته آن است که رضا پهلوی چه کارکردی برای بازیگران فرامنطقهای، بهویژه ایالات متحده و اسرائیل ایفا میکند، و این نقش چگونه، در سطح ساختاری و بلندمدت، با ملاحظات امنیتی جمهوری اسلامی، مدیریت اپوزیسیون، و مهار سناریوهای پرهزینه گذار سیاسی در ایران همراستا یا حتی همافزا میشود. این تحلیل، بهطور ضمنی، تصویر رایج از اپوزیسیون بهعنوان نیرویی مستقل و دموکراسیخواه را به چالش میکشد و آن را در بستر شبکهای از منافع متقاطع داخلی و خارجی بازخوانی میکند.
در ادامه، مقاله به بررسی جایگاه تورکهای ایران، بهعنوان یکی از ملل تاریخی و بنیانگذار ایران، شامل تورکهای آزربایجان جنوبی، قشقایی، خلج ها، خراسان، تورکمنها و دیگر گروههای تورکی، در نسبت با سه قطب اصلی قدرت میپردازد: جمهوری اسلامی، اپوزیسیون فارسیمحور، و ائتلاف ترامپ–نتانیاهو. این بخش نشان میدهد که نادیدهگرفتن یا تقلیل هویتها و مطالبات جمعی غیرفارس، در چارچوب این سهگانه، چه پیامدهای سیاسی، اجتماعی و امنیتیای برای ایران بههمراه دارد. اهمیت این تحلیل بهویژه در فهم استراتژیهای منطقهای تورکان ایران، حرکت ملی آزربایجان جنوبی و سناریوهای محتمل آینده ایران آشکار میشود؛ چرا که مقاله با واکاوی برهمکنش قدرت، هویت، و منافع، میکوشد تصویری واقعگرایانه از موقعیت ایران در نظم منطقهای و جهانی ارائه دهد؛ تصویری که در آن کنشگران نمادین، بازیگران فرامنطقهای و ملل ایران در شبکهای از تعاملات نابرابر، اما معنادار، درهمتنیدهاند.
در بخشهای بعدی، ابعاد مختلف این معادله سه گانه جمهوری اسلامی، اپوزیسیون فارسی، مداخله فرامنطقهای و موقعیت تورکهای ایران بهطور منسجم بررسی میشود.
۱) طنز پهلوی و امر سیاسی
در سالهای اخیر، همزمان با افزایش اعتراضات مردمی علیه جمهوری اسلامی، نام رضا پهلوی بار دیگر در فضای سیاسی ایران برجسته شده است. او که خود را «حامی گذار دموکراتیک» معرفی میکند، در عمل به یکی از مناقشهبرانگیزترین چهرههای اپوزیسیون خارج از کشور تبدیل شده است. منتقدان معتقدند که رضا پهلوی نهتنها فاقد پایگاه اجتماعی مستقل در داخل ایران است، بلکه با مصادره نمادین اعتراضات مردمی و همسویی آشکار با دشمنان خارجی ایران، عملاً به تضعیف جنبشهای داخلی و مشروعیتزدایی از اعتراضات کمک میکند. آنچه امروز تحت عنوان «آلترناتیو پهلوی» تبلیغ میشود، بیش از آنکه یک پروژه سیاسی جدی باشد، به طنز و لطیفهای تلخ در تاریخ معاصر ایران شباهت دارد. پروژهای که نه ریشه اجتماعی دارد، نه برنامه سیاسی، نه پاسخگویی تاریخی، و نه درک درستی از واقعیت چندملیتی و چندزبانه این جغرافیا را دارد:
1. 1) حضور همیشگی در اعتراضات؛ نمایندگی یا مصادره؟
الگوی رفتاری رضا پهلوی در سالهای اخیر تقریباً ثابت بوده است. هرگاه در داخل ایران اعتراضات گستردهای شکل میگیرد، چه اقتصادی، چه اجتماعی، چه سیاسی، او بهسرعت در رسانههای غربی ظاهر میشود و خود را بهعنوان «صدای مردم ایران» معرفی میکند. بسیاری از معترضان نه خواهان بازگشت سلطنت و نه نمایندگی سیاسی از سوی چهرههای خارجنشین هستند، با این حال، رضا پهلوی تلاش میکند این اعتراضات را در چارچوب پروژه سیاسی خود بازتعریف کند. این رفتار نه «رهبری»، بلکه مصادره سیاسی جنبشهای مردمی است؛ مصادرهای که نه در راستای منافع واقعی معترضان داخل کشور، بلکه بیشتر به نفع تصویرسازی رسانهای در غرب عمل میکند.
- 2) وابستگی گفتمانی به غرب و خلأ برنامه سیاسی
رضا پهلوی بیش از چهار دهه است که در خارج از ایران زندگی میکند، اما همچنان فاقد حزب، سازمان یا ساختار پاسخگو است. برنامه اقتصادی، اجتماعی و نهادی مشخصی برای ایران ارائه نداده و از پاسخگویی شفاف درباره گذشته نظام سلطنتی طفره میرود. در عوض، گفتمان او بهشدت با اولویتهای سیاست خارجی آمریکا و اسرائیل همپوشانی دارد: الف) تأکید بر تحریمها بهعنوان «فشار مؤثر»، ب) عادیسازی ایده مداخله خارجی، و ج) سکوت یا توجیه آسیبهای مستقیم این سیاستها بر مردم ایران. این همراستایی باعث شده بسیاری او را نه یک آلترناتیو ملی، بلکه چهرهای وابسته به پروژههای برونزا بدانند.
- ۳ ) موضعگیری در جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل: عبور از خط قرمزها
یکی از جنجالیترین نقاط کارنامه سیاسی رضا پهلوی، موضعگیری او در جریان درگیری نظامی مستقیم یا غیرمستقیم ایران و اسرائیل (موسوم به جنگ ۱۲ روزه) بود. در حالی که زیرساختهای ایران هدف حمله قرار گرفت و خطر گسترش جنگ و آسیب به غیرنظامیان وجود داشت. رضا پهلوی عملاً موضعی اتخاذ کرد که از دید بسیاری همسو با روایت اسرائیل و کاملاً بیتوجه به مفهوم منافع ملی ایران بود. مخالفت با جمهوری اسلامی بهمعنای مشروعیتبخشی به حمله نظامی خارجی نیست. هیچ جریان ملیگرا (اعم از تورک، فارس و یا عرب) حتی ضدحکومتی، حمله به خاک کشور را توجیه نمیکند. به همین دلیل، بسیاری از منتقدان حتی مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی این رفتار را خائنانه، غیرمسئولانه و ضدملی ارزیابی کردند.
- ۴) تکرار تاریخ؟ از پهلوی پدر تا پهلوی پسر
نکته قابلتأمل آن است که الگوی رفتاری رضا پهلوی، در برخی جنبهها یادآور سیاست خارجی دوره پدرو پدر بزرگش است: دهنیت کودتایی با اتکا به حمایت خارجی، بیتوجهی به افکار عمومی منطقه، اولویت دادن به رضایت قدرتهای بزرگ بر مشروعیت داخلی، با این تفاوت که آن دو دستکم دست نشانده دول غربی (آمریکا و انگلیس) در داخل کشور بود، اما رضا پهلوی تنها از ثروت باد آورده و تاراج اموال مردم ایران (توسط پدر و پدربزرگش)، سرمایه نمادین و رسانهای بهره میبرد. علاوه بر این، در تاریخ معاصر، سیاستهای حکومت پهلوی در قبال تورکها را میتوان مصداق قتلعام اتنیکی–فرهنگیِ ساختاریافته دانست؛ نه لزوماً بهمعنای نابودی فیزیکی گسترده، بلکه بهعنوان پروژهای آگاهانه برای حذف هویت، زبان، حافظه تاریخی و جایگاه سیاسی یک ملت. سرکوب آزربایجان پس از ۱۳۲۵، اعدام و زندانیکردن نخبگان تورک، تعطیلی نهادهای بومی، ممنوعیت آموزش و کاربست رسمی زبان تورکی، تحقیر سیستماتیک هویت تورکی در کتابهای درسی و رسانهها، و تحمیل روایت جعلی «ملت واحد فارسمحور (پان فارسی)» همگی اجزای یک سیاست منسجم آسیمیلاسیون بودند که آثار آن تا امروز باقی است [4]. این جنایتها هرگز بهرسمیت شناخته نشدند و هیچگونه مسئولیتپذیری تاریخی از سوی خاندان پهلوی صورت نگرفت. رضا پهلوی نیز، با تداوم همان چارچوب فکری یعنی انکار مسئله ملی، تقلیل حقوق تورکها به امور حاشیهای و نابجا، و امتناع از عذرخواهی صریح بابت جنایتهای پدر و پدربزرگش نشان داده است که نهتنها از آن گذشته گسست نکرده، بلکه در منطق سیاسی، همان مسیر را بازتولید میکند. این امتناع از پذیرش حقیقت تاریخی، خود گواهی روشن است بر اینکه پروژه پهلوی نه آلترناتیوی نو، بلکه ادامه همان سیاستهای حذفگرایانه در لباسی جدید است.
رضا پهلوی بیش از آنکه نماینده یک آلترناتیو برای آینده ایران باشد، به چهرهای تبدیل شده که اعتراضات مردمی را مصادره میکند، با پروژههای سیاسی خارجی همراستا میشود، و در بزنگاههای حساس، منافع ملی را قربانی دشمنی با جمهوری اسلامی میکند. در شرایطی که جامعه ایران نیازمند آیندهای مستقل، دموکراتیک و برآمده از درون است، چنین رویکردی نهتنها راهگشا نیست، بلکه میتواند به بیاعتبار شدن کل اپوزیسیون و تضعیف مبارزات ملل ایرانی منجر شود. رضا پهلوی نه نماینده یک جنبش زنده است و نه محصول یک فرایند دموکراتیک؛ بلکه وارث نامی است که خود بار بحران، سرکوب، و انکار هویت را حمل میکند. از همین رو، آلترناتیو نامیدن او نه «توهم توطئه»، بلکه شوخی با مفهوم سیاست است. رفتار و گفتمان بخش قابلتوجهی از حامیان این پروژه نیز، خود گواهی بر تهیبودن آن است. بهجای گفتوگوی سیاسی، پاسخگویی تاریخی، یا ارائه چشمانداز روشن برای آینده، آنچه غالباً دیده میشود توهم نمایندگی «ملت» بدون رأی ملت، شیفتگی آشکار به قدرتهای خارجی، و فحاشی، ارعاب ، ضرب و شتم ، تحقیر، و برچسبزنی به هر صدای منتقد می باشد. اینگونه رفتار نشانگر لمپنیسم سیاسی (political lumpenism) طرفداران سلطنت طلب می باشد.
2) رضا پهلوی بهعنوان ابزار دوگانه (مترسک سیاسی-سرکوب اعتراضات) برای جمهوری اسلامی
در ظاهر، جمهوری اسلامی و رضا پهلوی در دو سوی کاملاً متضاد سیاست ایران قرار دارند؛ یکی نظام حاکم و دیگری مدعی اپوزیسیون. اما در عمل، این دو در یک نقطه بهطور ناخواسته، و گاهی کاملا آگاهانه، به یکدیگر خدمت میکنند: مدیریت ترس و مهار نیروهای قومی–هویتی بهویژه تورکهای ایران (آزربایجان جنوبی)، و سرکوب خشونت آمیز و بی رحمانه تظاهرات. جمهوری اسلامی سالهاست که از نام و میراث پهلوی، و امروز از شخص رضا پهلوی، بهعنوان ابزاری برای ترساندن ملت تورک (و دیگر ملل ایرانی مانند کوردها، عرب ها، لورها، و بلوچ ها) استفاده میکند؛ ترسی که در تجربه تاریخی سرکوب، انکار هویت و خشونت دولتی ریشه دارد. برای تورکهای آزربایجان، حکومت پهلوی صرفاً یک «دوره تاریخی» نیست؛ بلکه با خاطرهای جمعی از سرکوب، انکار هویت، و خشونت سازمانیافته گره خورده است.
- 1) پهلوی، پایان حاکمیت تاریخی تورکها، و پروژه تحریف هویت تورکی (تورکیت) ایران به هویت فارسی
از منظر تاریخ سیاسی منطقه، کودتای ۱۲۹۹ شمسی نقطهی گسست بنیادینی در ساخت قدرت در جغرافیای امروزی ایران بهشمار میرود. این کودتا که با نقش مستقیم و تعیینکنندهی انگلیس و بهویژه ژنرال ادموند آیرونساید انجام شد، صرفاً یک جابهجایی حکومتی نبود؛ بلکه پایان یک تداوم تاریخی محسوب میشد. برای بیش از حدود ۱۳۰۰ سال، ساختار قدرت در این جغرافیا، با همهی تنوع سلسلهها، عمدتاً در دست حکومتهایی تورکتبار (از خزران، سلجوقیان، غزنویان، خوارزمشاهیان، و ایلدنیزیان تا ایلخانان، تیموریان، آققویونلو، قرهقویونلو، صفویان، افشاریه و قاجار) قرار داشت.
