آنا ديلي

توضیح از علی‌رضا اردبیلی: اهمیت آثار قلمی خانم فروغ اسدپور برای آذربایجانForough Asadpoor

سنتی بودن جامعه ایران بعنوان یک جامعه وامانده در درگاه ورود به دنیای مدرن، به معنی قوت نیروی راست محافظه‌کار است. از اینرو حتی برای نیروهای لیبرال جامعه ضروری است که بنام برقراری یک بالانس مناسب سیاسی، یک نیروی چپ (ملزم به حقوق بشر و دمکراسی) هم در جامعه حضوری فعال داشته باشد. انصافا هم در ادواری از تاریخ صد سال اخیر ایران، چپها یک نیروی قابل ملاحظه در فضاهای دانشگاهی و شهری بودند.

تا وقوع انقلاب اسلامی در ایران، "ضدامپریالیست" بودن چپ، در قطب نمای چپ برای جهت گیری در سیاست داخلی کشور، اختلالی ایجاد نمی‌کرد. چپ ایران بدون اینکه با مقدسات ضدامپریالیستی خودش دچار تناقض بشود، از کارگران، زنان، دانشجویان، آزادی بیان و نشر، اقلیتها و هر گروه بی صدای دیگری در جامعه، حمایت می‌کرد. تنها در سیاست خارجی بود که چپ ایران در تبعیت از فقه ضدامپریالیستی خود، از سرکوب آزادیخواهان مجارستان، چکسلوواکی، لهستان یا اشغال افغانستان از سوی شوروی، دفاع می‌کرد. همچنانکه امروز بسیاری از این بزرگواران یا آشکارا از جنایات روسیه در اوکراین دفاع می‌کنند یا حداکثر سعی خود برای متهم کردن اوکراین را دارند.

با پیروزی انقلاب اسلامی ایران و با توجه جنبه غلیظ ضدامپریالیستی رژیم برآمده از دل این این انقلاب، قطب نمای سیاسی بخشی از الباقی چپ ایرانی، دچار تناقضات جدی شد. این بخش از چپ اگر در گذشته در نگاه به دو دنیای سیاه و سفید "امپریالیسم" و "ضدامپریالیسم" رژیم حاکم بر ایران را در جبهه "امپریالیسم" می‌دید و قلم و صدایش در نقد پلیدیهای جامعه، دچار لرزش نمی‌شد، اینبار مجبور بود که "ضدامپریالیسم" رژیم جمهوری اسلامی را هم در دستگاه جهت‌یابی سیاسی خود، لحاظ کند. طلیعه این دوران پرتناقض در همان فردای انقلاب در عدم حمایت چپ از روزنامه "آیندگان" و جنبش اعتراضی زنان بر علیه حجاب اجباری نمایان شد.

مهمترین قربانی این وضع جدید در قطب نمای سیاسی چپ، آذربایجان و جنبش آذربایجانی معترض به تبعیض اتنیکی و زبانی در ایران بود و است. جنبش ملی آذربایجان در دوران استقلال خود از چپ، بشدت با هرگونه تفکر توتالیتر و ضد حقثوق بشری فاصله گرفته و نیروهای فعال در صفوف این جنبش از سوسیال دمکرات تا لیبرال، بی هیچ تردیدی مقید به حقوق بشر و دمکراسی پارلمانی هستند. این جنبش بعلاوه با مفاهیم جدیدی چون دفاع از محیط زیست آشنا شده است و در مبارزات میدانی، اولین جنبش مهم دفاع از محیط زیست در ایران را بنام خود ثبت کرده و در این راه هزینه‌های زیادی هم داده است. از سوی دیگر ارتباط با جنبش زنان و پذیرش استقلال عملی جنبش فمنیستی و وجود حلقه‌های واسطه و فصول مشترک بین این دو جنبش از تحولات مثبت دوران جدید جنبش ملی آذربایجان از 1990 باینسو است.

اگر امواج صادر شده از میدان مغناطیسی ضدامپرالیسم، قطب نمای چپ ایرانی را دچار اختلال نکرده بود، این تحولات مهم، میتوانست، چپ ایرانی را با یک جنبش میدانی نیرومند و مردمی، متحد کند. اما اینطور نشد. بخش مهمی از الباقی چپ ایران، جنبش ملی آذربایجان را به دلایل واهی و واقعی، آلوده به شرک امپریالیستی یافت. جنبش ملی آذربایجان بجای همدلی با "جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان"، اینبار با جمهوری سوم آذربایجان همدلی می‌کرد که برخلاف ارمنستان عامل روسیه نبود و به انواع رشته‌های مرعی و نامرئی دست در دست ترکیه، اسرائیل و آمریکای جهانخوار داشت.

به این دلیل چپهای ایرانی زیادی از همه جنایات ارمنستان بر علیه جمهوری آذربایجان دفاع کردند در عین دفاع از بسیاری از حرکات مسلحانه جریانات رادیکال در مناطق مرزی ایران، جنبش ملی خشونت پرهیز آذربایجان با شعار محوری دفاع از حق تحصیل به زبان مادری را، "افراطی"، "ناسیونالیست" و "پان ترکیست" نامیدند. کار بجایی رسید که مهمترین سایت اینترنتی چپ، علیه جنبش ملی آذربایجان اعلامیه سیاسی صادر کرد! در همه این سالها، تبلیغ نفرت بر ضد آذربایجان، از سوی ناسیونالیسم ارمنی (مثلا آرسن نظریان) در همه ارگانهای اینترنتی جریانات چپ ایرانی منتشر شد و اجازه نشر یک سطر پاسخ به این نفر‌ت‌نامه‌ها به اهل قلم آذربایجانی داده نشد. جنبش اعتراضی آذرربایجان در 26 شهر و طی یک هفته در سال 2006 یا از سوی چپ بایکوت شد یا با تبلیغات نفرت علیه آذربایجان و جنبش اعتراضی آن مواجه شد. جریانات چپی که کلهم اجمعین سن متوسط بالای  65 سال دارند و توان سازماندهی ده نفر در داخل کشور را ندارند، جنبش بزرگ آذربایجان را "محلی" و "قومی" نامیدند و ....

با این درجه سخیف از فهم سیاسی در میان چپ، روشن است که هیچ رابطه مثبتی در هیچ سال و ماهی از سی و دو سال گذشته میان این جریان و جنبش ملی آذربایجان شکل نگرفت.

کارهای فروغ اسدپور را در چنین زمینه‌ای باید دید. این کارها به ما و چپ می‌گویند که این رابطه پرنفرت چپ بر علیه جنبش ملی آذربایجان، مشیت الهی حک شده بر پیشانی چپ نبود و چپ میتوانست، همانطور که استقلال جنبش فمنیستی را تحمل کرد، تاب تحمل استقلال جنبش ملی‌آذربایجان را هم داشته باشد. نه سیاست خارجی جمهوری آذربایجان و نه سیاست خارجی جمهوری ترکیه، ربطی به اراده جنبش ملی آذربایجان ندارد و انتظار دشمنی جنبش ملی آذربایجان با جمهوری آذربایجان و جمهوری ترکیه بخاطر غربگرایی، عضویت در ناتو، نزدیکی با اسرائیل و هر معاصی کبیره و صغیره دیگری منطقی نیست. کما اینکه در صفوف جنبش فمنیستی، گرایشات لیبرال و حتی "فمنسیم اسلامی" موجود هستند. حتی رهبران حرکات سندیکالیستی و دانشجویی ایران در دهه‌های اخیر، گرایشات آشکار دست راستی داشته‌اند و وجود این رهبران دست راستی موجب ایجاد رابطه پرنفرت چپ امروزی ایران با این جنبشها نشده است. (مثل منصور اسانلو و احمد باطبی که هردو گرایش سطلنت طلبانه آشکار داشتند و در همه دوران فعالیت و محکومیت خودشان در داخل کشور موضوع خبر اول همه چپها بودند.)

زاویه نگاه فروغ اسدپور در مصاحبه زیر و بقیه آثارش، به ما یادآوری می‌کند که جنبش خشونت پرهیز و مدنی آذربایجان حول مخالفت با تبعیض  زبانی با هر متر و معیاری می‌توانست رابطه حسنه‌ای با جنبش چپ داشته باشد که متأسفانه هرگز چنین نشد. (پایان توضیح)


1. در سال‌های اخیر امواج جدیدی از اعتراضات در ایران آغاز شده، صداهایی از حاشیه و طبقات فرودست که اصلی‌ترین قربانیان وضعیت اقتصادی کنونی ایران هستند. برخی مفسران (چپ) این اعتراضات را شورش گرسنگان نامیده‌اند و طیف های عموما راست جهت انکار سویه‌های طبقاتی این اعتراضات، آن‌ها را اعتراضاتی جهت براندازی جمهوری اسلامی می‌خوانند، [و بخش بزرگ‌تر چپ یا به اصطلاح «ضدامپریالیست» ها هم اعتراضات 1396 به بعد را ارتجاعی-امپریالیستی می نامد]؛ به این ترتیب جدالی دامنه‌دار بر سر ماهیت جنبش‌های مذکور درگرفته، امّا در این میان، سویه‌های اتنیکی این اعتراضات به‌کل نادیده گرفته می‌شود. شما پس از اعتراضات دی ماه 96 از این پیشروی حاشیه اتنیکی در اعتراضات سراسری ایران نوشتید
[1] و خواهان بازاندیشی در گفتمان چپ ایران شده‌اید، اکنون پس از گذشت 5 سال این این بازخوانی اتفاق افتاده؟!

