دیالوگ

Afrin2

جنگهای نيابتی-وکالتی روسيان-اروپائيان-آمريکائيان بر عليه تورکان منطقه در قرن بيستم

توضيح از علي رضا اردبيلي: مقاله زير از آقاي مئهران بهارلي، حاوي جزئيات، رفرنس، اسامي و مدعيات زيادي است. چنانچه از متن مقاله مستفاد ميشود، مسئله بر سر نقد يك مورد از دفاع يك فرد معين، از جريانات متهم به ارتكاب جنايات جنگي و پاكسازي اتنيكي در سوريه و عراق در جريان عمليات عفرين يا پيش از آن نيست. تعدد تزهاي مطرح شده در يك حجم بالا با پوشش يك دوره طولاني از تاريخ آذربايجان، اين مقاله را شايسته نقد و بررسي چيزي جدي و عكس العملي بيش از يك "موافق" يا "موافق" ميكند. مثل هر مورد ديگر، نشر اين مقاله در سايت تريبون نيز، به معني رد يا قبول مفاد اين مقاله از سوي سايت تريبون و همكاران نيست. (پايان توضيح)

بخش اول از مقاله‌ی «عمليات عفرين و خوی خيانت‌پيشگی-تروريست‌پروری تورک چپ ايرانی و آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست»

مئهران باهارلی

با آغاز عملیات شاخه‌ی زیتون ارتش تورکیه در شمال غرب سوریه، تعداد بی‌شماری از فعالین سیاسی تورک‌تبار همراه با محکوم کردن این عملیات، علنا و یا ضمنا از اشغال ٢٥ در صد از اراضی سوریه و یا یک چهارم این کشور- شامل مناطق نفت‌خیز و عرب‌نشین «دیرالزور» و «رقه» در مرکز سوریه که ربطی به کرد و کردستان ندارند- توسط شاخه‌ی سوری سازمان توتالیتاریست و تروریست «پ‌ک‌ک»-«ک‌ج‌ک» و گروهها-نهادهای وابسته به آن «پ‌ی‌د» (تاسیس ٢٠٠٣)-«ی‌پ‌گ» (٢٠١١)-«ی‌پ‌ژ»-«س‌د‌گ» (٢٠١٥) مدافعه کردند. هدف تشکیلات توتالیتاریست و تروریست پ‌ک‌ک-ک‌ج‌ک و نهادها- گروههای وابسته، الحاق مناطق غیر کردی اشغال شده به «روژاوا» (بخش سوری پروژه‌ی قومیتگرایان افراطی- توسعه‌طلبان -اشغالگران کرد برای آفرینش «کردستان بزرگ») توسط ‌پاکسازی قومی، تغییر بافت جمعیتی و انجام جنایات جنگی؛ ایجاد یک کمربند کردی در سرتاسر جنوب تورکیه از مرزهای عراق تا سواحل دریای مدیترانه؛ ایجاد کانونی متخاصم در جنوب تورکیه و استفاده از آن به عنوان ابزار فشار بر این کشور و گرفتن امتیازات سیاسی؛ محاصره‌ی تورکیه از جنوب و قطع ارتباط آن از خاورمیانه‌ی عربی در یک جنگ نیابتی-وکالتی تاریخی بر علیه این کشور است. توسعه‌طلبی، اشغالگری و الحاق‌طلبی «پ‌ک‌ک»-«ک‌ج‌ک» در سوریه مورد حمایت همه‌جانبه‌ی تبلیغاتی، مالی، سیاسی و نظامی مرتجع‌ترین بنیادگرایان دینی مسیحی و موسوی عصر ما (فعلا به سردمداری ترامپ-نتانیاهو) و کاملا مورد تائید نژادپرستان آریایی (در ایران، ارمنستان و اروپا) است. شماری از این افراد (بهزاد کریمی[1]، محمدرضا شالگونی، رضا دقتی، محمد ارسی،....) هم چندی قبل، از اشغال سرزمینهای تورکمان و عرب در شمال عراق و در راس آنها منطقه‌ی نفت‌خیز تورکمان و عرب‌نشین «کرکوک» -که ربطی به کرد و کردستان ندارد-، جنایات جنگی، پاکسازی قومی، تغییر بافت جمعیتی و الحاق این سرزمینهای غیر کردی به «اقلیم کردستان» توسط نیروهای مسلح کردی[2]، باز تحت حمایت تبلیغاتی، مالی، سیاسی و نظامی مرتجع‌ترین مراکز بنیادگرایان دینی مسیحی و موسوی (فعلا به سردمداری ترامپ-نتانیاهو) و نژادپرستان آریایی (در ایران، ارمنستان و اروپا)، مدافعه نموده بودند.

یک فعال سیاسی و تحلیل‌گر تورک هم (ی.ش.) که منسوب به تشکیلات سیاسی فارسی نبوده و معتقد به ملت تورک است، علاوه بر دو موضع‌گیری فوق، به طور ضمنی از عملیات تروریستی «پژاک» و یا شاخه‌ی ایرانی پ‌ک‌ک-ک‌ج‌ک در مناطق تورک‌نشین غرب استان آزربایجان غربی در تورک‌ائلی- با «پارتیزان» نامیدن آنها- حمایت کرده است. وی درجه‌داران و سربازان وظیفه‌ای که توسط این گروه توتالیتاریست، توسعه‌طلب و تروریستی کرد به قتل می‌رسند را «مدافعان رژیم» نامیده و به شهید آزربایجان خوانده شدنشان اعتراض کرده است. تحلیل‌گر و مولف تورک دیگری (گ.گ.ب.)، با وارونه‌نمایی و بازنویسی تاریخ معاصر، درگیری‌های مردم بومی تورک و نیروهای نظامی دولت ایران با گروههای تروریست کردی (حزب دمکرات کردستان، کومله، رزگاری، طرفداران عزت الدین حسینی، ...) را، که با حمله و تهاجم این گروههای تروریست درست یک روز بعد از انقلاب ٢٢ بهمن به شهرها و روستاهای تورک‌نشین غرب استان آزربایجان غربی در تورک‌ائلی آغاز شد  و  منجر به کشتار هزاران تن از مردم بی‌دفاع گردید، به صورت «حمله‌ی شیعیان صفوی‌زده به کردان مظلومی که صرفا خواستار تحصیل به زبان مادریشان بودند» تقدیم کرده است.....

جنگهای نيابتی-وکالتی روسيان-اروپائيان-آمريکائيان بر عليه تورکان منطقه در قرن بيستم

قدرتها و مراکز استعماری- مسیحی روسیه-اروپا، علاوه بر جنگ نیابتی بر عیله تورکان-عثمانیان که به دست صفویان در قرون ١٦-١٨ انجام دادند، از اواخر قرن نوزده همزمان با مداخلات و تهاجم نظامی و اشغال، چند جنگ نیابتی-وکالتی جدید بر علیه تورکان قاجار-ایران، عثمانی-تورکیه و مساوات-آزربایجان را هم آغاز کرده و تا امروز پی در پی به پیش رانده‌اند. مهمترین این جنگهای نیابتی عبارتند از: «انقلاب مشروطیت» (پروژه‌ی ساقط کردن دولت تورک قاجار، تسلیم حاکمیت در ایران به فارسها، ایجاد «ملت ایران»)[3] و پروژه‌های ایجاد «ارمنستان بزرگ»، «آسورستان-آثورستان» و «کردستان بزرگ». جنگ نیابتی ضد تورک در زمان مشروطه بدست سران تورک مشروطه‌طلبان افراطی و دمکراتهای آزربایجانی؛ در سالهای جنگ جهانی اول بدست توسعه‌طلبان و تروریستهای ارمنی-آسوری (پروژه‌های «ارمنستان بزرگ» و «آسورستان-آثورستان»)؛ و پس از آن تاکنون بدست دستجات مسلح و تروریست کرد (پروژه‌ی «کردستان بزرگ») انجام گرفته است.

بریتانیا در اجرائی کردن جنگ نیابتی نخست، یعنی انقلاب مشروطیت و وصول به اهداف آن موفق شد. اما پرونده‌های «ارمنستان بزرگ» و «آسورستان-آثورستان» در ربع اول قرن بیستم توسط اردوی عثمانی ابدیا بسته شد. از اینرو دولتهای اروپایی-روسیه -آمریکا، به جای آن دو، به پروژه‌ی «کردستان بزرگ» استارت زدند. عملیاتهای اخیر ارتش تورکیه در شمال سوریه تحت نامهای «سپر فرات» و «شاخه‌ی زیتون»، مقابله‌ی این دولت با دور اخیر جنگهای نیابتی-پروژه‌ها‌ی امپریالیستی مذکور («کردستان بزرگ») است. در اینجا چند نکته را عجالتا باید ذکر کرد (عملیات عفرین را در مقاله‌ی دیگر بررسی کرده‌ام):

یک)- تلاش برای ایجاد «ارمنستان بزرگ»، «آسورستان-آثورستان» و «کردستان بزرگ» به مدیریت دولتهای استعماری روسیه-اروپائی-امریکا و مراکز ضد تورک افراطیون مسیحی و موسوی، به دست گروههای توتالیتاریست و تروریست، و با کشت و کشتار بومیان غیر مسلح و پاکسازی قومی و جنایات جنگی و اشغال و الحاق سرزمینهای دیگران با نامهای پر طمطراق دمکراتیک و خلق و .... ربطی به مجادله‌ی مدنی و صلح‌جویانه برای احقاق و حفظ حقوق ملی ارمنیان و آسوریان و کردهای منطقه ندارد، هرگز نداشته است. به عبارت دیگر هیچ کدام از مجادلات ١٥٠ ساله‌ی اخیر کردها به رهبری گروههای اشقیاء و تروریست کرد، از شیخ عبیدالله و اسماعیل آقا سیمیتقو گرفته تا حزب دمکرات کردستان و کومله و پ‌ک‌ک و پژاک، .... حرکاتی دمکراتیک نبود و نیست.

دو)-اقدامات و تدابیر سیاسی و نظامی دولت تورکیه برای جلوگیری از تحقق پروژه‌های یک صد ساله‌ی استعماری-صلیبی و جنگهای نیابتی مزبور که به دست گروههای توتالیتاریست و تروریست ارمنی و آسوری و کرد انجام می‌گیرد، ربطی به این حکومت و آن حکومت، این رهبر و آن رهبر حاکم بر تورکیه، اسلام‌گرایی و ملی‌گرایی و .... وی ندارد، بلکه امری ملی، زائیده از حق دفاع مشروع و به منظور دفع یک تهدید امنیتی خشن است که وجود دولت تورکیه را هدف گرفته است.

پ)-حضور نیروهای کرد در مناطق غیرکردنشین، مخصوصا اگر این نیروها مسلح و تروریستی باشند، نامشروع و مصداق اشغال است. در سوریه مناطق تاریخی کردنشین ٣-٥٪ خاک این کشور (در گوشه‌ی شمال شرقی) است. همه‌ی نیروهای کردی در خارج این منطقه اشغالگرند و باید بی‌قید و شرط به ٣-٥٪ بازگردانده شوند. در سوریه، روژاوا و کردستان سوریه و ... وجود ندارد. حتی نواحی عین العرب (کوبانی) و عفرین که از سوی کردها و منابع غربی به صورت نواحی کردنشین عرضه می‌شوند، سرزمینهای عرب و تورکمان هستند که در دهه‌ی پیش شاهد مهاجرت و اسکان گروههای کرد شده‌اند.

د)- اقدام و تلاش براي ايجاد هر نوع کردستان مستقل، کنفدرال، فدرال، خودمختار، ... و يا کانتون و کريدور کردي در سرزمينهاي تاريخا و فعلا غير کردي تورک، عرب و لر - يعني آنچه اکنون در شمال سوريه، شمال عراق و شمال غرب و غرب ايران در حال اجراست-؛ دست‌اندازي به سرزمين ديگران (تورک، عرب، لر، ...)، توسعه‌طلبي ارضي، نژادپرستي و زمينه‌چيني براي پاکسازي قومي بوميان غيرمسلح تورک و عرب و لر در منطقه توسط گروههاي زياده‌طلب مسلح کرد است. بحث خودگردانی مناطق غیرکردنشین تحت کنترل کردها بی معنی و «ادبیات اشغال» است و باید ترک شود. مساله ساده است: کردها حق تشکیل هیچگونه حاکمیت و دولت و مدیریتی را بر اراضی و سرزمینهای دیگران ندارند. اگر همچو حاکمیت و دولت و مدیریتهایی به هر نحوی ایجاد شده باشد، صاحبان اصلی آن سرزمینها به هر طریق ممکن باید آنها را لغو و نابود سازند.

تهديد تروريسم-توسعه‌طلبی کردی، برای ملت تورک ما هم يک تهديد واقعی است

تهدید تروریسم-توسعه‌طلبی کردی، تهدیدی مشترک برای ملت تورک ما و تورکیه است و همه‌ی انواع آن وجود دارد:

تهدید عمومی»: کاهش ضریب امنیت افراد جامعه‌ی تورک از ناحیه‌ی کردها، به سبب از بین رفتن موازنه‌ی قدرت بین ملت تورک ما و ملت کرد که بر عکس ملت ما دارای شعور ملی بالا، به خوبی متشکل شده به لحاظ سیاسی، با توان فیزیکی-اقتصادی برتر، تا به دندان مسلح و فوق العاده مجرب در امور نظامی-تروریستی؛ مورد حمایت سیاسی، مالی و تبلیغاتی غرب و ... است.

تهدید امنیتی»: کردستان نشان دادن شهرها و روستاهای تورک و در عمل در گذشته و حال به دفعات اقدام به اشغال آنها کردن موجودیت ملت ما را نشانه رفته است

تهدید سخت»: کاربرد روشهای خشونت‌آمیز، ابزارها و تجهیزات مرگبار و در نتیجه‌ی آن اشغال و نابودی سرزمین و تخریب و انهدام مراکز جمعیتی، کشتار انسان‌ها و وحشت‌آفرینی با حمله و تهاجم به شهرها و روستاهای تورک و انجام پاکسازی قومی و .... توسط اشقیاء و تروریستهای کرد در ٢٠٠ سال گذشته؛ و پیامدهای سخت افزاری آنها از قبیل مهاجرت و فرار و بی خانمانی، لشکرکشی دولت مرکزی...

تهدید نرم»: استفاده از ابزارهای تبلیغات، رسانه‌ها، احزاب، تشکل‌های صنفی و قشری و شیوه‌ی القاء و اقناع و مغزشویی و به خدمت در آوردن فعالین سیاسی تورک‌تبار به نفع تروریستهای اشغالگر کرد، با تکیه بر روش‌های سیاسی، روانی و غیرخشونت‌آمیز برای تأثیرگذاری بر اراده‌ و نیروی ما؛ سلطه‌ی مقامات با شعور ملی بالای کرد در نظام سیاسی و ادارات و مجلس ایران و ....

[1] بهزاد کریمی، از رهبران سازمان فدائی اکثریت و اهل تبریز، سابقه‌ای طولانی در حمایت از تروریسم کردی دارد. مراجعه کنید به بخش خیانت در حمله‌ی تروریستهای کرد به اورمیه و سولدوز در همین نوشته.

[2] برای جلوگیری از ایجاد سوء تفاهم تروریست نامیده شدن ملت کرد، در این نوشته همه جا ترکیب گروههای تروریست کردی (به جای کرد) بکار رفته است.

[3] جنبش مشروطه‌ی ایران (در آغاز و به مدتی کوتاه) یک حرکت آزادی‌خواهانه برای رفرم در تمام ایران بود. اما در آن موقع هم هیچ ربطی به جنبش ملی دمکراتیک ملت تورک برای حفظ هویت ملی تورک و احقاق حقوق ملی‌ ملت تورک نداشت. این جنبش پس از مدتی رابطه‌ی خود با مشروطه‌خواهی را هم از دست داد و به یک جنگ نیابتی به مدیریت بریتانیا برای ساقط کردن تورکها از حاکمیت ایران تبدیل شد.

نحله‌ی فکری مخدوش و هويت ملی معيوب

مئهران باهارلی

بخش دوم از مقاله ی «عمليات عفرين و خوی خيانت‌پيشگی-تروريست‌پروری تورک چپ ايرانی و آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست»

من مواضع افراد تورک‌تبار مذکور در دفاع از توسعه‌طلبی، اشغال‌گری، پاک‌سازی قومی و جنایات جنگی دستجات مسلح کرد در شمال عراق و سوریه و تقدیم وارونه‌ی این تبهکاری‌ها به صورت مبارزه‌ای دمکراتیک و .... را -که کاملا مطابق مواضع پان‌ایرانیستها و سلطنت‌طلبان لس آنجلسی و جناحهای قومیت‌گرای افراطی فارس بنیادگرای شیعی حاکم بر ایران هم است- مواضعی منفرد نمی‌دانم. بلکه آنها را محصول یک نحله‌ی فکری مخدوش و یک هویت ملی معیوب که ریشه‌ و عقبه‌ی آن به اوایل قرن بیستم و دوران مشروطیت بر می‌گردد و ادامه‌ی خط خیانت تاریخی که پیشینیان فکری آنها از آن دوران آغاز کرده‌اند می‌دانم («خیانت» را در این نوشته نه به معنی قانونی-حقوقی، بلکه مطابق با ادبیات سیاسی روزمره و به معنی «همسوئی و همکاری با بدخواهان بر علیه حقوق و آزادی‌های مردم خود و با آگاهی بر زیان دیدن مادی و معنوی جمعیت خود در نتیجه‌ی این همسوئی و همکاری» بکار برده‌ام).

عامل جغرافيا

این فعالین سیاسی تورک‌تبار، تقریبا همه از شرق و مرکز آزربایجان (تبریز،  اردبیل، ....) هستند. این نکته به سه سبب مهم است:

- به طور تاریخی در این مناطق شعور ملی تورک موجود نبوده، بر عکس ایران‌گرایی، فارس‌گرایی، شیعی‌گری، کمونیسم، روس‌گرایی، ارمنی‌گرایی و کردگرایی ریشه‌های عمیقی دارد. یک عامل موثر در این امر، دوری جغرافیائی از عثمانی-تورکیه و نزدیکی به فارسستان- روسیه است.