کودتای ۱۲۹۹ با برکشیدن رضاخان پالانی و سپس تأسیس سلطنت پهلوی، این تداوم را بهصورت قهری قطع کرد. نکتهی کلیدی این است که انگلیس فقط یک شاه را عوض نکرد؛ بلکه با جعل و تحریف تاریخ (با اختراع "ایران باستان")، معادلهی قدرت، حافظه تاریخی، و تعریف هویت را تغییر داد. بدین منوال، پروژه پهلوی پیر استعمار (انگلستان) به تغییر سیاسی محدود نماند، بلکه بهسرعت وارد فاز مهندسی هویت شد. در این چارچوب، «پروژه ایران باستان» شکل گرفت؛ پروژهای که هویت تاریخی تورکی و زبان تورکی را به حاشیه راند، نقش تورکها را در ساخت دولت، فرهنگ و قدرت حذف یا تحقیر کرد، و یک روایت خطی، گزینشی، و جعلی از «ایران آریایی–فارسی» را جایگزین آن ساخت. در این روایت تورکها از «سوژه تاریخی» به «عنصر حاشیهای یا مهاجم» تقلیل داده شدند، زبان تورکی از عرصه رسمی، آموزش و تولید دانش حذف شد و هویت تورکی بهعنوان تهدیدی برای «ملت واحد» بازنمایی گردید. به این ترتیب، نهفقط یک دولت جدید، بلکه یک هویت مسلط جدید تثبیت شد؛ هویتی که بر انکار یا استحالهی هویت تورکی ایران بنا شده بود.
همینطور در زمان محمدرضاشاه پهلوی، وقایع سال ۱۳۲۵، پس از سقوط حکومت ملی آزربایجان، در حافظه تاریخی این ملت به صورت سرکوب نظامی گسترده، اعدام، زندان، و تبعید فعالان، ممنوعیت زبان تورکی در آموزش و ادارات، تحقیر سیستماتیک هویت تورکی، و تلاش برای یکسانسازی فرهنگی به نام "ملت واحد" ثبت شده است. فارغ از اختلاف روایتها درباره جزئیات (مانند قتل عام بیست هزار نفری تورکان آزربایجان)، اصل سرکوب و حذف هویت تورکی واقعیتی انکارناپذیر است که حتی اسناد رسمی و خاطرات دولتمردان وقت نیز آن را تأیید میکنند و تبعات آن تابحال ادامه دارد.
2. 2) جمهوری اسلامی و بازتولید "ترس از پهلوی"
جمهوری اسلامی، با وجود اختلاف ایدئولوژیک با پهلوی، در مسئله هویت ملی عملاً همان منطق را ادامه داد؛ با این تفاوت که "ناسیونالیسم فارسی سکولار" جای خود را به "ناسیونالیسم فارسی مذهبی" داد. جمهوری اسلامی، علیرغم شعارهای ضدسلطنتی، در عمل از شبح پهلوی به نفع بقای خود استفاده میکند؛ بهویژه در مناطق تورکنشین. الگوی تبلیغاتی حکومت روشن است، اگر جمهوری اسلامی سقوط کند، پهلویها برمیگردند، و بازگشت پهلوی یعنی انکار زبان مادری، رضا پهلوی یعنی تکرار۱۳۲۵، سلطنت یعنی آسیمیلاسیون، سرکوب و حتی نسلکشی فرهنگی. به این ترتیب، حکومت تلاش میکند تورکها و دیگر ملل ایرانی را در برابر یک دوگانه جعلی قرار دهد: یا جمهوری اسلامی یا بازگشت پهلوی و تکرار فاجعه تاریخی. این دوگانه، ابزار مؤثری برای منفعلسازی سیاسی و جلوگیری از پیوند خوردن مطالبات قومی با جنبشهای سراسری است. نکته مهم آن است که رضا پهلوی، این ترس تاریخی، پراکندگی مطالبات سیاسی-اجتماعی، و شکاف-تفرقه ملل ایرانی را عملاً تقویت و تشدید می کند. وی سرکوب آزربایجان در دوره پدرش (پهلوی دوم) را تقدیس می کند، از سیاستهای آسیمیلاسیونی پدر و پدربزرگش عذرخواهی نمی کند، و مسئله زبان مادری، فدرالیسم/خودگردانی، و حق تعیین سرنوشت فرهنگی-قومی را به طور کامل انکار می کند. در این حین، جمهوری اسلامی بهراحتی میتواند ادعا کند که حفظ وضع موجود، شرّ کمتر است. به این معنا، رضا پهلوی به ابزار تبلیغاتی حکومت علیه تورکها و دیگر ملل ساکن در ایران تبدیل میشود. بنابراین، ترس تورکها نه صرفاً از «بازگشت پهلوی»، بلکه از تداوم یک الگوی تاریخی سرکوب است؛ الگویی که چهرهها عوض میشوند، اما منطق قدرت ثابت میماند.
2. 3) جمهوری اسلامی و استفاده ابزاری از پهلوی جهت سرکوب خشونت بار اعتراضات
قبل از بررسی اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴، بایستی چگونگی یک الگوی تکرارشونده در سه موج اصلی اعتراضات ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ را بهصورت مقایسهای و مرحله به مرحله مرور کرد؛ الگویی که در آن رضا پهلوی بهعنوان "ابزار روایتی" وارد شد و جمهوری اسلامی از او برای امنیتیسازی، شکستن همبستگی و توجیه سرکوب در راستای مدیریت بحران سیاسی استفاده کرد. این الگو را در چارچوبهای هژمونی (گرامشی)، امنیتیسازی (مکتب کپنهاگ) و Realpolitik می توان مورد تدقیق بیشتر قرار داد.
هژمونی (گرامشی): از منظر گرامشی، هژمونی صرفاً با زور حفظ نمیشود، بلکه از طریق کنترل معنا، روایت و افقهای بدیل بازتولید میگردد. در این چارچوب رژیم مسلط میکوشد بدیلهای رادیکال و مردمی را نامرئی کند و بهجای آن، آلترناتیوهای بیخطر، کنترلپذیر یا دافعهزا را برجسته سازد [9، 11 و 14]. رضا پهلوی در این معنا، بهعنوان یک «بدیل هژمونیکِ خنثیکننده» عمل میکند؛ بدیلی که وجودش ظاهراً نشانه تکثر است، اما در عمل افق تغییر واقعی را میبندد.
امنیتیسازی (مکتب کپنهاگ): طبق نظریه امنیتیسازی (Buzan, Wæver) یک مسئله اجتماعی زمانی امنیتی میشود که بهصورت گفتمانی به «تهدید وجودی» بازتعریف گردد و اقدامات فوقالعاده (سرکوب، خشونت) مشروع جلوه داده شود [7 و 22]. اتصال اعتراضات مردمی به «پهلوی/اسرائیل/آمریکا/خارج» دقیقاً چنین کارکردی دارد، یعنی اعتراض باعث تهدید وجودی نظام می شود، معترض، عامل پروژه خارجی است و سرکوب عامل دفاع مشروع می باشد.
Realpolitik: در منطقRealpolitik، بازیگران نه بر اساس ارزشها، بلکه بر مبنای کنترلپذیری، هزینه–فایده و ثبات ارزیابی می شوند. از این منظر رضا پهلوی برای غرب نه پروژه حکمرانی، بلکه ابزار فشار، مدیریت روایت و مهار بیثباتی است و برای جمهوری اسلامی، مترسکی ضروری جهت انسجام درونی و توجیه سرکوب به کار گرفته می شود[13،15،16، و23].
اعتراضات ۱۳۹۶ که عمدتا ماهیت اقتصادی، غیرمتمرکز داشت از مناطق غیرمرکزی آغاز گردید. در این فرآیند هژمونیک–امنیتی، اعتراض فاقد رهبری و گفتمان بدیل شکل گرفت، رسانههای برونمرزی (خصوصا من و تو، ایران اینترنشنال، و بی بی سی) چهره پهلوی را برجسته کردند، و رژیم اعتراض را به «پروژه سلطنتطلبان» پیوند زد. سپاه پاسداران در بیانیه ۱۷ دی همان سال اعلان کرد که «آمریکا، انگلیس، اسرائیل، سازمان مجاهدین و سلطنتطلبان» با این اعتراضات ارتباط دارند. در نتیجه، اعتراضات سریعا امنیتیسازی شد و بدون بحران مشروعیت بینالمللی فروکش کرد و همچنین مشارکت ملتهای غیر فارس (بهویژه تورکها) تضعیف شد. همینطور، در اعتراضات ۱۳۹۸ (گرانی بنزین) که ماهیت اقتصادی–سیاسی، رادیکال، و مشارکت گسترده مناطق حاشیهای را داشت، اینترنت (جهت کنترل فضا) قطع شد، همزمان، پیامهای پهلوی در فضای خارج تشدید شد و تلاش شد اعتراض به عنوان قیام سلطنتطلبان علیه جمهوری اسلامی با رهبری پهلوی بازنمایی شود. در ۲۹ آبان همان سال «رمضان شریف»، سخنگوی سپاه مدعی شد که هزینههای «اغتشاشگران» آبان، از طرف «سلطنتطلبان» پرداخت میشود. نقش پهلوی در امنیتیسازی در درجه نخست تبدیل بحران معیشتی به تهدید نظام و بسیج روانی نیروهای سرکوب بود. پیامد آن کشتار گسترده، سکوت نسبی جامعه جهانی، و تثبیت هژمونی از طریق ترس بود. ایضا، اعتراضات ۱۴۰۱ (جنبش زن، زندگی، آزادی) که ماهیتی هویتی–سیاسی، زنمحور، و مختصرا چندملیتی داشت توسط رضا پهلوی مصادره شد. وی خود را «رهبر گذار» معرفی کرد و مسئله ملی و چندملیتی را بدون پاسخ گذاشت. در بستر فرآیند هژمونیک می توان گفت که نمادهای پهلوی در روایت رسانهای برجستهسازی شد و دوگانه جعلی «جمهوری اسلامی یا پهلوی» بازسازی شد. در نتیجه همبستگی میان ملتها فروپاشید، و جنبش دچار فرسایش شد.
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ از حوالی اواخر آذر و اوایل دی، ابتدا با محوریت مطالبات معیشتی و اعتصابات پراکنده، بهویژه در بازار و برخی مراکز شهری، آغاز شد و در هفتهٔ نخست عمدتاً فاقد رهبری نمادین یا اعلام موضع صریح از سوی چهرههای شاخص اپوزیسیون برونمرزی بود. در این مرحله، دامنهٔ اعتراضات بهتدریج گسترش یافت و شعارها از سطح اقتصادی به انتقادهای ساختاریتر از جمهوری اسلامی میل کرد. نقطهٔ عطف تحولات در حوالی آغاز هفتهٔ دوم دیماه رقم خورد؛ همزمان با تشدید سرکوب، افزایش تلفات، و اعمال محدودیتهای شدید ارتباطی، رضا پهلوی با فاصلهای زمانی از شروع اعتراضات، حضور رسانهای خود را پررنگ کرد و با صدور بیانیهها و مواضع سیاسی، تلاش نمود اعتراضات را در چارچوب «انقلاب» و «جنگ علیه جمهوری اسلامی» بازتعریف کند. این ورود فرصت طلبانه و دیرهنگام، که با اوجگیری خشونت دولتی همزمان شد، نه بهمثابه هدایت میدانی اعتراضات، بلکه بیشتر بهعنوان مداخلهای گفتمانی و نمادین قابل تحلیل است؛ مداخلهای که عملاً پس از شکلگیری پویش اعتراضی و در شرایط سرکوب حداکثری صورت گرفت و بیش از آنکه بر سازماندهی درونزا استوار باشد، معطوف به مصادرهٔ روایت و بازنمایی سیاسی اعتراضات در سطح رسانهای و بینالمللی بود. جمهوری اسلامی در سرکوب تظاهرات هفتههای اخیر(اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴)، از رضا پهلوی نه بهعنوان تهدید واقعی، بلکه بهعنوان ابزار امنیتی–روایتی استفاده کرد. این استفاده کاملاً حسابشده و چندلایه بود. بهطور خلاصه: پهلوی علم شد تا اعتراضات بیاعتبار، چندپاره و قابل سرکوب گردد. مهمترین تاکتیک، تبدیل اعتراض اجتماعی به تهدید امنیت ملی بود. رسانههای حکومتی (صداوسیما، فارس، تسنیم، و غیره) بهسرعت تصاویر یا توییتهای رضا پهلوی را برجسته کردند، اعتراضات را به «سلطنتطلبها»، «پروژه اسرائیل»، یا «بازگشت پهلوی» وصل کردند، در نتیجه هر معترض مساوی با «عامل پروژه پهلوی» تلقی شد و هر تجمع برابر با «حرکت برانداز وابسته» در نظر گرفته شد. این دقیقاً همان چیزی است که رضا پهلوی ناخواسته یا آگاهانه در اختیار رژیم میگذارد: یک چهرهی نمادین برای امنیتیسازی اعتراض. جمهوری اسلامی میداند که اعتراض سراسریِ متحد خطرناک است و اما اعتراض چندپاره و پرتنش، قابلکنترل است. در اینجا «پهلوی» نقش کلیدی دارد. علیه تورکهای ایران (بهطور خاص آزربایجان جنوبی) بهصورت ضمنی القا می شود که اگر جمهوری اسلامی برود، پهلوی میآید و پهلوی یعنی انکار هویت تورکی، تکرار ۱۳۲۵، و فارسمحوری خشن و عریان.