ف.ا. اجازه بدهید در همین ابتدای امر بگویم که عبارت «شورش گرسنگان» برای بازنمایی این اعتراضات نارسا است چون این امواج مردم خشمگین جاری در خیابان‌ها را نمی‌توان با عبارت بالا توضیح داد. در همان مطلبی که شما در سؤال تان به آن اشاره داشتید، چند سال پیش نوشتم: «این خیزش پایگاهش در مناطقی بود مملو از ستم ملی، ستم عریان سیاسی و استثمار طبقاتی، غارت زیست محیطی، تخریب بافت سنتی جمعیت و شرایط زندگی». حالا شما می‌توانید خودتان قضاوت کنید که آیا مردمان گوناگونی که در این حرکت‌های به شدت خشمگنانه و اعتراضی شرکت می کنند، فقط به گرسنگی اشاره دارند یا مجموعه‌ای از علت‌ها را هدف گرفته اند. شاید «شورش های حق زندگی و حق حاکمیت» عبارت بهتری برای توصیف عمیق‌تر این اعتراضات و اشاره به مفصل بندی این مردمان مختلف باشد. چون حق زندگی فقط به حق شکم و رفع گرسنگی اشاره ندارد بلکه به غارت آب مناطق لر-و عرب نشین و انتقال آن به مناطق و مردمان دیگر در شکل «قم رود»؛ و معادن به غارت رفته ی آذربایجان در مقابل «کارخانجات کرمان و اصفهان» هم اشاره می کند. چون حق زندگی به آلودگی آب و خاک ناشی از صنایع آلاینده ی ضدطبیعت هم اشاره دارد که در نهایت شکم گرسنه را با بیماری‌های گوناگون «سیر» خواهد کرد. منتزع کردن «شکم» یا «گرسنگی» از زمین و آبی که قرار است آن شکم را سیراب کند (هم سیر و هم آبش بدهد) منتزع کردن مردم گرسنه از زبانی که به آن سخن می‌گویند و با آن فریاد می‌کشند، منتزع کردن مردم از اشتراکات فرهنگی و تاریخی و سیاسی شان، به معنای نادیده گرفتن حق زندگی و همبسته ی آن، حق حاکمیت مردم است. حق زندگی با حق اعمال حاکمیت برسرنوشت سیاسی و فرهنگی و اقتصادی مردم همبسته است. وجه مرکب و لایه مند این اعتراضات و خیزش ها اگر در «شعار» یا بازنمایی زبانی و ذهنی تحلیل گران بازتاب نیابد، تحلیل ها به تقلیل گرایی اقتصادی (اکونومیسم) منتهی می‌شوند و نمی‌توانند توصیفی عمیق و فربه از وضعیت به دست بدهند که قرار است مهمترین وجوه صحنه ی سیاسی را با مردم در میان بگذارند و شعارهایی قابل قبول طرح کنند.

 این اعتراضات در ضمن صرفاً به قصد سرنگونی جمهوری اسلامی نیز نیست، یعنی صرفاً جنبه ی نفی ندارد بلکه جنبه ی ایجابی نیز دارد. معترضان همان‌طور که در بالا نوشتم مطالبات گوناگونی دارند که البته باید به تدریج غنای مضمونی بیابند. گروههایی از معترضان که به زبان ملی خود شعار می‌دهند (در ورزشگاه سهند تبریز شعار"آزادلیق، عدالت، میللی حوکومت"/آزادی عدالت حکومت ملی سر داده شد)، بر چیزی بیش از گرسنگی تأکید می‌کنند، بر حق حاکمیت ملی خود اصرار دارند و روشن است که قصد ندارند جمهوری اسلامی را سرنگون کنند تا در خلاء قدرت ناشی از نبود این رژیم، حق حاکمیت خود را به یک نظام استبدادی فاسد و دزدسالار نالایق و غیردمکراتیک طرفدار حاکمیت مونیستی یا تک ملیتی و تک زبانی دیگر (مثلاً سلطنت) بسپارند.

به هر رو به نظر می‌رسد هر دو تحلیل یادشده در بالا، با بازنمایی زبانی و شعاری خاص خودشان، تحلیل‌هایی «مونیستی» یا تک شالوده ای هستند چون جوهر یکه ای برای این اعتراضات قائل اند و چندگانگی و تنوع صداها و مطالبات را بازتاب نمی دهند. دقیقاً از همین رو نیز موضوع «اتنیکی» به بیان شما نادیده گذاشته می شود.

 در باره ی آن بازاندیشی که من در مصاحبه‌ای با رادیو زمانه در آغاز سال 2018 فراخوان دادم، باید با کمال تأسف بگویم چنین بازاندیشی ای (پوست اندازی دمکراتیک) انجام نشده و وضعیت شاید بدتر هم شده است. گفتمان ناسیونالیسم ایرانی که عموما به شوونیسم غلیظی آغشته است منکر به رسمیت شناختن وجه چندملیتی کشور است و با انکار این سویه؛ یا به بیانی با انتزاع از  پیچیدگی های تاریخی و جغرافیایی و جمعیت شناختی، تلاش دارد صورت مسأله را به یک انتزاع شوونیستی در شکل «ملت تقسیم ناپذیر و حاکمیت تقسیم ناپذیر» فروبکاهد که البته دارای «اقلیت‌های اتنیکی و اقلیت‌های دینی» نیز هست. طیف چپی که در بالا از آن سخن گفتیم نیز صورت مسأله را به «طبقه ی کارگری گرسنه و تقسیم ناپذیر در برابر طبقه ی ظاهراً آخوند ولی در ماهیت سرمایه دار- نولیبرال» فرومی کاهد. سیاست «ما مردم» در آذربایجان، در مناطق عرب نشین، در کردستان و در مناطق دیگر مجبور است پرشمارتر و پرزورتر اعلام وجود و حضور کند و آماده ی  رویارویی با این تقلیل گرایی ها و خاصه تقلیل گرایی «یک ملت یک دولت یک زبان» باشد.

  

 نکته‌ ای در باره ی استفاده از اصطلاح یا واژه ی «اتنیک و حاشیه» دارم که میل دارم آن را بیان کنم. واژه ی اتنیک که در زبان فارسی به «قوم» ترجمه شده، کلمه ی بدی نیست ولی اصطلاحی معطوف به وجود صرف است. وجودی که هنوز نیندیشیده، هنوز دست به عمل نیازیده، هنوز به خودشناسی نائل نیامده، در وضعیتی غیرسیاسی به سر می‌برد و نیازی به «تعیین» هویت و سرنوشت و کیستی و چیستی خود ندارد. به بیان دیگر اتنیک همان معنائ  مقوله ی «درخود» در برابر مقوله ی «برای خود» را می دهد که از هگل و مارکس می‌شناسیم. به این ترتیب قوم یا اتنیک در معنای مدرن کلمه، مردم بالقوه است، مردم بالفعل نیست، «نامردم» است، مردمی است فاقد خودشناسی و دگرشناسی که خواستار بازشناسایی خویش به عنوان مردم یا «دموس Demos» نیست. دموس آن جماعت و مردمی است که خود را سزاوار و لایق (kratos) حکومت کردن و قدرت داشتن (در شکل مستقیم یا غیرمستقیم) می‌داند و از همین جا نیز کلمه ی دموکراسی یا حاکمیت مردم می آید. به نظر می‌رسد بتوان چنین گفت که: اتنیک حالت غیرسیاسی دموس است، زیبای خفته ای است که  خودآگاهی تاریخی-جغرافیایی-ملی-سیاسی بر گونه یا لبانش بوسه نزده است. حتماً می‌دانید که جدیداً اصطلاح Demoicracy به جای Democracy نیز برای توصیف جوامع چندملیتی و چند دولتی استفاده می شود. Demoi شکل جمع دموس است یعنی مردم های گوناگون و کراسی نیز اشاره دارد به قدرت و حاکمیت این مردمان گوناگون؛ به این ترتیب، این عبارت اشاره دارد به یک اجتماع سیاسی متکثر که از جوامع و دولت های سیاسی چندگانه تشکیل می شود. در مورد ایران می‌توانیم از اصطلاح دمویکراسی برای روشنی انداختن بر مطالبه ی شکل سیاسی آینده ی این جغرافیا استفاده کنیم.    

حالا طرح مسأله شروع می شود: هنگامی که «اتنیک» عرب یا ترک یا کرد یا دیگری در محل کار و زندگی خود یا در خیابان ها جمعیتی تشکیل می‌دهد، در اماکن عمومی به دو زبان (یکی دولتی-رسمی و دیگری ملی) یا فقط به زبان اصلی خود شعار می‌دهد و هویت و سیاست و اعتراض خود را کم یا بیش، کم زور یا پرزور فریاد می کشد، این «اتنیک» یا قوم دیگر در مرحله ی صرفاً وجودی نیست بلکه به مرحله ی سیاسی به مرحله ی اعلام  تمایزات خویش (در عین اشتراکات) پا گذاشته و مطالباتی به غایت سیاسی را اعلام می کند و به همین جهت باید به عنوان «دموس» یا «مردم عرب» و «مردم ترک» (و دیگران) بازشناسی شود که شایسته ی خودحکومت گری است و آن را طلب می کند. به این معنا دیگر نمی‌توان این جماعت ها را با ترم های رایج سنتی یا آکادمیک توصیف کرد. به همین جهت برای نمونه، اصطلاح مردم آذربایجان یا ملت آذربایجان به نظر من با واقعیت سیاسی این منطقه بیشتر همخوانی دارد تا مثلاً اصطلاح «اتنیک ترک آذربایجان» یا همان اصطلاح آکادمیکی «اقلیت قومی».

