متن سخنرانی حسن شریعتمداری در سومین سمینار فعالان جامعه مدنی آذربایجان در استکهلم هفتم ژوئن 2025
علل دوری قشر میانی و طبقه متوسط آذربایجان ، از افراط گرائی در جنبش هویت طلبی آذربایجان و بخصوص تبریز ، که به علت ولیعهد نشین بودن در سراسر دوره قاجاریه و قرار گرفتن بر سر راهسخنر اروپا ، مرکز فرهنگ و تجارت و محل سکونت نخبگان سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و قطب اقتصادی ایران بوده است و تا کنون نیز با وجود از دست دادن نسبی این امتیازات، هنوزاهمیت خود را حفظ نموده است ، موضوع مقاله حاضر است .
آذربایجان در استانهای مختلف خود شهرهای بزرگی دارد، که همه در کنار تبریز، خود حائز اهمیت فراوانند . هر کدام از این شهرها دارای طبقه متوسط وسیعی ، شامل کارمندان ، معلمان، کسبه و تجار و بازاریان و صاحبان حرفه ها و صنایع گوناگون ، هنرمندان و ورزشکاران و حقوقدانان و اساتید دانشگاه وپزشگان و روحانیون میباشند .
درصدی مشروطه و انقلاب اسلامی سال ۵۷ و پس از آن در قیام وسیع مردم آذربایجان، برعلیه رفراندم قانون اساسی جمهوری اسلامی و اصول ولایت فقیه آن ، طبقه متوسط و اقشار میانی جامعه آذربایجان ، عامل اصلی و موتور محرکه مبارزات سیاسی و مقاومت اجتماعی بر علیه استبداد بوده اند . حضور پر رنگ قشر میانی و طبقه متوسط ، به حرکتهای انقلابی و وسیع و اثربخش آذربایجان و ویژگی سیاسی و مدنی و اجتماعی خاصی میداد و آن را در صدر مبارزات مردم ایران مینشاند . بطوری که همواره، همه چشم ها به آذربایجان و بویژه تبریز دوخته شده بود .
تبریز شهر اولین ها و مهد نوآوری در ایران بود . این اولین ها، دستاوردها وابتکاراتی ، از عناصری از طبقه متوسط آنروز بود که از ترکیه و یا اروپا برگرفته بودند .
طبقه متوسط با ورود تجدد، بتدریج دارای دو بخش سنتی و متجدد و منورالفکر بود . تجار بازار و کسبه و روحانیت ، بخش سنتی طبقه متوسط را تشکیل میدادند و اهل فرهنگ و ادیبان و کارگزاران حکومت و دانش آموخته گان فرنگ رفته و فارغ التحصیلان مدارس جدید ، بخش متجدد و امروزی طبقه متوسط بودند . معمولا بخش متجدد پیشرو تحولات اجتماعی و خواستار نخستین اصلاحات اجتماعی بودند و بخش سنتی با اندکی تاخیر بدنبال آنان و در حمایت از خواسته های اصلاحی آنان ، بحمایت و همراهی آنان میپرداختند .
تحولات پس از پیوستن این دو بخش بهمدیگر، بقیه اجتماع را با خود میکشید و بخود جذب میکرد و پس از فراز و نشیبهای فراوان، غالبا به ثمر میرسید .
هرچند در انقلاب ۵۷ ، قضیه معکوس شد و این بار بیشتر بخش سنتی جامعه ، یعنی روحانیون و بازاریان ، پیشتاز انقلاب بودند و بخش مدرنتر جامعه بدنبال آنان کشیده شدند و نتیجه نیز معکوس شد و به یک انقلاب ارتجاعی انجامید . نتیجه این انقلاب ، رجعتی قهقرايی در جهت عکس دستاوردهای انقلاب مشروطه ای بود ، که از آن جز نامی باقی نمانده بود.