برآیند چنین حوادث، رویکردها، و ایستارها، اکثریت جامعه ملت تورک را وادار می کند که با تردید یا احتیاط به اعتراض نگاه کنند و همبستگی سراسری تضعیف شود و این دقیقاً همان بازی ترس است که رژیم سالهاست با موفقیت انجام میدهد. جمهوری اسلامی آگاهانه فضای سیاسی را به یک دوقطبی دروغین جمهوری اسلامی در مقابل پهلوی تقلیل می دهد. در این دوگانه گزینههای واقعی (حق تعیین سرنوشت ملتها، فدرالیسم / کنفدرالیسم، و دموکراسی چندملیتی) حذف میشوند و جامعه مجبور میشود بین «بد» و «بدتر»، یکی را انتخاب کند. همچنین این دوگانهسازی اعتراضات را از مسیر رادیکالِ ساختارشکن خارج میکند و آن را به جدال هویتی–نوستالژیک بیحاصل میکشاند. یکی از خطرناکترین کاربردهای رضا پهلوی برای رژیم این است که سرکوب را بهعنوان «دفاع از انقلاب» توجیه میکند، و به نیروهای سرکوبگر القا کند که اگر عقبنشینی شود، پهلوی و اسرائیل برمیگردند. این پیام برای بسیج، بدنه سپاه، و نیروهای مردد بسیار مؤثر است. یعنی پهلوی عملاً به سوخت روانی ماشین سرکوب تبدیل میشود. بدین منوال، در هفتههای اخیر، رسانههای حکومتی تلاش کردند اعتراضات را حتی در منطقه (تورکیه، آزربایجان، و جهان عرب) بهعنوان «حرکت سلطنتطلبان وابسته به اسرائیل» معرفی کنند تا حمایت منطقهای از معترضان (بهویژه در میان ملتهای غیر فارس) کاهش یابد.
با این حال، ماهیت این اعتراضات از حیث میزان خودجوشبودن یا احتمال مداخله و مهندسی از سوی بخشهایی از ساختار قدرت، همچنان محل مناقشه است. نمیتوان با قطعیت تعیین کرد که خیزش دیماه ۱۴۰۴ صرفاً برآمده از کنش خودانگیختهٔ جامعه بوده یا آنکه برخی شکافها و کانالهای اعتراضی، آگاهانه یا ناآگاهانه، در چارچوب محاسبات امنیتی فعال شدهاند؛ بهویژه اگر در نظر گرفته شود که تشدید کنترلنشدهٔ خیابان، همزمان امکان ارعاب اجتماعی، مشروعیتبخشی به سرکوب، و به حاشیهراندن پروژههایی چون پهلوی را برای حاکمیت فراهم میکرد. از این منظر، اعتراضات میتوانست، فارغ از نیت اولیهٔ کنشگران، در نهایت در خدمت بازتولید نظم امنیتی و بستن افقهای بدیل سیاسی قرار گیرد. جمهوری اسلامی از رضا پهلوی استفاده کرد تا اعتراض را امنیتی کند، همبستگی ملتها (بهویژه تورکها) را بشکند، دوگانه جعلی «ما یا پهلوی» بسازد، سرکوب را مشروع جلوه دهد، و بدیلهای واقعی را حذف کند. نکته اساسی اینجاست که پروژه پهلوی در عمل، بیشتر به بقای جمهوری اسلامی کمک میکند تا به سرنگونی آن، و این الگو تکرار میشود زیرا که پهلوی برای رژیم، ابزار امنیتیسازیِ آماده است، برای غرب، آلترناتیوی کمهزینه و قابلکنترل و برای بخشی از اپوزیسیون فارس محور، توهم نمایندگی بدون مسئولیت محسوب می شود. در نتیجه اعتراض واقعی، در غیاب بدیل چندملیتی و ساختارشکن، همواره در دام آلترناتیوهای هژمونیکِ خنثیکننده میافتد. تا زمانی که اعتراضات از پروژههای موروثی و فارسمحور فاصله نگیرند، مسئله ملتهای ایرانی (بهویژه تورکها) به رسمیت شناخته نشود، و آلترناتیو واقعی، چندملیتی و غیرمتمرکز شکل نگیرد هر موج اعتراضی حتی صادقانهترین آن در همین تله تکرار خواهد شد.
2. 4) رضا پهلوی، کودکماندگی سیاسی (Political Infantilism)و فقدان صلاحیت رهبری
بر اساس شواهد رفتاری، گفتاری و تصمیمگیریهای علنی، میتوان استدلال کرد که رضا پهلوی نهتنها فاقد کاریزمای رهبری سیاسی است، بلکه به عنوان یک رهبر خودخوانده و فرصت طلب، از حداقلهای مسئولیتپذیری سیاسی نیز برخوردار نیست. رضا پهلوی نه از نظر اخلاق سیاسی، نه از نظر توان رهبری، و نه از حیث درک واقعیتهای میدانی، واجد صلاحیت رهبری یک جنبش مردمی نیست. مسئله اصلی، صرفاً اختلاف دیدگاه یا ایدئولوژی نیست، بلکه شکاف عمیق میان ادعا و ظرفیت واقعی کنش سیاسی است. جدیدترین وئرژن رضا پهلوی ثابت کرد که وی با ادعای وجود «۵۰ هزار نیروی نظامی حامی مردم (من)» بدون ارائه ساختار فرماندهی، زنجیره لجستیکی، استراتژی حفاظتی، یا هرگونه سند قابل راستیآزمایی نمونهای کلاسیک از بیپروایی سیاسی را به نمایش گذاشت. در علوم سیاسی، چنین رفتاری مصداق irresponsible mobilization است، یعنی بسیج تودهای بدون توان حفاظت از آنان. رهبری که جان مردم را با ادعاهای اثباتنشده وارد میدان خشونت میکند، رهبر نیست؛ «قمارباز سیاسی» است. وی از مفهوم رهبری درکی ندارد. رهبری سیاسی، بهویژه در شرایط سرکوب، مستلزم کاهش ریسک برای بدنه اجتماعی، پرداخت هزینه از سوی رهبر (نه از سوی پیروان) و شفافیت در مورد پیامدهاست. در حالی که رضا پهلوی مردم را به «جنگ» فرامیخواند، جانباختگان اعتراضات را «تلفات جنگی» می داند، اما خود در امنترین شرایط ممکن باقی میماند، و هیچ سازوکار عملی برای کاهش قربانیان انسانی ارائه نمیدهد. توهم اتکا به قدرت خارجی با تکیه آشکار بر اظهارات مبهم دونالد ترامپ یا درخواست علنی برای حمله نظامی خارجی، نشاندهنده فقدان درک از Realpolitik، ناتوانی در تمایز میان «حمایت لفظی» و «تعهد عملی» و بیتوجهی کامل به هزینه انسانی مداخله نظامی می باشد. در ادبیات سیاست بینالملل، این نوع رفتار مصداق توهم حمایت خارجی (Illusion of Foreign Backing) است؛ همان خطایی که پیشتر در عراق، لیبی و سوریه فاجعه آفرید. رفتارهایی نظیر توییتهای هیجانی در لحظات بحرانی، ژستهای نمادین افراطی (پرچمها، چهرهها، دیدارها و کنفرانسهای نمایشی، تحریکگری رسانهای، و ...)، ناتوانی در مدیریت حامیان افراطی و خشونتطلب همگی نشانههای عدم بلوغ سیاسی هستند. سن زیستی (۶۵ سال) جایگزین تجربه، تعقل و خودمهاری سیاسی نمیشود. به بیان دقیقتر یک «کودک سیاسی سالخورده» نمی تواند نقش یک رهبر پخته را بازی کند.
همینطور، بدنهٔ رسانهای و شبکهٔ پیرامونی رضا پهلوی بیش از آنکه واجد ویژگیهای یک جنبش مردمی خودبنیاد باشد، به فضایی آشفته، نفوذپذیر و تا حد زیادی کنترلشده شباهت دارد. شواهد میدانی، الگوهای رفتاری هماهنگ، و تحلیل شبکههای اجتماعی نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از اکانتهای شبکه های اجتماعی و چهرههای فعال در این فضا که گاه حتی از سوی حامیان این جریان نیز مورد انتقاد قرار گرفتهاند دارای پیوندهای مستقیم یا غیرمستقیم با نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی هستند. این وضعیت را نمیتوان صرفاً به «نفوذ تصادفی» یا «خطای فردی» فروکاست؛ بلکه نتیجهی ساختاریِ سالها بیسازمانی، فقدان شفافیت، نبود مکانیسم پاسخگویی و ناتوانی در پالایش درونی است. جریانی که خود را «آلترناتیو» معرفی میکند اما قادر نیست ابتداییترین استانداردهای امنیت سیاسی و انسجام تشکیلاتی را رعایت کند، نهتنها تهدیدی برای جمهوری اسلامی محسوب نمیشود، بلکه در عمل به سوپاپ اطمینان نظام بدل میگردد. جریانی پرهیاهو، رسانهای، و مصرفپذیر که هزینهای واقعی برای حاکمیت ایجاد نمیکند و در عین حال انرژی اعتراضی جامعه را به مسیری کمخطر و قابلکنترل منحرف میسازد.
3) رضا پهلوی، آمریکا–اسرائیل و منطق Realpolitik: از توهم «آلترناتیو» تا کارکرد ابزاری غیرمتعهدانه
بخش سوم این مقاله به بررسی جایگاه رضا پهلوی در معادلات قدرت فرامنطقهای و نسبت او با ایالات متحده و اسرائیل میپردازد؛ نه از منظر ادعاهای هنجاری چون «حمایت از دموکراسی»، بلکه در چارچوب منطق عریان سیاست بینالملل و منافع راهبردی بازیگران خارجی. پرسش محوری این بخش آن است که رضا پهلوی برای آمریکا و اسرائیل دقیقاً چه کارکردی دارد و چگونه از او استفاده میشود.
3. 1) رضا پهلوی در نگاه آمریکا و اسرائیل: نه شریک، بلکه ابزار
ابزار بودن در اینجا به معنای حمایت رسمی یا پروژهسازی سیاسی نیست، بلکه به معنای استفادهٔ موردی، نمادین، و فاقد تعهد از یک چهرهٔ رسانهای در چارچوب جنگ روایتها و فشار سیاسی است؛ استفادهای که هر لحظه میتواند انکار یا کنار گذاشته شود. برخلاف تصویرسازی هواداران رضا پهلوی، هیچ نشانهای دال بر آنکه آمریکا یا اسرائیل او را بهعنوان گزینهای جدی برای قدرت سیاسی در ایران در نظر داشته باشند وجود ندارد. در منطق سیاست خارجی این کشورها، بهویژه پس از تجربههای پرهزینه عراق، افغانستان، لیبی و سوریه، پروژههای «تغییر رژیم از طریق آلترناتیو تبعیدی-اخراجی-فراری» عملاً اعتبار خود را از دست دادهاند. آنچه برای واشنگتن و تلآویو اهمیت دارد، نه نوع نظام سیاسی در ایران، بلکه قابلکنترل بودن، پیشبینیپذیری، و مهار تهدیدات منطقهای است. در این چارچوب، رضا پهلوی نه بهعنوان «رهبر آینده»، بلکه بهمثابه یک چهره رسانهای قابل استفاده، صدایی هماهنگ با گفتمان فشار حداکثری، و ابزاری کمهزینه برای جنگ روایتها تعریف میشود. او فاقد هرگونه ساختار میدانی، شبکه سازمانی در داخل، یا ظرفیت واقعی حکمرانی است؛ و دقیقاً به همین دلیل، برای بازیگران خارجی خطرناک نیست.
3. 2) سرسپردگی گفتمانی: همراستایی بدون قدرت چانهزنی
رضا پهلوی در مواضع علنی خود، عملاً هیچ فاصلهای با گفتمان رسمی آمریکا و اسرائیل در قبال ایران نگه نمیدارد: دفاع از تحریمها بهعنوان ابزار «فشار مؤثر»، عادیسازی ایده مداخله نظامی خارجی، سکوت در برابر آسیب مستقیم این سیاستها به مردم ایران، و حتی درخواست صریح حمله نظامی. این همراستایی، برخلاف ادعای هوادارانش، نشانه نفوذ یا اهمیت سیاسی نیست؛ بلکه دقیقاً برعکس، نشانه فقدان استقلال سیاسی است. در روابط بینالملل، بازیگری که تمام مواضع خود را بدون قید و شرط با قدرتهای خارجی منطبق میکند، هیچ قدرت چانهزنیای ندارد و صرفاً مصرفکننده دستورکار دیگران است. به بیان دقیقتر، رضا پهلوی نه شریک آمریکا و اسرائیل، بلکه بلندگوی سیاستهای آنهاست.
۳. 3) اسرائیل و استفاده نمادین از پهلوی: کوروش، اسطورهسازی و جذب فارسمحورها
اسرائیل در سطح گفتمانی، از رضا پهلوی و پروژه پهلوی بهرهای نمادین میبرد. برجستهسازی روایتهایی چون «کوروش و نجات یهودیان»، تأکید بر «دوستی ایران و اسرائیل در باستان»، و پیوند زدن این روایتها به هویت فارسمحور، در راستای تلاش برای شکستن انحصار گفتمان ضداسرائیلی جمهوری اسلامی، ایجاد شکاف هویتی در داخل ایران و جذب بخشی از اپوزیسیون فارسمحور به همسویی منطقهای می باشد. در این معادله، رضا پهلوی نقش واسط نمادین را بازی میکند؛ چهرهای که هم بر سرمایهٔ نمادین نوستالژی سلطنت تکیه دارد، هم دشمنی ایدئولوژیک با جمهوری اسلامی را نمایندگی می کند، و هم آمادگی کامل برای همسویی با اسرائیل را دارد. اما این رابطه، رابطهای برابر نیست؛ اسرائیل استفاده میکند، پهلوی استفاده میشود.
