تاریخ

QT1(توضيح از تريبون: دو نقل قول از منابع مكتوب متوليان زبان فارسي در درون كادرهاي زردرنگ از آرشيو سايت تريبون است كه قبال در ارتباط با مطالب ديگر در اين موضوع منتشر شده اند)
ذبیح الله صفا: « بنابرین اگر قول صاحب تاریخ سیستان را باور داریم نخستین شعر پارسی دری که بتقلید از قصاید و اشعار عربی ساخته شده باشد، منسوبست به منتصف قرن سوم هجری.»

آنچه از شواهد موجود در می یابیم، آثاری ادبی یا مکتوب به زبان فارسی در دوران پیش از اسلام مطلقا وجود ندارد و در دوران بعد از اسلام نیز از قرن سوم هجری نشانه هایی در دست است آنهم نه در حیطه ی جغرافیای فعلی ایران، بلکه در افغانستان و تاجیکستان امروز و در شرق خراسان بزرگ.

دیرینه ی ادبیات فارسی و نخستین حوزه ی جغرافیای این ادبیات قطعا از اهم موضوعاتی است که در صد سال اخیر کشورمان به طور شفاف مورد تحقیق و بررسی  قرار نگرفته است. می توان گفت تفّحص در این حوزه شوربختانه در کشاکش جدال های نژادپرستانه در محاق مانده است. برخی پژوهشگران نژاد گرا با اتکاء به واژه ی ایران و مغلطه ی ایران و پارس، این مبحث مهم را در سایه قرار داده اند. در پی این بحث، رواج زبان فارسی در زندگی اجتماعی مردم قدیم جغرافیای فعلی ایران می تواند، از اهم موضوعات به شمار آید که به طور شایسته مورد بررسی قرار نگرفته است.

 

آنچه از شواهد موجود در می یابیم، آثاری ادبی یا مکتوب به زبان فارسی در دوران پیش از اسلام مطلقا وجود ندارد و در دوران بعد از اسلام نیز از قرن سوم هجری نشانه هایی در دست است آنهم نه در حیطه ی جغرافیای فعلی ایران، بلکه در افغانستان و تاجیکستان امروز و در شرق خراسان بزرگ.

تاریخ نگاری پهلوی، متاسفانه بیمارترین تاریخ نگاری این سرزمین در ادوار مختلف به شمار می آید، باستثناء آثاری بسیار اندک، که به طور علمی و دور از تعصبات قومی نگاشته شده اند، دیگر آثار تاریخی از اعتبار لازمه برخوردار نیستند. به ویژه برخی از زعمای پان ایرانیست تحت عنوان حواشی و تحشیه و تصحیح در جعل واقعیات فروگذار نبوده اند و مستشرقین غربی نیز این زعما را یاری کرده اند تا با تحریف حقایق تاریخی حقوق حقه و دیرینه ی اقوام ایرانی ساکن در جغرافیای فعلی را به مرز نابودی سوق دهند. در میان این تاریخ نگاران کسروی چهره ی بارزی است که با نگرشی منتقدانه به حلاجی تاریخ این کشور پرداخته و علیرغم ایران گرایی سفت و سخت خویش در برخی مواقع صراحتا در جغرافیای تاریخی ایران امروز خطاهای فاحش را از شاهنامه ی فردوسی گرفته تا جهات اربعه و موارد دیگری چون دیلمستان و طبرستان، مورد بررسی قرار داده و منصفانه اذعان داشته است که این نواحی جزء ایران نبوده است. شهریاران گمنام وی نکات عدیده ی قابل ملاحظه ای در بر دارد.