اما مردم آذربایجان بسیار زودهنگام ، با پیشگامی طبقه متوسط و اقشار میانی خود، درتظاهرات بسیار وسیع متشکل از مردم، پزشکان ، ارتشیان ، معلمان ، بازاریان و کسبه در آذرماه سال ۵۸ و درست همراه با رفراندم برای مشروعیت بخشیدن به ولایت فقیه، بر علیه رفراندم قانون اساسی و ولایت فقیه مندرج در آن ، به پیشگامی حزب خلق مسلمان ، درجه رشد واگاهی خود را به نمایش همگان گذاشتند . آذربایجان یک تنه در مقابل همه ایران که در خواب غفلت فرو رفته بود ایستاد و هرچند نتوانست آنان را که در خمینی ذوب شده بودند، بیدار کند ، ولی خود نشان داد که بیدار و هشیار است .
تنها استثنا بر این قاعده، یعنی نقش ویژه طبقه متوسط اذربایجان در مبارزات سیاسی و اجتماعی ، دوران حکومت پیشه وری وفرقه دموکرات اذربایجان است .
در این دوران، فرقه دموکرات یک جنبش چپ و جدا شده از حزب توده ایران ، شاخه اذربایجان بود . پیشه وری قبل ازآن سابقه طولانی در جنبش چپ و کمونیستی ایران داشت . آنها در اذربایجان ، کارگران و کشاورزان و زحمتکشان را پایگاه اجتماعی خود می دانستند و به طبقات متوسط نظری خوش نداشتند .
از زمان تصرف اذربایجان بوسیله ارتش سرخ ، در خلال جنگ جهانی دوم ، گروه وسیعی از تجار و اهل فرهنگ و سرمایه داران ، بخصوص از تبریز به تهران و دیگر شهرهای بزرگ ایران مهاجرت نموده بودند. پایگاه اجتماعی فرقه ، بسیار کم سواد و ضعیف و ناتوان و عاری از تجربیات سیاسی و اجتماعی بود . تجربیاتی که قشر متوسط آنها را داشت . با وجود اصلاحات مهمی که حکومت یک ساله پیشه وری انجام داد ، زمانی برای جذب آنها در بدنه اجتماع نبود و آنها بهیچ وجه نتوانستند ، جای غایب بزرگ این دوران، یعنی بخش میانی را بگیرند.
همان طور که گفته آمد، در آن دوران طبقات زیرین اجتماع ، بخصوص در اذربایجان ، متاسفانه به علت ظلم و تبعیضات مداوم ، از کم سوادی و عدم آگاهی و فقر مزمن رنج میبردند و فاقد حد اقل شرائط لازم برای انسجام در گفتمان و اتحاد در عمل و سازمانیابی و سازماندهی سیاسی بودند .
با عدم پشتیبانی استالین از أنان و خروج ارتش سرخ از اذربایجان ، حکومت فرقه و شخص پیشه وری ، بیش از هر کس میدانستند، که با تکیه بر این پایگاه اجتماعی ناتوان ، در غیاب حمایت ارتش شوروی ، مقاومت در برابر نیروهای اعزامی از مرکز، برای نیروهای نظامی آنان ، موسوم به فدایی میسر نیست . عاقبت کار را همه میدانیم .
اینجا همان آذربایجان و تبریزی بود ، که به پیشتازی انجمن تبریز، در دوران استبداد صغیر، تا سرحد گرسنگی ، جنگیده و محمد علیشاه را البته با یاری بقیه قهرمانان ایران شکست داده بود. ولی این بار اثری از مقاومت نبود . حال در تجربه امروز حرکت ملی و هویت طلبی آذربایجان نیز ، درست مانند آن زمان ، جای خالی طبقه متوسط و اقشار میانی ، در صفوف مبارزه برعلیه تبعیض و استبداد، دیده میشود.
ایا فعالین این حرکت ، هرگز با خود اندیشیده اند، که دلیل این امر جیست ؟
چه چیزی این طبقه مهم و تعیین کننده را از آنان دور میکند و چگونه میتوان بجذب آنان پرداخت ؟
این حرکت یک حرکت مدنی و مطالبه محور است . به این معنی که در برخوردها و روشهای مبارزه، بدنبال انقلاب و براندازی نیست . بدنبال گذار مسالمت آمیز از نظام سراپا تبعیض ولایت فقیه و اصلاح فرهنگی جامعه ایرانی خوکرده به تبعیض های اتنیکی میباشد .