- 4) چرا پهلوی گزینه مناسبی برای غرب نیست (و نخواهد بود)؟
طرفداران سلطنت طلب ممکن است با استناد به حضور و سخنان چهرههای رسمی غرب در تجمعهای اپوزیسیون، این برداشت را ایجاد کنند که رضا پهلوی مورد حمایت رسمی آمریکا یا اسرائیل است. تحلیل حاضر نشان میدهد که این برداشت سطحی و گمراهکننده است. در سیاست خارجی، حضور یا اظهارنظر فردی مقامات خارجی به معنای حمایت استراتژیک از یک رهبر اپوزیسیون نیست؛ بلکه معمولاً نشاندهنده تأیید روایت بدون تعهد به شخص خاص است. بنابراین، استفاده از پهلوی در رسانهها و گفتمان غرب، نه نشانه شریک بودن، بلکه مصداق کارکرد ابزاری موقت و نمادین است؛ کارکردی که هم برای مدیریت روایت و فشار سیاسی مناسب است و هم بهطور غیرمستقیم میتواند به بازتولید چرخه امنیتی و قطبیسازی داخلی ایران کمک کند.
حتی اگر فرض محالِ سرنگونی جمهوری اسلامی را در نظر بگیریم، رضا پهلوی از منظر غرب نیز گزینهای مطلوب برای حکمرانی نیست، زیرا که وی فاقد پایگاه اجتماعی واقعی در داخل ایران است، فاقد توان مدیریت جامعهای چندملیتی و چندزبانه است، فاقد برنامه نهادی برای دولتسازی پس از بحران است و بهشدت قطبیکننده و تنشزا است. غرب بهدنبال بازتولید بیثباتی نیست بلکه «ثبات پس از بحران» را می اندیشد. از این منظر، رضا پهلوی نه راهحل، بلکه ریسک مضاعف است. علاوه بر این، رابطه رضا پهلوی با آمریکا و اسرائیل را نه باید «توطئه پنهان» و یا «اتحاد استراتژیک» دانست. این رابطه، محصول همپوشانی موقت منافع است: یعنی پهلوی به دنبال مشروعیت، تریبون و حمایت نمادین است و غرب و اسرائیل به دنبال فشار، مدیریت روایت و مهار بحران می باشد. در این میان، نه جان مردم ایران اولویت پهلوی هست و نه آینده ایران دغدغه اصلی غرب می باشد. نتیجه چنین رابطهای، نه گذار دموکراتیک، بلکه تقویت چرخه امنیتیسازی، تضعیف همبستگی داخلی، و بازتولید منطق سرکوب است. به این معنا، رضا پهلوی نه دشمن واقعی جمهوری اسلامی، بلکه یکی از کارآمدترین ابزارهای غیرمستقیم آن در میدان سیاست داخلی و بینالمللی است.
به بیان دیگر، رابطهٔ رضا پهلوی با غرب و اسرائیل در سطح کنش آگاهانهٔ فردی مبتنی بر همپوشانی موقت منافع است. اما در سطح کارکرد ساختاری (Structural Function)، خروجی این رابطه، صرفنظر از نیت شخصی، به نفع بازتولید نظم امنیتی جمهوری اسلامی عمل میکند. به بیان دیگر، پهلوی ممکن است در سطح ذهنی و ارادی خود «ضد نظام» باشد، اما در سطح عینی–ساختاری، نقش عینی او در معادلهٔ قدرت، کارکردی همسو با منافع نظام پیدا میکند. در علوم سیاسی به این پدیده تفاوت میان نیت ذهنی کنشگر و کارکرد عینی او در ساختار قدرت (Objective Function vs. Subjective Intention) میگویند. رضا پهلوی با تولید قطبیسازی شدید، امنیتیسازی اعتراضات، شخصیسازی سیاست، وابستهسازی گفتمان اعتراض به قدرت خارجی، و تخلیه انرژی اجتماعی در مسیرهای بیفرجام، عملاً به مشروعیتبخشی به سرکوب، تقویت روایت «دشمن خارجی»، تضعیف اپوزیسیون ریشهدار داخلی و همگرایی ملل ایرانی، و بازتولید منطق امنیتی نظام کمک میکند، حتی اگر خودش چنین قصدی نداشته باشد.
4) ضلع سوم سهگانه: جمهوری اسلامی و محور ترامپ–نتانیاهو
ضلع سوم این سهگانه، یعنی رابطهی بهظاهر متضاد اما در عمل بهشدت درهمتنیدهی جمهوری اسلامی با محور آمریکا–اسرائیل (بهویژه در قالب ترامپ–نتانیاهو)، تنها در سطح شعارهای ایدئولوژیک و تقابل لفظی قابل فهم نیست. پرسش اصلی این بخش آن است که این «دشمنی مزمن» دقیقاً چه کارکردی برای هر دو طرف دارد. جمهوری اسلامی از تداوم تنش با آمریکا و اسرائیل چه سودی میبرد، و در مقابل، چرا ایالات متحده و اسرائیل، با وجود هزینههای آشکار، نه قادر و نه مایل به پایاندادن قطعی به این تقابل هستند؟ این بخش استدلال میکند که رابطهی میان این بازیگران را باید نه بهمثابه جنگ خیر و شر، بلکه بهعنوان نوعی تعارض مدیریتشده در چارچوب Realpolitik، امنیتیسازی متقابل، و اقتصاد سیاسی بحران فهم کرد؛ تعارضی که در آن «دشمن» برای هر دو طرف نقش منبع مشروعیت، ابزار بسیج داخلی، و اهرم تنظیم نظم منطقهای را ایفا میکند. از این منظر، جمهوری اسلامی و محور ترامپ–نتانیاهو نه صرفاً در پی حذف کامل یکدیگر، بلکه درگیر نوعی بازی خطرناکِ مهار، فرسایش و بهرهبرداری متقابلاند؛ بازیای که پیامدهای آن مستقیماً بر سرنوشت جامعه ایران، اعتراضات مردمی، و امکان شکلگیری بدیلهای واقعی سیاسی سایه میاندازد.
در گفتمان رسمی، جمهوری اسلامی از یکسو و ایالات متحده و اسرائیل (بهویژه در در صورتبندی سیاسی ترامپ–نتانیاهو) از سوی دیگر، بهعنوان دشمنان آشتیناپذیر بازنمایی میشوند؛ دشمنانی که ظاهراً هدف نهاییشان حذف کامل طرف مقابل است. این سه بازیگر واقعاً منافع متعارض دارند: جمهوری اسلامی پروژهای ضدهژمونیک (ولو ناکارآمد) در منطقه است؛ اسرائیل ایرانِ قدرتمند (حتی غیردموکراتیک) را تهدیدی وجودی میبیند؛ و آمریکا ایرانِ مستقلِ خارج از نظم مطلوبش را مسئله میداند. اما بررسی دقیقتر رفتارها، تصمیمها و الگوهای تکرارشونده نشان میدهد که این رابطه را نمیتوان صرفاً در قالب «جنگ وجودی» فهم کرد. آنچه میان این بازیگران جریان دارد، بیش از آنکه یک تقابل صفر–یک باشد، نوعی تعارض مدیریتشده، پرهزینه اما کارکردی است؛ تعارضی که هر دو طرف از تداوم آن، به شیوههای متفاوت، سود میبرند:
4. 1) جمهوری اسلامی و «دشمن خارجی» بهمثابه منبع مشروعیت
از بدو تأسیس، جمهوری اسلامی بخش مهمی از مشروعیت سیاسی خود را نه از رضایت اجتماعی، بلکه از منطق «محاصره و تهدید» استخراج کرده است. آمریکا و اسرائیل در این چارچوب، نقش «دشمنِ ضروری» را ایفا میکنند. وجود دشمن خارجی امکان میدهد بحرانهای ساختاری داخلی (اقتصادی، زیستمحیطی، قومی، جنسیتی) به حاشیه رانده شوند؛ هرگونه اعتراض اجتماعی در چارچوب «پروژه دشمن» امنیتیسازی شود؛ و سرکوب بهعنوان «دفاع از موجودیت نظام» توجیه گردد. به بیان نظری، جمهوری اسلامی از طریق امنیتیسازی مستمر (securitization) ، سیاست داخلی را از حوزه پاسخگویی دموکراتیک خارج کرده و آن را به حوزه «بقا» منتقل میکند [3]. در چنین وضعیتی، دشمن خارجی نه تهدیدی صرف، بلکه منبع انسجام درونی و ابزار کنترل جامعه است.
4. 2) آمریکا–اسرائیل و جمهوری اسلامی بهعنوان «دشمن مفید»
در سوی مقابل، ایالات متحده و اسرائیل نیز جمهوری اسلامی را نه صرفاً بهعنوان یک دشمن خطرناک، بلکه بهمثابه یک «دشمن قابل استفاده» میبینند. جمهوری اسلامی، با گفتمان ضدغربی، سیاستهای منطقهای تهاجمی و رفتار پیشبینیپذیر، کارکردهای متعددی برای این محور دارد از قبیل توجیه حضور نظامی و امنیتی آمریکا در خاورمیانه، مشروعیتبخشی به سیاستهای تهاجمی و امنیتمحور اسرائیل، انسجامبخشی به ائتلافهای منطقهای (عربستان، امارات، بحرین) و مدیریت افکار عمومی داخلی در اسرائیل از طریق بازنمایی تهدید دائمی.
از طرف دیگر، حذف کامل جمهوری اسلامی به شدت پرهزینه می باشد. واقعیت آن است که «ناتوانی از تحمیل قاطع قدرت» یکی از عوامل کلیدی در تداوم تنش میان جمهوری اسلامی و محور آمریکا–اسرائیل است، اما این عامل بهتنهایی توضیحدهنده وضعیت موجود نیست. جمهوری اسلامی، برخلاف بسیاری از دولتهایی که در دو دهه اخیر هدف مداخله مستقیم غرب قرار گرفتهاند، نه دولتی بیدفاع است و نه ساختاری بهسادگی فروپاشنده دارد. برخورداری از ظرفیت قابلتوجه موشکی، توان بازدارندگی نامتقارن، و قابلیت وارد آوردن هزینههای سنگین در صورت درگیری گسترده، موجب شده است که هرگونه جنگ تمامعیار، بهویژه برای اسرائیل و متحدانش، سناریویی پرهزینه، غیرقابلکنترل و بالقوه منطقهای باشد. افزون بر این، شبکه نفوذ و نیروهای نیابتی ایران در لبنان، سوریه، عراق، یمن و حوزه خلیج فارس، هر برخورد مستقیم را به جنگی چندجبههای تبدیل میکند؛ جنگی که فشار اجتماعی، امنیتی و اقتصادی آن برای بازیگران درگیر قابل پیشبینی نیست.
با این حال، نکته مهمتر آن است که حتی اگر فرض کنیم امکان وارد آوردن ضربات قاطع نظامی وجود داشته باشد، مطلوبیت سیاسی چنین گزینهای برای آمریکا و اسرائیل محل تردید جدی است. تجربههای عراق، افغانستان و لیبی نشان دادهاند که فروپاشی یک دولت بزرگ و چندملیتی لزوماً به ثبات، نظم یا همپیمان مطلوب منجر نمیشود. ایران، با جغرافیای گسترده و جمعیتی بالغ بر نود میلیون نفر، نه تنها با نمونههای پیشین قابل قیاس نیست، بلکه فروپاشی آن میتواند به مهاجرتهای میلیونی، اختلال در بازار انرژی و بیثباتی عمیق منطقهای بینجامد؛ سناریویی که برای نخبگان راهبردی غرب، بیش از آنکه فرصت باشد، تهدیدی ساختاری تلقی میشود.
در سوی دیگر، جمهوری اسلامی نیز محاسبهای مشابه اما معکوس دارد. این نظام به خوبی میداند که ورود به جنگ مستقیم با آمریکا یا اسرائیل به معنای خودکشی سیاسی و نظامی است، اما همزمان آگاه است که سطحی از بازدارندگی در اختیار دارد که مانع از نابودی قاطع آن میشود. از همین رو، راهبرد غالب نه عبور از خطوط قرمز، بلکه تهدید، نمایش قدرت، و مدیریت تنش است؛ الگویی که میتوان آن را «بازدارندگی متقابل نامتقارن» نامید. در این چارچوب، هیچیک از طرفین بهدنبال پیروزی نهایی نیستند، بلکه هدف، جلوگیری از شکست قطعی است.
از این منظر، تداوم تنشِ کنترلشده، برای هر دو سوی منازعه کارکرد دارد. آمریکا و اسرائیل میتوانند بدون اشغال مستقیم، ایران را مهار و تحت فشار نگه دارند؛ جمهوری اسلامی نیز از فضای تهدید خارجی برای انسجام درونی، امنیتیسازی سیاست و توجیه سرکوب بهره میبرد. این وضعیت را میتوان نوعی «تعادل خصمانه» دانست؛ تعادلی ناپایدار، اما کارکردی، که در آن جنگ تمامعیار نه مطلوب و نه ضروری است. به بیان دیگر، مسئله صرفاً «زور نرسیدن» نیست، بلکه ترکیبی از هزینههای بالا، عدم قطعیت پسافروپاشی، و عقلانیت حداقلی سیاسی است که جنگ تمامعیار را به گزینهای نامطلوب تبدیل کرده است.
جمعبندی آنکه جمهوری اسلامی از برتری تهاجمی برخوردار نیست، اما توان دفاعی لازم برای جلوگیری از شکست قاطع را دارد؛ در مقابل، آمریکا و اسرائیل از برتری نظامی برخوردارند، اما از مصونیت در برابر پیامدهای جنگ بیبهرهاند. حاصل این توازن نامتقارن، نه صلح پایدار است و نه جنگ کامل، بلکه نوعی بنبست استراتژیک مزمن؛ بنبستی که هزینههای اصلی آن نه بر دوش بازیگران قدرت، بلکه بر زندگی و آینده مردم ایران تحمیل میشود. ترامپ و نتانیاهو این الگو و بن بست را به شدت رادیکال و نمایشی کردند. خروج آمریکا از برجام، ترور قاسم سلیمانی، حملات متقابل نیابتی، و جنگ روایتها، همگی سطح تنش را بالا بردند؛ اما نتیجه نهایی نه فروپاشی جمهوری اسلامی و نه تغییر بنیادین نظم منطقهای بود. در واقع، این سیاستها بیشتر به تقویت منطق امنیتی در داخل ایران و انسجام جناحهای سختگیر انجامید. بهعبارت دیگر، ترامپ–نتانیاهو با نمایش «قاطعیت»، به بازتولید همان ساختاری کمک کردند که ظاهراً قصد نابودیاش را داشتند.