  می‌دانیم که در ادبیات آکادمیک و سیاسی، از اصطلاح اقلیت قومی برای توصیف این «نامردم»ها استفاده می‌شود که اصطلاحی است تحقیرآمیز و نابجا. چون این اصطلاح (اقلیت قومی) به تلویح (و نه تصریح) اشاره دارد به سلسله ای از سازوکارهای ساختاری مبتنی بر استحاله (آسیمیلاسیون)، به گونه‌ای که یک مردم معین (مثلاً چند ده میلیون ترک آذربایجانی) را به یک «اقلیت قومی» تبدیل می‌کند و هیچ شکلی از ساورنتی (sovereignty) یا حق حاکمیت ملی برای این «اقلیت شدگان» قائل نیست. ساورنتی دمکراتیک یا حاکمیت ملی دمکراتیک به این نکته ی کلیدی اشاره دارد که مردم آذربایجان (از طریق احزاب مختلف خود یا شکل‌های مستقیم تری) حق دارند و می توانند بر مسائل حساس و سرنوشت ساز منطقه ی خود همچون زبان، آموزش، امور دینی، رسانه ها و مطبوعات،  کشاورزی، بهره برداری از زمین، استفاده از منابع زیرزمینی و روزمینی، سرمایه گذاری، صنایع، تجارت، توریسم،  مالیات، حقوق اجتماعی کارگران، مزد و حقوق بگیران، سرمایه داران، تاجران، کودکان، خاصه زنان و دختربچه ها، گروه‌هایی با گرایشات سکسوال متفاوت، طبیعت یا زیست محیط و نظایر آن تصمیم بگیرند و اقتصاد و سیاست ملی-منطقه ای خود را درون جغرافیایی به نام ایران یا بیرون از آن سازمان بدهند.

در ضمن من همواره ابا داشته‌ام که «آذربایجان» را «حاشیه» بنامم، هر چند به حاشیه تبدیل شدن آذربایجان در مقابل تهران و مناطق نورچشمی حاکمیت یک واقعیت است. موضوع اما بازتابانیدن این «حاشیه» شدگی به لحاظ زبانی است که برای من محل دعوا را می سازد. زمانی که می‌گوییم مناطق «حاشیه ای»، چنان است که گویا از منطقی ابژکتیو یا باز هم بدتر چنان است که گویی از نوعی منطق طبیعی سخن در میان است. یعنی جغرافیای آذربایجان به خودی خود و بالذات «حاشیه» است. در حالی که اگر بگوییم «حاشیه شده، به حاشیه رانده شده» یا «پیرامونی شده» در‌واقع اکتیویسم سیاسی-زبانی به کار زده ایم و وضعیت را از حالت شئی وارگی یا شبه -طبیعی آن بیرون کشیده و به لایه ی فوقانی و سیاسی این پدیده اشاره کرده ایم. به سازوکارهایی اشارت داده‌ایم که در تلاش بوده و هستند تا از آذربایجان به عنوان منطقه ای به لحاظ اقتصادی-تجاری نسبتاً پیشرفته، از آذربایجان به عنوان لوکوموتیو تحولات مترقی، و دروازه ی ورود ایده‌های دوران ساز و مبتکر شکل‌های سیاسی نو برای سازمان دهی مبارزات جمعی و اجتماعی و شکل حاکمیت سیاسی در یک دوره ی نسبتاً طولانی از تاریخ جدید این جغرافیا، حاشیه‌ای بر تهران و مناطق نورچشمی حاکمیت بسازند. نمونه ی واضح این «حاشیه سازی» در سپهر اقتصادسیاسی، بحث پردامنه و پرسروصدای معادن مس سونگون است که رسما آذربایجان را به منطقه ای خام فروش برای کرمان و کارخانجات آن تبدیل کرده است. با توجه به بحث بالا است که من ترجیح می‌دهم از اصطلاح تدقیق شده تر«آذربایجان پیرامونی شده و به حاشیه رانده شده» سخن بگویم.

2. یکی از حلقه‌های مفقوده در تحلیل‌های سیاسی-اقتصادی جامعه ایران نادیده گرفتن نقش یک نظام سیاسی تمرکزگرا در ایران است که به توسعه نامتوازن در ایران شدت بی سابقه ای بخشیده و شکل خاصی به مناسبات اقتصادی سرمایه داری حاکم بر ایران و شکاف‌های مرکز و پیرامون بخشیده، حال با توجه به وضعیتی که در آن رضا پهلوی دوم به‌عنوان یکی از آلترناتیوهای حکومت موجود مطرح می‌شود به نظر شما وقت آن نرسیده که نقش این ساختار متمرکز که دستاورد نوسازی اجباری رضاخان بود، مورد بازبینی و نقد قرار بگیرد و بدیل‌های جدیدی برای آینده سیاسی دموکراتیک و غیرمتمرکز ایران و از جمله حقوق از جمله حقوق اقلیت‌های قومی مطرح شود؟!

ف.ا. پیش از هر چیز بگذارید به این نکته اشاره کنم که در باره ی «مناسبات اقتصادی سرمایه دارانه ی حاکم بر ایران» من چند سال پیش مصاحبه‌ای داشتم با رادیو زمانه که در آن جا[2] بحث‌های اقتصاددانان درگیردر موضوع «انباشت سرمایه» در ایران را مورد انتقاد قرار دادم. من تردید دارم بتوان اقتصاد سیاسی ایران را به سادگی «سرمایه دارانه» نامید. در آن مصاحبه این تردید را بحث کرده ام.

در ضمن بگویم که برای رضا پهلوی و رسانه‌های منحط خارج کشوری که او را برجسته می کنند هیچ اعتباری قائل نیستم ولی با این حال باید بگویم این جامعه را باید عوض کرد، باید چنان عوض کرد که عقب گرد به گذشته های منحط (سلطنت و حاکمیت دینی و اصولاً وضعیت نادمکراتیک) حتی تصورش هم ناممکن شود. در راستای همین تغییر رادیکال و بنیادین است که من روی آذربایجان به عنوان بدیلی یکه و جدی برای آینده‌ای بدون سلطنت و حاکمیت دین و لوکوموتیوی برای تحقق ایده‌های رهایی بخش تمرکز می کنم. به هر حال هر کس با وسایلی که دارد و هر کس در محیطی که زندگی می‌کند در این تغییر وضعیت باید مشارکت کند. یکی از بهترین وسایل تغییر این وضعیت دفاع از حقوق ملت‌های غیرفارس است.

اما در باره ی آن «حلقه ی مفقوده» که در سؤال بالا به آن اشاره داشتید، باید بگویم که این حلقه ی مفقوده حالا دیگر کشف شده است و همه ی گروه‌هایی که به نوعی قصد ارائه ی آلترناتیو برای رژیم کنونی دارند به موضوع «تمرکززدایی» اشاره می‌کنند و حتی واژه ی فدرالیسم نیز به کرات در فرمولاسیون های آنان استفاده می شود. اما می دانیم که «شیطان در جزییات لانه دارد». به بیانی دیگر، مسأله ی اصلی صعود از سطح انتزاعیات خشک و بی‌جان به سطح انضمامیت و جان دمیدن در قالب مفاهیم کلی است. دعوا هم از همان جا آغاز می شود.

 اکثریت کسانی که از فدرالیسم بحث می‌کنند از نوعی فدرالیسم اداری دفاع می کنند نظیر آنچه در آمریکا یا آلمان مشاهده می کنند و نه از خودگردانی منطقه ای و ملی برای (دموس ها) مردم های مختلفی که در ایران در جغرافیاهای سیاسی-ملی معینی قرن‌ها زندگی کرده‌اند مثلاً نظیر آنچه در کبک (کانادا) و کاتالان (خودمختاری کاتالان ها در اسپانیا در مقایسه با وضعیت فرانسوی زبان‌های کبک در مقیاسی متأسفانه کمتر تحقق یافته) مشاهده می‌شود. تدقیق این اصطلاح البته از سوی آذربایجانی ها و دیگران انجام شده و همچنان می‌شود اما سخنگویان اتنوناسیونالیسم حاکم (و طرفداران فدرالیسم اداری) با اصرار به افسانه ی «جنگ داخلی» و یا راه افتادن حمام خون به علت اختلافات مرزی بین مناطق ملی دامن می‌زنند تا بحث خودگردانی ملی-منطقه ای را از میدان به در کنند. موضوع جنگ داخلی هم به دستاویزی تبدیل شده است برای مخالفت با حقوق ملت ها. اما هنگامی که مفسران لیبرال مسلک جمهوریخواه در وقت مناظره با طرفداران رضا پهلوی در رسانه‌های فارس زبان بدون هیچ مانع و ایرادی «وعده» می‌کنند که اگر قرار باشد رضا پهلوی را همچون پدربزرگ و پدرش به نحوی از انحاء بر این جغرافیا تحمیل کنند باید منتظر جنگ داخلی باشند، کسی از این تهدید یا وعده دستخوش هراس نمی‌شود و نمی‌گوید جنگ داخلی به معنای به راه افتادن حمام خون است و در این صورت وضعیتی پیش خواهد آمد آن سویش ناپیدا. بنابراین معلوم است مسأله ی اصلی «جنگ داخلی» یا راه افتادن «حمام خون» نیست. مسأله این است که بعضی‌ها حق دارند از کارت جنگ داخلی برای ترسانیدن طرف مقابل (سلطنت باخته ها) استفاده کنند و بعضی‌ها هم حق دارند از آن برای ترسانیدن عموم مردم استفاده کنند تا به این وسیله مانع جنبش و حرکت و آگاهی مردمان «به اقلیت اتنیکی تبدیل شده»ی ساکن این جغرافیا شوند. به نظرم در صورت علم کردن آلترناتیوهایی که با ماهیت چندملیتی این کشور خصومت می ورزند باید منتظر مقاومت های گسترده در همه جای این جغرافیا باشیم.

 منظور من این است که امروز موضوع تمرکززدایی به یمن فعالیت‌های جدی فعالان حقوق ملل زیرستم بحث مطرحی است. حدود این تمرکزدایی و چیستی این تمرکززدایی و چگونگی آن مورد بحث است. به نظر من بهترین و متمدنانه ترین شکل تمرکززدایی، سیستمی از ساورنیتی ها یا به عبارتی تاسیس یک حاکمیت مشترک و تقسیم پذیر است که خود پیش‌زمینه ای است برای استقرار یک نظام دمکراتیک در تهران و استقرار این نظام دمکراتیک هم پیش‌زمینه ای است برای تصدیق  قانونی و عملی حق حاکمیت ملت‌های مختلف. در این باره باید بیشتر بحث کرد.