طبقه متوسط و اقشار میانی نیز، اهل انقلاب نیستند . آنها طبق تعریف دارای اندوخته های فرهنگی و ثروت و مکنت اقتصادی و منزلت اجتماعی میباشد و نمیخواهند آن را از دست بدهند ، بلکه در صدد افزودن بر آن هستند .
تبعیض ها و استبداد مرکز نشینان، باعث عدم پیشرفت و ناامن شدن فضای کسب و کار و زندگانی آنان تیز هست .
پس چه عواملی در حرکتهای مربوط به هویت خواهی فعالان آذربایجانی ، این فاصله را ایجاد میکند و آنان را فراری میدهد؟
مقاله حاضر کوششی است برای پاسخ به این مساله .
در انقلاب و پس از انقلاب ، تا نیمه های سال ۵۸ ، طبقه میانی آذربایجان هم چنان حضور داشت و پیشاهنگ و سردمدار همه مبارزات اجتماعی برخاسته از أذربایجان بود . با به تعطیل کشیده شدن اجباری حزب خلق مسلمان که بیش از پنج میلیون نفر عضو ، اغلب از همین طبقه متوسط وسیع داشت و آغاز حکومت ولایت فقیه با شعار حکومت مستضعفان ، بتدریج نقش طبقات متوسط در آذربایجان و تبریز ، ضعیفتر و ضعیف تر شد و بیشتر منحصر به عناصر حزب الهی شناخته شده و اغلب نه چندان خوش نام ، از وابستگان به دار و دسته خمینی گردید .
تا مرگ خمینی و در سالهای متعاقب فروپاشی شوروی ، مملکت در تب و تاب جنگ و انقلاب و تسخیر سفارت و همچنان دچارخمینی زدگی بود . در طول این سالها حرکت هویت طلبی آذربایجان ، مجالی برای تحرک و فعالیت نیافته بود .
با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و استقلال جمهوری آذربایجان ، گفتمان هویت طلبی در اذربایجان ایران نیز رونق پیدا کرده و شروع به فعالیتی گسترده نمود .
این حرکت از همان ابتدای ظهور خود ، در فضای بسیار پرشور واحساسی و با شعارهای رمانتیک و نوستالژیک شروع شد .
اغلب فعالین این حرکت احساسی مبتنی بر ناسیونالیزم تباری، که بیشتر ساختارش شبکه ای بود ، عناصری با سابقه از سازمانهای گوناگون چپ بودند، که به علت شکست جهانی چپ ، از این ایدئولوژی جدا شده و پشیمان از آن به جنبش هویت طلبی آذربایجان پیوسته بودند . ونیز افرادی از خانواده فرقه ای هائی از دوران حکومت پیشه وری بودند که پیوند خود را با یاران آنسوی ارس حفظ نموده و بشدت تحت تاثیر آنان بودند .
هویت تعاملی – هویت تقابلی
فعالان هویت طلب جدید اذربایجان ، از تباری نا آشنا با طبقه متوسط شهری بودند و فراموش کرده بودند که هنوز نسل فعلی اذربایجانی خاطره شیخ محمد خیابانی را که وقتی محمد امین رسولزاده و حزب مساوات در اران و قفقاز از نام جمهوری اذربایجان ، استفاده نمودند، او و یارانش در انجمن تبریز، نام آذربایجان را به آزادیستان تغییر دادند ، تا امکان سو استفاده از آن را منتفی سازند، هنوزدر گنجینه خاطرات خود دارد .
شعارهای به غایت احساسی و رمانتیک آنان ، برای طبقات متوسط شهری که به عقلانیت سیاسی و تجربه غنی تاریخی متکی بوده و هستند ، نه تنها جاذبه نداشت که باعث دوری و گریز آنها میشد .
از سوی دیگر، فرهنگی که این فعالین سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ، سالهای پیشین خود را در آن سپری نموده بودند ، فرهنگ چپ و میراث عده دیگری از آنان ، تجربه حکومت یک ساله فرقه دموکرات اذربایجان بود .
این همه باعث میشد که آنان نیز ، اقشاری را که عمری در تقابل با آنان بوده وبورژوا و لیبرال خطاب کرده بودند ، خیلی به حساب نیاورند .