4. 2) تحریمهای آمریکا: ابزار فشار، سازوکار کنترل، و بازتولید بنبست
تحریمهای ایالات متحده علیه ایران نه یک سیاست موقتی، بلکه یک رژیم ساختاریِ فشار هستند که در چهار دهه گذشته بهتدریج تکامل یافتهاند. این تحریمها را نمیتوان صرفاً بهعنوان ابزار «تغییر رفتار» یا «فشار برای دموکراسی» فهم کرد؛ بلکه باید آنها را در چارچوب حکمرانی از راه محرومسازی (governing through deprivation) و Realpolitik تحلیل کرد. تحریمها همزمان سه کارکرد کلیدی در ضلع جمهوری اسلامی–آمریکا/اسرائیل دارند.
الف) تحریم بهمثابه ابزار فرسایش، نه سرنگونی
برخلاف روایت رسمی، هدف اصلی تحریمها نه فروپاشی سریع جمهوری اسلامی، بلکه فرسایش بلندمدت ظرفیتهای اقتصادی، تکنولوژیک و اجتماعی ایران است. تجربه عراق دهه ۹۰، کوبا، ونزوئلا و حتی خود ایران نشان داده که تحریمها بهندرت به تغییر رژیم منجر میشوند، اما بهخوبی میتوانند رشد اقتصادی را مزمن و نابرابری را تعمیق کنند، طبقه متوسط را تضعیف و جامعه را دوقطبی کنند و دولت را به سمت اقتصاد امنیتی، رانتی و غیرشفاف سوق دهند. از این منظر، تحریمها ابزار «مدیریت تهدید» هستند، و آمریکا و اسرائیل ترجیح میدهند با ایرانی ضعیف، تحت فشار و قابل پیشبینی مواجه باشند تا با ایرانی بیثبات یا انقلابی که خارج از کنترل باشد.
ب) تحریم و بازتولید منطق امنیتی در جمهوری اسلامی
تحریمها بهطور مستقیم به بازتولید منطق امنیتی در داخل ایران کمک میکنند. جمهوری اسلامی تحریم را بهعنوان «جنگ اقتصادی» بازنمایی میکند و از این طریق فضای سیاسی را نظامی–امنیتی نگه میدارد، سرکوب اعتراضات معیشتی را مشروع جلوه میدهد، و هر مطالبه اجتماعی را به «همراهی با دشمن» پیوند میزند. بهعبارت دیگر، تحریمها ناخواسته اما مؤثر، دست رژیم را برای امنیتیسازی سیاست داخلی باز میگذارند. در این معنا، تحریم نه تضعیفکننده، بلکه تثبیتکنندهی الگوی حکمرانی اقتدارگراست.
ج) اثر واقعی تحریمها: فشار بر جامعه، نه بر هسته قدرت
یکی از تناقضهای اساسی تحریمها این است که بیشترین هزینه را نه ساخت قدرت، بلکه جامعه میپردازد، زیرا که شبکه های اصلی قدرت شامل نهادهای امنیتی، نظامی و شبهدولتی به واسطه دسترسی به رانت، اقتصاد غیررسمی و قاچاق، خود را با شرایط تحریم تطبیق دادهاند. در مقابل کارگران، زنان، ملیت های غیر فارس، و مناطق حاشیهای بیشترین آسیب را میبینند؛ شکاف مرکز–پیرامون تشدید میشود؛ و مطالبات قومی–زبانی (از جمله در بین تورک های آزربایجان جنوبی و ایران) به حاشیه رانده میشوند. این دقیقاً همان نقطهای است که تحریمها بهطور غیرمستقیم با پروژههای سرکوب داخلی و حتی با آلترناتیوهای نمایشی مانند پهلوی همافزا میشوند: جامعه فرسوده، پراکنده، و بیافق.
در کل، با توجه به ساختار سیاست خارجی آمریکا، تحریمها بهاحتمال زیاد حتی در سناریوهای مذاکره یا توافق محدود بهطور کامل برداشته نخواهند شد. محتملترین مسیر، تداوم وضعیت «نه جنگ، نه رفع تحریم» است به طوری که تحریمها بهعنوان اهرم دائمی باقی میمانند، کاهش یا تعلیق آنها مشروط، موقت و قابل بازگشت خواهد بود، و هدف، نه دموکراتیزاسیون بلکه کنترل رفتار منطقهای و هستهای است. اسرائیل نیز بهطور ساختاری با هرگونه عادیسازی کامل روابط ایران و غرب مخالف است، زیرا «ایرانِ ادغامشده در اقتصاد جهانی» تهدیدی بسیار بزرگتر از «ایرانِ تحریمشده اما مهارشده» تلقی میشود.
به طور کلی، در سهگانه جمهوری اسلامی–پهلوی–غرب، تحریمها نقشی دوگانه بازی میکنند:
- برای جمهوری اسلامی: ابزار انسجام درونی و توجیه سرکوب؛
- برای آمریکا–اسرائیل: ابزار فشار کمهزینه بدون تعهد به پیامدهای انسانی؛
- برای پروژه پهلوی: بستری برای تبلیغ توهم «فشار خارجی = آزادی داخلی = حاکمیت شازده».
اما در واقعیت، همانطور که اشاره شد، تحریمها نه به گذار دموکراتیک منجر شدهاند و نه خواهند شد. آنها صرفاً زمان میخرند، بحران را منجمد میکنند و هزینه را به جامعه منتقل میسازند. تحریمها بخشی جداییناپذیر از تعارض مدیریتشده میان جمهوری اسلامی و آمریکا–اسرائیل باقی خواهد ماند. این سیاست نه یک خطای تصادفی، بلکه انتخابی آگاهانه در چارچوب Realpolitik است. تا زمانی که بدیل مستقلی از دل جامعه ایران، بدیلی چندملیتی، ضدتحریم، ضداقتدارگرا، و مستقل از پروژههای ژئوپلیتیکی شکل نگیرد، تحریمها همچنان ابزاری برای بقای بحران، نه حل آن خواهند بود. تا زمانی که منطق Realpolitik، امنیتیسازی و بهرهبرداری متقابل از «دشمن» بر این روابط حاکم باشد، چشماندازی واقعی برای خروج از این چرخه قابل تصور نیست. تغییر معنادار تنها زمانی امکانپذیر است که این معادله سهگانه نه از درون، بلکه از بیرون آن—از دل یک بدیل مردمی، چندملیتی، غیرمتمرکز و مستقل—به چالش کشیده شود؛ بدیلی که نه در منطق بقای جمهوری اسلامی حل شود، نه در نوستالژی اقتدارگرای پهلوی، و نه در پروژههای ژئوپلیتیکی قدرتهای فرامنطقهای ادغام گردد.
۵) تورکهای ایران (آزربایجان جنوبی)، اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، و جایگاه آنان در سهگانهٔ قدرت
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ و تمامی اعتراضات سالهای گذشته را نمیتوان بدون توجه جدی به موقعیت و رفتار سیاسی تورکهای ایران، بهویژه در جغرافیای آزربایجان جنوبی، بهدرستی تحلیل کرد. برخلاف روایتهای مرکزگرا که این اعتراضات را یا به نارضایتیهای صرفاً اقتصادی فرو میکاهند یا آن را ذیل یک «جنبش ملی همگن» برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی بازنمایی میکنند، واقعیت میدانی نشان میدهد که کنش اعتراضی تورکهای ایران واجد منطق، حافظهٔ تاریخی، و محاسبات سیاسی خاص خود بوده است. این منطق نه در چارچوب جمهوری اسلامی نمایندگی میشود، نه در گفتمان اپوزیسیون فارسیمحور (بهویژه جریان پهلوی)، و نه اساساً در محاسبات ژئوپلیتیک محور ترامپ–نتانیاهو موضوعیت مستقلی دارد. ازاینرو، آزربایجان جنوبی را باید نه «حاشیهٔ منفعل»، بلکه یک میدان اجتماعی–سیاسی با عقلانیت خاص و تجربهٔ تاریخی متمایز دانست.
در سطح داخلی، جمهوری اسلامی طی بیش از چهار دهه با ترکیبی از امنیتیسازی هویت تورکی، انکار ساختاری حقوق زبانی و فرهنگی، و ادغام کنترلشدهٔ نخبگان محلی توانسته است نوعی ثبات ظاهری در آزربایجان جنوبی ایجاد کند؛ ثباتی که نه حاصل رضایت سیاسی، بلکه محصول مهار امنیتی، سرکوب پیشدستانه، و فقدان کانالهای نمایندگی واقعی است [18]. در عین حال، این ثبات همواره شکننده بوده و با هر موج بحران سراسری، شکافهای انباشتهشدهٔ آن خود را نشان دادهاند. اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ نیز از این قاعده مستثنی نبود، با این تفاوت که جامعهٔ تورکها، آگاه از تجربههای پرهزینهٔ پیشین و سرکوب عریان حکومت، که بنا بر آمارهای رسمی خود نظام هزاران کشته و قربانی بر جای گذاشته است، رویکردی محتاطانه و حسابشده در پیش گرفت.
در این چارچوب، سطح مشارکت در استانها و شهرهای تورکنشین بهطور معناداری محدود بود. تحرکات اعتراضی هدایت شده در اتاق های فکری-امنیتی و سازمان یافته توسط نیروهای امنیتی در شهرهایی چون تبریز، اردبیل، اورمیه، زنگان، و مراغه عمدتاً به حضور پراکنده و کوتاهمدت بخشی از جوانان کمسنوسال و فاقد تجربهٔ سیاسی محدود ماند و بهدلیل نبود سازمانیافتگی محلی (از طرف فعالین هویت طلب و تورک گرای داخلی)، پیوند اجتماعی گسترده، و افق سیاسی روشن بهسرعت فروکش کرد. این الگو را نمیتوان بهسادگی به «بیتفاوتی» یا «انفعال» نسبت داد؛ بلکه برعکس، میتوان آن را نشانهای از عقلانیت سیاسی مبتنی بر محاسبهٔ هزینه–فایده و حافظهٔ تاریخی سرکوب دانست. جامعهٔ آزربایجان جنوبی، که همزمان از خشونت ساختاری جمهوری اسلامی، بیاعتمادی عمیق به اپوزیسیون فارسیمحور، و نگاه ابزاری قدرتهای خارجی آگاه است، از تبدیلشدن به نیروی مصرفپذیر در پروژههایی که نه مطالبات هویتی و حقوق جمعیاش را به رسمیت میشناسند و نه تضمین نهادی برای آینده ارائه میدهند، پرهیز میکند.
در سوی دیگر این معادله، اپوزیسیون فارسی، بهویژه جریان پهلوی، نهتنها فاقد برنامهای روشن و شفاف در قبال مسئلهٔ ملیتهاست، بلکه با اصرار بر بازتولید مفاهیمی چون «ملت واحد»، «ایران باستان»، «نژادپرستی و فاشیزم آریایی-فارسی»، «تمامیت ارضی بدون حق تعیین سرنوشت داخلی»، و یکسانسازی هویتی عملاً خود را از تبدیلشدن به یک آلترناتیو قابلقبول برای تورکهای ایران محروم کرده است. این گفتمان، بهجای ترمیم شکافهای تاریخی، آنها را بازتولید میکند و انتظار پیوست بیقیدوشرط آزربایجان جنوبی به چنین پروژهای (و «بیعت با شاهزاده رضا پهلوی»)، بیش از آنکه واقعبینانه باشد، بیانگر نادیدهگرفتن واقعیتهای اجتماعی ایران است.
در سطح بینالمللی نیز محور ترامپ–نتانیاهو، هرچند در تقابل راهبردی با جمهوری اسلامی تعریف میشود، اما نگاه آن به ایران نه جامعهمحور یا حقوقمحور، بلکه اساساً امنیتی و ژئوپلیتیک است. در این چارچوب، تورکهای ایران نه بهعنوان سوژهای سیاسی با مطالبات مشخص، بلکه صرفاً بهعنوان یک «متغیر بالقوهٔ بیثباتکننده» در محاسبات فشار بر جمهوری اسلامی دیده میشوند؛ متغیری که تنها در صورت همسویی کامل با اهداف کوتاهمدت این محور(به مانند کوردها در ایران و سوریه) موضوعیت پیدا میکند. این نگاه ابزاری، امکان هرگونه همگرایی پایدار و معنادار میان مطالبات واقعی آزربایجان جنوبی و پروژههای خارجی را بهشدت محدود میسازد.