- بر عکس غرب آزربایجان که در ربع اول قرن بیستم در فاجعه‌ی تورک قیرقینی- جیلوولوق، تهاجمات آندرانیک، تجاوزات سیمیتقو، ... به دفعات از طرف دستجات مسلح اشقیاء و تروریستهای ارمنی، آسوری و کرد مستظهر به دولتهای اروپائی-روسیه-آمریکا مورد تهاجم و قتل عام و نسل‌کشی قرار گرفته (این رودرروئی‌های قومی در تشکل و تعمیق شعور ملی تورک در این ناحیه تاثیر معینی داشته است)؛ مرکز و شرق آزربایجان همچو تجربه‌ای را از سرنگذرانده است. در نتیجه، اغلب فعالین سیاسی این مناطق درکی درست و یا هیچگونه درکی از مسائل و تهدیدهای ارمنی، آسوری و کرد ندارند. به عنوان نمونه سی.مدد. و ضی.صدر. ادعا کرده‌اند مساله‌ی ارمنی، امری وارداتی از جمهوری آزربایجان به ایران است و مساله‌ی مردم ما نیست. حمایت اینگونه افراد از موضع دولت آزربایجان در مساله‌ی قاراباغ هم صمیمی و از سر دانش نیست.

- در این منطقه حسیات قبیله‌گرایی و محلی‌گرایی (تعصب بر شهر و منطقه و لهجه و مشاهیر و  ...خود) بسیار قوی، و ذهنیت «بخشی از ملت (تورک) بودن» فوق العاده ضعیف است. به همین سبب بسیاری از فعالین و حتی مردم این مناطق، دیگر مناطق مجاور تورک‌نشین و تورکان ساکن در آنها را پاره‌ای از وطن و ملت خود نمی‌دانند. طبیعتا آنها کشت و کشتارها و تهاجمات انجام گرفته در غرب آزربایجان توسط ارمنیان و آسوریها و کردها را هم مساله‌ی خود نمی‌شمارند.

نحله‌ی‌های فکری مخدوش با هويتهای ملی معيوب

تقریبا همه‌ی اشخاص فوق (حتی اگر خود ندانند) منسوب به جریانات تاریخی «تورکهای چپ ایرانی»، «آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست»، «آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا»، «آزربایجان‌گرایان استالینیست» و «آزربایجان‌گرایان سنتی» هستند. (البته اینها به جز شخصیتها و تشکیلات فارس موسوم به سراسری و ایرانی دولتی و غیر دولتی هستند که به طور تاریخی متفق استراتژیک نیروهای ضد تورک توسعه‌طلب و تروریست ارمنی و کرد و روم-یونانی و ... در منطقه‌ می‌باشند و از یک قرن پیش قلم و رسانه‌های خود را به خدمتگذار و بلندگوی تبلیغاتی این نیروها تبدیل کرده‌اند). وجه مشترک این جریانات تاریخی آن است که هویت ملی‌ انتخابی آنها، هویت ملی «تورک» نیست، بر عکس ماهیت ضد تورک دارد. این ویژگی، دلیل اصلی حمایت این جریانات از سیاستها و «جنگهای نیابتی-وکالتی» مراکز استعماری- مسیحی ضد تورک و ضد قاجاری، ضد عثمانی، ضد مساواتی و ضد تورکیه‌ای در ١٢٥ سال گذشته است:

آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست: کسانی هستند که به گفته‌ی خود معتقد به «قوم آزربایجانی» منسوب به «ملت ایران» و دارای «وطن ایران» با «زبان ملی فارسی» بوده و از «فارس‌سازی سخت‌افزاری» ترکهای ساکن در ایران حمایت می‌کنند. مانند تقی‌زاده، فیوضات، کسروی، برادران ایرانشهر، ارانی، شفق، ناصح ناطق، اسماعیل امیرخیزی، رضا تربیت، رضا افشار،  ... در گذشته؛ و محمد ارسی، سایت آزری‌ها و .... در دوره‌ی جمهوری اسلامی. این جریان (مانند آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا) در دوره‌ی مشروطیت با ایجاد «انجمن آزربایجان»-تقی‌زاده در تهران، «انجمن ایالتی آزربایجان» در تبریز، «نشریه‌ی آزربایجان جزء لاینفک ایران» در باکو، «فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-اول» در تبریز، نشریات «کاوه» و «ایرانشهر» در برلین و ... ایجاد شد.

از آن زمان تاکنون آنها به منظور انکار هویت ملی تورک و تجزیه‌ی ملت تورک ساکن در ایران، با منتشر کردن دهها هزار نشریه و کتاب و مقاله و ... با نام «آذربایجان» به ایجاد «هویت قومی آزربایجانی» که بخشی از «ملت ایران» و نافی و جانشین «هویت ملی تورک» است تلاش نموده‌اند. («دانشمندان آزربایجان»-تربیت، «تاریخ هجده ساله‌ی آزربایجان»-کسروی، «آزربایجان، یا یک مسئله‌ی حیاتی و مماتی در ایران»-ارانی، «قیام آزربایجان در انقلاب مشروطه‌ی ایران»-طاهرزاده بهزاد، «آزربایجان در سیر تاریخ ایران»-رئیس‌نیا، «آزربایجان تورک نیست (تورک‌زبان است)»- کیامهر فیروزی، «آذری یا زبان باستان آزربایجان»-کسروی، «مطالعاتی در باره‌ی تاریخ، زبان و فرهنگ ‌آزربایجان»- فیروز منصوری، «قیام آزربایجان و ستارخان»- اسماعیل امیرخیزی، «تاریخ فرهنگ آزربایجان»-محمد علی صفوت؛ «آذربایگانی چطور ترک‌زبان شد؟»-رسام ارنگی تبریزی؛ نشریات متعدد فارس‌گرا با نام آزربایجان-آذرآبادگان، ....)، آنها همچنین با عَلَم کردن نام و منطقه‌ی جغرافیایی آزربایجان، از ایجاد مفهوم وطن تورک که شامل همه‌ی مناطق تورک‌نشین آزربایجان و عراق عجم و ... در شمال غرب ایران است جلوگیری کردند و آنرا به دو بخش آزربایجانی و غیر آزربایجانی تجزیه‌ نمودند.

آزربايجان‌گرايان ايران‌گرا: کسانی که به گفته‌ی خود معتقد به «قوم آزربایجانی» منسوب به «ملت ایران» و دارای «وطن ایران» با «زبان ملی فارسی» بوده، اما از «فارس‌سازی نرم‌افزاری» تورکهای ساکن در ایران حمایت می‌کنند. مانند صفوت، خیابانی، عباس جوادی، مرتضی نگاهی، اصغر فردی، بسیاری از مقامات دولتی در استانهای آزربایجانی، ... این جریان هم مانند آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی در دوره‌ی مشروطیت و با ایجاد «انجمن آزربایجان» در تهران، «انجمن ایالتی آزربایجان» در تبریز، «نشریه‌ی آزربایجان جزء لاینفک ایران» در باکو و «فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-اول» در تبریز بوجود آمده است. آزربایجان‌گرایی ایران‌گرا از آنجائیکه عینا به اهداف آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی معتقد است و صرفا با آنها در روش تفاوت دارد (نرم‌افزاری به جای سخت‌افزاری)، «پان‌ایرانیستهای نقابدار» و یا «خجالتی» هم نامیده می‌شود.

تورکهای چپ ايرانی: اشخاص تورک منسوب به جریانات چپ که به گفته‌ی خود هویت ملی‌شان را «ملت ایران» ایجاد شده در دوران مشروطیت می‌دانند. بسیاری از سران و خیل اعضای گروههای چپ ایرانی در حزب عدالت، حزب کمونیست ایران، حزب توده، و سپس طیفهای گوناگون فدائیان، رنجبران، کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، راه کارگر، حتی سازمان مجاهدین خلق ایران، پیکار، ... در این مقوله جای می‌گیرند. مانند سلیمان میرزا، یوسف افتخاری، ایرج اسکندری، سید جعفر پیشه‌وری، سلام الله جاوید، خلیل ملکی، بابک امیر خسروی، مریم فیروز، جزنی، حمید اشرف، ویدا حاجبی، پوران بازرگان، کرامت‌الله دانشیان، حسین جودت، انوشیروان ابراهیمی، فرج الله میزانی (جوانشیر)، رفعت محمدزاده کؤچری (مسعود اخگر)، فاطمه سعیدی (مادر شایگان)، ... و اکنون بهزاد کریمی-اکثریت، محمدرضا شالگونی-راه کارگر، ....

تورکهای چپ مانند حيدرخان عموغلو، عبدالصمد کامبخش، ... را که بنظر می‌رسد فاقد هرگونه «هویت ملی انتخابی» بودند، ‌باید خارج از مقوله‌ی «تورکهای چپ ایرانی»، شاید تحت نام «تورکهای چپ انترناسیونالیست-روسی» دسته‌بندی کرد.

تورکهای چپ ایرانی از همان اول در دوره‌ی مشروطیت و فرقه‌ی عدالت، آلوده به ناسیونالیسم فارسی، و حتی مانند مورد پیشه‌وری آلوده به باستان‌گرایی ایرانی و مورد ارانی آلوده با نژادپرستی آریائی بوده‌اند[1]. این سنت در میان عده‌ی بی‌شماری از منسوبین غیر تورک چپ (عنایت‌الله رضا، انور خامه‌ای، احسان طبری، فریبرز رئیس دانا، ...) هم یافت می‌شود از طرف دیگر، بسیاری از تورکهائی که در سازمانهای سراسری ایرانی غیر چپ حضور دارند هم، آلوده به ناسیونالیسم فارسی در لفاف ایرانیگری‌اند. مانند بازرگان، چمران و ... در نهضت آزادی، و موسوی تبریزی و .....

بر خلاف چپهای کرد که هویت ملی خود را کرد و نه ایرانی می‌دانند و همواره در تشکیلات جداگانه‌ی چپ کردی متشکل شده‌اند، هرگز هیچ تشکیلات چپ در میان تورکان ایران که جدا از تشکیلات چپ سراسری-ایرانی-فارسی باشد بوجود نیامده است. تورکهای چپ ایرانی از همان آغاز – در دوره‌ی فرقه‌ی عدالت و حزب کمونیست و حزب توده و ....- خود را ایرانی می‌دانستند و همواره در تشکیلات سیاسی با نام ایران فعالیت کرده‌اند. به عبارت دیگر در ایران هرگز یک جریان واقعی «چپ تورک» وجود نداشته، بلکه جریان «تورکهای چپ ایرانی» وجود داشته است، یعنی تورک‌تباران چپی که هویت ملی خود را ایرانی و میهنشان را ایران می‌دانند. به واقع کارکرد جریان چپ در ایران، تبدیل هویت ملی تورکهای چپ‌گرای از «تورک» به «ایرانی-فارسی» و یا شبیه یک ماشین فارس‌سازی از تورکهای چپ و محروم کردن ملت تورک از قابلیتها و توانائیهای سیاسی و روشنفکری و هنری و ...آنان بوده است (مانند به هدر رفتن استعدادهایی چون بهروز دهقانی، مرضیه اسکوئی، ....  در سازمانهای تروریستی چپ ایرانی).

آزربايجان‌گرايان استالينيست: کسانی که به گفته‌ی خود معتقد به «ملت آزربایجان» ایجاد شده بر اساس مولفه‌های قفقازی توسط استالین و میکویان (ارمنی) با خصلت بنیادین ضد تورکی- ضد تورکیه‌ای هستند. شخصیتهای منسوب به این جریان به سبب آنکه در روسیه ایجاد شده است، اغلب شخصیتهای جمهوری آزربایجان هستند، مانند باقیروف، صمد وورقون، میرزه ایبراهیموف و ... این جریان پس از ایجاد در روسیه به سال ١٩٣٧، توسط «ترکهای چپ ایرانی» (مهاجرین) و «آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا» در سالهای جنگ جهانی دوم به ایران ادخال گردید (فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-دوم، غلام یحیی دانشیان، لاهردوی، و ...). حذف فیزیکی مخالفین و ترور شخصیت دیگراندیشان، مانند هر ایدئولوژی استالینیستی دیگر از بنیانهای آزربایجان‌گرایی استالینیستی است (اعدام و قتل و سر به نیست کردن نزدیک به چهل هزار تن در دوره‌ی باقیروف در جمهوری آزربایجان).

آزربايجان‌گرايان سنتی و يا کلاسيک: کسانی که به هر نوع «هویت قومی و یا ملی آزربایجانی مستقل» («آزربایجانی» و در مقابل «دیگر تورکها» در ایران) و «حرکت سیاسی آزربایجان‌مرکز» (به جای «هویت ملی تورک» و «حرکت سیاسی تورک‌مرکز») معتقدند (گونه‌های میانی آزری، تورک آزری، تورک آزربایجانی و ... هم در این مقوله جای می‌گیرند). آزربایجان‌گرایی سنتی پس از فرار رهبران حکومت ملی آزربایجان به شوروی، از التقاط جریانات تورک چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایی ایران‌گرا، آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی (هر سه مولود دوره‌ی مشروطیت-آزادی‌ستان) و آزربایجان‌گرایی استالینیستی (محصول استالین-میکویان در سال ١٩٣٧ میلادی) ایجاد شده است (در هر فرد و تشکیلات آزربایجان‌گرای سنتی، وزنه‌ی هر کدام از این جریانات تاریخی می‌تواند متفاوت باشد). آزربایجان‌گرایی سنتی، اندیشه‌ی غالب در میان بسیاری از فعالین سیاسی تورک پس از جنگ جهانی دوم تا چندی قبل بود. مانند علیرضا نابدل، بسیاری از اعضای فرقه‌ی دمکرات آزربایجان (شاخه‌ی ایالتی حزب توده‌ی ایران)، اغلب تشکیلات سیاسی با نام آزربایجانی در حال حاضر، انجمن قلم آزربایجان؛ سی.مد.؛ عل.اص.؛ ها.قا.؛ عل.قر.؛ اح.اوب.؛ صا.کا.؛ مح.صد.؛ دا.تو.؛ مح.آز.؛ لی.مج.؛ ائل.بؤ.؛ مح.حس.؛ ید.کن.؛ ...

خصلتهای عمده‌ی آزربایجان‌گرایی سنتی را می‌توان به صورت زیر برشمرد: فتیشیسم آزربایجانی؛ فقدان شعور ملی تورک؛ موجود نبودن درک وطن تورک (منطقه‌ی تورک‌نشین در شمال غرب ایران را وطن تورک نمی‌دانند)؛ موجود نبودن درک ملت تورک (اوغوزهای غربی ساکن در ایران را یک ملت واحد نمی‌دانند)، دشمنی با عثمانی-تورکیه؛ نوعی چپ‌گرایی مبتذل؛ سطحی بودن، هوچی‌گری، قهرمان‌سازی، دروغ‌پردازی، تاریخ‌بافی، ... همچنین این جریان- بر خلاف آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا که نوعا اهل قلم‌اند، آلوده به لودگی، لات‌بازی، لمپنیزم، شارلاتانیسم و بی‌اخلاقی سیاسی است. به درجه‌ای که آنرا «آزربایجان‌گرایی شارلاتانیستی-لمپنیستی» هم نامیده‌اند.

[1] بر خلاف مشهور که سوسیالیسم و کمونیسم را طبیعتا انترناسیونالیست می‌داند، در عمل یک سوسياليست و کمونيست مي‌تواند ناسیونالیست افراطی هم باشد. به واقع ناسيوناليسم افراطي در قرن بيستم- به جز ايدئولوژي‌هاي مبتني بر ملي‌گرائي کلاسيک- اغلب اوقات در قالب دو ايدئولوژي -دکترين سياسي «سوسياليستي- کمونيستي» و «ديني –مذهبي» ظاهر شده ‌است. کليساهاي ارمني و صربي و روسي، جريانات افراطي موسوي، بنيادگرايان هندو در هندوستان و بودیست در میانمار، روحانيون شيعي حاکم در ايران که مبلغ ناسيوناليسم افراطي فارس و پان‌ايرانيسم در داخل و توسعه‌طلبي در خارج کشورند، حتي حرکتهائي چون مجاهدين خلق رجوي و .... نمونه‌ي ناسيوناليسم افراطي به پيش رانده شده توسط دين و مذهب‌اند. شوروي دوره‌ي استالين و به بعد و يوگسلاوي صربي و ... هم نمونه‌هایي از ناسيوناليسم در لباس سوسياليسم و کمونيسم است. در کره‌ي شمالي خاندان سونگ موفق شده است ترکيبي بسيار جالب از کمونیسم و نژادپرستي خالص بيولوژيک بوجود آورد. تشکیلات «پ‌ک‌ک» در ميان کردان و «وطن پارتیسی»  («ايشچي پارتيسي» سابق) در ميان تورکان تورکيه، نمونه‌ي تلفيق چپ با ناسيوناليسم افراطي؛ و «ميللي گؤروش» و «ميللي حرکت» و ... نمونه‌ي آميختن اسلام با ناسيوناليسم افراطي‌اند.