آنان نیز در مجموع ، توجه چندانی به جذب طبقات متوسط شهری نداشتند و به أنان اهمیت چندانی نمیدادند .
علی الخصوص که در اثر سیاستها و یا ندانم کاریه و فساد جمهوری اسلامی ، ترکیب شهرهای بزرگ اذربایجان ، مانند تبریز نیز بکلی عوض شده و خیلی از مهاجرین شهرهای کوچک و روستاها و عمدتا از طبقات زیرین اجتماعی و نوکیسگان، جای طبقات بالا و متوسط را گرفته بودند . بنا بر این فعالین هویت طلب مخاطبین اجتماعی خود را می توانستند در بین آنان بیابند و از این بابت نیز دغدغه ای بخود راه ندهند .
برگشتگان از چپ ، به سازماندهی پرولتاریای فرضی و پنداری خود خو گرفته بودند و بازماندگان از فرقه نیز نگاهشان ، مانند حکومت یک ساله شان ، به روستايیان کشاورز و کارگران و زحمتکشان بود ، که اینک ساکن شهرها نیز شده بودند بود .
اما طبقه متوسط شهری ، بهیچ وجه پرولتاریائی که جز زنجیرهایش چیزی برای از دست دادن ندارد ، نیست .
طبقه متوسط داری ثروت و مکنت مادی و معنوی و منزلت اجتماعی است . اگر محرک پرولتاریای جهان کمونیست ،
و ایدئولوژی چپ ، نفرت و کینه و کمبود، حاصل ظلم مستمر و تبعیض و محرومیت و راه پیش پایش انقلاب و ویرانی و انتقام است ، طبقه متوسط از خویشتن داری و دوراندیشی و تعقل برخوردار است و خیلی چیزها دارد که نمیخواهد از دست بدهد و دارای حافظه تاریخی انباشته از تجارب دور و نزدیک گذشته است .
حرکت احساسی و رمانتیک هویت طلبی در آذربایجان ، از ابتدا کوشید تا با دمیدن بر یک هویت تقابلی ، سدی نفوذ ناپذیر بین خود و دیگران بکشد . سدی آکنده از حساسیتها و بی اعتمادیها و گاها نفرت از عمدتا فارسها ولی نه تنها آنها .
این حرکت کوشید تا خودخواسته و داوطلبانه، خود را از دیگران مجزا و منزوی نماید و فقط بخود مشغول باشد .
البته آنچه که این عکس العمل آنها را محق جلوه میداد، سابقه بغایت زشت ناسیونالیسم باستانگرا و ایرانشهری جامعه و حکومت ، بخصوص از دوران رضا شاه ، در اعمال تحقیر و تبعیض نسبت به زبان و هویت مردم اذربایجان و دیگر اتنیک ایران بود .
ناسیونالیسمی که با هجوم ارتش خود، باعث کشتار غیر ضروری و بی دلیل هزاران انسان بیگناه شده بود .
حال چند دهه از این قطب بندی و جداسازی میگذرد و دیوار بین مرکز و حاشیه از هر دو سو برافراشته و ضخیم گردیده است .
تبلور این قطب بندی و جداسازی و هویت تقابلی در شعار « ما کجا فارسها کجا ، بیزهارافارسلار هارا» بچشم میخورد ، که گاه و بیگاه در تظاهراتهای گوناگون در شهرهای آذربایجان بگوش میرسد .
اما قشر متوسط اذربایجان ، اندوخته مادی و معنوی خود را نه از جداسازی از دیگران که در تعامل و داد و ستد و اعتماد سازی و دوستی با آنان بدست آورده است . در میان ادیبان و اهل فرهنگ آذربایجان ، شارحان و مفسران بزرگ مثنوی و دیوان شمس و حافظ و سعدی و نظامی گنجوی بچشم میخورند . البته آنان نیز، جملگی نه تنها منکر ترک بودن واذربایجانی بودن خود نیستند ، که به أن افتخار میکنند ، ولی آن را یک هویت تعاملی و نه هویتی تقابلی در مقابل فارسها و زبان فارسی میدانند.