آزربایجان جنوبی «نقطهٔ کور» هر سه ضلع
آزربایجان جنوبی و و دیگر تورک های ساکن در ایران (تورک های قشقایی، تورک های خراسان، تورکمن ها و ...) به این دلیل به «نقطهٔ کور» سهگانهٔ جمهوری اسلامی، اپوزیسیون فارسی (پهلوی) و محور ترامپ–نتانیاهو بدل شده است که هر سه ضلع، بهرغم تضادهای ظاهریشان، در یک نقطه اشتراک دارند: امتناع از بهرسمیتشناختن تورکها بهعنوان یک کنشگر سیاسی مستقل با حقوق جمعی، زبانی و هویتی مشخص. جمهوری اسلامی با امنیتیسازی و سرکوب، اپوزیسیون فارسی با انکار و یکسانسازی، و بازیگران خارجی با نگاه ابزاری و مقطعی، همگی این جامعه را یا نادیده میگیرند یا صرفاً بهعنوان ابزار فشار میبینند. در چنین شرایطی، سکوت حسابشده و مشارکت محدود بخشی از جامعهٔ تورک نه نشانهٔ انفعال، بلکه شکلی از کنش عقلانی منفی است؛ یعنی امتناع آگاهانه از ورود به بازیهایی که قواعد آن از پیش علیه منافع تاریخی و آیندهٔ سیاسی آنان تنظیم شده است. این سکوت، در عین حال، حامل یک پیام استراتژیک روشن است. بدون پاسخگویی واقعی به مسئلهٔ ملیتها و بدون بهرسمیتشناختن هویت و حقوق تورکهای ایران، هیچ پروژهای، نه برای گذار، نه برای ثبات، و نه حتی برای مهار بحران، در ایران امکان موفقیت پایدار نخواهد داشت.
6) جمهوری اسلامی و مسئله تورکیت ایران
مسئلهٔ تورکیت ایران ریشهای تاریخی و ساختاری دارد و به حضور چندقرنی جمعیتهای تورک در شکلگیری دولت، قدرت سیاسی، اقتصاد و فرهنگ جغرافیای ایران بازمیگردد. از دوران هونهای سفید (هپتالیتها)، ساکاها، گؤی تورک ها، خزرها، خلجها، و غزنویان گرفته تا سلجوقیان و ایلخانان، تیموریان، صفویان و قاجار، تورکها به عنوان یک ملت بومی و اصلی ترین ارکان دولتسازی و نظم سیاسی ایران بودهاند. با این حال، از اواخر قرن نوزدهم و بهویژه در دورهٔ دولت–ملت مدرن، تورکیت بهتدریج از یک واقعیت تاریخی–سیاسی به «مسئلهای انکارشده» تقلیل یافت؛ فرایندی که با دستور استعمار پیر (انگلستان) یکسانسازی زبانی، تمرکزگرایی و حاشیهرانی هویتی تشدید شد و زمینهٔ مناقشهٔ امروز پیرامون حقوق زبانی، فرهنگی و جایگاه سیاسی تورکها در ایران را شکل داد. اما بایستی در نظر گرفت که اولا، نادیدهگرفتن واقعیت جمعیتی تورکها بهعنوان یکی از بزرگترین گروههای زبانی–فرهنگی کشور از منظر علم سیاست و جامعهشناسی ناپایدار و پرهزینه است؛ ثانیا، تورکها با دولتسازی در ایران پیوستگی عمیق تاریخی دارند، بهگونهای که تاریخ جغرافی-سیاسی ایران بدون نقش سلسلهها و نخبگان تورک قابل توضیح نیست؛ ثالثا، حذف یا سرکوب زبان تورکی به دلیل زندهبودن و کارکرد اجتماعی زبان تورکی بهمثابه سرمایه فرهنگی و اجتماعی باعث اتلاف سرمایه انسانی و تشدید شکاف دولت–جامعه میشود زیرا که در چارچوب نظری بوردیو، زبان و آموزش رسمی از مهمترین اشکال سرمایهٔ فرهنگی محسوب میشوند که حذف یا بهحاشیهراندن آنها، به تضعیف سرمایه اجتماعی و بازتولید نابرابری ساختاری میانجامد [4 و 20]؛ رابعا، منطق عقلانی حکمرانی و ثبات ملی نشان میدهد بهرسمیتشناختن هویتهای بزرگ موجب کاهش تعارض و افزایش همبستگی میشود، در حالیکه انکار آنها زمینه رادیکالیزاسیون را فراهم میکند؛ و در نهایت، بر اساس منطق حقوقی و توسعهای در چارچوب حقوق فرهنگی بنیادین، تورکیت ایران نه تهدیدی علیه ایران، بلکه بهعنوان یک فرصت برای مشارکت اقتصادی، نوآوری و کارآمدی ملی تعریف می شود. با این وجود، مخالفان تورکیت ایران را میتوان به چند طیف اصلی تقسیم کرد که دلایل مخالفتشان بیشتر سیاسی–ایدئولوژیک است تا عقلانی: نخست، مرکزگرایان ناسیونالیست فارسیمحور که تورکیت را تهدیدی برای روایت «ملت واحد» و یکسانسازی زبانی–فرهنگی میدانند و نگراناند بهرسمیتشناختن آن به تضعیف هژمونی تاریخی زبان و فرهنگ فارسی بینجامد؛ دوم، ساختار امنیتی جمهوری اسلامی که هر هویت جمعیِ بزرگِ سازمانپذیر را بالقوه «مسئله امنیتی» تلقی میکند و از پیوند هویت تورکی با مطالبات حقوقی و منطقهای واهمه دارد؛ سوم، بخشهایی از اپوزیسیون مرکزگرا (من جمله جریان پهلوی) که بهدلیل فقدان مدل حکمرانی چندملیتی و ترس از بازشدن بحث تمرکززدایی، عملاً همان منطق دولت متمرکز را بازتولید میکنند؛ و چهارم، برخی نخبگان فرهنگی–رسانهای که از منظر نمادین و هویتی، تورکیت را «رقیب» سرمایه فرهنگی خود میبینند. مجموع این مخالفتها نه بر نفی واقعیت اجتماعی تورکها، بلکه بر ترس از بازتوزیع قدرت، فروپاشی انحصار نمادین، و هزینههای گذار از دولت یکدست به حکمرانی کثرتگرا استوار است.
اگر جمهوری اسلامی روزی حاضر شود زبان تورکی و حقوق هویتی تورکها را به رسمیت بشناسد، این اقدام میتواند چند دستاورد سیاسی و اقتصادی مهم برای ایران به همراه داشته باشد. از منظر سیاسی، پذیرش تورکیت میتواند باعث کاهش تنشهای قومی و تقویت انسجام داخلی شود؛ جامعهای که هویت خود را به رسمیت دیده و کانالهای قانونی برای بیان مطالبات خود دارد، کمتر در معرض شورش، اعتراضات خشونتآمیز یا تمایل به پروژههای خارجی قرار میگیرد. این امر میتواند ثبات داخلی را افزایش دهد و هزینههای امنیتی–سرکوبی جمهوری اسلامی را به شدت کاهش دهد. از منظر اقتصادی، ایجاد رسانهها و تلویزیون سراسری به زبان تورکی، آموزش به زبان مادری و تقویت نهادهای منطقهای تورکنشین میتواند موجب بهرهوری بالاتر، رشد سرمایه انسانی و توسعه محلی شود. مطالعات توسعه نشان میدهد که سرمایهگذاری در فرهنگ، زبان و هویت محلی، به ویژه در جمعیتهای بزرگ و فعال، تأثیر مستقیمی بر مشارکت اقتصادی و نوآوری دارد. در مورد تورکهای آزربایجان جنوبی، سیاستهای یکسانساز زبانی و انکار حقوق فرهنگی، به حذف زبان تورکی از آموزش رسمی، رسانههای سراسری و تولید دانش انجامیده [26] و بدینترتیب یکی از مهمترین منابع سرمایهٔ فرهنگی و اجتماعی این منطقه را بلااستفاده گذاشته است [2، 5، 17،10، 19، 21، 25، 27]. وضعیتی که با منطق مرکز–پیرامون و سیاستهای هژمونیک فارسیمحور همخوانی دارد [29 و 30].
این وضعیت، برخلاف منطق توسعهٔ پایدار، موجب واگرایی میان دولت مرکزی و جامعهٔ محلی، مهاجرت نخبگان، و کاهش ظرفیتهای نوآورانه و اقتصادی در یکی از پرجمعیتترین و صنعتیترین مناطق ایران شده است [28]. ایران با جمعیتی ۳۰–۴۰ میلیون نفری تورکی، اگر بتواند این ظرفیت انسانی و فرهنگی را به رسمیت بشناسد، فرصت ایجاد بازارهای بومی، صنایع فرهنگی، گردشگری، و سرمایهگذاریهای منطقهای را خواهد داشت. و دست آخر، در سطح بینالمللی نیز، چنین اقدامی میتواند به ایران امکان دهد جایگاه خود را در جهان تورک بازتعریف کند. امروز ترکیه، آزربایجان، و سازمانهای تورکی محور، ایران را عمدتاً از منظر ژئوپلیتیک و امنیتی میبینند و نگرانیهایی نسبت به حقوق و نقش جمعیت تورک ایران دارند. پذیرش رسمی تورکیت و تعامل سازنده با جامعه تورک داخلی میتواند ایران را به بازیگر معتبرتر و قابلاتکا در این شبکهٔ فرهنگی–اقتصادی، بهویژه در عرصههای اقتصادی، انرژی و همکاریهای فرهنگی–آکادمیک تبدیل کند. ترکیه بهویژه در قالب سیاست «جهان تورک» (Turkic World) و سازمانهایی مثل TÜRKSOY و حمایت از جمهوری آزربایجان (بالاخص در جنگ دوم قره باغ و تاسیس دالان زنگه زور)، از نفوذ نرم و اقتصادی گسترده بهره میبرد و ایران را در رقابت مستقیم قرار داده است. ایران نمیتواند جای ترکیه عضو ناتو را بهعنوان محور اصلی جهان تورک بگیرد، اما می تواند بهصورت مکمل و منطقهای عمل کند. توسعهٔ فرهنگی و اقتصادی تورکها در داخل کشور، گسترش همکاری با کشورهای تورکزبان در حوزههای انرژی، فرهنگ و تجارت، و بهکارگیری جمعیت تورکی ایران بهعنوان منبعی برای مشروعیت داخلی و نفوذ منطقهای، میتواند بهمثابهٔ یک سیاست عمق راهبردی پایدار در دستور کار قرار جمهوری اسلامی قرار گیرد. به عبارت دیگر، ایران میتواند نقش بازیگر مهم و استراتژیک در جهان تورک داشته باشد، و حتی در دراز مدت میتواند رهبری تمام جهان تورک را بر عهده گیرد به شرط آنکه هم سیاست داخلی خود را اصلاح کند و هم رقابت با ترکیه را بهطور استراتژیک مدیریت کند. به طور کل، تحقق این سناریو نیازمند اراده سیاسی واقعی، اصلاحات نهادین، و تغییر نگرش ساختاری نظام نسبت به هویتهای غیرمرکزی است. بدون این تغییرات، هر اقدام نمادین یا جزئی صرفاً به بازیگری ظاهری و کوتاهمدت تبدیل خواهد شد و دستاوردهای واقعی سیاسی و اقتصادی محقق نمیشوند.
اما علی رغم این تفاسیر و خوش بینی های سیاسی، با نگاه واقعبینانه و بر اساس تجربه تاریخی، امید معناداری به جمهوری اسلامی برای بهرسمیتشناختن زبان و هویت تورکی در ایران وجود ندارد. این محدودیت تنها ناشی از عدم تمایل سیاسی نیست، بلکه ریشه در ساختار ایدئولوژیکی-هویتی نظام دارد. جمهوری اسلامی از بدو شکلگیری بر پایهٔ یک هویت واحد فارسی–شیعی–مرکزمحور بنا شده است و هرگونه پذیرش رسمی زبان، رسانه یا هویت ملی تورکها، تهدیدی مستقیم برای یکی از ستونهای اصلی بقای آن تلقی میشود. رسمیشدن زبان تورکی، ایجاد شبکه تلویزیونی سراسری به این زبان یا پذیرش هویت ملی تورکها (همینطور تورکیت ایران)، اصلاحات فرهنگی ساده نیستند؛ اینها تغییرات بنیادینی هستند که نظام توان تحملشان را ندارد و هیچ ارادهای برای انجام آنها نشان نداده است. تجربه بیش از چهار دهه حکمرانی جمهوری اسلامی این واقعیت را آشکار میکند. حتی حداقلهای وعدهدادهشده در قانون اساسی برای آموزش زبان مادری، عملاً اجرا نشدهاند. نه آموزش رسمی و فراگیر زبان تورکی تحقق یافته، و نه رسانهای ملی و مستقل برای بازنمایی فرهنگ و هویت تورکها شکل گرفته است. شبکههای استانی موجود، بیشتر ابزار کنترل و یکسانسازیاند تا بستری برای تنوع زبانی و فرهنگی. در چنین شرایطی، انتظار رسمیشدن حقوق هویتی تورکها یا پیوستن ایران به سازمان کشورهای تورک، بیش از آنکه امکانپذیر باشد، یک تصور خوشبینانه است، چراکه از منظر حاکمیت، چنین اقداماتی تهدیدی علیه انسجام ایدئولوژیک و امنیتی نظام محسوب میشوند.
در بهترین حالت ممکن، آنچه میتواند رخ دهد، اعطای امتیازهای محدود، نمادین و کاملاً کنترلشده در پاسخ به فشارهای سیاسی یا اجتماعی است. این امتیازها، نه تحقق واقعی حقوق هویتی بلکه هدفشان مدیریت نارضایتی و تخلیهٔ فشارهاست. بنابراین، امید به اصلاح درونسیستمی برای تحقق مطالبات بنیادین تورکهای ایران نه چشمانداز روشنی دارد و نه قابل اتکا است؛ هر راهبرد معقول برای حفظ و ترویج زبان و هویت تورکی، ناگزیر باید مستقل از ظرفیتها و وعدههای این نظام تعریف شود.