3. خانم اسدپور، عده‌ای از انفعال آذربایجان صحبت می‌کنند و مشارکت آن را در اعتراضات اخیر مورد تردید و سئوال قرار گرفته، اساساً سئوال ما این است که چرا همواره تبریز و آذربایجان در معرض پرسش و نقادی مرکز قرار دارند؟! مگر نه این‌که در اعتراضات اخیر هیچ صدایی از تهران، شیراز، اصفهان و یا حتی مشهد هم شنیده نشده؟!

ف.ا. اجازه بدهید در پاسخ به پرسش شما کلیدواژه ای را وسط بگذارم و سپس آن را بیشتر بحث کنم. به نظر می‌رسد علت این حساسیت و توقع یا انتظار، «تشخص» آذربایجان در تاریخ ممالک محروسه است و مرکزیت عمیق و گاه «غیبی» آن در تاریخ مدرن این جغرافیا.

 شاید بتوان گفت که آذربایجان به عنوان یک مرکزیت، گشوده به روی مدرنیزاسیون با خصلت «انقلاب انفعالی از بالا» از دوره ی عباس میرزای ولیعهد (با دو صدراعظم آذربایجانی اش قائم مقام فراهانی و امیرکبیر و البته سرکوب جنبش بابی در این دوره) پا به عرصه ی وجود می‌گذارد و تا سرنگونی خونبار حکومت ملی پیشه وری در سال 1325 که مرکزیتی گشوده به روی مدرنیته با خصلت «انقلاب از پایین» را بازنمایی می کند، در این نقش باقی می‌ماند. در این صد و اندی سال ما با یک سلسله امواج متوالی نوآورانه به لحاظ ایده ای-مفهومی، سیاسی-اقتصادی-نظامی و نیز تحولات نهادی-طبقاتی در آذربایجان و (سپس) دیگر مناطق ایران روبرو هستیم.

به نحوی خلاصه می‌توان به این مرکزیت و سرنوشت آن در طول یک صد سال گذشته اشاره کرد:

آذربایجان مرکزیت ورود ایده‌های مترقی و رادیکال از دیگر مناطق اروسیایی (قفقاز و آذربایجان شمالی و عثمانی/ترکیه) به داخل مرزهای ایران و پخش و اشاعه ی آن ایده‌ها به درون صفوف روشنفکران و فرهیختگان را عهده دار است. آذربایجان پیشتاز نوآوری های سازمانی-حزبی است، دارای  طبقه ی کارگری است در بیرون از سرحدات رسمی در شهرهای شمالی قفقاز یا آذربایجان شمالی، و نیز از یک دیاسپورای روشنفکری-سازمانی- انقلابی در قفقاز و آذربایجان شمال آراز ( ارس) - و نیز استانبول و مناطق دیگر عثمانی برخوردار است که با رهبری موجود در خاک آذربایجان جنوب آراز در تماسی ارگانیک و متداوم اند، ساخت تشکل های مهمی همچون انجمن غیبی تبریز و حزب اجتماعیون عامیون و نظایر آن را در دوره ی مشروطه در کارنامه ی خود دارد، بیست زن دلاوری که برای شکستن محاصره تبریز در لباس مردانه جنگیدند و برای آزادی تبریز و تحقق ایده ی مشروطه (ی آذربایجانی) جان باختند را نباید فراموش کنیم. مفهوم مشروطه در آذربایجان (تبریز، زنجان، قزوین و «رشت» که به معنای فکری-ایده ای اینجا در حوزه ی آذربایجان به شمار می‌آید) هسته ای غیردینی و دمکراتیک- رادیکال دارد که حتی منجر به اخراج مجتهدان و علمای محافظه کار یا ضدمشروطه از تبریز می شود. آذربایجان در دوران انقلاب مشروطه نقش یک مرکزیت را بازی می‌کند که عمیقاً به سلطنت و علمای شیعه بدبین است، «اگوئیسم/خودبزرگ بینی اتنیکی» ندارد یعنی تمایلی ندارد تا برای متمایزسازی خویش به جستجوی اجداد و نیاکان پرشکوه و باستانی برآید. در ضمن آماده است تا از اتنیک خود امتیاززدایی کند یعنی تمایلی به تداوم حاکمیت اتنیک خود بر ایران ندارد.

 تهورهای خارق‌العاده‌ای همچون مشارکت در نهضت جنگل [ به رهبری میرزا کوچک خان]  و قیام خراسان به رهبری کلنل محمدتقی پسیان، و پیش گذاشتن مطالبه ی خودمختاری و اتونومی آذربایجان به رهبری شیخ محمد خیابانی، و سرانجام نقطه ی عظف این تحولات یعنی تاسیس حکومت ملی خودمختار آذربایجان را در این میان نباید از قلم انداخت. پروژه ی «فدرالیسم» و استقرار یک حاکمیت ملی در آذربایجان به سال 1324 که این بار حکومت مهاباد در حوزه ی ایده ای- فکری آذربایجان قرار گرفته و در تحقق ایده ی حاکمیت چندملیتی مشارکت می کند، به طور جدی فرایند خودتمایزبخشی و آگاهی از تضاد بین آذربایجان و ناسیونالیسم اتنوسنتریستی تازه تاسیس در ایران را نشان می دهد.

 بخش بزرگی از آذربایجان در انقلاب 1357 نه تنها مشارکت جدی دارد که همراه تهران پیشتاز مبارزات است، ابتدا در هیات جزیی برجسته و پیشگام [ قیام 29 بهمن 1346 تبریز] از یک جنبش سراسری و سپس بلافاصله پس از قدرت گیری خمینی در هیات یک جنبش «خودمختاری طلب با رنگ و لعاب ناسیونالیسم مذهبی» و نه گفتن به ولایت مطلقه ی خمینی در1357 که همراه می‌شود با  تقابل و منازعه با شخص خمینی از راه حمایت از شریعتمداری زیر عنوان «اوز آغامیز» (مجتهد خودمان). آذربایجان در این شکل و مضمون تلاش می‌کند تا تمایزات ملی و سیاسی خود را بروز بدهد. درک دینی خود را در مقابل درک توتالیتاریستی خمینی و طرفداران او تعریف می‌کند و تمایز و تفاوت و اختلاف خود را اعلام می‌کند و به همین جهت هم به بمباران تهدید می شود. بخشی از مردم آذربایجان هم با مشارکت در احزاب سیاسی پساانقلاب پاسخ خود را با جوخه های اعدام و حبس در زندان ها می‌گیرند. آذربایجانی ها در جنبش سال 1388 به رهبری میرحسین موسوی آذربایجانی الاصل مشارکت نمی‌کنند و خود را کنار می گیرند.

دلایل این کناره گیری را برخی از فعالان سیاسی -ملی آذربایجان به این شرح توضیح داده اند:

 آذربایجان در دهه های 1370 و 1380 در حال جوش و خروش ملی است. سال 1371 جمهوری آذربایجان مستقل شده ولی داشناک های ارمنستان به قره باغ تعرض و تجاوز می کنند. اردیبهشت سال 1372 لاچین و شوشا و اصولاً شهرها و مناطق بسیار زیادی از جمهوری آذربایجان اشغال شده و زنان بسیاری مورد تجاوز داشناک ها قرار گرفته‌اند. دانشجویان شعار می دهند: قره باغ دان قان آخیر تبریزلی گئندن باخیر (قره باغ در خون غوطه می‌خورد و تبریزی از دور فقط تماشا می کند).

در اردیبهشت سال 1374 مرکز تحقیقات مطالعات و سنجش برنامه‌ای صداوسیمای ج. ا. در تهران اقدام به پخش پرسش‌نامه‌ای زیر عنوان «فاصله اجتماعی» در مناطق بیست گانه تهران می نماید در این پرسشنامه سؤالاتی پرسیده می‌شوند به قرار زیر:

آیا حاضرید با یک فرد ترک ازدواج کنید؟ آیا حاضرید دخترتان را به یک مرد ترک بدهید؟ برای شرکت در مراسم مذهبی عاشورا تاسوعا آیا حاضرید در دسته جات ترک شرکت کنید؟ آیا حاضرید در خانه‌ای زندگی کنید که همسایه دیوار به دیوار شما ترک است؟ آیا حاضرید با فردی ترک در یک اتاق همکار باشید؟ آیا حاضرید در محله ای زندگی کنید که ساکنان آن عمدتا ترک هستند؟ آیا حاضرید در شهری آذری زبان زندگی کنید و نظایر این. دانشجویان ترک در آذربایجان و تهران تجمع می‌کنند و شعارهای مرگ بر آپارتاید و مرگ بر لاریجانی و آذربایجان وار اولسون دوشمنلری خوار السون (سربلند باد آذربایجان دشمن آذربایجان سرافکنده و خوار باد) و تورک دیلی آزاد اولسون (زبان ترکی آزاد باید گردد) سر می دهند.

در این دهه ها گروه‌های بسیاری از تحصیل کردگان و دیگر اقشار شهرنشین آذربایجان به اصلاحات حکومتی دل می بندند و گروه های محدودتری در جابجایی قدرت به دست جناح های مختلف به آلت دست رژیم تبدیل می‌شوند و به جز منافع فردی و خانوادگی و کسب ثروت بادآورده از قِبَل پادویی برای حاکمیت به چیز دیگری نمی اندیشند. اما همزمان جنبش قلعه ی بابک شکل می‌گیرد و به حرکتی توده‌ای تبدیل می‌شود و در نتیجه زیر ضرب و فشار می رود. در سال 1385 در واکنش به کاریکاتور اهانت آمیز و نژادپرستانه ی روزنامه ی ایران در هفته نامه ی جمعه ایران به نام «چه کنیم که سوسک ها سوسکمان نکنند» آذربایجانی ها در تهران و شهرهای آذربایجان در مقیاس میلیونی به خیابان می‌آیند تا راسیسم دولتی و رسانه ای را با قوت محکوم کنند. همه ی این اعتراضات به تنهایی از سوی آذربایجان انجام می‌شود و حمایتی از دیگر مناطق و خاصه از روشنفکران مرکزنشین و اصلاح طلبان و احزاب چپ مرکزگرا مشاهده نمی شود. در سال 1390 اعتراضات وسیع و خشماگین خیابانی به خشک شدن دریاچه ارومیه را داریم با تعداد زیادی بازداشتی و تعدادی هم کشته. در سال 1393 هم مردم در اعتراض به برنامه ی نژادپرستانه و ضدآذربایجانی فتیله که در تلویزیون جمهوری اسلامی به نمایش درآمده، به خیابان‌ها می ریزند و بار دیگر سرکوب می شوند. 