تجار و اصناف آذربایجانی ، فرهنگیان ، هنرمندان و ورزشکاران ، صاحبان حرفه ها و صنایع ، بدون تبادلات فرهنگی و پیوندهای اجتماعی و اقتصادی با مرکز ایران و دیگر شهرها و مناطق ، نمی توانستند و همچنان نمی توانند خود را به تنهایی اداره نموده و دستاوردهای کنونی را داشته باشند .
حتی اگر دیگر شعارهای افراطی و احساساتی فعالین هویت طلب آذربایجانی نبود، همین یک کار آنان ، یعنی اصرار بر تداوم هویت تقابلی با دیگران ، و عدم جایگزینی آن با هویتی تعاملی ، نه تنها باعث انزوای خودخواسته آنان بین دیگر ایرانیان میشود ، که دیواری نیزبین آنان و طبقات متوسط آذربایجان میکشد. طبقات متوسطی که نه میخواهند و نه میتوانند با چنین شعارهایی همراهی نمایند .
از سوی دیگر ، با فروپاشی حکومت پیشه وری و مهاجرت طیفی گسترده از فعالین فرقه ، به جمهوری آذربایجان شوروی ، بتدریج در بین آنان عشق به میهن و حسرت بازگشت به وطن زبانه کشید و مجددا ادبیاتی را که پس از جدا شدن خانات قفقاز و نخجوان و شکی واران از ایران درجنگهای ایران و روس بنام ادبیات حسرت ، و در بیان افسوس بر جدایی دو پاره از بدنی واحد سروده شده بود، احیا و تجدید نمود .
این ادبیات بتدریج از سالهای پس از ۱۳۲۶ شمسی ، دوباره ظاهر شده و به ادبیات حسرت معروف شدند .
این ادبیات که شامل اشعار و نوشته های احساسی بودند، بتدریج پا گرفته و در این سوی ارس نیز ادیبان و شاعران بزرگی مانند استاد شهریار و سهند به ذوق آزمايی در این زمینه نیز پرداختند .
معروفترین شعر در ادبیات حسرت این دوره ، بنام جدائی « آیریلیق» را رشید بهبود اف ، خواننده اپرای شهیر اذربایجان خوانده است . او چهار بار به ایران آمد و این شهر را با صدای گیرای خود، در تبریز و تهران خواند و با استقبال بی نظیری مواجه شد، بدون این که حساسیتی را برانگیزد . برای این که هنوز نیز درست مانند پس از قرار داد ترکمن چای و گلستان ، کعبه آمال همه ساکنان آن سوی ارس ، تبریز بود و از جدایی خود از این مرکز مدنیت افسوس میخوردند .
طبقه متوسط آذربایجان هنوز نیز روزگاری را در نظر دارد که امثال آخوند فتحعلی آخوند اف و نریمان نریمان اف ، در قفقاز نشسته و همه هم و غمشان اصلاحات در ایران و این سوی ارس بود و صابر در نشریه ملانصرالدین با تیراژ سی هزار نسخه که تعداد کثیری از آن در ایران و بین ترکهای ایران بفروش میرفت ، در هر شماره ، محمد علی شاه را باد سخره میگرفت و استبداد او را میکًوبید.
اکنون ، این طبقه متوسط با فرهنگ و دارای حافظه تاریخی ، برنمی تابد که عده ای ، شهرهای تاریخی آنان را از یاد ببرند ، و شعارهای از جنس دیگری سردهند .آنها وارثان همان اقشار میانی هستند ، که سرآمدانشان انجمن تبریز را درست کردند و در مقابل استبداد قجری ایستادند و مشروطیت را بثمر رساندند .
چشم همه مردم در باکو و شکی و نخجوان و شیروان به آنان بود و نه چشم رهبرانشان دوخته به دهان باقراف ها در آن سوی ارس .
آذربایجانیها پس از مشروطه ، کوششهایشان نادیده انگاشته شد و دوران سختی را گذراندند و متوالیا مجبور به مهاجرت از آذربایجانی شدند، که تا آن زمان مرکز مدنیت و قطب اقتصاد ایران بود . اما با وجود مشکل زبان و لهجه ، بهر جا که مهاجرت کردند ، سخت کوشیدند وتا خود را بر صدر ننشاندند ، آرام نگرفتند . آنها در مرکز نیز، بازار و فضای کسب و کار و روحانیت و ارتش و دانشگاه و صنعت را به نحو چشم گیری از آن خود ساختند .