خوی خيانت‌پيشگی  تورک چپ ايرانی و آزربايجان‌گرايان پان ايرانيست

مئهران باهارلی

بخش سوم از مقاله‌ی «عمليات عفرين و خوی خيانت‌پيشگی-تروريست‌پروری تورک چپ ايرانی و آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست»

واقعیتی تاریخی است که همواره گولان و غلولان[1] تورک‌تبار ضد تورکی وجود داشته‌اند که از جنگهای نیابتی و وکالتی ضد تورک- به همان دلیل ضد تورک بودن هر دو- حمایت کرده‌اند، و یا در آنها به عنوان ماشه‌ی دشمنان و بر علیه ملت خود شرکت کرده‌اند. اکنون نیز عده‌ای از تورک‌تباران ایرانی به دفاع از توسعه‌طلبان و اشغال‌گران و الحاق‌گرایان و تروریستهای کرد در شمال عراق و شمال سوریه برخاسته‌اند. زیرا به سبب هویت ملی انتخابی ضد تورکی و خوی تروریسم‌پرستی‌شان، به طور غریزی با دستجات تروریست و اشغالگر کرد که در حال اجرای یک جنگ نیابتی و وکالتی ضد تورک دیگر در منطقه‌اند، احساس یگانگی و پیوستگی می‌کنند. من مواضع این افراد در باره‌ی عملیات عفرین را در مقاله‌ی دیگری تحلیل خواهم کرد. در این نوشته که مقدمه‌ی آن تحلیل است نگاهی گذرا به مواضع مشابه این جریانات در گذشته‌ی نزدیک می‌کنم

خيانت در دوران مشروطه: در اوایل قرن بیستم در ایران یک حرکت مردمی برای تجدد، اصلاحات اجتماعی، حاکمیت قانون و تامین آزادی‌های بنیادین با الهام از مشروطیت عثمانی آغاز شد. بسیاری از رهبران و ایدئولوقهای نخستین این حرکت، که نخبه‌گرایان تورک فاقد شعور ملی تورک، معتقد به هویت ملی ایرانی، به شدت تحت تاثیر جو فرهنگی و سیاسی فارسستان و افکار باستان‌گرایانه و آریاگرائی بودند، در کوتاه‌مدت اصل مساله یعنی مبارزه‌ی مدنی و دمکراتیک همگام مردم و دولت برای اصلاحات فرهنگی و سیاسی، به موازات تلاش برای حفظ هویت ملی تورک و حقوق ملی تورک را فراموش، و به جای آن دشمنی با و شیطان‌سازی از قاجارها و سپس تورکها را فلسفه‌ی وجودی خود و جنبش مشروطه کردند. اینان که حاکمیت قاجار را ریشه‌ی تمام مشکلات ایران، بلکه منطقه و جهان گمان می‌کردند (در حالیکه حاکمان قاجار خود، از محمدشاه و عباس میرزا و ناصرالدین شاه تا مظفرالدین شاه و احمدشاه، در انجام اصلاحات و مدرنیزاسیون کشور داوطلب و پیشگام بودند)، با مطلق‌گرایی و یک‌سونگری و ساده‌انگاری و سیاه -سفید دیدن ماوقع، حرکت اصلاحات را تبدیل به یک انقلاب خشونت‌‌آمیز براندازی و ویرانگر کردند. انقلاب مشروطیت به زعم آنها مجادله‌ای بین «جبهه‌ی قاجار-تورک-توران» (سمبل اهریمن و تاریکی) و «جبهه‌ی ضدقاجار-پارسی-ایران» (سمبل اهورا و روشنایی) بود[2]. آنها که اکنون مشروطه‌طلبان تورک و آزادی‌خواهان و مجاهدین آزربایجانی و ... نامیده می‌شدند، مردم و خود را باوراندند که برانداختن تورکها از حاکمیت و فارس‌سازی آنها، شرط لازم و کافی برای حل تمام مشکلات ایران است[3]. و سپس به بهانه‌ی مخالفت با استبداد قاجاری، به ماشه‌های یک جنگ نیابتی ضد تورک و مزدوران سیاستهای استعماری امپریالیسم بریتانیا، تشکیلات ماسون، قومیت‌گرایان افراطی ضد تورک سوسیال دمکرات ارمنی و داشناک و هنچاک، رهبران پارسی هندی-زرتشتی، سران شیخی و بابی-بیانی-ازلی، باستان‌گرایان و آریاکاران ضد عرب و ضد تورک، آنارشیستها، خرابکاران و تروریستهای قفقازی، و ... که رهبری حرکت مشروطه را غصب کرده بودند تبدیل شدند[4].

آنها با گسترش خشونت، ایجاد آشوبهای بلاانقطاع، جنگ داخلی و برادرکشی، حاکم کردن فضای رعب و وحشت در شهرها و پایتخت، پایه‌های دولت قانونی و مشروع قاجاری را تضعیف نمودند و در نهایت باعث سقوط آن دولت تورک گردیدند. مشروطه‌خواهان، نقش تعیین کننده‌ای در تسلیم تهران، پایتخت دولت تورک قاجاری به گروههای مسلح ارمنی و لر و فارس؛ و در مقیاس بزرگتر تحویل حاکمیت سیاسی ایران به تاجیک-فارسها و تاسیس رژیم ضد تورک پهلوی داشتند. ساقط شدن دولت تورک قاجار و تاسیس سلطنت رضاشاه-پهلوی پس از هزار و چند صد سال به حاکمیت تورکها در ایران پایان داد و ملت تورک را به ملتی اسیر تحت حاکمیت فارس تبدیل نمود[5]. علاوه بر آن، جنبش فارس‌‌محور مشروطیت:

-هویت ملی تورک را نفی و هویت ملی ایران- «ملت ایران» را به جای آن نشاند؛

-به زبان فارسی استاتوس رسمیت انحصاری دوفاکتو و دوژور توسط قانون اساسی، متمم قانون اساسی و لایحه‌ی انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی داد[6]؛

-به عمر کوتاه نظام تحصیلی مدرن تورک و مطبوعات تورک پایان داد؛

-با لایحه‌ی انجمنهای ایالتی و ولایتی سرزمین تورک‌نشین یکپارچه و منطقه‌ی ملی تورک در شمال غرب ایران (تورک‌ائلی) را بین ٧-٨ واحد اداری-سیاسی تجزیه نمود[7]؛

-سیاست دولتی فارس‌سازی تورکان در ایران را آغاز نمود، ....

با اینهمه تورکهای چپ ایرانی و طیفهای گوناگون آزربایجان‌گرایان که تورک‌ستیزی و خودزنی و بی‌شعوری ملی و آلت بدخواهان شدن را به ارزش تبدیل کرده‌اند، رهبران خائن مذکور را قهرمانان ملی خود می‌دانند.

خيانت در حوادث جيلوولوق- تورک قيرقينی: خیانت مشروطه‌طلبان تورک و آزادی‌خواهان آزربایجانی به یک مورد فوق منحصر نبود. آنها یک دهه بعد در سالهای جنگ جهانی اول، هنگامی که سراسر تورک‌ا‌ئلی تحت اشغال روسیه و بریتانیا قرار داشت خیانات سه‌گانه‌ی دیگری را (در ماجراهای جیلوولوق، مساوات، سیمیتقو) تحت نام دمکراتهای آزربایجانی مرتکب شدند. با این شرح که از آغاز قرن بیستم دولتهای مسیحی استعماری اروپائی، آمریکا و روسیه، تصمیم به محاصره و تجزیه‌ی عثمانی و ایجاد یک دولت ارمنی (ارمنستان بزرگ) در شرق آن در ناحیه‌ی وان که شامل ناحیه‌ی خوی نیز می‌شد، و یک دولت آسوری (آسورستان) به مرکزیت اورمیه در شمال غرب تورک‌ائلی (غرب آزربایجان) گرفتند. در این استقامت آنها:

-نخست با منتقل کردن و اسکان دادن صدها هزار تن آسوری و ارمنی خارجی-عثمانی در غرب آزربایجان اقدام به تغییر بافت دمگرافیک منطقه کردند.

-در گام دوم با سرمایه‌ی آمریکایی و اروپائی و توسط فعالیتهای فرهنگی و میسونری و تاسیس مدارس مسیحی و بیمارستانها، چاپخانه‌ها و نشر روزنامه‌ها و کتب بی‌شمار برای اشغالگران مسیحی موفق به ایجاد و تحریک شعور قومی و حسیات ضد تورک در میان آنها شدند.

-در گام سوم دستجات اشغالگر آسوری و ارمنی اکنون به شدت متنفر از تورک را تا به دندان مسلح و تربیت کرده و از آنها، علاوه بر گروههای اشرار و کمیته‌های بی‌شمار تروریستی منفرد («باشی‌بوزوق چته‌له‌ر»)، یک نیروی نظامی منسجم بی‌رحم بنام «قوای مسلح مسیحی» ایجاد نمودند.

-در گام چهارم قوای مسلح مسیحی به همراه دیگر چته‌ها و کمیته‌های تروریستی‌شان و تحت نظارت افسران و دیپلماتهای روسی و فرانسوی و بریتانیایی و میسیونرهای مسیحی .... به منظور تغییر بافت جمعیتی منطقه از «تورک» به «آسوری-ارمنی»، شروع به قتل عام و کشتار تورکان بومی و پاک‌سازی منطقه از تورکها کردند.

-در گام پنجم مسیحیان مهاجم مستظهر به دول اروپائی-روسیه-آمریکا به اشغال نظامی اورمیه و سلماس و خوی و دیگر شهرهای تورک اقدام و جهد نمودند. قتل عام بین ١٣٠ تا ١٥٠ هزار تن تورک در اورمیه و جوار آن اوج این فجایع است[8].

(این سناریو عین سناریویی است که همان دولتها و بازیگران هم اکنون در شمال عراق و شمال سوریه، اما اینبار به دست نیروهای مسلح و تروریستهای کرد در حال اجرا هستند). تا بالاخره اردوی نجات‌بخش عثمانی مداخله کرد و با در هم کوبیدن «قوای مسلح مسیحی» و فراری دادن بقیه‌ی چته‌ها، شهرهای اشغال شده‌ی تورک‌ائلی از خوی و سلماس و اورمیه تا همدان و بیجار و سنقر را آزاد، مردم تورک را خلاص و رشته‌های استعماری دولتهای اروپائی-روسیه –آمریکا را پنبه نمود.[9]

تلاش برای ایجاد ارمنستان بزرگ و آسورستان بر سرزمینهای تورک توسط دولتهای استعماری با توسل به نسل‌کشی تورکان، همه چیز بود به غیر از یک مبارزه‌ی دمکراتیک برای احقاق حقوق ملی ارمنیان و آسوریان. و اما آنچه در این موقع مورد نظر ماست، آن است که در طول مجاهدات مردم تورک برای نجات خویش، و اردوی عثمانی که به کمک وی شتافته بود، دسته‌ا‌ی غلول از مشروطه‌طلبان سابق تورک و آزادی‌خواهان آزربایجانی، بویژه دمکراتهای تبریز در نهان و آشکار از جانیان و جلادان ارمنی و جیلو که به قتل عام و نسل‌کشی ملت تورک پرداخته بودند حمایت نمودند[10] (این حمایتها در منابع آن دوره از جمله «خاطرات امین الشرع خویی» و کتاب «تاریخ خوی، اثر مهدی آقاسی» روایت و تنقید شده‌اند). به درجه‌ای که اردوی عثمانی مجبور به تبعید عده‌ای از سران آنها (خیابانی، بادامچی، نوبری) به جرم دشمنی با ملت تورک و همکاری با جانیان و اشغالگران مسیحی (و همچنین شرکتشان در برخی اقدامات تروریستی محلی) شد. با اینهمه این اشخاص، از سوی گولان و غلولان تورک‌تبار روز که تورک‌ستیزی و خودزنی و بی‌شعوری ملی و آلت بدخواهان شدن را به ارزش تبدیل کرده‌اند، به عنوان قهرمانان ملی عرضه می‌شوند.

همکاری دمکراتهای آزربایجانی و مشروطه‌طلبان تبریزی با دستجات تروریست ارمنی سابقه‌ای طولانی دارد. تروریستها و قومیتگرایان افراطی ارمنی قفقازی و بومی، استادان و آموزگاران مشروطه‌طلبان تورک در دوران مشروطیت و از خط دهندگان به تشکیلات انجمن آزربایجان در تهران و انجمن ایالتی آزربایجان-مرکز غیبی تبریز و حتی از تامین کنندگان مالی آنها، همچنین مسئول تامین مهمات و اسلحه‌ی مجاهدان مشروطه برای انجام عملیات تروریستی و ضربه زدن به دولت قانونی و مشروع قاجار و ایجاد جنگ داخلی بین تورکها بودند. آنها تبریز را هم به پایگاهی برای صدور اسلحه و مهمات به کمیته‌چی‌ها و چته‌های تروریست ارمنی در شرق آناتولی برای اجرای عملیات خرابکارانه بر علیه دولت عثمانی و کشت و کشتار تورکان آناتولی در آورده بودند. حتی مشروطه‌طلبان تبریز گروههای تروریست خود را با الهام از دستجات تروریستی ارمنی موسوم به فدائی که بر علیه عثمانی می جنگیدند، «فدائی» نامیدند. حکومت ملی آزربایجان نیز نیرویی مسلح به اسم فدائی ایجاد کرد (نگاه کنید به بحث «نامهای مجاهد و فدائی» در همین مقاله). در ادامه‌ی این سنت ارمنی‌پرستی و متابعت از سیاستهای دولت شوروی، بعدها روزنامه‌ی آزربایجان، ارگان فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-دوم به رهبری پیشه‌وری، مطالبی در حمایت از توسعه‌طلبی ارمنی منتشر و در آنها ادعا کرد که تورکیه به نسل‌کشی ارمنیان پرداخته است.

خيانت به دولت مساوات و حاکميت اتحاد: در پایان جنگ جهانی اول، دولت عثمانی که متوجه پروژه‌ی کلان دولتهای استعماری اروپائی-روسیه و آمریکا برای پایان دادن به حاکمیت تورک در اروپا و آسیا و تجزیه و نابود کردن دولتین عثمانی و قاجار شده بود، در صدد ایجاد یک دولت تورک در جنوب قفقاز («جمهوری خلق آزربایجان» به رهبری رسول‌زاده) و یک دولت تورک دیگر در شمال غرب ایران («حاکمیت اتحاد» به رهبری جمشیدخان سوباتایلی افشار اورومی) برآمد. در این هنگام نیز، مشروطه‌طلبان تورک سابق و دمکراتهای آزربایجانی، همسو و هماهنگ با بلشویکها و ارمنی‌ها و روسیه و بریتانیا و فرانسه‌ی اشغالگر و بر علیه تورکان یعنی ملت خود عمل کردند. آنها که با شعار «ایران‌گرایی» و «ایران‌پرستی»، در تشکیلات ناسیونالیست افراطی ایرانی «حزب دمکرات ایران» (موسس: محمدعلی تربیت)، شاخه‌ی آزربایجانی آن «فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-اول» (خیابانی)، «مدرسه‌ی ایرانیان» در باکو (مدیر: محمدعلی تربیت)، «جمعیت محصلین ایرانی» در باکو (موسس: سلام‌الله جاوید)، «انجمن خیریه ایرانیان» در باکو، «انجمن اتحاد ایرانیان»  و ... گرد آمده و نشریه‌ی ضد تورک «آزربایجان جزء لاینفک ایران» (مدیر: ف. علیقلی‌زاده، ناشر: فرقه‌ی دمکرات ایران) را منتشر می‌کردند، به عوض حمایت از دولت مساوات رسولزاده و حکومت اتحاد جمشیدخان سوباتایلی افشار ارومی، به دشمنی با آنها و نیروهای آزادی‌بخش عثمانی برخاستند. (گولان و غلولان تورک‌تبار امروزی که تورک‌ستیزی و خودزنی و بی‌شعوری ملی و آلت بدخواهان شدن را به ارزش تبدیل کرده‌اند، این شخصیتها را که به نام ایرانی‌گری به دشمنی با دولت مساوات و حاکمیت اتحاد پرداختند به عنوان قهرمانان ملی می‌شناسند).

پس از اشغال استانبول توسط دول اروپائی و عقب‌نشینی اجباری اردوی عثمانی از شمال و غرب ایران  به مقصد آزاد ساختن استانبول، و متعاقب آن سقوط حاکمیت تورک اتحاد-به صدارت جمشیدخان سوباتایلی افشار اورومی، پروژه‌ی تاسیس نخستین و تنها دولت ملی تورک مدرن در شمال غرب ایران ناکام ماند. این فاجعه، دمکراتهای ضد تورک در تبریز را آنچنان به شعف آورده، لجام گسیخته و وقیح و گستاخ کرد که به ممنوع ساختن زبان تورکی در مدارس و ادارات و مجامع عمومی برخاستند[11].

در قفقاز نیز  در سالهای جنگ استقلال، که تورکهای آن خطه در نهایت با حمایت عثمانی موفق به ایجاد جمهوری خلق آزربایجان شدند، اکثر ایرانیان مهاجر به طرف مقابل یعنی جنبش بلشویکی پیوسته و بر علیه تورکهای بومی، با روسها و ارمنی‌ها همکاری می‌کردند. تنها در طی ماههای اوت-سپتامبر ١٩١٨ که عثمانیها (و انگلیسیها) در باکو بودند ، ١٠٠ نفر از اعضای حزب عدالت ایران در نبرد با آنها کشته و ٩٥ تن از آنان زندانی شده بود. (به عنوان نمونه بهرام آقایف (مشهدی داداش، سراب) از اعضای فرقه‌ی عدالت ایران مانند دیگر کارگران ایرانی در صفوف روسها و ارمنیها به رهبری بلشویکها بر علیه سپاهیان تورک می‌جنگیدند و از طرف آنها بارها دستگیر و زندانی شده بود). شماری دیگر از ایرانیان مهاجر سیاست بیطرفی اتخاذ کرده بودند (بی‌طرفی بین ملت خود و دشمنانی که بر وی هجوم آورده‌اند، می‌تواند حمل بر نبود شعور ملی شود). رئیس دولت جدید (صدراعظم) آزربایجان، فتحعلی‌خان خویسکی (خویلو) که یک وکیل دادگستری تحصیل کرده، اندیشه‌گر و مشاور سیاسی محمدامین رسولزاده بود، در پاسخ به سوال یکی از ایرانیان در باره‌ی همسویی و همکاری ایرانیان مهاجر با اشغالگران و جانیان بلشویک روس و ارمنی چنین گفت: «در نبرد جمهوری‌خواهان آزربایجان با اجنبی‌پرستان، بسیاری از کارگران ایرانی مقیم باکو طرف دشمنان ما را گرفتند»).