 آذربایجان در 1388 تهران را تنها می‌گذارد زیرا دیگر حاضر نیست بر خودبرتربینی و روابط خدایگان-بنده ی موجود در ناسیونالیسم و مفهوم «ملت ایرانی» مهر تأیید بزند و در نبود به رسمیت شناسی مطالبات اش از سوی حرکت‌های به اصطلاح سراسری توده وار و فاقد استخوان بندی محکم ایده ای (که از مشروطه به این سو موفق نشده‌اند حقوق سیاسی و مدنی و حق حاکمیت مردم آذربایجان را به رسمیت بشناسند) حمایت کند. این تغییر و تحولات در بطن و عمق آذربایجان که هم دلایل ژئوپلیتکی دارد (در بالا به خلاصه اشاراتی به این دلایل داشتم) و هم دلایل تاریخی و ایده ای-فرهنگی، سرانجام از سوی فعالان جنبش مدنی-سیاسی آذربایجان به عنوان «حرکت ملی آذربایجان» نام گذاری می شود که بدوا موضوع هویت ملی و عشق به سرزمین آذربایجان و زبان بومی را در دستور کار داشت و به مرور، توجه آن به موضوع غارت منابع طبیعی و اکولوژی آذربایجان و فقر و فلاکت مردم زیر حاکمیت جمهوری اسلامی و وضعیت زنان و طبقات کارگر و مزدبگیر نیز تسری یافت.

منظورم از بازگویی بسیار فشرده ی این تاریخ دویست ساله این بود که بگویم این توقع و انتظار که از آذربایجان می رود، دلایل معین و مشخص تاریخی دارد (انقلاب مشروطه و انقلاب 1357). اما این توقع و انتظار باید هم‌زمان مطالبات خاص و متفاوت آذربایجان را از زمان مشروطه تا به امروز در یاد داشته و آن را به رسمیت بشناسد. یادمان باشد که این انجمن غیبی تبریز بود که پس از تصویب قانون اساسی مشروطه در 51 اصل، آن را به گفته ی رحیم رئیس نیا برای احقاق حقوق ملت ناقص و نارسا یافته لب به اعتراض می گشاید و تدوین و تصویب متممی را خواستار می شود. در نتیجه ی این اعتراض متمم قانون اساسی در 107 اصل تدوین و به تصویب می سرد که به مراتب از خود قانون اساسی مترقی تر و مردمی تر است.

 به هر حال واقعیت این است که  تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان همواره در میدان اعتراضات خاص و عمومی حاضر بوده‌اند ولی متأسفانه اعتراضات و مبارزات خاص آذربایجان به چشم تحلیل گران و شارحان «انقلاب و خیزش و قیام» و غیره سزاوار تأمل و بررسی و درنگ و بازتاب دادن نیست. همین یک یا دو هفته ی پیش هم که تظاهرات چند ده هزارنفری بازنشستگان و مستمری بگیران را در تبریز شاهد بودیم باز می شد «خاص بودگی» و تعین خودویژه ی آذربایجان را در آن اعتراضات دید اشاره‌ام به شعارهای ترکی مردم است که نمی‌دانم چقدر در رسانه‌های مین استریم بازتاب داده شد. 

 مردم آذربایجان در میدان مبارزات اقتصادی-سیاسی با رنگ و بوی ملی خاص خود حضور دارند و شعارهای خود را به دو زبان ترکی و فارسی فریاد می کشند. اما پس از صد و اندی سال آزمون و خطا با یک پیام معین در میدان هستند:

هیچ مکر عقلی در کار نیست هیچ منطق درون ماندگاری در کار نیست تا بتواند ما را به رغم تفاوت‌های ماهوی و مشخصات تاریخی و فرهنگی متفاوت، در نهایت به یک ارابه ی «جنبش سراسری» ببندد تا آن را «همه با هم» بکشیم و پرسشی نیز نکنیم که این ارابه ما را به کجا رهنمون می‌شود. قرار نیست در نهایت به نقطه ی پایان و غایت همگونی برسیم. تفاوت‌های تاریخی و فرهنگی و سیاسی ما واقعاً  به مسیرهای متفاوت و خواست های متفاوت و نتایج متفاوت می انجامند. تاریخ صد و اندی سال گذشته ی آذربایجان و تعینات جغرافیایی و تاریخی آن، و پراتیک های سیاسی اش، به مقولاتی همچون دمکراسی، مردم، جمهوری، جنبش های سراسری و غیره معنا و مضمون دیگری می‌بخشند و ترجمان دیگری از آن‌ها به دست داده و دستخوش تحول و تغییرشان می کند. مردم ستمدیده ی فارس و غیرفارس از همین حالا بپذیریم که ما زبان ترکی را زبان اصلی آذربایجان تلقی می کنیم، ما مردمان متکثری هستیم که در جنبش کنونی به نفع آزادی بیان و قلم و فکر و اجتماعات مدنی و احزاب سیاسی و به نفع عدالت اجتماعی- اکولوژیستی، به نفع آزادی زنان و نجات کودکان از چنگال این رژیم زن ستیز و به نفع خودگردانی مردمان متکثر ساکن این جغرافیا و به قصد تاسیس یک جمهوری چندملیتی فدرال با حاکمیت مشترک و تقسیم پذیر (این همان استقلال طلبی نیست که البته استقلال طلبی نیز مطالبه ای منطقه ای-ملی است که می‌تواند به بحث و رأی مردم آذربایجان گذاشته شود) مشارکت می‌کنیم. باشد که بر سر معناهای متکثر و متفاوتی که از حاکمیت سیاسی و ملی به دست می‌دهیم بتوانیم به تفاهم برسیم.

4.  دیسکورس مسلط همواره به دنبال بازنمایی کلیشه‌ی ترک شیعه ی حاکم و مرفه است، کلیشه‌ای که حتّی خوشایند برخی از فعالین اتنیکی دیگر ایران نیز هست. آیا آذربایجانی‌ها همچنان که گفته می‌شود برخلاف گروه‌های اتنیکی دیگر ایران اوضاع اقتصادی و سیاسی بهتری دارند یا آن‌ها نیز قربانی سیاست‌های توسعه نامتوازن شده‌اند؟!

ابتدا بگذارید حکایتی را بازگو کنم و سپس به سؤال شما برسم. در جایی می خواندم: «کسی دیوی را در خواب می‌بیند که بس زیبا است و از او می‌پرسد تو کاین روی داری به حسن قمر...چرا در جهانی به زشتی سَمَر(مشهور)؟ دیو بخت برگشته در مقام توضیح برمی آید: که ای نیک بخت، این نه شکل من است...و لیکن قلم در کف دشمن است».

 منظورم از بیان این حکایت این بود بگویم قلم در دست دشمن است و هر طور که می‌خواهد یا می‌خواهند آذربایجان و مردم آن را تصویر می کنند. حال برویم سر اصل مطلب.

به نظرم وضعیت اقتصاد سیاسی آذربایجان با غارت و چپاول عمومی که در ایران وجود دارد و البته با انتقال بخش هنگفتی از ثروت طبیعی آن به مناطق ممتاز و نورچشمی رژیم در ارتباط ناگسستنی قرار دارد. (اشاره ام به سدسازی بر دریاچه ی ارومیه و دیگر رودخانه های آذربایجان است که اخیراً از خواندن تعداد فاجعه بار آن‌ها وحشت کردم، فقط صد سد روی دریاچه ی ارومیه زده شده است. اشاره‌ام به چپاول معادن آذربایجان است و نابود کردن کشاورزی و زمین‌های زراعی و آلودگی آب‌های رودخانه ای آن و تخریب و دزدی درختان جنگل ها). کافی است به آمار منازعات خیابانی در اردبیل مثلاً نگاهی بیندازید یا آمار کودک همسری در آذربایجان شرقی را پیش چشم بگیرید تا از عمق فاجعه‌ای که در آذربایجان برای مردم رقم زده‌اند باخبر شوید. مطالبی در باره بافت فرسوده ی شهری در تبریز بخوانید و مهم تر از همه نرخ مهاجرت از آذربایجان به مناطق مرکزی را مطالعه کنید. اگر آذربایجان منطقه ای مرفه و برخوردار از «توسعه» بود هرگز این میزان مهاجرت به دیگر مناطق ایران را تجربه نمی کرد.  گفتمانی که قصد دارد خود را «محروم ترین و سرکوب شده ترین» نشان بدهد و همسایه ی خود را مرفه و برکنار از چپاول و غارت و مصائب اقتصادی-اجتماعی حاد و گسترده؛ درواقع شکل دیگری از خودمحوری و خود خواهی را به نمایش می‌گذارد که فرصت طلبانه نیز هست.

 آنچه در آذربايجان و ساير مناطق پیرامونی شده (به طور خاص و بسیار حاد) در جریان است مصادره ی علني طبيعت مردم بومی این مناطق است كه علاوه بر مصادره ی زمين/آب/مواد خام این مناطق، مصادره ی بدن و مغز انسان‌های ساکن این مناطق نیز تلقی می شود. نتیجه ی این سرقت و تخریب دولت مرکزی (در اینجا غارت طبیعت) از بین رفتن شرایط مادی مورد نیاز برای زندگی و تولید در این منطقه است و مهاجرت گسترده از آذربایجان به مناطق دیگر به ویژه مناطق فارس نشین. آن گروه هایی که در داخل آذربایجان به خصوص در روستاهای فقیر و غارت شده باقی می مانند و مهاجرت نمی کنند، ناگزیر برای امرار معاش با انواع مشکلات زیستی دست و پنجه نرم می کنند. این افراد به دلیل تخریب غیرقابل تصور طبیعت و محیط زیست خود و مسمومیت آب رودخانه ها، دچار انواع بیماری های مهلک نیز می شوند. یا به دلیل خشک شدن رودخانه ها و منابع آبی با قحطی مواجه می شوند.