مشکل غربت و زبان و لهجه نیز نتوانست ، سدی در مقابل آنان شود .
در حقیقت ، گام افراطی دیگر در جنبش هویت خواهی اذربایجان ، پس از ایجاد هویت تقابلی و انزوا طلبی در برابر دیگر ایرانیان ، یارگیزی احساسی و عاطفی از ترکان خارج از ایران بود ، که گاه با آوردن و حمل پرچم آنان بوسیله عده ای ، در تظاهراتهای گوناگون معانی سیاسی دیگری پیدا میکرد که به ذائقه قشر متوسط ایران دوست آذربایجان خوش نمی آمد . این کار بغایت اشتباه ، هنوز نیز ادامه دارد و هرچند از سوی محافل خاصی است که انگشت سپاه نیز برای اختلاف افکنی در آن دیده میشود ، ولی از سوی اغلب فعالین دیگر حرکت هویت خواهی آذربایجان نیز به نقد کشیده نشده است . قشر متوسط این سکوت را علامت رضا میداند و با آن فاصله دارد .
از اواسط دوره ناصری تا دوره پهلوی روشنفکران طبقه متوسط خود از برجسته ترین تئو ریسین های آنچه که امروز ایرانشهری و باستانگرایی نوستالژیک در آرزوی احیای گذشته آرمانی امپراطوری در ایران بوده است ، میباشند .
البته امروزه ، دیگر اغلب پیشگامان و روشنفکران طبقه متوسط ، که خود نیز بیش از همه چوب افراط ناگزیر را که بخاطر جلوگیری از اضمحلال ایران محصور بین دوابرقدرت روسیه تجاری و بریتانیای کبیر ، به آن دست یازیده بودند، خورده اند . انها دیگراز آن عدول نموده و به دنبال گفتمانی معتدل و مدنی متناسب با امروز ایران و جهان میباشند .
ولی در عین حال آنها نمیخواهند که این بار از آنسوی بام ، به این سوی بام فرو غلطتند و بار دیگر سرنا را از سر گشادش بدمند .
چنانچه گفتیم، طبقه متوسط خیلی چیزها دارد که با تمام وجود بدنبال حفظ آنهاست و نمی خواهد از دست بدهد.
اندوخته فرهنگی و مکنت مالی و منزلت اجتماعی ، از آن جمله میباشند . او می خواهد به آنچه دارد بیافزاید . این قشر برای پیشرفت اهل ساختن و خشت روی خشت گذاشتن است . برای این سازندگی ، طبق متوسط امنیت مستمر و دراز مدت ، حکومت قانون و أزادی و دموکراسی می خواهد .
البته هویت فردی و اجتماعی نیز برایش بسیار مهم و محترم است . فراموش نکنیم که این انجمن تبریز متشکل از افرادشاخص همین طبقه متوسط بود ، که با اصرار آنان قانون انجمن های ایالتی وولایتی در متمم قانون اساسی ۳۱۹۰۶ میلادی ، تصویب شد .
ولی در کنار این هویت طلبی ، تعلق به ایران نیز برایشان از هماندرجه ازاهمیت برخورداراست . آنها با سابقه بیش از نهصد سال حکومت بر این سرزمین ، مغایرتی در هویت آذربایجانی و ایرانی خود حس نمی کنند .
از سوی دیگر، این قشر با تجربه و دنیا دیده ، به هیچ وجه نمی خواهد سرنوشت خود را به ناکجا آباد های خیالی و ماجراجویانه و نامعلومی بسپرد ، که تا آنجا که در تیررس اندیشه است ، بدون عبور از رودی از خون ، رسیدن به آن میسر نمی باشد . و تازه پس از آن نیز معلوم نیست سرنوشت بهتری نصیبش شود .