پیشه‌وری هم در این دوره، در «مدرسه‌ی ایرانیان باکو» -که یک کانون ضدتورک فارس‌گرا بود- زبان فارسی تدریس می‌کرد. وی که قبل از گرایش به حزب عدالت، مدتی عضو حزب دمکرات ایران در باکو بود (موسس این حزب، آزربایجان‌گرای پان‌ایرانیست بعدا ایران‌گرا محمدعلی تربیت است که همزمان مدیر مدرسه‌ی اتحاد ایرانیان هم بود و بعدها از مولفین نشریات پان‌ایرانیستی کاوه و ... در برلین شد) در نشریه‌ی حریت ارگان این حزب و همچنین در نشریه‌ی پان‌ایرانیستی «آزربایجان جزء لاینفک ایران» بر علیه تورک‌گرایان و در مخالفت با مساواتی‌ها مقالاتی نوشت (پان‌ایرانیست را در اینجا به معنی انکار هویت ملی تورک و دیگر ملتهای ایران، تلاش برای فارس‌سازی آنها و ایجاد یک «ملت ایران» با «وطن ایران» بکار برده‌ام). در برخی منابع ادعا می‌شود که پیشه‌وری بر علیه مساوات در حزب عدالت و به عنوان همکار «چکا» (پلیس مخفی-سازمان اطلاعاتی مخوف بلشویکها) فعالیت داشت [محتاج به تائید با منابع موثق و اسناد است]: «علت ارتقاء مقام و تقرب سریع جوادزاده در دستگاه کمونیستها این بود که پیشه‌وری در جوانی به خاطر وضع نامساعد مالی در خانه‌ی دو برادر از توانگران مسلمان باکو [از فعالین حکومت مساوات؟] به نام عباسقلی و عباسعلی [در همسايگي «آقايف‌ها» در محله‌ی «چمبره كندي»؟] با سمت خانه‌شاگرد زندگی می‌کرد. هنگامی که بلشویکها در اوایل انقلاب به باکو نزدیک شدند، این دو برادر که از ثروتمندان و از مخالفین کمونیسم بودند، در خانه‌ی امنی پنهان شدند. زیرا بیم آن داشتند که بلشویکها آنان را اعدام کنند. میرجعفر که سالهای کودکی خود را در خانه‌ی این دو برادر به سر برده بود و از خوان نعمت و میهمان‌نوازی‌شان برخوردار شده بود، به خاطر ایدئولوژی حزبی خود، مهر و وفا را جایز ندید و چون محل پنهان شدن آنها را می‌دانست به نزد فرمانده‌ی بلشویکها رفت و دو برادر را فاش کرد. هر دو برادر به وسیله‌ی بلشویکها دستگیر، محاکمه‌ی صحرایی و تیرباران شدند. مقام میرجعفر پس از این فداکاری حزبی و در حقیقت سخن‌چینی در نزد «چکا» بالا رفت و روسها به او اعتماد فراوان یافتند و در سازمان جاسوسی خود حقوق و رتبه‌ای با اهمیت برایش تعیین کردند [وارد كميته‌ی عدالت و منشي كميته شد؟]» (سیاست شوروی در ایران، ١٣٢٦-١٣٠٦، ع، منشور گرگانی).

پیشه‌وری با ارمنیان روابط حسنه‌ای داشت. در ارتباط با ارمنیان خود وی در خاطراتش نمونه‌ی وساطت و نجات دو ارمنی از چنگال سربازان تورک (عثمانی) در سالهای جنگ جهانی اول را -علی رغم آنکه به چشم خود قتل و کشتار تورکهای قفقازی و ایرانی به دست ارامنه را دیده بود- داده است. در ماجرای جمهوری شوروی گیلان، از روز ورود به انزلی با دیگر اعضای حزب عدالت- به سبب روابط با ارمنیان- در مدرسه‌ی ارامنه‌ی انزلی مستقر شد..... در عرفه‌ی جنگ جهانی دوم، «جمعیت زحمتکشان آزربایجان» در تبریز و سپس فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، اعلامیه‌های خود را به زبانهای تورکی و ارمنی منتشر می‌کردند. «[در تبریز] یک کرد مسلح که شبیه به حسین کرد افسانه‌ای بود، بدون اجازه  وارد اتاق من شده و با نهایت بی‌ادبی پاکتی به طرف من دراز کرده با لهجه‌ی کردی گفت که من از طرف کمیته مامورم این پاکت را به شما داده و رسید بگیرم. تهدیدنامه‌ای بود که با مارک چاپ «آزه‌ربایجان زحمتکشله‌ر جمعیتی» به دو زبان ارمنی و تورکی و دو دست اتحاد به هم داده بودند». (سرگذشت حیرت انگیز. ملکزاده هیربد)

خيانت در ماجرای سيميتقو: ماجرای آزادی‌ستان حرکتی آنارشیستی و محتوم به شکست برای نجات «وطن ایران» و «ملت ایران» بود، و مانند «انقلاب مشرطیت» ربطی به «میللی موجادیله» نداشت. «میللی موجادیله»، نام مقطع جنبش ملی دمکراتیک تورک در ربع اول قرن بیستم ایران و شامل سه جریان تاریخی است:

الف-مبارزات با اشغالگران و متجاوزین ارمنی، آسوری (جیلوولوق) و کرد (اسماعیل آقا سیمیتقو)؛

ب-ایجاد حکومت اتحاد توسط جمشیدخان سوباتایلی افشار اورومی؛

ج-پیوستن تورکان سراسر ایران به اتحاد اسلام- اردوی عثمانی بر علیه دولتهای امپریالیستی اروپایی.

پس از ختم ماجرای آزادی‌ستان و در سالهای قتل عام ملت تورک توسط تروریستها و اشقیای توسعه‌طلب کرد به رهبری اسماعیل آقا سیمیتقو، عده‌ای از دمکراتهای آزربایجانی، اینبار به بهانه‌ی دشمنی با مخبرالسلطنه که وی را قاتل خیابانی می‌دانستند، با اشقیاء و جانیان اشغالگر کرد به همکاری پرداختند. حتی به هنگام اشغال اورمیه توسط نیروهای کرد، یکی از دمکراتهای آزربایجانی بنام «ارشدالملک آقازاده» از طرف سیمیتقو به والی‌گری اورمیه منصوب شد. ستمکاری و شقاوت این شخص آنچنان بود که مردم از وی به سیمیتقو -که در بیرحمی و بیداد و وحشیت و جلادی نمرود و شدّاد زمان نامیده می‌شد- پناه بردند.

(اسماعیل آقا سیمیتقو یک ناسیونالیست کرد بود. اما تلاشهای وی برای اشغال سرزمینها و شهرهای تورک با پشتگرمی دولتها و مراکز اروپایی، ربطی به مبارزه برای حقوق دمکراتیک مردم کرد نداشت. چنانچه امروز هم اقدامات خشونت‌آمیز گروههای تروریستی و اشقیای مسلح کرد در ایران و عراق و سوریه و تورکیه برای ایجاد کردستان بزرگ بر اراضی عرب و تورک و لر، ربطی به مبارزه‌ی دمکراتیک و مدنی برای احقاق حقوق مردم کرد ندارد. احزاب مسلح و رهبران تروریست کرد، در دویست سال گذشته نه تنها دشمن ملت تورک، بلکه دشمن ملت کرد هم بوده و هستند).

خيانت به نهضت جنگل: من این بخش را، هر چند که با خیانت و یا عمل تروریستی مستقیم بر علیه ملت تورک ما همراه نیست، عامدا به مقاله‌ی خود افزوده‌ام. زیرا ماجرای یک خیانت دیگر (به ملت گیلک) از سوی مهاجرین قفقازی بیرون‌نگر و آلوده به تروریسم که موجب انحراف حرکت مشروطه هم شده بودند (و در میانشان سید جعفر جوادزاده) است.

نهضت جنگل با حمایت ضمنی دولت قاجار و با نظرات عده‌ای از احرار و مشارکت نمایندگان دولت عثمانی و آلمان و موافقت مراجع مذهبی ایران و نجف اشرف در نخستین ماههای جنگ جهانی اول پای گرفت تا به تجاوزات و زورگویی‌های روسیه‌ی تزاری و بریتانیا پاسخ دهد. دولت قاجار محرمانه از نهضت جنگل پشتیبانی می‌کرد و به آن کمکهای مالی می‌رساند. نامه‌های نهضت جنگل با نشانه‌ی رسمی دولت تورک قاجار «شیر و خورشید و شمشیر» و با جمله‌ی «به نام نامی اعلیحضرت سلطان احمدشاه قاجار خلدالله ملکه» و «هیات اتحاد اسلام» صادر می‌شد. جنگلیان به احمدشاه قاجار احترام می‌گذاردند و رهبر نهضت میرزا کوچک‌خان (میرزا یونس استادسرایی) هم در نامه‌ها، خطابه‌ها و شعارهای خود از سلطنت احمدشاه قاجار مظهر مشروطیت حمایت می‌کرد. نهضت جنگل مورد حمایت توده‌های شهری و روستایی، طبقات متوسط، روحانیون، خرده مالکان، کسبه، محصلین و دهقانان قرار داشت. هسته‌ی مرکزی نهضت جنگل اعضای حزب «اتحاد اسلام» (سیاست رسمی امپراتوری عثمانی در آن برهه) بودند. میرزا از طریق زنجان با مقامات و اردوی عثمانی و با اتحادیه‌ی مسلمانان قفقاز در ارتباط بود و با کمک آن اتحادیه دو افسر آلمانی طبیب و جراح و دو افسر تورک وابسته به اتحادیه‌ی مسلمانان به خدمت سپاه جنگل در آمده بودند. بعدها تعداد آنها به بیست تن افسر و درجه‌دار عثمانی و اتریشی و چند آلمانی افزوده شد.

پس از ایجاد ارتباط نهضت جنگل با بلشویکها، دسته‌هایی از ارتش سرخ و اعضای حزب عدالت از مهاجرین ایرانی غالبا تورک در قفقاز با کشتی به انزلی آمدند. این عده کمونیستهای متعصب و سرسخت بوده، از مراکز و رهبران بلشویک کسب دستور می‌کردند؛ جز اجرای اوامر آنها چیزی نمی‌شناختند و پایبند هیچگونه اصول و قوانین نبودند. آنها به محض ورود به به دادن میتینگ و فعالیت حزبی، تبلیغ کمونیسم و انتشار نشریات کمونیستی پرداختند و خواستار تصرف ادارات دولتی، مصادره‌ی اموال و زمینها و ... شدند. علاوه بر کمونیستها و عدالتی‌های باکو، گروههایی از ارامنه و نیز افسران اردوی سرخ تورکیه (عساکر عثمانی که پس از تسلیم ارتش عثمانی به متففقین در باکو مانده و به قشون آزربایجان قفقاز پیوسته بودند)، همچنین اکراد مسلح در انزلی گرد آمدند. حضور این دستجات جان و مال و ناموس مردم شهر را به مخاطره انداخت و آسایش آنها را به هم زد.

کمونیستهایی که به نهضت جنگل پیوستند میرزا را مردی مذهبی، دگماتیست، خشکه مقدس، بورژوا، نماینده‌ی قشر میانه، خرده مالک، روحانی متوسط و وابسته به سرمایه‌داران می‌دانستند. به نظر این افراطیون چپ میرزا کوچک‌خان سکوی پرتاب موشک انقلاب کمونیستی-بلشویکی بود. آنها برای سرنگون کردن او طرحها و برنامه‌هایی داشتند و بالاخره در ٣١ ژوئیه ١٢٩٩ به دستور مقامات شوروری، با رهبری و حمایت فرمانده‌ی قوای مسلح شوروی و مدیر بخش سیاسی و امنیت نظامی آن در رشت و با کمک نفرات دیگری از ارتش سرخ که از باکو روانه‌ی گیلان شدند، دست به یک کودتای غیرمشروع و قانون‌شکنانه زدند. میرزا کوچک خان را عزل و کمیته‌ی اتحاد اسلام را به کناری گذاردند و همه‌ی طرفداران میرزا را دستگیر و بازداشت نمودند. سپس اعضای کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست ایران «کمیته‌ی انقلاب سرخ گیلان» و «دولت جمهوری شوروی ایران» را تشکیل دادند. کمونیست‌های کودتاگر خود را صرفاً در برابر کمیته‌ی اجرایی انترناسیونال سوم مسئول می‌دانستند با هرگونه شکلی از حکومت پارلمانی مخالف بودند. پیشه‌وری در این دولت کمونیستی تمام عیار، کمیسر داخله شد. صدر این دولت، احسان‌الله خان دوستدار (ملقب به رفیق سرخ)، یک بلشویک تروریست و آدمکش حرفه‌ای عضو «کمیته‌ی مجازات» بود. گروهی که در تهران تشکیل شده و میرزا اسماعیل خان (رئیس انبار غله)، میرزا محسن مجتهد (برادر صدر العلماء)، عبدالحمیدخان ثقفی متین الدوله (مدیر روزنامه‌ی عصر جدید) و چند نفر دیگر را که «خائن به منافع کشور» می‌شناخت ترور کرده بود. بیست روز پس از کودتا، اولین کنگره‌ی حزب کمونیست ایران عدالت در انزلی برگزار شد و اعضای کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست –بلشویک روسیه و لنین را به عنوان ریاست افتخاری خود برگزید. پیشه‌وری نیز به عضویت کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست ایران انتخاب شد. این حزب در به انحراف کشاندن نهضت جنگل، رادیکالیزه ساختن آن و گسترش نقش منفی شوروی در تحولات جمهوری گیلان نقش داشت. پس از آنکه میرزا به جنگل فومنات رفت، عوامل دولت جمهوری سوسیالیستی شوروی گیلان، فضای وحشت و ترور بر شهرها حاکم کرده، اقداماتی افراطی نظیر مصادره‌ی اموال ملاکین و دولتی کردن زمین‌های وقفی را انجام و با دستی گشاده‌تر تجاوز به اموال مردم، مصادره‌ی خانه‌ها، تیربارانهای محرمانه و اعدامهای روزانه و بدون محاکمه پرداختند که موجب نارضایتی شدید مردم شد.

نقش منفی پيشه‌وری در نهضت جنگل: در یکی از این دسته‌های بلشویکهایی که به گیلان آمدند میرجعفر جوادزاده خلخالی بود که از طرف مقامات بلشویک برای انجام ماموریت به آن خطه اعزام شد. وی با دیگر اعضای حزب عدالت در مدرسه‌ی ارامنه انزلی مستقر گردید. از روز ورود آنجا را به صورت باشگاه حزب کمونیست در آورد و شروع به تبلیغات کمونیستی کرد. سپس قرارگاه خود را به رشت منتقل و در آنجا به عضوگیری برای حزب کمونیست و مسلح کردن آنها، انتشار روزنامه‌ی کمونیست (بلشویک) و حمله‌ی قلمی به محافظه‌کاران و طبقات متوسط و تخریب آنها کرد. در این روزها همکار پیشه‌وری کمونیست و تروریست معروف بلومکین قاتل سفیر کبیر آلمان در پتروگراد، عضو و نماینده‌ی «چکا» در گیلان (سازمان مخوف پلیس مخفی و جاسوسی بلشویکها که مسئول قتل و سر به نیست کردن صدها هزار تن شمرده شده است) بود. بی‌قانونی‌ها و افراطی‌گری‌های میرجعفر پیشه‌وری به طور مشخص باعث خشم و نارضایی مردم گیلان و ناخشنودی میرزاکوچک خان شد. پس از کودتا روزنامه‌ی کمونیست، ارگان فرقه‌ی کمونیست ایران که پیشه‌وری آنرا منتشر می‌کرد شروع به ترور شخصیت و بدگویی و هتاکی به میرزا و طرفداران او کرد.  جالب توجه است که در این هنگام «آفانس ایوانوویچ میکویان» نیز در نشریه‌ی کمونیست به تخریبات بر علیه کوچک خان مشغول بود (میکویان به همراه استالین، آفریننده‌ی هویت جعلی ملی آزربایجانی به جای تورک در سال ١٩٣٧ است).

«در کل پیوستن میرجعفر جوادزاده خلخالی (و دیگر بلشویکها) به نهضت گیلان و اقدامات افراط‌گرایانه آنها در انزلی و سپس رشت، به زیان جنبش جنگل تمام شد. او (و رفقایش) با بی‌لیاقتی و بی‌درایتی و خیانت به پیمان همکاری که با میرزا کوچک‌خان عقد کرده بود، آنچه که نهضت جنگل به یاری دولت قاجار و امپراتوری عثمانی از سالها پیش بافته بود، پنبه و جمهوری نوپا را تضعیف کرد؛ باعث ظهور تفرقه بین صفوف مبارزین گیلان و جنگ داخلی بین آنها و در نهایت قتل میرزا کوچک خان و حیدرخان عموغلو و ... شد؛ جنبش جنگل را به جای بالندگی و گستردگی، به فنا و شکست کشانید و با پافشاری بر مواضع نادرست و اطاعت کورکورانه از دولت شوروی، راه را برای تثبیت دیکتاتوری کور و خفقان‌آمیز رضاخان و رسانیدن او به تخت شاهنشاهی هموار نمود».

سی اوت ١٩٢٠ کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست ایران جلسه‌ای فوق العاده تشکیل داد و در تلاش برای ترمیم تخریبات و خساراتی که پیشه‌وری و رفقایش به بار آورده بودند، تصمیم گرفت تبلیغات کمونیستی موقوف شود. متعاقب سرنوشت تلخ جنگلی‌ها در اوایل زمستان آن سال مقامات شوروی پیشه‌وری را مجبور به استعفا کردند و از احسان‌الله خان خواستند ایران را ترک کند.

«پیشه‌وری یک کمونیست فاناتیک، مطیع و چشم به دهان رهبران بلشویک بود. وفاداری و عبودیتی بی چون و چرا به روسیه داشت و در هر تصمیمی همیشه راه اطاعت و تسلیم نسبت به کشور شوراها، سرزمین کمونیسم را برمی‌گزید. وی در اطاعت از اوامر و خط‌دهی‌های کمینترن، خواهان اجرای برنامه‌های تهاجمی صدور انقلاب کمونیستی به کشورهای دیگر از جمله ایران بود. او در تعصب سیاسی و فاناتیزم عقیدتی نسبت به مرام کمونیسم و رژیم شوروی از خود روسها و بلشویکهای چندین و چند ساله نیز فراتر می‌رفت».