همانطور که خودتان نیز در پرسش بالا به درستی اصطلاح «کلیشه» را استفاده کردید عبارت «ترک مرفه و حاکم» در‌واقع اگر حتی زمانی تحریک‌کننده می نمود امروز از فرط استعمال دستخوش فرسودگی و از ریخت افتادگی است و به توهم و پیشداوری (اگر نگوییم نفرت)  گوینده به مردم مورد نظرش اشاره دارد.


5. به‌نظر می‌رسد پیچیدگی وضعیت آذربایجانی‌ها و ترک‌های ایران بیشتر از دیگر گروه‌های اتنیکی ایران باشد، آن‌ها به‌نوعی معلق در بین مرکز و حاشیه مانده‌اند، از یک‌سو در مرکز و منظورم گروه‌های اپوزیسیون است آن‌ها به‌عنوان یک ملیت و اتنیک جدا به‌رسمیت شناخته نمی‌شوند و از طرف دیگر در بین گروه‌های اتنیک دیگر به آن‌ها با سوظن و تردید نگریسته می‌شود، به‌خاطر سهمی که در قدرت و اقتصاد ایران دارند، یک اقلیت مشروط!

ف.ا. اصطلاح «اقلیت مشروط» را متوجه نمی شوم. در پاسخ به پرسش های قبلی شما هم نظرم را در باره ی این ترم آکادمیک-سیاسی تحقیرآمیز (اقلیت اتنیکی) بیان کردم. آذربایجانی ها یک اقلیت اتنیکی نیستند، اگر بخواهیم با ترم های «سیاست رهایی بخش» سخن بگوییم باید از مردم آذربایجان سخن بگوییم اگر بخواهیم با ترم های ملی سخن بگوییم باید از ملت آذربایجان صحبت کنیم. ترک های آذربایجان و دیگر ترک های ایران (ترکمن ها و قشقایی ها و ترکان خراسان و دیگران) به نظر می‌رسد که وضعیت تاریخی و سیاسی متفاوتی داشته باشند و من در باره ی گروه‌هایی که در آذربایجان زندگی نمی‌کنند مطالعات کافی ندارم. اما در باره ی مسأله ی آذربایجان و وضعیت «معلق» آن، جز سیاست غلیظ و شدید آسیمیلاسیون و ادغام بخش نسبتاً بزرگی از به اصطلاح «نخبگان و روشنفکران و تحصیل کرده ها»ی ورود کرده به بوروکراسی دولتی و احزاب سیاسی مرکزگرا؛ تفاوت دیگری بین وضعیت فلاکت بار این ملت و دیگر ملت‌های زیرستم این جغرافیا نمی بینم. اگر از «خلق لر» که سیاست‌های رضاشاهی عملاً همه زندگی و هویت شان را نابود و آنان را به «زیرمجموعه»ای از مردم فارس و نخبگان آنان را به چماقی بر سر مردم عرب تبدیل کرد؛ چشم‌پوشی کنیم آذربایجان بزرگترین پروژه ی آسیمیلاسیون پهلوی ها و جمهوری اسلامی بوده و اگر این سیاست سرانجام با شکست روبرو شده است بابت آن باید از حرکت ملی آذربایجان سپاسگزار باشیم که با قاطعیت و همت و عملاً با دست خالی بدون حمایت قدرت‌های بزرگ منطقه ای و بین‌المللی در مقابل فرایند آسیمیلاسیون مقاومت به خرج داد و مسیر تحولات این منطقه را نوع دیگری رقم زد.

6. در حالی‌که گفتمان چپ از نظر تاریخی در طرح مسئله ملّی نگاه ویژه‌ای به مسئله کرد داشته و در این اواخر عرب‌ها هم توانسته‌اند تا با تغییر معادلات منطقه‌ای و داخلی مسئله‌شان را مطرح کنند و حتی از نظر زمینه‌های اقتصادی هم تبعیض و نابرابری علیه آن‌ها پذیرفته شده، مسئله ملی آذربایجان به سطح یک مسئله فرهنگی و زبانی تقلیل یافته و زمینه‌های اقتصادی و سیاسی آن به کلی نادیده گرفته شده چرا این اتفاق رخ داده؟!

ف.ا. برخورد رایج در ایران با مسأله ی آذربایجان شبیه برخوردی است که مادرید (اسپانیا) و حتی اتحادیه ی اروپا با کاتالان دارند. یادم هست در آخرین اقدام به رفراندوم و نظرپرسی پیرامون استقلال کاتالان، پلیس اسپانیا و دولت مرکزی واکنش بسیار وحشیانه ای به  این همه‌پرسی و مشارکت مردمی در تعیین سرنوشت خود نشان دادند. رهبر سیاسی کاتالان از ترس جان خود از کشور گریخت تا دستگیر و محاکمه نشود. در اروپا کاتالان متهم به این شد که «منطقه ی مرفه و ثروتمند و آزاد»ی است که به سرنوشت مردم اسپانیا بی‌تفاوت است و قصد دارد «ثروت خود را از مردم فقیرتر کشور دریغ کند و این خلاف همبستگی و اخلاق جوانمردی و مروت» است. موضوع اما در واقعیت چیز دیگری است. اروپا نمی‌داند با میراث فاشیسم فرانکویی در اسپانیا همین الان و حالا چه باید بکند و ترجیح می‌دهد مسأله ی کاتالان را کجدار و مریز و البته با اعمال فشارهای متوالی ضعیف روی دولت مرکزی اسپانیا که اتفاقاً در ماهیت خویش هنوز به لحاظ سیاسی غیرلیبرال است، فعلاً مسکوت بگذارد تا در آینده راه حلی برای آن پیدا کند. در ایران هم شوونیست-ناسیونالیسم غالب چون زورش به حاکمیت مرکزی نمی‌رسد و با رژیم کنونی هم اشتراک منافع خاصی در حفظ «ایران در شکل کنونی» دارد مجبور است به آذربایجان حمله کند و مردم آن منطقه را بابت «بی مسئولیتی و خودخواهی اتنیکی» شان سرزنش کند. بارها از «رفقای چپ آذربایجانی ولی بی‌تفاوت به مسأله ی آذربایجان» شنیده‌ام که «مگر آذربایجان مطالبه ی  دیگری به جز زبان هم دارد؟». به این ترتیب می‌بینیم افسانه ی «ترک مرفه حاکم» هنوز جان سختی نشان می دهد. تازگی‌ها هم به یمن صنعت برچسب سازی های آکادمیک (برچسب سیاست هویت را در نظر دارم که بی تبعیض به پیشانی همه کوبیده می شود)، همین که دهانت را باز می‌کنی تا از سیاست رهایی بخش ملی آذربایجان سخنی به میان بیاوری به برچسب «هویت طلب» مفتخر می شوی. حتی میل آنکه این جماعت به اصطلاح چپ را سرزنش کنم در خود نمی یابم. 

دلایل متعددی برای این «عدم استقبال عمومی» (اگر اصولاً چنین فرضی درست باشد) از طرح مسأله ی آذربایجان وجود دارد. یادمان باشد که جنبش سیاسی و اتونومیستی آذربایجان به دلیل وضعیت ژئوپلیتیک و همسایگی اش با دو دولت ترکیه و جمهوری آذربایجان از نگاه ناسیونالیسم ایرانی خطر و تهدیدی بالقوه (حتی گاهی بالفعل) و در ضمن «آلت دست» فرض می شود. پیشترها شوروی به جای جمهوری آذربایجان نشسته بود و هر جنبنده ای در آن دیار به تهدید منافع ملی به نفع شووری محکوم می شد. حتی کل تراژدی خونین حکومت ملی آذربایجان در سال‌های 1324 تا 1325 به یک ماجرای دست نشاندگی و «غائله» تقلیل یافت.  

همین چندی پیش بود که مقاله‌ای در فضای عمومی منتشر شد که در آن مسأله ی تجاور نظامی روسیه به اوکرائین بهانه‌ای شده بود برای هشدار به افکار عمومی که در آینده در صورت تضعیف دولت مرکزی، باید منتظر باشیم تا ترک ها از دولت ترکیه خواستار ورود به آذربایجان بشوند برای خاطر مقابله با کردها و فارس ها. من بدون هیچ اغراقی از مضمون این مقاله ماتم برد و مبهوت ماندم. سناریوی تدارک پیشاپیش یک نبرد خونین دو جبهه ای «ترک در یک سو و کرد-فارس در سوی دیگر» در حالی که اتنوناسیونالیسم حاکم بر ایران بدترین فلاکت ها را بر آذربایجان و کردستان روا می‌دارد و بین شان را به انحاء مختلف به هم می زند، جز از ناسیونالیسم ایرانی برنمی آید. با این وضعیت باید بگویم ما هیچ نمی‌دانیم در آینده چه بر سر امری خواهد آمد که به دفاع از آن برخاسته ایم. شاید یک بار دیگر اگر حواسمان جمع نباشد تقاضای حق تعیین سرنوشت آذربایجان به یک تراژدی خونبار تبدیل شود. اما برای رسیدن به چنان هدف والایی هیچ فداکاری گزاف و فزون از حد نیست. 