7) تورکهای ایران و پروسه رهایی از مخمصهٔ سهضلعی جمهوری اسلامی، اپوزیسیون فارسی (پهلوی) و ترامپ–نتانیاهو
تورکهای ایران امروز در وضعیتی قرار گرفتهاند که میتوان آن را یک بنبست سهضلعی توصیف کرد: از یکسو جمهوری اسلامی با سرکوب امنیتی، انکار حقوق زبانی–هویتی و مدیریت قهری اختلافات؛ از سوی دیگر اپوزیسیون فارسیمحور، بهویژه جریان پهلوی، با بازتولید ناسیونالیسم مرکزگرا و انکار مسئلهٔ ملیتها؛ و در ضلع سوم، محور ترامپ–نتانیاهو با نگاهی صرفاً ابزاری و ژئوپلیتیک به ایران. پرسش اصلی این بخش آن است که در چنین شرایطی، تورکهای ایران چه مسیری برای رهایی از این مخمصه در اختیار دارند و آیندهٔ این مثلث پرتنش به کجا خواهد انجامید؟
نخست باید به این واقعیت توجه کرد که هیچیک از اضلاع این مثلث بهدنبال تغییر بنیادین به نفع تورکهای ایران نیستند. جمهوری اسلامی خواهان حفظ وضع موجود با حداقل هزینهٔ امنیتی است؛ اپوزیسیون فارسی بیش از آنکه به بازتعریف ساختار قدرت بیندیشد، در پی جابهجایی نخبگان حاکم است؛ و قدرتهای خارجی نیز نه پروژهٔ دموکراتیک دارند و نه دغدغهٔ حل مسئلهٔ ملیتها، بلکه بهدنبال مهار، تضعیف، یا مدیریت بحراناند. از این منظر، انتظار «رهایی خودبهخودی» تورکها از دل تقابل این سه نیرو، توهمی خطرناک است.
در مورد سناریوی جنگ، چه در قالب تهاجم خارجی و چه در شکل فروپاشی داخلی، باید با صراحت اذعان نمود که جنگ بهخودیخود نه ضامن آزادی است و نه مسیر مستقلی برای تحقق حق تعیین سرنوشت. تجربههای منطقهای نشان میدهد که جنگ، بدون سازمانیافتگی سیاسی، رهبری مشروع، برنامهٔ روشن و پشتوانهٔ اجتماعی گسترده، بیش از آنکه به استقلال منجر شود، به هرجومرج، مداخلهٔ خارجی و بازتولید اشکال جدیدی از سلطه میانجامد. در چنین سناریوهایی، معمولاً بازیگران سازمانیافتهتر، اعم از دولتهای مرکزی، نیروهای نظامی یا قدرتهای خارجی، بیشترین بهره را میبرند، نه جوامعی که فاقد آمادگی نهادیاند.
از اینرو، پرسش کلیدی برای تورکهای ایران نه «آیا جنگ فرصتی ایجاد میکند یا نه»، بلکه این است که آیا جامعهٔ تورک تا آن زمان به یک سوژهٔ سیاسی آگاه، منسجم و قابلتشخیص تبدیل شده است یا خیر. بدون چنین تبدیلشدنی، هر بحران بزرگی، حتی فروپاشی دولت مرکزی، میتواند به حذف دوباره، حاشیهرانی یا معاملهشدن بر سر منافع دیگران بینجامد.
در شرایط خفقان جمهوری اسلامی، طبیعی است که امکان کنش سیاسی کلاسیک بهشدت محدود باشد. بااینحال، این محدودیت بهمعنای انفعال نیست. تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که در چنین فضاهایی، کار فرهنگی–هویتی سازمانیافته، تولید گفتمان مستقل و تداوم آن، شبکهسازی اجتماعی و تربیت کادر فکری میتواند نقش زیربنایی و تعیینکننده ایفا کند. زبان، تاریخ، حافظهٔ جمعی، روایتهای بدیل از هویت و آموزش غیررسمی ابزارهایی کم هزینه تر اما ماندگارتر از کنشهای شتابزدهٔ خیابانیاند. این لایهٔ فرهنگی، در صورت تداوم و انسجام، میتواند در لحظات بحران سیاسی به سرمایهای بالفعل تبدیل شود.
در نهایت، مسیر رهایی تورکهای ایران نه از همسویی بیقیدوشرط با جمهوری اسلامی میگذرد، نه از آویزانشدن به اپوزیسیون فارسی، و نه از امید بستن به مداخلهٔ خارجی. این مسیر، هرچند طولانی و پرهزینه، از ساختن یک پروژهٔ مستقل، تدریجی و ریشهدار اجتماعی–سیاسی میگذرد؛ پروژهای که بتواند هم در زمان ثبات سرکوبشده دوام بیاورد و هم در لحظات گسست و بحران بهعنوان یک بازیگر واقعی وارد صحنه شود. بدون چنین پروژهای، هر تحول بزرگی در ایران، چه اصلاح، چه فروپاشی و چه جنگ، بیش از آنکه فرصت باشد، تهدیدی تازه برای تورکهای ایران خواهد بود.
8) آمادگی تورکهای ایران در برابر سناریوهای آینده: از عقلانیت تدافعی تا کنش فعال
تحولات سالهای اخیر نشان میدهد که تورکهای ایران (آزربایجان جنوبی) در برابر سهگانهٔ جمهوری اسلامی، اپوزیسیون فارسیمحور (پهلوی) و محور ترامپ–نتانیاهو (آمریکا-اسراییل)، در وضعیتی قرار گرفتهاند که نه انفعال راهحل آن است و نه واکنش شتابزده. پرسش اصلی دیگر «آیا بحران میآید؟» نیست، بلکه این است که در صورت آمدن بحران، جامعهٔ تورک با چه سطحی از آمادگی وارد آن خواهد شد. برای پاسخ به این پرسش، میتوان آینده را در سه سناریوی محتمل تحلیل کرد و متناسب با هرکدام، اولویتهای عملی را مشخص ساخت.
الف) سناریوی محتمل (فرسایش مزمن و بحرانهای مقطعی)
در محتملترین سناریو، نه جنگ تمامعیار رخ میدهد و نه فروپاشی ناگهانی؛ بلکه وضعیت موجود با اعتراضات پراکنده، سرکوبهای مقطعی، فشار تحریمها و تداوم بنبست سیاسی ادامه مییابد. در این وضعیت، اولویت اصلی تورکهای ایران باید کار فرهنگی–گفتمانی و سازماندهی نرم باشد. تقویت زبان تورکی در حوزه عمومی، هویتی، تولید روایت-قرائت-دانش تاریخی مستقل، شبکهسازی میان کنشگران مدنی، دانشگاهی و رسانهای، و شکلدادن به گفتمان حقوق جمعی (زبان، آموزش، خودگردانی محلی) اهمیت حیاتی دارد. این سطح از کنش، کمهزینهتر، پایدارتر و کمنفوذپذیرتر از فعالیتهای شتابزدهٔ سیاسی است و امکان انباشت تدریجی قدرت اجتماعی را فراهم میکند.
ب) سناریوی بدبینانه (فروپاشی خشونتبار یا مداخلهٔ خارجی)
در بدترین حالت ممکن، تشدید بحران داخلی یا مداخله خارجی میتواند به فروپاشی نظم موجود منجر شود، بهگونهای که جامعه فاقد انسجام نهادین و گفتمانی شود. در چنین وضعیتی، گروههای محلی و جمعیتهای قومی، به ویژه در مناطق حساس مانند آزربایجان جنوبی، بهسرعت به حاشیه رانده میشود یا در معرض تهدیدات مستقیم از سوی بازیگران داخلی و خارجی قرار میگیرند.
آمادگی برای این سناریو نباید با نظامیگری پیشدستانه یا اشاعه خشونت همسان گرفته شود؛ بلکه مستلزم ایجاد چارچوب سیاسی و حقوقی شفاف، تعریف مطالبات حداقلی و غیرقابل مذاکره، تربیت کادر فکری و حقوقی، و تأمین کانالهای ارتباطی با نهادهای ملی و بینالمللی است. همزمان، در شرایط فروپاشی دولت و تهدید مستقیم موجودیت جامعه، دفاع مشروع از جان و زیست جمعی، نهتنها مشروع است، بلکه یک ضرورت عملی و اخلاقی به شمار میرود. تفاوت تعیینکننده میان این نوع دفاع و نظامیگری پیشدستانه در وجود رهبری پاسخگو، انسجام جمعی، و برنامهریزی استراتژیک برای کنترل، هدایت و مشروعیتبخشی به واکنشها، بهگونهای که اقدامات دفاعی در مسیر بازتولید امنیت و ثبات ساختاری جامعه قرار گیرد و به ابزار بازیگران خارجی تبدیل نشود.
در این چارچوب، تعریف مطالبات حداقلی شامل زبان رسمی تورکی، ایجاد رسانههای سرتاسری به زبان تورکی، خود مختاری منطقهای (آزربایجان جنوبی)، و تضمین حقوق جمعی، پیشنیاز دفاع مشروع و حفاظت از هویت و موجودیت جامعه است. بدون این زیرساختها، حتی اقدامات دفاعی نیز میتواند به بازتولید بحران و ابزار شدن برای پروژههای دیگران منجر شود.
ج) سناریوی خوشبینانه (گذار کنترلشده)
در خوشبینانهترین سناریو، فشارهای داخلی و خارجی به نوعی گذار تدریجی یا بازتعریف ساخت قدرت منجر میشود. حتی در این حالت نیز، تنها جوامعی دستاورد خواهند داشت که از پیش با پروژهٔ سیاسی روشن وارد میدان شوند. برای تورکها، این بهمعنای عبور از واکنشمحوری و حرکت بهسوی کنش برنامهمحور است: تدوین اسناد مطالبات، پیوندزدن خواستههای ملی با دموکراسی و عدالت اجتماعی، و پرهیز از افتادن در دوگانههای جعلی «پوزیسیون و اپوزیسین فارسی محور». گذار بدون حضور فعال و آگاهانهٔ آزربایجان جنوبی و تورکان ایران، بهاحتمال زیاد بازتولید همان الگوی حذف خواهد بود.
آنچه از این سناریوها برمیآید این است که آمادگی تورکهای ایران نه در قهر با سیاست است و نه در قمار بر سر بحران. اولویت در کوتاهمدت، کار فرهنگی–گفتمانی و شبکهسازی اجتماعی است؛ در میانمدت، صورتبندی سیاسی مطالبات و تربیت ظرفیت نمایندگی؛ و در بلندمدت، آمادگی برای ورود عقلانی به هر نقطهٔ عطف تاریخی می باشد. سکوت حسابشده، اگر با کار زیرساختی همراه باشد، انفعال نیست؛ و کنش شتابزده، اگر فاقد افق باشد، شجاعت محسوب نمیشود. آینده، نه به نفع بلندترین صداها، بلکه به سود آمادهترین نیروها رقم خواهد خورد.
کلام آخر (نتیجه گیری)
این مقاله با رویکرد تحلیل انتقادی سیاست و هویت ملی و بهرهگیری از تحلیل گفتمان و Realist Political Analysis نگارش شده است. دادهها شامل گزارشهای تاریخی، رویدادهای سیاسی و اعتراضات اخیر (دی ۱۴۰۴)، مواضع رسمی و رسانهای بازیگران داخلی و خارجی، و تحلیل شعارها و گفتمانهای قومیتی است. این چارچوب امکان میدهد تا هم پراگماتیک و عملگرا و هم ساختارمند و علمی باشد و بدون اتکا به روایتهای هنجاری، رفتار واقعی بازیگران و چرخههای سرکوب و امنیتیسازی هویت را بررسی کند.
تاریخ معاصر ایران نشان میدهد که ساختار قدرت و هویت ملی به شدت با تحولات سیاسی و سرکوب قومی–فرهنگی پیوند خورده است. کودتای ۱۲۹۹ و سلطنت پهلوی، نه تنها ساختار حکومتی را تغییر داد، بلکه پروژهای گسترده برای تحریف هویت تورکی و حذف نقش تاریخی تورکها در فرهنگ، سیاست و آموزش اجرا کرد. همانگونه که اندرسون [1] نشان میدهد، ملت نه یک واقعیت طبیعی، بلکه برساختهای تاریخی و گفتمانی است که از طریق آموزش، زبان و روایت رسمی تثبیت میشود. پهلوی در سپهر سیاسی ایران دقیقا برای تغییر هویت تورکی ایران از طریق حذف زبان تورکی و ایجاد روایت رسمی جدید (غیر تورکی) تحمیل شد. سرکوبهای دورهٔ محمدرضاشاه، از جمله تعطیلی نهادهای بومی، ممنوعیت آموزش زبان مادری، اعدام و زندان نخبگان، و تحقیر سیستماتیک هویت تورکی خاطرهای جمعی از خشونت سازمانیافته و انکار هویتی بر جای گذاشت که تا امروز تأثیرگذار است. این الگو را میتوان در چارچوب منطق قدرت–دانش و انضباط فرهنگی تحلیل کرد؛ جایی که حذف زبان و حافظه جمعی، بخشی از سازوکار کنترل سیاسی است [8]. جمهوری اسلامی با وجود اختلاف ایدئولوژیک، در عمل ادامه دهندهٔ همین منطق بوده و از شبح پهلوی و پروژهٔ سلطنتی بهعنوان ابزار ترس و انسجام داخلی بهره برده است.