برخی منابع پیشه‌وری را همکار «چکا»، ابواب جمعی «کمینترن» (یا انترناسیونال سوم، اتحادیه‌ی احزاب کمونیست جهان از سال ۱۹۱۹ تا سال ۱۹۴۳) و ... دانسته‌اند. به سبب در دسترس نبودن اسناد و منابع موثق آرشیوی روسیه و آزربایجان و ... فعلا نمی‌توان در این باره حکم قطعی داد (آنچه تاکنون در این مورد منتشر شده قطره‌ای از دریاست). اما بین سه دوره‌ی حیات سیاسی پیشه‌وری با سه رهنمود و فراخوان دولت روسیه‌ی شوروی-کمینترن به کمونیستهای جهان مطابقت قابل توجهی وجود دارد:

١-در مارس ١٩١٩ کمینترن در کنگره‌ی تاسیس خود، کمونیستها را به تبلیغات و اقدامات تهاجمی برای «تاسیس احزاب کمونیستی» در سراسر جهان فرا خواند. در این دوره پیشه‌وری با نام جعفرزاده مأمور به ایران و به گیلان فرستاده شد و به ایجاد حزب مسلح کمونیست و فعالیتها و تبلیغات بسیار رادیکال و افراطی کمونیستی مشغول گردید.

٢-در ژولای-آگوست ١٩٣٥ کمینترن در کنگره‌ی هفتم خود امر به «ایجاد جبهه‌های متحد و توده‌ای بر علیه فاشیسم» به رهبری احزاب کمونیست داد. پیشه‌وری در این دوره با نام پرویز در ایجاد حزب توده و تبلیغات شدید ضد فاشیستی در جبهه‌ی آزادی و ... شرکت کرد.

٣-در مه ١٩٤٣ استالین به نشانه‌ی دوستی با متحدان غرب کمینترن را فسخ کرد و به «ایجاد مناطق نفوذ» در کشورهای ضعیف پیرامون شوروری (الحاق، اشغال، ایجاد دولت کمونیستی، ...) متمرکز شد. در این دوره پیشه‌وری، به علت داشتن ویژگی «وفاداری مطلق به دولت شوروی و اطاعت بی چون و چرا از حزب کمونیست روسیه» به صدارت فرقه‌ی دمکرات آزربایجان انتخاب شد.

خيانت در ماجرای حکومت ملی آزربايجان: فرقه‌ی دمکرات آزربایجان (دوم)-حکومت ملی آزربایجان دارای سه رهبری بود.

١)- رهبری ایرانی مرکب از تورکهای چپ ایرانی (اغلب منسوب به حزب توده، بازماندگان نسل اول کمونیستهای ایرانی مانند پیشه‌وری، سلام‌الله جاوید، ...)، آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا (بازماندگان جنبشهای مشروطیت و آزادی‌ستان، نورالله یکانی، ....)، آزربایجان‌گرایان استالینیست (اغلب مهاجرین، غلام یحیی، ....)، حتی آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست (جهانشاهلو، ....) بود. هدف رهبری ایرانی، همانگونه که خودشان هم بارها بیان کرده‌اند، ایجاد کانونی در آزربایجان و سپس گسترش آن به تمام ایران و نجات آن بود.

٢)- باقیروف و مقامات رسپوبلیکای آزربایجان که با استفاده از شرایط استثنائی بوجود آمده پس از جنگ جهانی دوم، غالبیت دولت شوروی و اشغال شمال ایران توسط ارتش سرخ، در صدد الحاق بخش وسیعی از منطقه‌ی تورک‌نشین شمال غرب ایران (در صورت امکان تا پیرامون تهران و اراک و جنوب همدان و ...) به جمهوری آزربایجان شوروی و اتحاد با آن بودند.

٣) مسکو-استالین-میکویان که هدفی برای احقاق حقوق ملی ملت تورک ساکن در ایران نداشتند. بلکه مقصدشان از ایجاد و حمایت از این جریان، گسترش منطقه‌ی نفوذ اتحاد شوروی، و در صورت امکان استفاده از آن به عنوان ابزاری برای اعمال فشار بر دولت ایران و حتی تورکیه به نفع روسیه و ارمنستان، و گرفتن امتیازاتی چون امتیاز نفت شمال و ... بود).

آرایش رهبری بومی این حرکت مرکب از تورکهای چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا و آزربایجان‌گرایان استالینیست؛ باعث بروز چند خطای استراتژیک، به زعم برخی خائنانه، در آن شد. از جمله:

الف)-در رابطه با مساله‌ی ارضی و وطن تورک:

١-رهبران حکومت ملی آزربایجان و بعدها فرقه‌ی دمکرات آزربایجان درکی از «وطن تورک» (بویژه بخشهایی از آن واقع در استانهای همدان، مرکزی، البرز، قم، تهران، ....) و حدود و ثغور آن نداشتند، بر لزوم طرح و بحث این موضوع هم واقف نبودند. این طبیعی است زیرا آنها تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا، اغلب از مرکز و شرق آزربایجان با حسیات قوی محلی‌گرایی بودند، از جنبشهای کارگری، کمونیستی-بلشویکی و آزادی‌خواهی سراسری ایرانی می‌آمدند، ایران را وطن و میهن خود می‌دانستند و هیچگونه سابقه‌ای در امر مبارزات برای احقاق حقوق ملی تورک نداشتند. از همین‌روست که در ادبیات فرقه‌ی دمکرات آزربایجان و حکومت ملی آزربایجان حتی یک مقاله و بررسی در باره‌ی وطن تورک و مناطق تورک‌نشین و حدود و ثغور آن و مسائل قانونی و حقوقی و اداری و سیاسی ... در ارتباط با آن، و یا آگاه‌سازی مردم در باره‌ی آنها وجود ندارد (یکی دو مقاله و اثر موجود در این باره، از کسانی است که بعدها از ایدئولوژی و هویت ملی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان بریده‌اند. مانند فرهنگ «جغرافيائي ملي ترکان ايران‌زمين» اثر ژنرال محمود پناهیان). در حالیکه در آن موقع و بعد از آن، کردها هزاران نقشه و مقاله و کتاب و تدقیق و تحقیق در باره‌ی اراضی کردنشین و وطن کردی ادعائی‌شان و کردستان بزرگ و .... تهیه، در مقیاس دنیا منتشر کرده بودند (اغلب بر دیوار اتاق قاضی محمد، حین ملاقاتهای رسمی او با مقامات حکومت ملی آزربایجان، ایران، روسیه و دولتهای اروپایی و آمریکایی، نقشه‌هایی که سراسر غرب تورک‌ائلی را جزء کردستان بزرگ نشان می‌داد آویزان بود).

٢- رهبران حکومت ملی آزربایجان بدون گرفتن هیچ امتیازی از کردها، مانند گرفتن تعهد و تضمینات عملی از سران کرد به پایان دادن به ادعاهای پوچ و توسعه‌طلبانه‌ی تملک بر شهرهای تورک ماکو، خوی، سلماس، اورمیه، سولدوز، قوشاچای، سایین قالا،....، به تشکیل «جمهوری مهاباد» در اراضی آزربایجان و حتی الحاق مناطق تورک‌نشین سولدوز به جمهوری مهاباد تن در دادند. در حالیکه حکومت ملی آزربایجان به لحاظ سیاسی، از جمله وجود دولت رسپوبلیکای آزربایجان که بخشی از دولت شوروی - طراح و مدیر اصلی ماجرا- و ارتش سرخ بود، همچنین قرار داشتن جمهوری مهاباد در منطقه‌ی جغرافیایی و تقسیمات اداری که آزربایجان نامیده می‌شد، دست بالا را داشت و می‌توانست خواسته‌های مشروع خود را به طرف زیاده‌طلب کردی بقبولاند.

٣- رهبران حکومت ملی آزربایجان، بیش از نیمی از وطن تورکی - تورک‌ائلی را که در خارج آزربایجان (در استانهای کنونی همدان، مرکزی، البرز، قم و تهران) قرار داشت، بی آنکه حتی یک بار، محض تعارف هم که شده؛ به وطن بودن و تعلق آنها به ملت تورک اشاره کند، به دولت ایران تقدیم نمود. صرفا بدین سبب که آنها آزربایجان نامیده نمی‌شدند. زیرا در نظر این فتیشیستهای آزربایجان‌زده، صرفا مناطقی می‌توانند وطن باشند که آزربایجان نام دارند.

٤- در روزنامه‌ی آزربایجان، ارگان فرقه‌ی دمکرات آزربایجان در پیروی از سیاستهای روسیه و ارمنستان، نوشته‌هایی بر علیه تورکیه منتشر می‌شد (پیشه‌وری خود از عنفوان جوانی حسیات ضد تورکی-ضد تورکیه‌ای داشت). از جمله ادعا می‌شد که تورکیه به نسل‌کشی ارمنیان پرداخته و باید این را جبران کند و .... در حالیکه خاطرات تلخ اشغال سرزمینهای تورک و قتل عام صدها هزار تن تورک در ٢٥ سال پیش از آن در قفقاز جنوبی و شمال غرب ایران و شرق آناتولی توسط ارمنیان و آسوریان هنوز زنده بود.

ب)-در عرصه‌ی هويتی:

١-به لحاظ هویت ملی، بخشی از رهبری ایرانی حرکت معتقد به نوعی «هویت قومی آزربایجانی» به عنوان جزئی از «ملت ایران» ایجاد شده در دوره‌ی مشروطه، و بخش دیگر معتقد به «هویت ملی آزربایجانی» ایجاد شده توسط روسیه‌ی استالینیست در سال ١٩٣٧ بودند. به عبارت دیگر «هویت ملی تورک» و مجادله برای احقاق حقوق ملی «ملت تورک» و «وطن تورک»، برای رهبران بومی این حرکت -به استثنای یکی دو تن از آنان، آن هم به طور بسیار سطحی (بیریا، علی شبستری، ...)- اهمیتی نداشت، حتی ناشناخته بود. گرچه بعدها شماری از رهبران فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، از ایدئولوژی و هویت ملی روسیه ساخته‌ی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان بریده و به «ملت تورک» رسیدند. مانند «ژنرال محمود پناهیان» (مولف فرهنگ «جغرافيائي ملي ترکان ايران‌زمين»). به همین سبب این شخصیتها تحت نام «تورک‌گرایان دمکراتیک» و با جمشیدخان افشار اورومی و حاجی میرزا بلوری و ...یکجا دسته‌بندی می‌شوند.

پیشه‌وری خود به لحاظ ملیت تباری «تورک» (زاده از مادر و پدری تورک)، به لحاظ ملیت انتخابی «ایرانی» (خود را منسوب به «ملت ایران» می‌دانست)، اما به لحاظ ملیت سیاسی یک «بلشویک روسی» بود.: «من می‌دانستم که نجات و سعادت ملت و میهن من در پیشرفت رژیمی است که انقلابیون روسیه می‌خواهند و اگر غیر از لوای پر افتخار لنین بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی «ملت ایران» همیشه در خطر خواهد بود» (پیشه‌وری. آژیر، شماره‌ی ٩١). در اینجا منظور پیشه‌وری از ملت و میهن من، به ترتیب «ملت ایران» و «میهن ایران»، و از انقلابیون روسیه و لوای لنین به ترتیب «کمونیستهای روسیه» و «پرچم بلشویسم» است. وی که در تمام عمر خود معتقد به «ملت ایران» و «میهن ایران» بود، در سال ١٩٤٤ پس از قبول پیشنهاد-درخواست مقامات شوروی[12] برای تصدی رهبری فرقه‌ی دمکرات آزربایجان به یکباره معتقد به «ملت آزربایجان» شد. اما این رفتار، غیر صادقانه و صرفا در متابعت از سیاستها و دیرکتیوهای دولت شوروی و حزب کمونیست روسیه بود.

در مرامنامه‌ی مفصل حزب کمونیست ایران که پیشه‌وری در تاسیس آن نقش داشت و خود نیز در کنگره‌ی نخستش به عضویت کمیته‌ی مرکزی آن در آمد، بر خلاف آموزه‌های صریح مارکسیسم-لنینیسم مساله‌ی ملی مطرح نشده و در باره‌ی حل آن مطلبی وجود ندارد. مساله‌ی زبانها نیز مسکوت گزارده شده است. اساسا مطبوعات حزب کمونیست و تمام نوشته‌هایش، از جمله نشریه‌ی کمونیست که پیشه‌وری مدیر آن بود صرفا به زبان فارسی بود. زیرا در آن موقع پیشه‌وری به «ملت ایران» و «میهن ایران» معتقد و مخالف فدرالیسم، حتی طرح واقعیت کثیرالملگی ایران بود. وی در خاطراتش در باره‌ی تَرْکِ گیلان می‌گوید: «بعد از دو ماه توقف در آنجا، دیدم که وضعیت جور خوبی نیست، و قضیه بالاخره بر خلاف «منافع ملی» انجام خواهد گرفت. پس استعفا داده و به باکو مراجعه کردم». در اینجا منظور وی از «منافع ملی»، منافع ملی ملت تورک نیست، بلکه «منافع ملی ملت ایران» است.

٢- بنظر می‌رسد اکثر اجرائات حکومت ملی آزربایجان که «ملی» شمرده می‌شوند، مخصوصا رسمی کردن زبان تورکی- هرچند تحت نام زبان آزربایجانی-، اجرائات و به اصرار رهبران رسپوبلیکای آزربایجان دخیل در این حرکت و در راس آنها شخص میرجعفر باقیروف است. باقیروف صادقانه سراسر منطقه‌ی تورک‌نشین در شمال غرب ایران- تا حوالی تهران و رشت و اراک و نهاوند را (گرچه با نام آزربایجان) وطن می‌دانست و با استفاده از شرایط به وجود آمده پس از غالبیت شوروی در جنگ جهانی دوم، در صدد الحاق آن به رسپوبلیکای آزربایجان بود. اینها افکار و اهدافی بودند که رهبران ایرانی حکومت ملی آزربایجان ابدا بدانها اعتقادی نداشتند، حتی مخالف آنها بودند. با این وصف، جناح «ملی» در این حرکت، رهبری رسپوبلیکای آزربایجان و میرجعفر باقیروف است، نه رهبران ایرانی آن حرکت (طنز تاریخ است که باقیروف که به عنوان یک رهبر آزربایجان‌گرای استالینیست، از طرف بسیاری در شمال شخصیتی ضدملی شمرده می‌شود، در جنوب به صورت یک شخصیت ملی عمل نموده است).

٣-ادخال هویت ملی «آزربایجانی» به ایران و تبلیغ آن، تبدیل نام ملت «تورک» به آزربایجانی، تغییر نام زبان «تورکی» به آزربایجانی.... . هویت ملی جعلی آزربایجانی که در سال ١٩٣٧ توسط استالین-میکویان در مسکو ایجاد شد، دسیسه‌ا‌ی استعماری و مهندسی هویت قومی خلق تورک بود که مستقیما هویت ملی تورک، نام ملی تورک، یگانگی ملی توده‌های تورک پراکنده در ایران، یکپارچگی وطن تورک در شمال غرب ایران، ادبیات تورک، تاریخ تورک و ... را هدف قرار داده و همه‌ی آنها را نفی و انکار می‌کرد؛ «ملت تورک» ساکن در ایران و «وطن تورک» در شمال غرب آن را به طور موثر به دو بخش آزربایجانی و غیر آزربایجانی تجزیه می‌نمود. این «هویت ملی آزربایجانی» استالین ساخته، کاملا غیر از واقعیتهای تاریخی و میدانی و در تضاد با هویت ملی ملت تورک ساکن در ایران بود. به همین جهت هم مورد استقبال مردم تورک بویژه در غرب آزربایجان، جنوب تورک‌ائلی در خمسه و همدان و استانهای مرکزی و ... قرار نگرفت. (بر خلاف حرکت «اتحاد اسلامی» در سالهای جنگ جهانی اول که به سبب تاکید بر «تورکیت» که مردم بدان تعلق حسی و عاطفی دارند، تبدیل به حرکتی مردمی میان همه‌ی تورکان در سراسر ایران شد و حمایت قاطبه‌ی مردم تورک را بدست آورد؛ جنبش ٢١ آذر به دلیل هویت غیرملی «آزربایجانی»‌اش، بین توده‌های تورک، مخصوصا در استانهای غیرآزربایجانی تورک‌ائلی همگانی نشد و پشتیبانی صمیمی آنها را بدست نیاورد).

٤--شیطان‌سازی از و ترور شخصیت رهبران حرکت ملی دمکراتیک تورک و «میللی موجادیله» در سالهای جنگ جهانی اول، تورک‌گرایان و شخصیتهای ملی و سابقون تورک مانند مجدالسلطنه افشار اورومی، ابوالفتح علوی، تقی رفعت، حاجی میرزا بلوری، .... در تبلیغات حکومتی؛ و محکوم نمودن اقدامات ملی افتخارآمیز آن بزرگان (مانند انتشار نشریه‌ی آزربایجان به زبان تورکی توسط مجدالسلطنه، ....)

٥- عملهای سیاسی عمده‌ی پیشه‌وری (جمهوری سوسیالیستی گیلان، تاسیس حزب کمونیست-توده، تلاش برای نمایندگی مجلس از تبریز، تثبیت حکومت ملی آزربایجان در نزد دولت ایران، جلب حمایت استالین برای جلوگیری از سقوط آن، ...) به شکست و بدفرجامی ختم شده است. اما او از خطاهای خود نمی‌آموخت و بر اشتباه اصرار می‌کرد. این خود یک خطا و کمبود بسیار جدی، علاوه بر ایدئآلیسم و فاناتیسم کمونیستی و بریده بودن از واقعیتهای جهان خارج، اوست.