البته واضح است که در جنبش هویت خواهی آذربایجان ، از همان ابتدا نیز عناصر باتجربه و معقول مانند مرحوم دکتر جواد هیات کم نبودند . ولی آن چه که گفتیم شاخصه های عواملی است ، که باعث دوری و گسیختگی اقشار متوسط شهری از جنبش هویت خواهی معاصر آذربایجان شده است.
جنبش هویت طلبی آذربایجان ، اگر بهر دلیلی نتواند ، با شعارهای افراطی و احساسی ، فاصله خودرا بنمایش بگذارد ، بخش میانی را جذب نخواهد نمود . باقی ماندن در فضای احساسی و رمانتیک و نوستالژیک و کوبیدن بر طبل هویت تقابلی و ناسیونالیسم تباری ، منجر به محرومیت از پایگاه وسیع اقشار متوسط و بسنده کردن به پایگاه اجتماعی باریک و پرسروصدا ، اما ناتوان و ضعیف وناکارآمد کنونی است که هیاهویشان بیش از داشتن نقشه راه و کارآمدی و کاردانیشان است .
طبقه متوسط ، خود بیش از همه از تبعیض ها رنج برده و آنها که مانده اند با عدم سرمایه گذاری حکومت و بی رونقی محیط کسب و کار رودررو بوده و آنان که مهاجرت نموده اند با گوشت و پوست خود رنج زندگانی در غربت و به سخره گرفته شدن زبان و لهجه خود را حس کرده اند . آنهادر صورت اعتدال گفتمانی و تغییر هویت تقابلی و مهاجم به یک هویت تعاملی و ملایم و ناسیونالیسم دیگر ستیز تباری ، به ناسیونالیسم انضمامی مدنی ، بخصوص در حوزه رفع تبعیض از زبان مادری ، میتوانند کاملا همسو و هم جهت باشند و پایگاه اجتماعی این خواسته های بحق را وسعت دهند .
هیچ مبارزه سیاسی و اجتماعی و مطالباتی، بدون پیوستن قشر متوسط جامعه به آن شانس پیروزی نداشته و نخواهد داشت .
گستردگی پایگاه اجتماعی ، برخورداری از امکانات مادی و مالی ، ارتقا سطح گفتمان فرهنگی ، قابلیت سازماندهی و سازمانیابی گسترده ، در سایه پیوستن اقشار میانی و طبقات متوسط به جنبش هویت خواهی ، محقق میشود .
جنبش هویت خواهی کنونی بیشتر از حکومت یک ساله فرقه دموکرات آذربایجان الگو گرفته تا انقلاب مشروطه و این تاثیر و تاثیر بخوبی با مراجعه به ادبیات جاری این جنبش در طول این چند دهه هویداست .
اما ، این دوره همان دوره غیبت و گریز طبقه متوسط و انزوای آنان ، بوسیله حکومت جپ گرای فرقه بوده است .
سمبل شاخص و تاریخی جنبش هویت خواهی، عمدتا پیشه وری بوده است . سید جعفر پیشه وری ، در زندگانی پرماجرای خود همواره کمونیستی فعال و مبارز بوده است . آیا قابل تصور است که ، مرجع تاریخی یک حرکت ، پیشه وری بوده و عمدتا به آن افتخار نماید و در عین حال بتواند ، اقشار میانی را به حمایت از خود ترغیب نماید !
او هرچه باشد، سمبل بخش میانی آذربایجان نیست . پایگاه فرقه دموکرات نیز عمدتا اهالی روستا و کشاورزان و تهیدستان شهری و کارگران بوده است . ادامه سنت iآنان نیز باعث جذب طبقه متوسط نخواهد بود .
در تاریخ معاصر پس از انقلاب و فقط این حزب خلق مسلمان بود که متجاوز از پنج میلیون نفر را بخود جذب نمود و بیش از یک میلیون نفر را بارها در پشتیبانی از خود و آیت الله شریعتمداری بمیدان آورد ،
ریفرنس طبقات میانی بطور واضحی مشخص است . مگر فضای رمانتیک حاکم احتیاجی بحضور آنان نداشته باشد.
چشم ها را باید شست
طور دیگر باید دید
حسن شریعتمداری
هامبورگ ۱۵/۵/۲۰۲۵
