راسیسم

توضیح از علی‌‌رضا اردبیلی: راسیسم مثل هر پدیده زشت دیگری، در همه جای دنیا وجود دارد اما "عادی شدن" آن در جامعه، یک مرحله خطرناک است و مختص همه جوامع نیست. در این روزها که جماعت پرتعدادی در سوگ شاعر کمونیست اسبق و نژادپرست سابق اسماعیل خویی نشسته‌اند، بی‌توجهی سوگواران مزبور به گرایشات آشکار نژادپرستانه اسماعیل خویی در نوشته‌های بی‌مایه وی (بنام "شعر") چندان مسئله مهمی تلقی نمی‌شود. اگر نژادپرستی شخص اسماعیل خویی، میتواند نمونه‌های بسیاری در همه جوامع انسانی دیگر داشته‌ باشد، بی‌تفاوتی جامعه سوگواران ایرانی وی، مصداق عمومی شدن و عادی شدن نژادپرستی در میان ایرانیان است. متأسفانه این تنها "یک مورد" از موارد بیشمار مظاهر دیگرستیزی و نژادپرستی در میان لایه‌های وسیع از میان "هموطنان ایرانی" است. (پایان توضیح)

خلاصه و منظور: شعر "چکامه اندیشیدن به اسلام" شعری از درون غیر منطقی و نژاد پرستانه است. هرچند که شاعر برای بازداشتن خواننده از این تعبیر، خواست خود را "عربRasism ستیزی نه، بل فنای اسلام" اعلام می کند. اما محتوای شعر حاکی از "عرب ستیزی" و یعنی نژاد پرستانه است! کمااینکه بر طبق مد زمانه و رعایت ظواهر "صحت سیاسی" بسیاری از اعضاء احزاب نژاد پرست در غرب نیز نظریات مشخصأ نژاد پرستانه خویش را نه تبلیغ نژاد پرستی بلکه "بیان حقایق" معرفی می کنند.

از اهل سخن انتظار این است که اول بیاندیشند و بعد سخن بگویند. اما در میان ایرانیان اهل قلم متاسفانه هنوز کسانی یافت می شوند که بی اندیشه سخن ناروا و نژاد پرستانه بگویند. هرچند که میان عوام ایران مبتذلات نژاد پرستانه معمول بوده و هست، اما باب بحث این مقوله را در رکاب شجاع الدین شفا، آرامش دوستدار در میان اهل قلم گشود. تاییداتی که خویی در موارد متعددی از این شخص کرده است، دلیل دیگری بر زمینه نژاد پرستی اندیشه اوست که در این شعر تجلی کرده است.

شاعر می گوید:

خدا نیافته ام بدتر از خدای عرب:
که مکر و قهرش خصلت نمای اسلام است. ...



پیام داد مسیح از خدای عشق، امّا
قتال و کینه پیام ِ خدای اسلام است.

منظور من در غیر منطقی بودن شعر خویی این است که محتوای شعر از درون غیر منطقی است. چون اگر قصد شاعر در این شعر، آنچنان که از مقابله‌ مسیحیت و اسلام و اشاره به دین یهود بر می آید، بحث و مقایسه ادیان ابراهیمی است، (بفرض که این کار در متن یک قصیده سطحی انجام پذیر باشد)، اما این بحث با یک مصرع در حُسن مسیحیت و باقی آن در ذمّ اسلام با اشاره ای به دین یهود، بحث متعادل و منطقی نمی تواند باشد. لذا غرض آشکار این شعر سطحی ضدیت با اسلام و عرب بنظر می رسد، که از زمینه ای نژاد پرستانه الهام گرفته است.

این اشاره نیز لازم است که برخلاف ادعای شاعر، این همان مسیحیان پیام عشق شنیده از خدای مسیح بودند که تحت لوای "میسیون مسیحی" برای رساندن همان پیام عشق به دیگران، مثلأ مردم آمریکای لاتین را از دم شمشیر گذراندند. یعنی شنیدن پیام عشق خدای مسیح تنها در عالم هپروت میسر است.