  

  خصومت شدیدی که نسبت به ترکیه و جمهوری آذربایجان (تاریخ جدید را فعلاً در نظر دارم) در بخش عمده‌ای از چپ و راست طیف سیاسی کشور وجود دارد [فقط واکنش‌ها نسبت به پیشروی جمهوری آذربایجان در اراضی اشغالی خود در فضای مجازی را به یاد بیاورید که با ابراز کوچکترین حس همدردی باید سیلی از اتهامات سیاسی را از سوی دوستان مجازی تاب می آوردید. یادتان هست که سایت‌های به اصطلاح تئوریک در ایران حتی یک مقاله در باره ی کشتار خوجالی در جمهوری آذربایجان و اشغال بیست درصد از اراضی این جمهوری به دست داشناک ها و دولت ارمنستان و قطع نامه‌های سازمان ملل در این مورد منتشر نکردند و یکی دو مقاله‌ای هم که منتشر کردند طبق معمول همیشه ترجمه‌هایی ازمقالات نویسندگان طرف مقابل بود. یعنی تنبلی ذهنی و بی‌تفاوتی سیاسی نسبت به جمهوری آذربایجان و سرنوشت آن تا این اندازه جدی بود و این وضعیت چیزی نیست جز تأثیر ناسیونالیسم ایرانی بر ذهن روشنفکران مترقی! این کشور و البته تنبلی شمار زیادی از روشنفکران و فرهیختگان آذربایجان و حس خودکم بینی و روحیه ی دنباله روی که در این صد سال اخیر خاصه پس از شکست حکومت ملی در سال 1325 به وجود آمده است].

یادمان باشد که تاریخ نویسی شووونیستی و همه گیر و غالب در این کشور (با چاشنی ابیات فردوسی) عمدتا ترک ها را به حاکمان تاریخ متاخر ایران و در ضمن به «مردمی فاقد تاریخ و وحشی و مغول تبار» یعنی بیگانه (حاکم وحشی و بی‌فرهنگ بیگانه که نمی‌تواند صاحب خانه باشد!) تقلیل می‌دهد. این ماجرا حتی دامن شاعر بزرگی چون احمد شاملو را هم گرفت و در شعری از نام«قبیله ای» خود اظهار بیزاری کرد. «چپ» هم در سطح بین‌المللی تعدادی ملت‌های  سرکوب شده ی «نورچشمی و عزیزکرده» دارد که در ایران هم از همان دسته بندی تبعیت می کنند. بنابراین باید اذعان کنیم که آذربایجان فعلاً جزئی از آن دسته ی عزیزکرده و نورچشمی نیست.

واقعیت این است که تاریخ آذربایجان را اغلب مورخان رسمی و مرکزگرا نوشته‌اند و کتاب‌های نویسندگان بومی کمتر در فضای روشنفکری مرکز خوانده می شود. آیا ساکنان تهران و مناطق دیگر واقعاً از جنبش های قدرتمند خیابانی آذربایجان در دهه های 1370 و 1380 و1390 خبر دارند؟ آیا از نژادپرستی سیستماتیک به کار گرفته شده علیه آذربایجان و هویت ترکی مردمانش خبر دارند؟ آیا واقعاً حمایتی از این جنبش های اعتراضی به عمل آورده اند؟ من تاکنون ندیده‌ام اخبار زندانیان سیاسی آذربایجانی در رسانه‌های فارسی زبان چپ و راست درج شده و به طور جدی مورد حمایت و پیگیری قرار بگیرد. در قلب این جماعت این همه بیرحمی و بی‌تفاوتی سیاسی از کجا می آید؟ آدم زخم بر می‌دارد و قلبش به درد می‌آید از این تبعیض ها و ناتنی انگاری ها.

موضوع دیگر اینکه به رغم حضور نسبتاً مستمر و قدرتمند آذربایجانی ها در چند دهه ی اخیر در خارج از کشور، این مردم فاقد یک دیاسپورای جدی و کارآمد در دانشگاهها و در محافل پارلمانی است تا از مردم آذربایجان به عنوان یک مردم مستقل «غیرآسیمیله، از بین نرفته و نابود نشده» و یک کلکتیویته ی سیاسی با تقاضای حق حاکمیت مردمی دفاع کند و وکیل مدافع آن باشد.

 بسیح مدنی-سیاسی در خود آذربایجان نیرومند است اما حرکت ملی به علت جوان بودنش هنوز استراتژی های خوب کار شده و جاافتاده و کادرهای کافی برای جلب توجه  افکار عمومی جهانی و تاثیرگذاری بر افکار عمومی ایران ندارد. جریان های سیاسی دمکراتیک طرفدار اتونومی یا استقلال (در آذربایجان) طیف ایدئولوژیکی وسیعی از چپ تا راست میانه را در برمی گیرند. خصلت متکثر این جنبش (حرکت ملی) تاکنون توانسته است مشروعیت سیاسی‌ آن را داخل خود آذربایجان تضمین کند. همین تکثر که می تواند نقطه قوت و سرمایه ی اجتماعی آن باشد همزمان می‌تواند در آینده، سرمایه ی سیاسی آن را تضعیف کند چون به وحدت سیاسی و ظرفیت مقابله کردن با سیاست‌های تهران و دشمنان آن آسیب می زند. در ضمن به نظر می‌رسد که گفتمان ساورنتی (حق حاکمیت ملی داخل چارچوب ایران) در مرحله ی کنونی در گفتمان آذربایجان هژمونیک باشد. این گفتمان نرم و منعطف و غیرخشونت آمیز است و نیز به شدت مبتنی است بر بسیج مدنی-فرهنگی مردم. به نظر می‌رسد که این گفتمان به تدریج متوجه شده است که تا حد امکان باید از تفکر بلوک سازی و قطبی کردن شدید در عرض خطوط هویتی یعنی ترک در مقابل فارس و نظایر آن نیز پرهیز کند.

 حرکت ملی در تلاشی جدی برای همپوشان کردن خواسته های خود با مطالبات اقتصادی و معیشتی مردم اعماق جامعه (آذربایجان و مناطق دیگر) است و این یک دستاورد بزرگ است. شعار حاکمیت دمکراتیک در مرکز ایران و آزادی آذربایجان از یوغ آسیمیلاسیون و استعمار و اتنوساید و اکوساید [نسل کشی فرهنگی و قتل طبیعت] و همبستگی با مبارزات دیگر ملت‌های زیرستم شعار بسیار درستی است. این نتیجه‌گیری کاملاً درست است که: آذربایجان بایستی در عین حفظ تمایزات و خودویژگی های ملی-زبانی-فرهنگی و مطالبات خاص خود، با حرکت های دمکراتیک و عدالت طلبانه در سراسر ایران همراهی و همکاری نشان بدهد تا آزادی خود را در آینده کسب کند.

7. از طرف دیگر فعالین حرکت ملی آذربایجان هم علی‌رغم تلاش‌هایی که در طی چندسال اخیر برای طرح زمینه‌های اقتصادی مسئله ملی آذربایجان انجام داده‌اند، اما هنوز هم به‌نظر می‌رسد گفتمان غالب این مسئله را به خواست‌های زبانی تقلیل می‌دهد و ناتوان از ایجاد پیوند بین این مسئله با زمینه‌های اقتصادی و سیاسی‌ست به نظر شما آیا چنین پیوندی وجود دارد و اگر آری چگونه می‌توان برای تبیین و تشریح آن وارد میدان شد. 

ف.ا. واقعیت این است که جنبش ملی آذربایجان از دل خون و آتش و خاکستر و «گداسازی» (ارجاع من به کتابی است از محمد مالجو به نام «کوچ از پی نان و کار») و مهاجرت های میلیونی و فرار روشنفکران آذربایجان از وظیفه ی تئوریزه کردن وضعیت این منطقه و تاریخ آن و بدبینی ها و کین توزی های مستمر ضدآذربایجانی (در هر دو حاکمیت پهلوی و جمهوری اسلامی) از نو سر برآورده است. باید شک کنیم در سلامت چشم ها و گوش های خودمان وقتی می بینیم و می شنویم که این مردمان توانسته اند از چنین مصائب سنگینی جان زنده به در ببرند و جنبش نوپای پرتحرک دیگری را بسازند. جنبش ملی آذربایجان جنبشی است جوان و مملو از انرژی و خلاقیت و هیجان که از اظهار علاقه به سرنوشت آذربایجانی های آن سوی آراز نمی هراسد و ترکیه را سزاوار قدری اعتنا و ستایش می‌داند. با این حال همین جنبش جوان (حرکت ملی) موفق شده است ثابت کند که از همه ی حرکت‌های مترقی و معطوف به رهایی از چنگال جمهوری اسلامی (مبارزات زنان، مبارزات دانشجویان، مبارزات ملت‌های تحت ستم دیگر، مبارزات کارگران و معلمان و بازنشستگان و زحمتکشان و ستمدیدگان، مبارزات اکولوژیکی و حمایت از طبیعت بومی و نظایر آن) دفاع می کند. همه ی ما یادمان هست که برای نخستین بار جوانان آذربایجانی در ورزشگاه سهند بودند که برای دختران آذربایجانی سرود خواندند و خواستار ورود آنان به ورزشگاه شدند.

مسأله این است که در آذربایجان هم مثل همه جای دیگر، نیروهای سیاسی و فکری مختلفی وجود دارند که بر سر همه چیز با هم توافق ندارند. برای معرفی یک فکر روشن و صریح و رهایی بخش در باره ی وضعیت و سرنوشت آذربایجان شما را ارجاع می‌دهم به متن دفاعیات عباس لسانی یکی از چهره‌های مبارز و سال‌ها زندان کشیده و جسور آذربایجان در سال1384. او در آن دفاعیات، تقریباً بیست سال پیش، جمهوری اسلامی را بابت نسل کشی فرهنگی (اتنوساید) و نابودی و قتل طبیعت (اکوساید) و استعمار داخلی در آذربایجان با شدیدترین لحن و کلمات ممکن به محاکمه می‌کشد و علیه سیاست‌های مخرب و آذربایجان ستیز این رژیم به زبان ترکی در دادگاه سخنرانی می کند. یا توجه کنید به اعلامیه ی اخیری که به امضای عباس لسانی و شماری چند از فعالان ملی سرشناس به مناسبت اول ماه مه امسال (1401) منتشر شد. امضاء کنندگان این اعلامیه با لحنی قدرتمند از همه ی حرکات اعتراضی معطوف به تغییر وضعیت کنونی با هدف تقسیم و توزیع قدرت، ثروت و حاکمیت از بالا به پایین و از مرکز به پیرامونی شدگان دفاع می‌کنند و البته روی مسأله ی رهایی ملل زیرستم تأکید ویژه دارند.