برآیند تحلیل حاضر نشان میدهد که معادلات سیاسی ایران را نمیتوان صرفاً در قالب دوگانهٔ «حکومت–اپوزیسیون» یا روایتهای هنجاریِ گذار دموکراتیک فهم کرد؛ بلکه آنچه صورت پراگماتیک عمل میکند، شبکهای از کنشگران داخلی و فرامنطقهای است که هر یک، آگاهانه یا ناآگاهانه، در بازتولید منطق امنیتی، قطبیسازی هویتی و مهار بدیلهای واقعی نقش ایفا میکنند. این الگو با آنچه بوزان [6] از آن بهعنوان «گسترش منطق امنیت به حوزههای هویتی و اجتماعی» یاد میکند همخوان است. چنین وضعیتی یادآور توصیف هابز از نظمی است که در آن، بقا و امنیت بر هر ملاحظهٔ هنجاری مقدم میشود [ 12و 13]. در این چارچوب، رضا پهلوی نه به مثابه یک آلترناتیو سیاسی مؤثر، بلکه بهعنوان کنشگری نمادین و ابزاری ظاهر میشود که کارکرد عینی او، فارغ از نیت ذهنی، بیش از آنکه به تضعیف جمهوری اسلامی بینجامد، به امنیتیسازی اعتراضات، شکستن همبستگی میان ملل ایران (به ویژه تورکها) و تثبیت دوگانههای جعلی یاری میرساند. علاوه بر این، بر اساس الگوهای مدیریت بحران و امنیتی در تاریخ معاصر ایران، میتوان استدلال کرد که حتی اگر اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ خودجوش بوده باشد، حکومت از آنها به عنوان ابزاری برای ایجاد بحران کنترلشده استفاده کرده است. این بحران به شکل امنیتیسازی، تهدیدسازی از بیرون، و فشار بر جامعه داخلی مدیریت شد، تا با تکیه بر متد مهندسی بحران هم ترس و انسجام داخلی را تقویت کند و هم امکان اجرای سیاستهای اقتصادی و سیاسی مورد نظر دولت را فراهم سازد.
این بنبست داخلی در بستری بینالمللی رخ میدهد که خود بهطور فزایندهای هابزی شده است. به صورتی که محور آمریکا–اسرائیل نیز نه در پی تحقق دموکراسی در ایران، بلکه در چارچوب Realpolitik بهدنبال مدیریت بحران، کنترل بیثباتی و بهره برداری روایتی از چهرههای کم هزینه و غیرمتعهد است؛ وضعیتی که در نهایت، چرخهٔ تعارض مدیریت شده و سرکوب داخلی را بازتولید میکند. در مقابل، روسیه و چین نقش تثبیت کننده وضع موجود را بر عهده دارند: مسکو با بهرهگیری از ایران در پروژههای ژئوپلیتیک و جنگهای نیابتی، و پکن با تمرکز بر امنیت انرژی و روابط اقتصادی، از تغییرات ساختاری یا تقویت اپوزیسیون تبعیدی اجتناب میکنند. از این منظر، رضا پهلوی نه تنها برای غرب بلکه برای چین و روسیه نیز بازیگر مستقلی محسوب نمیشود؛ بلکه کارکرد او در چارچوب Realpolitik، به شکل غیرمستقیم، با تثبیت وضع موجود و مدیریت بحرانهای منطقهای همسو است.
در چنین چارچوبی، هر موج اعتراضی که نتواند از پروژههای موروثی، فارس محور و برونزا عبور کند و مسئلهٔ چندملیتی، حقوق جمعی و حق تعیین سرنوشت ملتهای (قومیت های) ایران را در مرکز بدیل سیاسی خود قرار دهد، ناگزیر در دام آلترناتیوهای هژمونیکِ خنثیکننده گرفتار خواهد شد. آیندهٔ ایران نه از دل بازگشت به گذشته، نه از طریق مهندسی خارجی، و نه با تکرار چهرههای مصرفشدهٔ نمادین شکل میگیرد؛ بلکه تنها در گرو برساختن بدیلی درونزا، چندملیتی، غیرمتمرکز، و مسئول است که بتواند همزمان منطق سرکوب، امنیتیسازی و انکار هویت را به چالش بکشد. بدون چنین گسستی، اعتراضات حتی اگر صادقانه و پرهزینه باشند، بار دیگر به ابزاری در خدمت همان نظمی بدل خواهند شد که مدعی نفی آن هستند.
بعلاوه، از منظر واقعگرایانه و تاریخی، امید بستن به جمهوری اسلامی برای بهرسمیتشناختن هویت و حقوق ملی تورکها فاقد پشتوانه تجربی است. این ناتوانی صرفاً ناشی از فقدان اراده سیاسی نیست، بلکه ریشه در ساختار ایدئولوژیک و هویتی نظام دارد. جمهوری اسلامی بر پایه هویتی فارسی–شیعی–مرکز محور بنا شده و هرگونه پذیرش رسمی زبان تورکی، رسانه سراسری مستقل یا حقوق جمعی ملی، بهمنزله بازتعریف مفهوم «ملت» و «دولت» تلقی میشود؛ تغییری که نظام نه توان تحمل آن را دارد و نه منطقی برای پذیرش آن میبیند.
در این میان، سردادن شعارهایی چون «تورک–فارس بیر اولسون، مملکت آزاد اولسون» (تورک فارس یکی شوند مملکت آزاد شود) از سوی شمار محدودی از معترضان در تبریز، بیش از آنکه نشانهای از همبستگی برابر میان ملل ایران باشد، یادآور الگوی تاریخیِ بازتولید همان منطق مشروطه است؛ الگویی که در آن، تورکهای ایران بار دیگر به مثابه نیروی بسیجشونده برای تغییر رژیم عمل میکنند، بی آنکه تضمینی برای به رسمیت شناختن حقوق جمعی، جایگاه برابر ملی، و رهایی از سلطهٔ مرکزگرایانهٔ فارس محور وجود داشته باشد. تجربهٔ تاریخی نشان داده است که چنین همگراییهای نامتقارن و نا متوازن، اغلب به تغییر چهرهٔ قدرت منتهی شدهاند، نه تغییر ماهیت آن؛ و در نهایت، به بازتولید شکل دیگری از اقتدارگرایی مبتنی بر فارسیزم سیاسی، خواه در قالب پهلوی یا سایر پروژههای اپوزیسیون فارسیمحور، انجامیدهاند. پژوهش تجربه های ملتسازی نشان میدهد که اتحادهای نابرابر، بدون بازتعریف حقوق جمعی، اغلب به بازتولید هژمونی پیشین میانجامند [24]. از این رو، این شعار تنها زمانی میتواند واجد معنای سیاسیِ قابل تأمل و رهاییبخش باشد که نه در تبریز، بلکه در تهران، یزد، و اصفهان از سوی جامعهٔ فارسی محور سر داده شود؛ آن هم در شرایطی که این جامعه به سطحی از خرد جمعی و بازاندیشی تاریخی برسد که خود را نه «صاحب» ایران، بلکه یکی از ملل برابر در کنار ملت تورک بداند. تا زمانی که نگاه سلسله مراتبی، پدرسالارانه و از بالا به پایین نسبت به هویتها و مطالبات غیرفارس پابرجاست، فراخوان به «وحدت» بیش از آنکه پروژهای برای آزادی باشد، ابزاری برای تعلیق مطالبات ملی و بهحاشیهراندن دوبارهٔ ملت تورک خواهد بود.
در شرایط کنونی، مسئلهٔ اصلی تورکهای ایران نه انتخاب میان «بد و بدتر» و نه انتظار برای فروپاشی خودبهخودی نظم موجود است، بلکه سطح آمادگی عقلانی برای مواجهه با سناریوهای محتمل آینده است؛ سناریوهایی که بهاحتمال زیاد با فرسایش مزمن، بحرانهای مقطعی و تداوم سرکوب رقم خواهند خورد. در این چارچوب، اولویت راهبردی در کوتاهمدت، کار فرهنگی–گفتمانی، تولید روایت و دانش مستقل، شبکهسازی اجتماعی و انباشت تدریجی قدرت اجتماعی است، در حالی که همزمان، آمادگی برای سناریوهای بدبینانهای چون فروپاشی خشونتبار یا مداخلهٔ خارجی مستلزم تعریف شفاف مطالبات حداقلی غیرقابلمذاکره، تربیت کادر فکری و حقوقی، ایجاد رهبری پاسخگو و حفظ استقلال گفتمانی است. حتی در خوشبینانهترین حالتِ گذار کنترلشده نیز، تنها نیروهایی به دستاورد پایدار خواهند رسید که از پیش با پروژهٔ سیاسی مدون، ظرفیت نمایندگی و حضور فعال و سازمانیافته وارد میدان شوند؛ در غیر این صورت، گذار نیز به بازتولید همان الگوی تاریخی حذف و حاشیهرانی خواهد انجامید.
در نهایت، مطالعهٔ اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ و موقعیت تورکهای ایران در نسبت با سهگانهٔ جمهوری اسلامی، اپوزیسیون فارسیمحور و محور ترامپ–نتانیاهو نشان میدهد که مسئلهٔ محوری نه «انتخاب میان بدها»، بلکه ضرورت ساخت یک بدیل مستقل، درونزا و مسئول است. آیندهٔ تورکهای ایران و حرکت ملی آزربایجان جنوبی نه در قهر با سیاست و انتظار فروپاشی خودبهخودی نظم موجود رقم خواهد خورد و نه در قمار بر سر بحران یا اتکاء به پروژههای خارجی، بلکه در توانایی آنان برای سازماندهی گفتمان سیاسی مستقل، تعریف مطالبات حداقلی غیرقابلمذاکره و ایجاد پیوندهای درونملی و فراملی مبتنی بر منافع واقعی نهفته است. از این منظر، اولویت در کوتاهمدت کار زیرساختی فرهنگی و گفتمانی و انباشت تدریجی قدرت اجتماعی است؛ در میانمدت، صورتبندی سیاسی مطالبات و ساخت ظرفیت نمایندگی؛ و در بلندمدت، آمادگی برای ورود عقلانی، آگاهانه و مستقل به هر نقطهٔ عطف تاریخی. در چنین چارچوبی، سکوتِ حسابشده اگر با کار زیرساختی همراه باشد انفعال نیست، و کنش شتابزده اگر فاقد افق و برنامه باشد شجاعت محسوب نمیشود؛ چراکه آینده، نه به سود بلندترین صداها، بلکه به نفع آمادهترین نیروها رقم خواهد خورد.
نواب کریمی، ایالات متحده، 31 ژانویه 2026
Instagram: @nevabkerimli
منابع انگلیسی:
- Anderson, B. (1983). Imagined communities: Reflections on the origin and spread of nationalism. London: Verso.
- Atabaki, T. (2000). Azerbaijan: Ethnicity and power in Iran. London: I.B. Tauris.
- Balzacq, T. (2011). Securitization theory: How security problems emerge and dissolve. London: Routledge.
- Bourdieu, P. (1986). The forms of capital. In J. G. Richardson (Ed.), Handbook of theory and research for the sociology of education (pp. 241–258). New York: Greenwood Press.
- Bourdieu, P. (1991). Language and symbolic power. Cambridge, MA: Harvard University Press.
- Buzan, B. (1991). People, states, and fear: An agenda for international security studies in the post–Cold War era. London: Harvester Wheatsheaf.
- Buzan, B., Wæver, O., & de Wilde, J. (1998). Security: A new framework for analysis. Boulder, CO: Lynne Rienner Publishers.
- Foucault, M. (1977). Discipline and punish: The birth of the prison. New York: Pantheon Books.
- Gramsci, A. (1971). Selections from the prison notebooks. New York: International Publishers.
- Grin, F. (2003). Language policy evaluation and the European Charter for Regional or Minority Languages. Basingstoke: Palgrave Macmillan.
- Hall, S. (1986). Gramsci’s relevance for the study of race and ethnicity. Journal of Communication Inquiry, 10(2), 5–27.
- Hobbes, T. (1651). Leviathan. London.
- Kissinger, H. (1977). A world restored: Metternich, Castlereagh and the problems of peace, 1812–1822. Boston: Little, Brown and Company.
- Laclau, E., & Mouffe, C. (1985). Hegemony and socialist strategy: Towards a radical democratic politics. London: Verso.
- Mearsheimer, J. J. (2001). The tragedy of great power politics. New York: W. W. Norton & Company.
- Morgenthau, H. J. (1948). Politics among nations: The struggle for power and peace. New York: Alfred A. Knopf.
- North, D. C. (1990). Institutions, institutional change and economic performance. Cambridge: Cambridge University Press.
- Saleh, A. (n.d.). Ethnic identity and the state in Iran.
- Ghanbari, H. & Rahimian, M. (2020). Persian Language Dominance and the Loss of Minority Languages in Iran. Open Journal of Social Sciences, 8, 8–18. DOI:**10.4236/jss.2020.811002.
- Sen, A. (1999). Development as freedom. Oxford: Oxford University Press.
- UNESCO. (2003). Education in a multilingual world. Paris: UNESCO Publishing.
- Wæver, O. (1995). Securitization and desecuritization. In R. D. Lipschutz (Ed.), On security (pp. 46–86). New York: Columbia University Press.
- Waltz, K. N. (1979). Theory of international politics. Reading, MA: Addison-Wesley.
- Wimmer, A. (2008). Nation building: Why some countries come together while others fall apart. Princeton, NJ: Princeton University Press.
- World Bank. (2015). World development report 2015: Mind, society, and behavior. Washington, DC: World Bank.
منابع فارسی:
- ولی، عباس )۱۳۸۰ (. مسئلهٔ ملیتها در ایران .تهران: نشر نی.
- اشرف، احمد )۱۳۸۲(. هویت ملی و اقوام در ایران. ایراننامه، سال ۲۱، شماره ۳.
- علمداری، کاظم (1383). چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت.تهران: انتشارات اختران.
- فکوهی، ناصر (1392). مرکز–پیرامون و مسئلهٔ تنوع فرهنگی در ایران. در مجموعه مقالات انسانشناسی سیاسی. تهران: نشر نی.
منبع عربی:
- الشّهسواري، كامران (2013). «القوميات في إيران والحقوق السياسية (1)». مركز الجزيرة للدراسات.