از نظر منطق کلی این بحث نیز نظرگاه شاعر در رابطه با "خدای مسیح" و "خدای عرب" به دلایلی که می آیند، بسیار سطحی است. چون اولأ خدای عرب منظور این شعر نه این که خدای عرب، بلکه چکیده و معجونی از خدایان پیشین، یعنی دستکم اهوره مزدا، خدای یهود و مسیحی است که جای خدایان قدیم عرب نظیر "لات"، "منات" و "عزی" را گرفته است. از کسی که ادعای فلسفه دارد این کوتاهی بعید است. یعنی نمی توان با سوء استفاده از عقاید ضد عرب در رابطه با مسئله تاریخی حمله اعراب و آمدن اسلام به ایران، به اسلام عربی تاخت و در این مسیر از تصورات منفی نسبت به "خدای عرب" سوء استفاده کرد، اما نگفت که عرب به خدایان معتقد بود و خدای یگانه، عین مورد ایرانیان، هدیه دیگران به او محسوب می شود. و اگر هم مکر و قهری در این خدای عرب بنظر برسد، از همان مکر و قهر اهوره مزدا و خدای یهود و مسیحی آمده است. که شاعر بدلایل روشن تمایلی به تاختن به آن ها ندارد، تا جوایز آینده اش مخدوش نشوند.

شاعر اگر در مقدمه شاهنامه دقت می کرد، متوجه می شد که فردوسی مورد علاقه اش هم معتقد به همین خدای اسلام است که او بر آن می‌تازد. حال فردوسی درست می گوید یا این شاعر، مسئله ایست که باید با طرفداران فردوسی حل کند.

حمله به خدای عرب در این شعر مشخصأ حاکی از نژاد پرستی است و اشاره شاعر که:

مرا نژاد گرا هم مبین، که خواستِ من
عرب ستیزی نه، بل فنای اسلام است.
روا مدار به کین از عرب سخن گفتن:
که ش این بس است که او مبتلای اسلام است.

عین اشارات اعضاء احزاب فاشیستی اروپا و آمریکا است که برای حفظ ظاهر و امتناع از متهم شدن برطبق قوانین ضد نژاد پرستی، همیشه تذکر می دهند که خواست و منظورشان نه نژاد پرستی بل فنای بی عدالتی و آگاهی افکار عمومی است.

چون علاوه بر تمجید شاعر از آرامش دوستدار، که راقم نژاد پرستی محتوای نوشته هایش را پیشتر ثابت کرده ام؛ عدم اشاره شاعر به زمینه تاریخی دین اسلام و ضدیت روشن با اسلام، که مطابق نظر شاعر در این شعر، دینی صرفأ عربی است، عین ضدیت با عرب است. که به معنی آن نژاد پرستی است!

منطق این ارزیابی من نیز از آنجاست که سخن شاعر علاوه بر نژاد پرستی ضد عرب شامل کوتاهی های دیگر نظرات نژاد پرستانه متداول نیز می باشد. خصوصأ وقتی که شاعر می گوید:

به هر کجای زمین ، فقر وجهلِ آدمیان
نشانه ای دو ز جغرافیای اسلام است.
...
به چاره کردنِ این دین اگر که می کوشی،
بدان که دانش و صنعت دوای اسلام است.

محتوای هردو بیت از نظر تاریخی غلط و حاکی از نظرات عامیانه در موارد مذکور است. چون جهل و مخصوصأ فقر آدمیان چه از نظر زمینه تاریخی و چه به لحاظ علل معاصرش حداقل به جهت نفوذ بیشتر مسیحیت در دنیا از قدیم تا کنون، بیش از اینکه متوجه اسلام باشد، از مسیحیت ناشی می شود. دستکم هزارسال امتناع تفکر در اروپای قرون وسطای تحت تسلط دین مسیحی و جهل عمومی ناشی از آن در غرب و تسلط نظامی اروپا بر جهان، دلایل بر این هستند که وضعیت نابسامان کنونی مردم و فقر و جهل آنان مستقیمأ ناشی از این زمینه مخبط تاریخی دنیای معاصر و یعنی تسلط بیشتر دین مسیحی است. ارزیابی من اینست که خویی بر مکانیسم دانش و صنعت واقف نیست تا از آن ها سخن به میان آورد. همچنان که این شعر نشان می‌دهد که او مایه ای در این مباحث ندارد و صرفأ بابت تبلیغات برای عوام از این موضوعات سخن رانده است. لذا شعرش در حد تبلیغات سطحی اعضاء میسیون های افراطی مسیحی است که می توانند یک نفس در عرض پنج دقیقه میان در و آستانه همه مضار اسلام و مواهب مسیحیت را به سطحی ترین شکل باز گویی کنند. شاید که شاعر جایزه ای هم از این میسیون ها دریافت کند.