گویا پس از فرار رهبران فرقه به آزربایجان شوروی، باقیروف در مباحثه‌ای با پیشه‌وری به او گفته: «علت شکست این بود که به اتحاد دو آزربایجان تاکید نشد» و پیشه‌وری پاسخ داده بود: «اتفاقا دلیل شکست این بود که به اتحاد با ایران تاکید زیادی نشد». این مباحثه- در صورت صحت- نشان می‌دهد که پیشه‌وری متوجه نشده بود که اولا مدل (پرچمدار شدن آزربایجان برای بقیه‌ی ایران و سپس نجات دادن آن)، یک فانتزی کودکانه است که هر تلاشی برای تحقق آن، هم وضع ملت تورک و هم کل ایران را بسیار بدتر از قبل کرده است (رهبری جنبش مشروطیت و آزادی‌ستان که به سقوط دولت تورک قاجار و تاسیس دولت فارس‌گرای پهلوی انجامید؛ حکومت ملی آزربایجان که باعث شد پس از سقوط، دولت ایران سیاستهای تورک‌ستیزانه‌ی خود را صد چندان کند، ....). دوما هر جنبش رهایی‌بخش ملی که به جای احقاق حقوق خود، به تامین همزمان حقوق دیگران و یا همه‌ی ملل پیرامون و جهان اولویت دهد، محتوم به شکست و آغاز نشده پایان یافته است. استراتژی صحیح همان بود که باقیروف می‌گفت:

الف) «قطع سریع و کامل هر گونه رابطه‌ی سیاسی و ارگانیک با ایران»

ب) «الحاق کامل به آزربایجان شوروی»

ج) «جهان را در مقابل عمل انجام شده قرار دادن» (مانند مورد اوکراین)

به واقع اگر مخالفت استالین و سنگ‌اندازی‌های پیشه‌وری و رهبری ایرانی حکومت ملی آزربایجان نبود و سیاستهای باقیروف تعقیب می‌شد، امروز مرزهای جنوبی جمهوری آزربایجان تا پیرامونهای تهران و اراک و نهاوند امتداد داشت.

٦-ادغام فرقه‌ی دمکرات آزربایجان با حزب توده‌ی ایران در آگوست ١٩٥٩، (١٢ سال پس از مرگ پیشه‌وری) که به هویت سیاسی مستقل ملت تورک ضربه‌ای جدی زد و به روند استحاله و فارس‌سازی وی شتاب فوق العاده بخشید. قابل ذکر است خود پیشه‌وری به کثیرالمله بودن ایران، وجود ملت تورک و ضرورت فدرالیسم ملی اعتقادی نداشت. وی معتقد به ملت ایران، ایران یونیتار و مخالف فدرالیسم ملی بود. یعنی منطقا مخالف ایجاد چند حزب کمونیست در ایران، از جمله ایجاد حزب کمونیست خاص برای ملت تورک و وطن تورک (تحت نام آزربایجان و یا هر نام دیگر) هم بوده است. او زمانیکه عضو کمیته‌ی مرکزی منتخب کنگره‌ی حزب عدالت در انزلی که نام خود را به حزب کمونیست ایران تغییر داد بود، پس از تشکیل کمیته‌ی جدیدی در کنگره‌ی ملل شرق، به وجود دو کمیته‌ی مرکزی در ایران، به شدت اعتراض و بابت این امر به کمینترن شکایت کرده بود[13]. (قبول مقام صدری فرقه‌ی دمکرات آزربایجان از طرف پیشه‌وری- علی رغم مخالفت معلوم و صریح او با تشکیل دو حزب کمونیست در ایران (حزب توده‌ی ایران، فرقه‌ی دمکرات آزربایجان)، صرفا به سبب اجابت درخواست مقامات شوروی و پیروی وی از سیاستهای وقت آن دولت بود).

به همه حال، رهبران ایرانی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان همانگونه که گفته شد، به هویت ملی تورک اعتقادی نداشتند (اکثرا به «ملت ایران» و بخش کوچکی به«ملت آزربایجان» معتقد بودند) و فرمانبردار و مجری اوامر حزب کمونیست روسیه و دولت شوروی بودند. در نتیجه‌ی این دو ویژگی، به ادغام فرقه‌ی دمکرات آزربایجان با حزب توده‌ی ایران تن در داده، حکم نابودی خود را امضاء نمودند. اما رهبران کرد که از هر دو جهت اعتقاد به «هویت ملی کرد» جدا از «ملت ایران» و عدم وابستگی سیاسی به حزب کمونیست روسیه-دولت شوروی، «ملی» بودند، پس از سقوط جمهوری مهاباد هم هویت تشکیلاتی مستقل خود را حفظ و خود را در حزب توده و یا هیچ تشکیلات سراسری دیگر ایران ادغام و منحل نکردند.

چشم پوشی و حمايت ضمني از جنايتها، تصفيه‌هاي خونين و ترور استالينيستي: در طول حاکمیت استالین بر دولت شوروی، نزدیک به سه میلیون تن اعدام و یا در گولاک و .... سر به نیست شدند. بخشی از این کشتارها مربوط به موجي از تصفيه و ترور بر عليه بلشویکهای قدیم، گروههاي روشنفکري، اجتماعي، ملي  و اتنيکي .... به سالهای ١٩٣٦-١٩٣٨ است که استالین آنها را دشمن خلق و شوروي اعلام کرده بود. در این موج از سرکوب و کشتارهاي استالينيستي (تصفيه‌ي بزرگ و يا ترور بزرگ) که مشابه آن در تاريخ بشري ديده نشده، نزدیک به ٨٠٠٠٠٠  توسط نکود (پليس مخفي شوروي بين سالهاي ١٩٤٣-١٩٣٤) اعدام شد. قبلا در دوره‌ی حاکمیت لنین بین سالهای ١٩١٧-١٩٢٢ در موج دیگری که به «ترور سرخ» معروف است، نزدیک به ٣٠٠٠٠٠ بدست چکا (پلیس مخفی-سازمان امنیت بلشویکها) اعدام و یا سر به نیست شده بود. رژیم ترور و تصفيه‌ي بزرگ استالينيستي، ابزاری بود براي تحکيم پايه‌هاي قدرت استالین، مهندسي اجتماعي و قومي توسط نظام استعمارگر اتحاد شوروي و نگاه داشتن اتباع نظام توتاليتر اتحاد شوروي در وضعيت هميشه وحشت‌زده و نامطمئن از آينده‌ي خودشان؛ و از جنون قدرت، بي‌ارزش بودن انسان نزد بلشويکها و استالين، پارانوياي شخص وي ريشه، ... مي‌گرفت. ترور استالینی به موازات شوروي و بلوک شرق، در رسپوبليکاي آزربايجان نيز وزيد و جمعاً باعث قتل و هلاک شدن قریب به ٤٠٠٠٠ انسان شد.

تورکان چپ ایرانی از‌‌‌ همان ابتدا شوروی‌پرست و دل‌بسته‌ی استالین بودند. (در دهه‌ی ١٣٢٠ برخی از فعالین حزب توده‌ی ایران سلام و خداحافظی خود را با زبان روسی ادا می‌كردند). اما در دوره‌ی حکومت ملی آزربایجان، این شوروی‌پرستی تبدیل به فرهنگ کيش شخصيت و شخصيت‌پرستي پيرامون استالين شد و بعداً به شخصيتهاي ديگر و حتي حوادث تاريخي نيز شيوع پيدا کرد و آنها را به صورت تابو در آورد. در تبلیغات این دوره استالین همچون یک پیغمبر مافوق بشر و یک منجی تقدیس، و دفاع کورکورانه از او ترویج می‌شد. نشریات و کتب و تجمعات و تظاهرات این دوره پر است از عکسها و مقالات و اشعار و.... در مدح ژنرالیسم استالین. این رفتار، به طور جدی و ملی و قائم به ذات بودن این حکومت را در نزد مردم تورک و افکار عمومی خارجی به زیر سوال برد و از آن تصویر «دولت دست نشانده» را ایجاد نمود. در حالیکه در جمهوری مهاباد این پدیده‌ مشاهده نشد. بر خلاف پیشه وری و دیگر رهبران بلشویک حکومت ملی آزربایجان، رهبران کرد جمهوری مهاباد، شخصیتهای مستقل و ملی (به معنی باور به هویت ملی کرد) بودند. آنها نه به سبب وابستگی ایدئولوژیک و ارگانیک به بلشویسم و کمینترن و شوروی و ....، بلکه صرفا به سبب آنکه مصالح ملی ملت کرد در آن مقطع زمانی را در اتفاق تاکتیکی با شوروی تشخیص داده بودند به همکاری و اتحاد با آن ‌پرداختند. حال آنکه رابطه‌ی پیشه‌وری با شوروی بیشتر رابطه‌ی مامور با آمر بود. به همین سبب در بین حاکمیت کرد جمهوری مهاباد پدیده‌ های شوروی‌پرستی و شخصیت‌پرستی از استالین مشاهده نشد. پس از شکست ماجرا، در حالیکه پیشه وری و دیگر رهبران حکومت ملی آزربایجان به توصیه ی مقامات شوروی بدان کشور فرار کردند، رهبران ملی کرد در وطن خود مانده و توسط ارتش شاهنشاهی اعدام شدند.

یکی دیگر از عواقب بسیار زشت وابستگی رهبران حکومت ملی آزریایجان به شوروی و فرهنگ شخصیت‌پرستی استاالینی آنها، چشم‌پوشی و سکوت در مقابل جنايتها، تصفيه‌هاي خونين و ترور استالينيستي بود که به معنی حمايت ضمني از آنها تعبیر شد. این نیز به طور جدی بر ادعاها و تبلیغات دمکرات و آزادی‌خواه و .. بودن حکومت ملی آزربایجان شبهه افکند. (پیشه‌وری که یکی از برجسته‌ترین و قدیمی‌ترین رهبران کمونیست ایران و منطقه بود و همچنین رابطه‌ی نزدیکی با چکا و دیگر سازمانهای پلیسی و امنیتی شوروی داشت، غیرممکن بود که از ماوقع نظام شوروی و در این میان ترور سرخ لنینی و ترور کبیر استالینی بی‌خبر باشد). پس از او فرقه‌ی دمکرات آزربایجان هرگز بر علیه استالین موضع نگرفت، در باره‌ی جنایاتی که استالین مرتکب شده نه چیزی گفت و نه تلاشی برای شناساندن آنها کرد (بر خلاف برخی از تورکهای چپ ایرانی مانند یوسف افتخاری، خلیل ملکی و ...). اخلاف و اعقاب آنها (فرقه‌ی دمکرات آزربایجان و حزب مادر توده‌ی ایران) هم پس از انقلاب بهمن، به سیاق گذشته از جنایات روحانیون بنیادگرای شیعی (اعدامهای فله‌ای وابستگان به رژیم سابق، طرفداران حزب خلق مسلمان، اقلیتهای ملی، بهائیان، ....) حمایت ضمنی و یا آشکار کردند.

خيانت در سرکوب حرکت خلق مسلمان: پس از انقلاب اسلامی بخشی از تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان به دلیل اطاعت بی چون و چرا از سیاستهای منطقه‌ای شوروی، و .... از دولت دینی و حاکمیت روحانیان بنیادگرای شیعی فارس حاکم بر دولت ایران، گویا به خاطر ضد امپریالیست بودنشان، حمایت کردند. (کیانوری رهبر حزب توده در ۲۰ شهریور ۶۱ می‌گوید: «توده‌ای هستم و همراه امام، ماندگارم که زمان است به کام»). آنها (در فرقه‌ی دموکرات آزربایجان، حزب توده، سازمان فدائیان خلق، پیکار، مجاهدین خلق.....) همچنین از سرکوب «حرکت خلق مسلمان» دفاع نمودند، حرکتی که اقلا از جهت مخالفت با حاکمیت صنف روحانی و اصل ولایت فقیه، و خواستار شدن جدائی دین از دولت، به طور نسبی حرکتی مدنی و دمکراتیک شمرده می‌شد. (گروهی از فدائیان خلق منشعب بنام طرفداران اشرف دهقانی و گروهی با نام «فرقه دموکرات مستقل آذربایجان» که دکتر زهتابی در راس آنها بود از این جنبش حمایت کردند).

در این میان «فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-سازمان حزب توده‌ی ایران در آزربایجان» در تهاجم تبلیغاتی و همکاری با سپاه پاسداران بر علیه حزب خلق مسلمان فوق العاده فعال بود و حتی خواستار اعدام هر چه بیشتر طرفداران این حرکت شد. در بخشی از یک اعلامیه‌ی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان گفته می‌شود: «..... سرانجام عمل قاطعانه و جانبازانه‌ی پاسداران انقلاب اسلامی و اشغال لانه‌ی فساد حزب خلق مسلمان و برخی از کمیته‌های وابسته به این حزب، ضربه‌ای مهلک به ضد انقلاب در تبریز وارد آورد. و اعدام یازده تن از اوباشان این حزب توسط دادگاه انقلاب تبریز، فصل نوینی در پیکار علیه ضد انقلاب در شهرمان گشود. کمیته‌ی مرکزی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، سازمان حزب توده‌ی ایران در آزربایجان ضمن محكوم ساختن تمام توطئه‌های رنگارنگ ضد انقلاب، از این عمل قاطعانه‌ی دادگاه انقلاب اسلامی آزربایجان شرقی پشتیبانی می‌کند و خواستار است که به ضد انقلاب زخم خورده نباید فرصت تجدید قوا داد. و باید هر چه زودتر آنرا ریشه‌کن نمود. کمیته‌ی مرکزی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، سازمان حزب توده‌ی ایران در آزربایجان؛ ٢٣-١٠-١٣٥٨». در

در این اعلامیه کلیشه‌های ادبیات استالینیستی و شیوه‌های مرسوم آن (ترور شخصیت، خشونت‌طلبی، اتهام‌زنی، ارائه‌ی تصویر نادرست از اشخاص، گزاف‌گویی و بزرگنمایی، ادبیات شعاری،  ...) به روشنی مشاهده می‌شود: لانه‌ی فساد، اوباشان این حزب، ضد انقلاب، دفاع از اشغال مقر حزب، وارد آوردن ضربه‌ی مهلک، حمایت از اعدام طرفداران حزب، پیکار علیه ضد انقلاب، زخم خورده، ریشه‌کن کردن، عمل قاطعانه و جانبازانه، ضربه‌ای مهلک، .....

خيانت در جريان حملات تروريستهای کرد به اورميه و سولدوز: در دویست سال گذشته در غرب آزربایجان، هر گاه که دولت مرکزی و یا سیستم دفاعی تورکان تضعیف شده است، گروههای تروریستی کرد از فرصت سوء استفاده کرده و به شهرها و روستاهای تورک و در راس آنها اورمیه و سولدوز هجوم آورده‌اند و مردم بی‌دفاع تورک را – به منظور فراری دادن بقیه السیف و اشغال شهرها و روستاهایشان قتل عام کرده‌اند. پس از وقوع انقلاب اسلامی ایران هم همین الگو تکرار شد. تروریستهای کرد حزب دمکرات کردستان درست یک روز پس از انقلاب در ٢٣ بهمن به دستور عبدالرحمن قاسملو که تا آن زمان در بغداد و مهمان حزب بعث بود، به شهربانی و ژاندارمری ساوجبلاغ –مهاباد حمله کرده آنها را خلع سلاح نمودند. یک هفته بعد در ٣٠ بهمن به پادگان ساوجبلاغ-مهاباد حمله کرده تمام سلاحها و مهمات شامل اسلحه‌های سنگین آنرا غارت نمودند. پس از آن با سلاحها و مهمات غارتی، شروع به تهاجم به شهرها و روستاهای تورک کردند. در جریان این تهاجمات و دفاع مردم تورک و بعدها مداخله‌ی ارتش و سپاه و ...، هزاران تن به قتل رسید.

در فروردین ١٣٥٨ به امر قاسملو تروریستهای کرد اقدام به تظاهرات و تجمع مسلحانه با شرکت چندین هزار فرد مسلح در نقده، شهری با اکثریت جمعیتی تورک‌ کردند. مردم تورک شهر، با صدور بیانیه‌ها و ارسال عریضه‌های متعدد به برگزاری این تجمع اعتراض کرده، خواستار لغو آن شدند. اما قاسملو مصر بود. زیرا هدف وی ایجاد درگیری و خونریزی، فراری دادن اهالی تورک شهر که همه بی سلاح بودند و سپس اشغال شهر استراتژیک نقده بود. به روایت چمران: «احزاب چپ در تاریخ ٣١ فروردین ٥٨ نیروهای مسلح خود را به نقده (سولدوز) می‏برند، شهری که از بیست هزار نفر جمعیت آن، تقریباً ١٥ هزار نفر تورک‌اند، و معلوم است که از قدیم بین کرد و تورک حساسیت وجود دارد. در وسط این شهر تورک‏نشین، بیست هزار کرد از نقاط مختلف جمع شده و دست به تظاهرات می‏زنند که ده ‏هزار نفر آنها مسلح بودند. چه کسی می‏تواند چنین عملی را توجیه کند؟ راستی چه دلیلی داشت که احزاب در نقده‌ی‌ تورک‏زبان، زور و بازو نشان دهند و همه‌ی قدرت نظامی خود را در آنجا تجهیز کنند؟ جواب روشن است و آن اینکه می‏خواستند مسلحانه بر نقده نیز مسلط شوند، زیرا نقده دروازه‌ی آزربایجان است و برای وصول به اشنویه و جلدیان و پیرانشهر حیاتی است. ...و برای نفوذ به آزربایجان سیطره بر نقده ضروری بود. لذا مسلحانه وارد نقده شدند و قدرت‏نمایی کردند. می‏خواستند هر نفس‏کشی را خفه کنند و خلاصه نقده را مثل شهرهای دیگر زیر سلطه‌ی خود در آورند. ولی حساسیت موجود در نقده به انفجار بدل شد، زد و خورد در گرفت، خون‏ها ریخته شد، جنایت‏ها صورت گرفت، خانه‏ها به غارت رفت و یا بسوخت، به عصمت دختران و زنان تجاوز گردید و روستاهای زیادی در اطراف نقده مورد هجوم و کشتار قرار رفت. تا پس از چهار روز خونریزی، دولت فرمان داد که ارتش از ارومیه به حرکت در آید و بسوی نقده برود و محاصره‏‌کنندگان کرد را متفرق نماید. ارتش نیز تا مثلث نقده پیش رفت و محاصره‌‏کنندگان عقب نشستند....»