برگردیم به تاریخ ادبیات فارسی. آثار مجلد ذبیح الله صفا تحت عناوینی چون گنجینه ی سخن و یا تاریخ ادبیات در ایران، به عنوان یکی از مراجع این فن را پیش رو داریم. در جلد اول این اثر که همانند دیگر آثار تاریخ نگاری یک صد سال اخیر با حواشی و تقریبا خارج از موضوع شروع می شود تا ذهن نقّاد مخاطب را منحرف و به مقولاتی خارج از مطلب مشغول دارد تا بتواند به مبحث تاریخ ادبیات نوپای فارسی خزیده و سخن خویش را دوام بخشد.QT2

جلد اول این اثر، دوره ی ای مبنی بر "از آغاز عهد اسلامی تا دوره سلجوقی" را بررسی می کند. بدیهی است که همانند دیگر تواریخ و اسناد این دوره که فروغی ها و نفیسی ها و همایی ها و فروزانفرها و شفق ها و امثالهم به غلط تکرار کرده اند، ذبیح الله صفا نیز سخنان خود را با مغلطه ی ایرانی پارسی شروع کرده و می نویسد: «از قدیمی ترین اثر ادبی یعنی گاثاهای زردشت تا جدیدترین آثار جهانبخش پارسی، همه جا و همیشه پرتو روح خلاق و اندیشه ی تابناک ایرانی آشکار و هویداست.» در حالیکه خود ذبیح الله صفا و امثل ایشان بدون یاری مستشرقین حال به درست یا غلط، قادر به خواندن و فهمیدن یک گاث از گاثاها، نبودند.

وی در ادامه، تاریخ سه هزار ساله ای برای ادبیات ایرانی قایل می شود و اظهار می دارد؛ «یعنی در فاصله یی قریب به سه هزار سال شمسی، در این کشور به زبانهای اوستایی، پهلوی شمالی یا اشکانی، پهلوی ساسانی، سغدی، طبری، کردی و پارسی دری پدید آمده از حد شمار بیرونست، و از میان این آثار بیشمار نه تنها بسیاری در زمره ی دلکش ترین نتایج قریحه ی نژاد ایرانیست بلکه بعضی را در ردیف بهترین شاهکارهای ادب و فکر در سراسر عالم می توان در آورد. کیست که از ارزش جهانی شاهنامه فردوسی و رباعیات خیام و مثنوی مولوی و غزل های حافظ بی خبر باشند؟» بایستی خاطرنشان ساخت؛ حضرات اکثرا اشرافی به پهلوی و اوستایی و غیره نداشتند و سغدیان نیز جدای از ایرانیان بودند که دارای زبان و فرهنگ خود بودند. مهمتر از همه ساسانیان در مکاتبات و نوشتارهای خود از زبان و خط آرامی استفاده می کردند که به زبان مسیح معروف بود و ذیل زبان های سامی قرار دارد. باری صفا از میان بی شمار آثار، متاسفانه از گاثاهای به زعم خویش محصول سه هزار سال پیش خیز دو هزار ساله ای برداشته و به فردوسی و شاهنامه می رسد. پیشگفتار این اثر خود نقد جانانه ای می طلبد که، خارج از موضوع بحث است. اما باب اول  اثر، شارح وضع سیاسی و اجتماعی و علمی و ادبی ایران از حمله عرب تا پایان قرن سوم هجری است. یعنی از صفحه 1 تا صفحه ی 193 مربوط به وضعیت سیاسی اجتماعی است و مبیّن فرهنگی فرافکنی، که با کتمان حقایق تاریخی و عدم آسیب شناسی اجتماعی سیاسی، اعراب را مانع بالیدن فرهنگ ایرانی می شمارد و الاخر، چنانچه معمول است. این اثر از صفحه ی 165 به نخستین شاعر پارسی گو می پردازد که خود جای حرف و حدیث دارد. در صفحه ی مذکور، صفا ذیل نخستین شاعر پارسی گوی می نویسد:«پس بحث در رسمی شدن لهجه پارسی دری توام است با بحث در باره نخستین شاعران پارسی گوی یعنی در کسانی که بنابر اطلاعات و اسناد و مدارک موجود اولین بار شروع بشاعری بزبان دری کرده اند.

روایاتی که در باب نخستین شاعران پارسی گوی داریم مختلف و غالبا باور نکردنی است. قدیمیترین روایتی که در این باره بدست میتوان آورد قول صاحب تاریخ سیستان است که مؤلف یا مؤلفان آن معلوم نیستند ولی قسمت نخستین یعنی قسمت قدیمیتر آن چنانکه از سبک تحریر آن آشکار است باید در قرن چهارم یا اوایل قرن پنجم نوشته شده باشد...».