8. ابراهیم رئیسی در سفر اخیر خود دستوری داده مبنی بر ایجاد صنایع مس آذربایجان، مطالبه‌ای که چندی‌ست از طرف مسئولین استانی مطرح می‌شود. می‌دانیم که سود اصلی صنایع مس سونگون و بسیاری دیگر از منابع معدنی آذربایجان از جمله معادان طلای آن در اندریان و تیکان تپه به مرکز منتقل می‌شود و از طرفی هم دستاوردهای آن برای آذربایجان تخریب و نابودی محیط زیست است. از طرف دیگر آذربایجان کماکان مهاجرفرست‌ترین منطقه کشور از لحاظ آماری‌ست پس چرا این واقعیت‌های مهم نه جایی در گفتمان چپ ایران یافته‌اند و نه آن‌چنان در گفتمان ملی؟!

ف.ا. بگذارید از قسمت پایانی سؤال شما شروع کنم: اول اینکه واقعیت مصادره ی طبیعت آذربایجان و تاراج و چپاول غیرقابل تصور آن در گفتمان حرکت ملی لحاظ می‌شود و بازتاب و پوشش داده می‌شود و در تحلیل‌های سایت‌های مختلف قابل مطالعه و مشاهده است. دوم این که در باره ی گفتمان چپ، اطلاعی از رویکرد بخش‌های مختلف آن به آذربایجان و غارت آن به طور خاص ندارم و با توجه به طیف بزرگ «ضدامپریالیست های محور مقاومتی» که بوی تعفن شان مدت‌ها است هر آدم زنده‌ای را وا می‌دارد تا دستمالی مقابل بینی خود بگیرد و با سرعت از برابرشان عبور کند، نمی‌توانم بدانم طیف های کوچکتر چه می‌گویند و چه می کنند. در ضمن من فکر می‌کنم این خبررسانی ها و بسیج افکار عمومی وظیفه ی خود فعالان ملی و سیاسی آذربایجان است و از وضعیت سیاسی به هم ریخته ی کنونی در ایران یا بهتر بگویم از تکه‌های مجزا و کوچک این پازل عجیب و ناجور چنین بر می‌آید که آذربایجان باید با استواری و جدیت از موجودیت، هویت، و سیاست تفاوت مبتنی بر آزادی خواهی و عدالت طلبی خود دفاع کند. مردم آذربایجان باید یک بار دیگر به عنوان اعضای یک اجتماع سیاسی خودآگاه از موجودیت و میهن شان دفاع کنند.

 آذربایجان بارها نشان داده که هواخواه و دوستدار همه ی میهن ها است هیچ کدام آن‌ها را دشمن یا مزاحم خود نمی‌داند ولی در عین حال بارها نیز متوجه یک چیز شده آن هم اینکه به مردم آذربایجان حق یک زندگی آزاد را نمی‌دهند پس ناچار باید این حق را از چنگ صاحبان قدرت و از چنگ میهن آن ها بیرون بکشد. باید به هوش بود. سرنوشت آذربایجان به یک دم سستی زیرورو خواهد شد. اینک که شاید تاج و محراب قصد آشتی دارند یا شاید جابه جا شدن، باید به هوش بود. من نمی‌گویم که آذربایجان قهرمانی بوده است بی کم و کاست برساخته از عناصری فسادناپذیر. اما می‌گویم تشعشعات سحرآمیزی از تاریخ این منطقه برمی‌خیزد که آدم را افسون می‌کند حیف است که آذربایجان از بین برود حیف است که روح رزمنده ی آذربایجان بمیرد. حیف است که آذربایجان تاراج شود و تاراج کنندگان واکنش درخوری نگیرند. یکی از شعارهای بسیار درخشان اخیر در دفاع از ثروت ملی آذربایجان هم این بود که جا دارد اینجا بیان شود: یاتان میللت چکر ذیللت (ملت در خواب باید به کشیدن ذلت عادت کند).

در باره ی دستوری که رئیسی این قاتل جوانان دهه ی 1360 و عضو هیأت مرگ قتل عام 67،  برای فریب افکار عمومی آذربایجان داده است فکر نمی‌کنم نیازی به یادآوری باشد که این جماعت غارتگر جز جیب خودشان و وابستگان نزدیکشان به هیچ چیز دیگری فکر نمی کنند. رژیم ای که سرنوشت اش به غارت و دزدی و رشوه و اختلاس و سرکوب و فساد گره خورده و دشمن قسم خورده ی آذربایجان و ملل پیرامونی شده و همه مردم به فلاکت کشانده شده در سراسر ایران است، مگر می‌تواند در آذربایجان دست و دلبازی به خرج بدهد و سلاح دشمن خود را در آذربایجان با تزریق سرمایه و صنایع (به شدت آلاینده) صیقل بدهد؟

در باره ی غارت معادن مس و طلای آذربایجان یادم هست که احمد علیرضا بیگی (اصولگرا) به اصطلاح نماینده مردم تبریز، آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی گفته بود: طی اکتشافات اخیر معلوم شده میزان ذخیره ی معدن مس سونگون از 2 میلیارد تن نیز بیشتر است. عابدین خرم استان دار سپاهی آذربایجان شرقی (فاجعه را ببینید فقط) هم در این باره به خبرگزاری فارس گفته است که آذربایجان شرقی از لحاظ معدنی یکی از استان های غنی به شمار می‌رود و رتبه ی اول کشور را به خود اختصاص داده است؛ به طوری که بیش از هشت میلیارد تن ذخایر معدنی از جمله مس در استان موجود است. این افراد اعتراف می‌کنند که این مواد خام بدون فراوری شدن از استان خارج می‌شوند چون صنایع پایین دستی مس، ذوب، تغلیظ و تولید کاتد در این استان وجود ندارند و در نتیجه هیچ ارزش افزوده ای نصیب آذربایجان نمی شود. محمدرضا پورمحمدی استاندار قبلی نیز در سال 1400 گفته بود که هر روز به میزان 50 میلیارد تومان کنستانتره مس از معدن مس سونگون ورزقان به کرمان می‌رود اگر همین پول در خود استان بماند اینجا بهشت می شود.

من با خواست استفاده و بهره برداری از این معادن در آذربایجان موافقم ولی اصلاً گمان نمی‌کنم که اجرایی شود. این صحبت‌ها که استانداران سپاهی و اطلاعاتی در فضای عمومی بیان می‌کنند به نظر می‌رسد مانورهایی برای انحراف توجه مردم از وضعیت واقعی باشد سخنان شان از سر استیصال است و رقابت بین نخبگان فاسد و باندهای مافیایی رقیب را بازتاب می دهد. همین وعده‌ها را برای احیای دریاچه ی ارومیه هم دادند نتیجه پیش چشم ما است. دریاچه عملاً در حال نابودی کامل است و توفان های نمک در انتظار محیط زیست و مردم منطقه. به نظرم شعار «به غارت آذربایجان پایان دهید» شعار درستی است که در رسانه‌های آذربایجانی و در سطح شهرهای منطقه ترویج می شود اما این پایان دادن را مردم آذربایجان باید رقم بزنند نه پورمحمدی یا عابدین خرم یا نیروهای سپاهی-اطلاعاتی دیگر. یعنی شعار «به غارت آذربایجان پایان می دهیم» شعار قدرتمندانه تر و بسیج کننده تری است تا خواست منفعلانه ی «لطفا به غارت معادن ما پایان دهید». این جماعت که تیغ شان چون نیزه برای ستم دراز است این نامردمان که فعالان مدنی آذربایجان را به حبس های طویل المدت محکوم می‌کنند نمی‌توانند مجری سیاست استعمارزدایی از آذربایجان باشند. در این باره به نظرم باید بیشتر بحث کرد و نوشت.

منظور از این بحث‌ها همه این است که مس آذربایجان و البته طلای آن و دیگر مواد معدنی منطقه همه به طور خام از معادن آذربایجان به کرمان و اصفهان و مناطق نورچشمی که از کارخانه ها و صنایع به اصطلاح فرآوری و تولید برخوردارند گسیل می‌شوند و آذربایجان به درستی از همین رو پدیده ی استعمار داخلی را مرتبا بحث می کند.


به «مستند معدن طلای روستای اندریان/اندیکان» نگاه کنید تا فقط گوشه ی ناچیزی از تخریب و غارت در خاک آذربایجان را متوجه شوید و اینکه چگونه جوانان منطقه به مزدی بسیار ناچیز برای شرکت های پیمانکار خارجی و ایرانی استثمار می شوند. گفته می‌شود که قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء که یک مافیای بزرگ اقتصادی و سیاسی وابسته به رهبر جمهوری اسلامی است، مالکیت این معادن را در آذربایجان به دست دارد. همچنین آلودگی شدید حفاری در معدن مس سونگون آذربایجان باعث نشت فلزات سنگین و اسید از معدن به رودخانه ایلکینچای شده است. این رودخانه که از میان جنگل های قره داغ می گذرد و به رودخانه ی آراز می‌ریزد و عواقب آن مسمومیت آب نیز برای سلامت زمین و مردم روشن است. بنابراین پاسخ سؤال شما کاملاً روشن است. آذربایجانی ها به نحوی سیستماتیک قربانی ستم و نژادپرستی و قتل عام طبیعت و فقر و فلاکت هستند. وظیفه ی همه ی کسانی که از این جنایت ها خبر دارند مبارزه علیه آن‌ها به هر شکل ممکن است. باشد که به حرف‌هایمان به نگرانی هایمان جامه ی عمل بپوشانیم و وعده‌های سپاهی ها و اطلاعاتی ها را باور نکنیم. وای جنگل را بیابان می‌کنند دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند.  

 

[1]https://kaargaah.net/?p=453

[2]https://www.tribunezamaneh.com/archives/184031