در روزهای نخستین آغاز تهاجمات تروریستهای کرد به شهرها و روستاهای تورک، خبری از دولت مرکزی و نیروهای امنیتی آن نبود. مردم تورک کاملا غیر مسلح و بی دفاع، بدون هر گونه تشکیلات سیاسی در مقابل نیروهای مهاجم کرد تا به دندان مسلح و به خوبی متشکل، به حال خود رها شده بودند (و این بار اردوی عثمانی هم نبود که به کمک آنها بشتابد). در این شرایط عدم توازن مطلق بین قدرت بازیگران، تنها نیرویی که به دفاع از مردم بی‌دفاع و غیر نظامی و شهرها و روستاهای تورک برخاست، خود مردم تورک بودند که خودجوش در گروههای کوچک گرد آمدند، مسلح شده و بنا به غریزه‌ی صیانت نفس و حب وطن به نبرد با گروههای تروریست کرد پرداختند. این، همان حب وطنی است که یک صد سال قبل باعث شده بود جمشیدخان افشار اورومی و کاظم خان پاشا و جبار باغچه‌بان و ... دست به سلاح برده، به بسیج مردم و دفاع از آنها و وطن تورک بپردازند. در راس یکی از این گروههای مردمی حجت الاسلام غلامرضا حسنی قرار داشت. وی با تشویق و تهییج مردم به مسلح شدن و دفاع مسلحانه از خود و سرزمینشان موفق به دفع تهاجم اشقیاء و تروریستهای کرد و حفظ اورمیه و سولدوز و ... شد (جلوگیری از سقوط و اشغال اورمیه و سولدوز به دست تروریستهای کرد، دلیل عمده‌ی نفرت دستجات تروریستی کرد و گولان و غلولان تورک، بویژه تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان استالینیست از حسنی است).

در طول این فجایع، غلولان تورک چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان عضو سازمانهای چریکهای فدائی اقلیت و اکثریت، پیکار و راه کارگر و .. در صف تروریستهای حزب دمکرات کردستان و کومله و رزگاری و .... بر علیه تورکها صف گرفتند، حتی جنگیدند. در راس آنها، بهزاد کریمی اهل تبریز و مسئول شاخه‌ی کردستان سازمان فدائی قرار داشت که مدافع جنگیدن با نام و نشان سازمان بود.

[1] گول: پخمه، غلول: خائن

[2] تبريز مرکز جنبش مليت‌گرايی ايرانی بوده است

http://sozumuz1.blogspot.com/2018/01/blog-post_12.html

[3]  کتاب درسي مشروطيت: بعد از اين ترکي حرف نزنيم. اگر او ترکي حرف زد جواب ندهيم

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/04/blog-post_19.html

[4] پخمه تورک مشروطيت‌چيله‌ري

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/08/blog-post_8.html

[5] از خيانتهای آزربايجان‌گرايان مشروطه‌طلب و دمکراتهای آزربايجان: برآمدن رضاشاه

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/12/blog-post_12.html

[6] مغلوبيتمان در انقلاب مشروطه‌ی ايران و خبطمان در انجمن آزربايجان

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/12/blog-post_19.html

[7] قانون تشکيل ايالات و ولايات مشروطه و تجزيه‌ي منطقه‌ي ملي تورک

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/01/blog-post_24.html

[8] تورک قیریمی (قارا قیرقین): کشتار تورکان در غرب آزربایجان توسط دستجات ارمنی و آسوری

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/09/blog-post_29.html

تاريخ تهاجمات و جنايات ارامنه، اسماعيل سيميتقو و سردار ماکو در آزربايجان. مقدمه، لغتنامه، ويرايش و بازنويسي مئهران باهارلي

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/09/blog-post_88.html

تهاجم ارامنه به فرماندهي ژنرال آندرانيک اوزانيان به خوي به روايت ابوالقاسم امين الشرع خويي

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/07/blog-post_10.html

[9] استقبال شديد همدان از قوا و فرماندهی قشون عثمانی، علی احسان پاشا

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/01/blog-post_67.html

استقبال تبريز از نفرات دلير و سلحشور علي احسان پاشا و اردوي نجات‌بخش عثماني، و یا مساله‌ي تحت الحمايگي- پروتکتورا و يا ادعاي حمايت دولتهاي بزرگ اروپائي از اقليتهاي مسيحي شرق

https://sozumuz1.blogspot.com/2016/12/blog-post_76.html

زنده باد خويي‌ها، زنده باد تورکها، زنده باد علي‌احسان  پاشا و ژون تورکها

https://sozumuz1.blogspot.com/2016/09/blog-post_25.html

[10] از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: حماسه‌ي مقاومت خوي

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/06/blog-post_30.html

[11] از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: ممنوع کردن تورکي توسط دمکراتهاي آزربايجان

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/07/blog-post.html

از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: فيوضات و طراحي نسل‌کشي ملي و زباني تورکي در ايران

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/08/blog-post_17.html

[12] مقامات شوروی‌ قبل از انتخاب پیشه‌وری برای ریاست بر فرقه‌ی دمکرات آزربایجان به سراغ بسیاری دیگر نیز رفته بودند [محتاج به تائید با منابع موثق و اسناد است]: «شوروی‌ها پیش از پیشه‌وری با آقای موسوی که بیش از ده سال زندانی سیاسی بود، صحبت کرده بودند که برود آزربایجان و نهضت آنجا را اداره کند. موسوی که آدم با پرنسیپ و تابع اصول بود، گفته بود قبول، به شرط اینکه شما سیاست دولت بی طرف مساعد و نه دولت فرمانده را بازی کنید. ماموران دولت شوروی به او گفتند «تو ناسیونال کمونیست هستی». (خاطرات خلیل ملکی).

[13] پس از ورود ارتش سرخ به انزلی، «فرقه‌ی عدالت ایران» نخستین کنگره‌ی خود را از شعبه های ایران و خارج آن تشکیل و نام خود را به «فرقه‌ی کمونیست ایران» تغییر داد و کمیته‌ی مرکزی انتخاب کرد (پیشه‌وری عضو بود). پس از تخریبات و خساراتی که افراطی‌گری‌ها و بی درایتی‌های این کمیته در نهضت جنگل ایجاد کرد، نخستین کنکره‌ی ملل شرق در باکو، آگوست ١٩٢٠ کمیته‌ی مرکزی منتخب کنگره‌ی اول را منحل و اعضای جدیدی را انتخاب کرد. (حیدرخان دبیر اول بود). کمیته‌ی مرکزی منتخب کنگره‌ی اول، تصمیم کنگره‌ی ملل شرق برای انحلال خود و انتخاب کمیته‌ی جدید را قبول نکرد و به کمینترن شکایت نمود. گروه سومی در آگوست ١٩٢١ در باکو کنگره‌ای تشکیل داد. کمیته‌ی اجرائی کمینترن، موضوع را بررسی و اعلام کرد در ایران باید فقط یک کمیته‌ی مرکزی به رسمیت شناخته شود.‌ در ١٩٢٢ نمایندگانی از کمیته‌های مرکزی اول و دوم و بوروی قفقاز و کمینترن، کمیته‌ی مرکزی جدیدی را تشکیل دادند.

قهرمان‌سازی از تروريستها و شخصيتهای خشونت‌طلب تاريخی

مئهران باهارلی

توضيح از سايت تريبون: بخش چهارم اين مقاله فعلا در وبلاگ "سؤزوموز" موجود نيست. در صورتي كه اين قسمت به دست ما رسيد، آنرا همينجا اضافه خواهيم كرد. (پايان توضيح از تريبون)

بخش پنجم از مقاله‌ی «عمليات عفرين و خوی خيانت‌پيشگی-تروريست‌پروری تورک چپ ايرانی و آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست»

خوی تروریسم‌دوستی و خشونت‌پرستی تورک چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایی استالینیستی ازجمله در اشکال زیر تجلی یافته است:

١-واله‌گی و شيدايی به اشقياء و تشکيلات تروريستی کردی

٢- وارونه‌نمائی ماهيت و اعمال گروههای تروريستی و يا آغشته به تروريسم در تاريخ معاصر؛ تطهير و آزادی‌خواه و دمکرات نشان دادن و سمبل‌سازی از آنها: مشروطه‌طلبان افراطی، انجمن آزربایجان، انجمن ایالتی آزربایجان، مرکز غیبی تبریز، فرقه‌ی اجتماعیون عامیون ایران، فرقه‌ی عدالت ایران، حزب کمونیست ایران، فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-اول،.... (علاوه بر آلودگی به تروریسم، این گروهها عموما منکر هویت ملی تورک و ایران‌گرا هم بودند)

٣-تاسيس و يا پيوستن به سازمانهای چپ مسلح و تروريستی: از قبیل سازمان چریکهای فدائی خلق ایران، سازمان مجاهدین خلق ایران، پیکار و دهها سازمان دیگر که تحت نام قهر انقلابی، مبارزه‌ی چریکی، قیام مسلحانه، جنگ پارتیزانی و ... به انجام عملیات تروریستی می‌پرداختند و یا مانند حزب توده به آن آغشته بودند. این تشکیلات از تروریسم برای برطرف کردن اختلافات درون تشکیلاتی هم استفاده می‌کردند (حزب توده از روشهای سیاسی بهره می‌برد. اما در میان برخی جناحهای داخلی آن تمایل به رفتار مسلحانه و تروریستی نیز مشاهده می‌شد: قتل محمد مسعود، حسام لنکرانی، پرویز نوایی، محسن صالحی, داریوش غفاری, پرویز نوایی, آقا برار فاطری و .... سازمان چریکهای فدایی خلق ایران چندین مورد ترور یا تصفیه و حذف فیزیکی درون تشکیلاتی داشت: عبدالله پنجه شاهی، مهندس نوشیروان پور، ...ٰ)

٤-تکريم خشونت از طريق کاربرد نامهای مجاهد و فدائی: هر دو نام مجاهد و فدائی، مفاهیم خشونت و نابودی را در خود مستتر دارند. اين دو نام که بین گروههای تروریست همواره از محبوبیت برخوردار بوده‌اند، توسط مشروطه‌طلبان به تورک‌ائلی و ایران وارد شده‌اند. در دوران معاصر دو گروه تروریست اصلی در ایران، که بسیاری از موسسین و اعضایشان تورک بوده و هستند، سازمان فدائی و سازمان مجاهدین نام داشته‌اند.

الف-«مجاهد» در فرهنگ اسلامی به کسی که در راه دین خدا بجنگند گفته می‌شود. فرقه‌ی اجتماعیون عامیون را در روسیه و ایران مجاهد می‌نامیدند. با الهام از آنها در جنبش مشروطه‌ی ایران، مجاهد به کسانی گفته می‌شد که با دولت تورک قاجار و بعدها بر علیه محمدعلی‌شاه می‌جنگیدند. انتخاب نام مجاهد از سوی مشروطه‌طلبان نشان می‌دهد آنها خودشان هم واقف بودند که جنبش مشروطیت از یک حرکت مدنی و مسالمت‌آمیز و صلح‌جو و عقلانی به یک انقلاب طالب خشونت و جنگ و براندازی و ایدئولوژیک (فارس‌گرا-ضد تورک) تبدیل شده است.

ب- «فدائی» به معنی کسی است که جان خود را در راه هدفی قربانی کند. در منطقه‌ی ما فدائی برای نخستین بار برای نامیدن دستجات تروریستی ارمنی که بر علیه دولت تورک عثمانی می‌جنگیدند بکار رفته است. در باکو عده‌ای از  افراد مسلح فرقه‌ی اجتماعیون عامیون (دارای شش هزار عضو غالباً ایرانیانی مهاجرت کرده از ایران) فدائی نامیده می‌شدند. در دوره‌ی مشروطه به گروههایی از مجاهدین، از جمله به آزربایجانیان و قفقازیان تروریست عضو هیات مدهشه (کمیته‌ی ترور) که به تهران می‌رفتند و بر علیه دولت تورک قاجاریه می‌جنگیدند فدائی گفته می‌شد. بر کارت تروریست عباس آقا صراف تبریزی عبارت (فدائی ملت) نوشته شده بود. حکومت ملی آزربایجان نیروی مسلحی بنام فدائی ایجاد نمود. یک سازمان اسلامیست تروریست فدائیان اسلام نام داشت. (اینها نشانگر درجه‌ی تاثیرپذیری مشروطه‌طلبان و آزربایجان‌گرایان و کمونیستها، همچنین اسلامیستها از تروریسم ارمنی است).

٥-کاربرد ترور شخصيت: مانند پدیده‌ی «تروریسم مدرن»، پدیده‌ی «ترور شخصیت به عنوان یک شیوه‌ی سیاسی» هم، ره‌آورد مجاهدین و فدائیان قفقاز، تورکهای چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست و آزربایجان‌گرایان استالینیست به ایران و تورک‌ائلی است. بویژه «حزب توده‌ی ایران» و «فرقه‌ی دمکرات آزربایجان» در شیوع ادبیات موسوم به استالینیستی در ایران مسئول درجه اولند. ارکان ادبیات استالینیستی را خشونت‌طلبی، ترورگری، شخص‌پرستی، گزاف‌گویی و بزرگنمایی، ادبیات شعاری، و شیوه‌ی غیر اخلاقی مبارزه‌ی سیاسی آن یعنی ترور شخصیت، اتهام‌زنی، ارائه‌ی تصویر نادرست از اشخاص،.. تشکیل می‌دهد (از اعلامیه‌های حزب توده و فرقه‌ی دمکرات آزربایجان پس از انقلاب: سگ زنجیری امپریالیسم, عامل سیا و موساد, دشمن خلقهای تحت ستم، مداحان نوکر صفت امپریالیسم، توطئه‌های خائئانه، گروهکهای مائویستی، چماقداران ارتجاع، اوباشان این به اصطلاح حزب، مزدوران رژیم، مشتی لیبراال، دنباله‌روی بورژوازی، و ....).

ادبیات مشروطه‌طلبان و آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست، به عنوان نمونه کتب احمد کسروی در باره‌ی تاریخ مشروطیت و... پر است از ترور شخصیت مخالفین (کاربرد نامها و صفتها با بار منفی برای مخالفین: مرتجع، مستبد، بیداد، دشمن، لجباز، خودکامه، خونریز، خونخوار، دشمنان آزادی، مردم‌آزار، سنگدل، نادان، بوقلمونسار، خائن،  .... کاربرد نامها و صفتها با بار مثبت برای خودی‌ها: آزادی‌خواهان، مترقی، دلیران، غیرتمندان، گردنفرازان، جانبازی، آزادگی، بی‌باکی، شیردل، پردل، بی‌باک، وطن‌پرست، ...). همچنین است ادبیات تورکهای چپ ایرانی نخستین. به عنوان نمونه پیشه‌وری در نوشته‌های خود به هنگام عضویت در فرقه‌ی عدالت، فرقه‌ی کمونیست و ... (بر علیه کوچک خان، مساوات، عثمانی-تورکیه، مخالفین سیاسی،......)، و سپس در دوره‌ی حکومت ملی آزربایجان (بر علیه سابقون تورک‌گرا، تورکیه، مخالفین سیاسی، ...) با گشاده‌دستی شیوه‌ی ترور و تخریب و تخطئه‌ی شخصیت را بکار برده است. امروزه بویژه آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست و آزربایجانگرایان استالینیست به طور گسترده از شیوه‌ی ترور شخصیت برای حذف مخالفین سیاسی و دیگراندیشان استفاده می‌کنند (ناسزا، برچسب‌زنی، افترا، اتهام‌زنی‌های دروغین و مرعوب کننده با هدف تخریب شخصیت و شهرت و محبوبیت افراد، قلب واقعیت و ارائه‌ی تصویری غیرواقعی از آنها, دستکاری و دگرگون جلوه دادن نظرات آنها، ایجاد ارعاب و وحشت در باره‌ی قربانیان و سرانجام حذف آنها).

٥- قهرمان‌سازی از شخصيتهای تاريخی خشونت‌طلب و تروريست: کسانی که از تروریستها قهرمان‌سازی می‌کنند، خودشان هم مانند آنها اغلب افرادی کنش‌گرا، بی‌صبر، ستیزه‌جو، تشنه‌ی تحرک و جویای هیجانند و نابود ساختن و رفتارهای غیرعقلانی و مرگ و شهید شدن و قهرمان‌بازی و ... را بسیار دوست می‌دارند. قهرمان‌سازی و قهرمان‌پروری، از یکسو به سبب خلاصه کردن آمال و آرزوها در فرد، مانع پیدایش تفکر جمعی و گروهی در جامعه می‌شود. از سوی دیگر، با بازنویسی و جعل، به تحریف تاریخ منجر می‌گردد. این نیز به نوبه‌ی خود مانع درس آموزی  از تاریخ می‌شود. چرا که برای گرفتن درس از تاریخ، می‌بایست بر آن آگاهی یافت. اما قهرمان‌سازی و تحریف تاریخ واقعیتها را غیرقابل دسترسی می‌سازند.

تاریخ‌نگاری آزربایجان‌گرایانه پر است از اینگونه قهرمانان ساختگی که با شخصیتهای تاریخی واقعا موجود همنام آنها هیچ عینیت و نسبتی ندارند. سمبلهای بابک، شاه اسماعیل، ستارخان، خیابانی، پیشه‌وری و .... که آزربایجان‌گرایان آفریده و خصلتها و کرده‌هایی که بدانها نسبت داده‌اند، شباهتی به شخصیت واقعی این سیماها ندارد. به عنوان نمونه بر خلاف ادعاهای آزربایجان‌گرایان ستارخان، خیابانی، پیشه‌وری نه به هویت ملی تورک و ملت تورک و وطن تورک، و نه به آزادسازی و استقلال و ..... آنها اعتقادی نداشتند. بنابراین نه تنها «قهرمان ملی تورک»، بلکه «شخصیت ملی تورک» نیز نیستند. آنها «شخصیتهای به لحاظ ملیت تباری تورک» هستند (ملیت انتخابی‌شان «ایرانی» بود).