 این تاریخ سیستان که ذبیح الله صفا اشاره می کند، ابتدا به عنوان پاورقی در روزنامه ایران از سال 1299 تا 1302 منتشر شده بود. سپس ملک الشعرای بهار دست یه تصحیح این اثر می زند و در مقدمه ی مفصلی که به این اثر تاریخی نوشته است، اذعان می دارد، بخشی از حواشی کتاب را حذف کرده است و دلیلش این بوده است که؛ آن اشعار و مطالب از سوی فردی جاهل به کتاب افزوده شده است. اما بهار هیچ نمونه ای  از آن  حواشی ارایه نمی کند و خود را در عین تکبّر مجاز می داند تا بخشی از تاریخی بدان قدمت را بدون هیچ توضیحی حذف کند. جای تردید است که بهار ضد ترک و عرب، مواردی را حذف کرده باشد که نکات مهمی در بر داشته است. البته این یک گمان است و بایستی بررسی شود.

باری صفا با استناد به آن اثر می نویسد:« صاحب تاریخ سیستان هنگام بحث در فتوحات یعقوب در خراسان و گشودن هرات و پوشنگ و گرفتن منشور سیستان و کابل و کرمان و فارس از محمدبن طاهر و تار و مار کردن خوارج میگوید: "پس شعرا او را شعر گفتندی بتازی ... او عالم نبود در نیافت، محمدبن وصیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار نامه پارسی نبود، پس یعقوب گفت چیزی که من درنیابم چرا باید گفت؟ محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت...» صفا در ادامه ضمن ارایه ی شواهد شعری در پای صفحه می نویسد که اشعار ارایه شده را تصحیح کرده است. یعنی دارای اشکالات فنی بوده است. و در ادامه به نقل از تاریخ سیستان می نویسد: «باز محمد بن مخلّد هم سگزی بود، مردی فاضل بود و شاعر، نیز پارسی گفتن گرفت و این شعر گفت:

جز تو نزاد حوّا و آدم نکِشت               شیر نهادی بدل و بر مَِنشت

معجز پیغمبر مکی تویی                    بکنش و بمنش و بِگُوِشت

فخر کند عمار روزی بزرگ              کوهمانم من که یعقوبی کُشت

پس از آن هر کسی طریق شعر گفتن بر گرفتند اما ابتدا اینان بودند و کس بزیان پارسی شعر یاد نکرده بود الا ابو نواس میان شعر خویش سخن پارسی طنز را یاد کرده بود»

صفا اظهار می دارد؛ « بنابرین اگر قول صاحب تاریخ سیستان را باور داریم نخستین شعر پارسی دری که بتقلید از قصاید و اشعار عربی ساخته شده باشد، منسوبست به منتصف قرن سوم هجری.»

پس بر اساس تاریخ سیستان و نظر خود ذبیح الله صفا، شعر پارسی از قرن سوم پا می گیرد و آنهم به تقلید از شعر و ادب عرب.

البته بر اساس اسنادی نخستین شعر فارسی را به بهرام گور نسبت می دهند که در یمن تربیت شد و سپس در ماوراءالنهر میان ترکان زیست. ظاهرا این اقوال نسبت شاعری پارسی به بهرام دادن از صحت قول برخوردار نیست.

صفا در صفحه ی 176 می نویسد:« از مجموع این روایات چنین بر میاید که اولین گویندگان شعر فارسی عبارتنداز بهرام گور، عباس یا ابوالعباس مروزی، پسر یعقوب لیث، ابوحفظ سغدی سمرقندی و...»

عبارات و شواهد فوق مستندا اشعار می دارند که بنیان شعر فارسی در فراسوی جغرافیای کنونی ایران رخ داده است. حال چرا در جغرافیای فعلی اتفاقی نیافتاده است؟

بدین خاطر بایستی در باره ی زبان مردم جغرافیای امروز در آن اعصار توجه داشت که در جغرافیای کنونی ایران در آن زمان زبان پارسی رایج بود یا نه؟

امیدوارم در این باره به ادله ی محکمه پسندی دست یازم و یافته های خود را با مخاطبین در میان بگذارم.

3 بهمن 1397