در بسیاری از موارد، کار تحریف و جعل به هنگام قهرمان‌سازی به حدی لجام گسیخته می‌شود که به دروغ‌پردازی عیان و فریفتن آگاهانه‌ی مخاطبین و مردم تبدیل می‌شود. و این رفتار، بی ارزش شمردن حق مردم برای آگاهی به حقیقت و بی احترامی به حقیقت و مردم است. مشکل دیگر آن که در ایدئولوژی آزربایجان‌گرایی، برخی از خصلتهای منفی مانند نداشتن و یا مخالفت با هویت تورک، غیرعقلانی بودن و خشونت‌ورزی به ارزش؛ و قهرمان‌سازی از شخصیتهای فاقد شعور ملی تورک و خشونت‌پرور به یک اصل و قاعده تبدیل شده است. در اینجا دو مثال ذکر می‌کنم:

قهرمان ملی ساختن از عليرضا نابدل: علیرضا نابدل یک شاعر تورک با استعداد متوسط (تخلص اوختای)، یک آزربایجان‌گرای کلاسیک-استالینیست و مولف اثری پرخاشگرانه و جاهلانه‌ بر علیه ملت تورک بنام «آزربایجان و مساله‌ی ملی» است. برخی اشخاص، از جمله محمدتقی زهتابی، انتساب این کتاب به نابدل را به زیر سوال برده‌اند. اما این ادعای آنها، به قدر کافی قانع کننده و به هیچ وجه مستند نیست. تا زمانیکه این ادعا به روشی مقبول اثبات نشده است، باید کتاب آزربایجان و مساله‌ی ملی را به عنوان اثر علیرضا نابدل پذیرفت.

وی در اثر خود بارها نام «کرد» را با احترام ذکر می‌کند. اما از ذکر نام ملی ما «تورک» هراسان و گریزان است و از موضع خودبزرگ‌بینی الیتیستی[1] آنرا به «آزربایجانی‌ها، خلق آزربایجان، ...»؛ و نام زبان «تورکی» را به «آزری» تغییر می‌دهد. (در حالیکه در ایران قوم و ملت و زبانی بنام آزری و یا آزربایجانی وجود ندارد). او به هر کس که خود را تورک بداند مارک پان‌تورکیست می‌زند و می‌تازد. به هنگام بیان بسیاری از مطالب، مربوط و یا نامربوط، خود را ملزم به حمله به عثمانی-تورکیه حس می‌کند (از کتاب نابدل: توسعه‌طلبی عثمانی، مداخلات اشغالگرانه‌ی عثمانی، کله‌خرهای دلار پرورده‌ی آنکارا و استانبول، زبان استانبولی (در اشاره به تورکی سلیس ساهر)، بچه بورژواهای ایرانی در حال تحصیل در تورکیه، ...).

در عرصه‌ی هویت ملی، این اثر ملقمه‌ای است از تورک چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی و آزربایجان‌گرایی استالینیستی. نابدل با انکار هویت ملی و وجود ملت تورک (بکار بردن نام «آزری» به جای «تورکی»، «آزربایجانی» و «تورک‌زبان» به جای «تورک»، «ادبیات آزربایجان» به جای «ادبیات تورک»)؛ محدود ساختن ملت «تورک» به آزربایجان (در حالیکه صرفا بخشی از ملت تورک در آزربایجان ساکن است)؛ انکار یگانگی ملی توده‌ی تورک پراکنده در ایران (آنها را به «آزربایجانی» و «دیگر تورکها» تجزیه می‌کند)، ... خود یک نژادپرست، بلکه «پان» است.

نابدل در اثر خود، در پیروی از سنت نکوهیده‌ی چپ تورک ایرانی و آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست و آزربایجان‌گرایان استالینیست، به استفاده‌ی گسترده از شیوه‌ی تخریب و ترور شخصیت، تهمت‌زنی، ناسزاگوئی و تحقیر افراد می‌پردازد. در ریشه‌یابی توسل به شیوه‌ی ترور شخصیت عواملی چون مطلق‌گرایی، خود بر حق‌بینی ایدئولوژیهای مذهب‌گونه (استالینیسم, ...)، شیفته و عاشق کسب قدرت بودن، نادیده گرفتن حرمت و کرامت انسانی، باور به اصل هدف وسیله را توجیه می‌کند، بی ارزش شمردن آزادی‌ها،... را می‌توان برشمرد. قربانیان ترور شخصیتی نابدل عبارتند از تورک‌گراها، آنان که خود را تورک می‌دانند، دیگراندیشان و مخالفین سیاسی وی. مانند علی تبریزی، محمدعلی فرزانه، فتحی، شهریار، بولوت قاراچورلو سهند، علی توده، بالاش آزراوغلو، مدینه گلگون، میر مهدی اعتماد، بهبودوف، دکتر حسین‌قلی کاتبی؛ و مقامات حکومت ملی آزربایجان، جمهوری آزربایجان، تورکیه، دولت قاجار و .... (از کتاب نابدل: دلقکهای بی‌سواد، ناسیونالیستهای ولایتی، تصور کودکانه‌ی پان‌ترکیستها، مزخرف، روباه صفتان، غدارترین دشمنان، توطئه‌چینی‌های خیانت‌آمیز، ریاکاری چاپلوسانه، دست‌نشاندگان امپریالیسم، سازشکاری خیانت‌آمیز لیبرالها، چاکران سابق، قراضه‌ترین سنگر، تدابیر کینه‌توز، سرکوب وحشیانه، نمایندگان مفلوک، خرفتی بی حد و حصر، دشنه‌ی خونریز ارتجاع، شعارهای ابلهانه، مشتی مقام‌پرست سبک مغز و نان به نرخ روز خور، ارتجاع انتقامجو، بیان حقیر و ناچیز شهریار، گنده‌گوها، نان به نرخ روز خورها، اشعار تو خالی‌شان، بورژواهای نوکیسه، معدودی سبک مغز، مبتذل و تهوع آور و توخالی، دلقک وار، پان ترکیست سبک مغز، مغز بی استعداد یک فرصت طلب و سودجوی کبیر، تسلیم طلب جبون، ولایتگرایی ضدانقلابی، شهریارپرستی، لجن ولایت پرستی، قورباغه های خروشچفیسم، حضرت استاد، کثافتها، مشت ناچیز پان تورکیستها، .....)

تاریخ‌نگاری کتاب نابدل، تکرار دروغ‌پردازی‌ها، قصه‌گویی‌ها، جعلیات ایدئولوژیک و تاریخ‌بافی‌های کسروی و محققین دولتی شوروی است. او در این راستا به نقل مکرر از کسروی، این پان‌ایرانیست و پیغامبر آزربایجان‌گرایان می‌پردازد. (در مورد صفویان، مشروطه، حرکت خیابانی، جنبش گیلان، مداخله‌ی عثمانی در جنگ جهانی اول، ...). در کتاب وی ادعاهایی در باره‌ی رویدادهای تاریخی وجود دارند که نشانگر جهل ادعا کننده‌ی آنها در موضوع مورد بحث است: «در آن روزها طرفداران اتحاد اسلامی که از امپریالیسم آلمان آب می‌خورد و از پشتیبانی امپراتوری عثمانی برخوردار بود، در تبریز روزنامه منتشر کرده، روی شعار تورک بودن آزربایجان پافشاری می‌ورزیدند و تلاش داشتند جنبش دمکراتیک ایران را دچار تفرقه و پراکندگی سازند. خیابانی نقشه‌های ضدانقلابی و ضدملی آنها را افشاء نمود و روزنامه‌شان را توقیف کرد ....». (حال آنکه در سالهای مورد بحث، ١٩١٨-١٩١٧ چیزی به عنوان جنبش دمکراتیک ایران وجود نداشت. بخشهای گوناگون کشور تحت اشغال روسیه و بریتانیا بود و دولت مرکزی عملا حاکمیت و کنترلی بر بخش اعظم کشور نداشت. در شمال غرب گروههای مسلح و تبهکار تروریست ارمنی و آسوری و کرد مشغول کشت و کشتار مردم تورک و تاراج و تخریب روستاها و شهرها بودند. تا آنکه طرفداران «اتحاد اسلامی» و «امپراتوری عثمانی» آنها را نجات دادند. با گرد آمدن تورکان سراسر ایران، بلکه دیگر مردمان کشور حول حرکت دمکراتیک و ضد استعماری آنها، به طور موقت هم که شده تفرقه و پراکندگی‌شان پایان یافت. چاپ روزنامه‌ی تورکی آزربایجان در تبریز به همت و سرمایه‌ی جمشیدخان افشار اورومی و پافشاری بر تورک بودن مردم تورک در آن نشریه‌، نه تنها «نقشه‌ی ضدانقلابی و ضدملی» نبود، بلکه ملی‌ترین رویداد در تاریخ معاصر ملت تورک است. خیابانی در آن جریانات، نقشه‌های کسی را افشاء نکرد. وی در آن مقطع مواضعی ضد تورک، ضدملی و ارمنی-روس‌ پرستانه داشت و با این موضع‌گیری هم، خود و دمکراتهای آزربایجان را افشاء نمود. به علاوه خیابانی نشریه‌ی تورک‌گرایان را توقیف نکرده است.....)

نابدل تروریستی است که به نام کمونیسم به نیهیلیسم رسید. سوای بحث نسبت بین جنگ مسلحانه و مبارزه‌ی چریکی و تروریسم، اصرار مکرر نابدل برای کشتن خود در حالیکه حتی طبق منطق چریکی آن زمان، این عمل نه ضروری و نه معقول بود، آن هم به طرزی مشابه عملیات انتحاری پاک‌باختگان داعشی، مصداق تروریسم و حد اعلای پوچی‌گرایی است. اندیشه‌ای که نابدل سمبل آن بود یعنی کمونیسم بلشویکی و مبارزه‌ی مسلحانه گروههای چپ، خاستگاه استبداد، کشتار و تخریب بوده و تاکنون بیش از ۱۰۰ میلیون انسان را به قتل رسانده است. شخصی با این میزان از گرایش به ستیزه‌جویی و خشونت، و نفرت آشکار نسبت به آزاداندیشی و آزادی و جامعه‌ی دموکراتیک، فاقد ویژگی‌هایی است که بتوان از او یک قهرمان و یا سمبل ساخت.

در قهرمان‌سازی از علیرضا نابدل، علاوه بر تقدیس خشونت و نیستی؛ عواملی چون تبریزی بودن، مواضع شدیدا ضد تورک و محبت او به تروریسم کردی هم دخیل بوده‌اند. چرا که آزربایجان‌گرایان و تورک چپ ایرانی عموما دارای تمایلات شدید محلی‌گرایی و ضد تورک‌اند و نیستی و خشونت و محبت به تروریسم کردی را گرامی می‌دارند. (وضعیت نابدل، متفاوت از صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، مرضیه اسکویی،.... است. زیرا علیرغم اشتراک در ترمینولوژی -کاربرد اصطلاحات زبان آزربایجانی و مشی سیاسی-مبارزه‌ی چریکی و ... بین آنها؛ بر خلاف نابدل، آنها آگاهانه به هویت ملی تورک نتاخته‌اند، به ترور شخصیتهای ملی تورک و سابقون تورک‌گرا، و مدح و ستایش تروریستهای کرد نپرداخته‌اند، ....).

قهرمان ملی ساختن از «زينب پاشا» و سانسور «مستوره افشار»: آزربایجان‌گرایان با تحریف تاریخ و با کاربرد ادبیات مرسوم شعاری-حماسی آزربایجان‌گرایانه (شیرزن آزربایجانی، اسطوره‌ی مقاومت، خاتون تبریز مه‌آلود، ....) از «زینب پاشا» یک قهرمان ملی، پارتیزان جنگهای چریکی، رهبر تشکیلات زنان، تئوریسین فمینیسم، پیشگام بیداری زنان ایرانی، پیشتاز تجددطلبی، مبارز بر علیه نابرابریهای جنسی و ... ساخته‌اند. حال آنکه او صرفا رهبری یک مورد شورش مردمی در مورد مساله‌ی نان در محله‌ای از تبریز را داشت و بدین سبب البته می‌باید -شاید به عنوان یک «قهرمان مردمی»، اما نه «قهرمان ملی»، گرامی داشته شود. از نظر تاریخ ملی تورک، «بالا زر خانیم اورمیه‌ای» و یا «بی‌بی بیگیم قشقایی» که اولی با متجاوزین و تروریستهای ارمنی-لشکر ژنرال آندرانیک، و دومی با دولت پهلوی-ارتش رضاشاه درگیر شده‌اند، و یا «آخان بیگ باهارلی» که به هنگام اشغال همدان توسط ارتش تزاری دسته‌ای پارتیزانی تشکیل داده با آنها به نبرد پرداخت و به همراه یارانش از طرف روسها اعدام شد، به مراتب بیش از زینب پاشا سزاوار مرتبت «قهرمان ملی»‌اند.

زینب پاشا رهبر تشکیلات زنان و تئوریسین حرکت فمینیستی و .... نبود، با این مفاهیم از دور و نزدیک آشنائی نداشت. در سخنان منسوب به وی «ناموس و نامردی و مردانگی» وجود دارند. وی در میان عوام نه به سبب اهل قلم و اندیشه‌ورز بودن، بلکه به سبب کاربرد «دگه‌نه‌ک» و «زوپا» (چماق) تقدیر می‌شود. آزربایجان‌گرایان در حالی از این شخصیت ارجمند قهرمان‌سازی می‌کنند که ملت تورک شخصیتهای زنی مانند مستوره افشار اورومی و خواهرانش توران و اولجای و هایده که حقیقتا اهل قلم، فرهیخته، پیشگام در تجددطلبی، رهبر تشکیلات زنان، و اندیشه‌ورز و تئوریسین جریان فمینیسم بودند را دارد. اما نام مستوره افشار و خواهرانش اولجای و توران و هایده در خیل کتب «مشاهیر و نام‌آوران آزربایجان» تالیف آزربایجان‌گرایان دیده نمی‌شود. زیرا:

-مستوره افشار خشونت‌طلب و قانون‌شکن نبود، به حرکت مسالمت‌آمیز و فرهنگ‌سازی معتقد بود. اما آنچه سبب ماندگاری نام زینب پاشا شده، تمایل وی به خشونت و قانون‌شکنی و ستیزه‌جویی است. یعنی چیزهایی که آزربایجان‌گرایان آنها را ارج می‌نهند.

-مستوره افشار یک تورک‌گرا و دارای شعور ملی تورک به معنی مدرن و تورکی‌نویس بود. اما زینب پاشا دارای شعور ملی تورک نبود. آزربایجان‌گرایان با تورک‌گرایان بویژه در تاریخ معاصر و کلا هویت ملی تورک مساله دارند. قهرمانان ملی آنها اغلب کسانی‌اند که فاقد شعور ملی تورک و یا حتی منکر و مخالف آنند.

-مستوره افشار شخصی سکولار بود، به چادر و حجاب و تستر اسلامی و ... اعتقادی نداشت، در عمل هم آنها را رعایت نمی‌کرد. اما زینب پاشا شخصی مذهبی بود (دومین رویدادی که از زینب پاشا ثبت شده، درگیری وی حین «زیارت کربلا» با نیروهای انتظامی عثمانی که وی را به رعایت قوانین و نظم عمومی  دعوت می‌کردند است). سکولاریسم در میان آزربایجان‌گرایان ارزش شمرده نمی‌شود.

-مستوره افشار اهل اورمیه بود، اما زینب پاشا اهل تبریز. آزربایجان‌گرایان نوعا از مرکز و شرق آزربایجان و دارای تعصب قوی محلی‌گرایی‌اند. در میان شخصیتهای تاریخی، آنها متمایل به قهرمان‌سازی از هر کس که از مرکز و شرق آزربایجان باشد هستند، حتی اگر این اشخاص غدارترین دشمنان ملت تورک باشند. (آزربایجان‌گرایان اعدام «ثقه الاسلام» و یارانش توسط روسها را، به حق، به عنوان یک فاجعه‌ی مهم ذکر می‌کنند. اما اعدام «حاجیان بالو» توسط همان روسها در تاریخ‌نگاری و سمبل‌سازی آزربایجان‌گرایان جائی ندارد. زیرا ثقه الاسلام و یارانش «تبریزی»، «شیخی» (شیعی) و «ایران‌گرا» بودند. اما حاجیان بالو «سنی»، «اورموی» و «تورک‌گرا»). به سبب این محلی‌گرایی و قبیله‌گرایی «زینب پاشا» قهرمان ملی آزربایجان‌گرایان است، اما نه «قره العین قزوینی» و «بالا زرخانیم اورمیه‌ای» و «بی بی بیگم قشقایی» و ....

-مستوره افشار بر علیه دولت تورک قاجار شورش و عصیان نکرده بود، اما زینب پاشا بر علیه دو دولت تورک قاجار و عثمانی نافرمانی داشت. نزد تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان، مخالفت با دولت تورک قاجار (و عثمانی) به تنهایی یک ارزش فوق العاده مثبت و بزرگ شمرده می‌شود (مشروطه‌طلبی مترادف قاجارستیزی و تورک‌ستیزی بود). به همین سبب، «ستارخان قراجه‌داغی» (از تبریز) که بر علیه دولت تورک قاجار قیام کرده بود قهرمان ملی آنان است، اما «قوشچولو کاظم‌خان پاشا» (از اورمیه) که بر علیه متجاوزین و تروریستهای ارمنی و آسوری نبرد می‌کرد قهرمان ملی‌شان نیست.

-مستوره افشار از طبقه‌ی اعیان و اشراف بود، اما زینب پاشا از طبقات محروم. تورکان چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان، به تکریم و گرامی‌داشت فقر می‌پردازند. درک آنها از عدالت، فقیر کردن همه است.

-مستوره افشار با خاندان سلطنتی دو دولت تورک قاجار و افشار پیوندهای نسبی و سببی داشت. اما زینب پاشا فاقد این پیوندها بود. تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان، به سبب تعلق هویتی و عاطفی به حرکت انگلیسی مشروطه و یا کمونیسم روسی که هر دو از قاجارها شیطان‌سازی می‌کنند، دشمن خونی قاجارها هستند.

-شیعه بودن، در سمبل‌سازی آزربایجان‌گرایان، به دلائل بسیار از جمله تعلقشان به هویت ایرانی، دارای اهمیت است. زینب پاشا یک شیعه‌ی معتقد بود، اما مستوره افشار چنین نبود (افشارها به طور سنتی دورترین گروه تورک از مذهب فارسی امامی شیعه‌اند). شاید به این دلیل باشد که «فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی»، شخصیت تورک بابی که شریعت اسلامی و از جمله حجاب اسلامی را علنا رد کرد، در تاریخنگاری آزربایجان‌گرایان سنتی منزلتی ندارد.

[1] نخبه‌گرایانه، خود را ولی و قیم مردم دانستن