منتخب مدیریت

Qasim Turkanاهمیت این نوشتار بر این است که برخلاف آنچه که شایع شده است، 29 بهمن تبریز، اگر چه به بهانه ی چهلم کشته شدگان قم اتفاق افتاد، اما نه بخاطر آن مقاله و یا به خاطر آقای خمینی و یا فرمان کسی. بلکه بخاطر یک نوار سخنرانی آن مجتهد تبریزی و یک اعلامیه با مهر سه مرجع تقلید حادث شد. چون اهالی آذربایجان به ویژه تبریز در مسئله ی مرجع تقلید ترک گرا بودند و مراجع بلند مرتبه ای نیز همواره در حوزه ها و خود آذربایجان داشتند. از آن سه مرجع نیز دو مرجع یعنی آیات عظام شریعتمداری و نجفی مرعشی تبریزی و آقای گلپایگانی  مرجعی از گلپایگان بود.

                                             ***

آنچه می خوانید بخشی از خاطرات دوران انقلاب من است. خودم را موظف می دانم تا آنچه را که به عینه دیده ام، بی مصلحت انگاری و عینا نقل کنم، این سطور شاید در ترمیم بخشی از نکات تاریخ انقلاب موثر افتد.

 

هنوز آیت الله  قاضی طباطبایی مرید و نماینده ی آقای خمینی در آذربایجان، سکان دار کشتی انقلاب نشده بود. در دو مسجد یعنی مقبره و شعبان نماز ظهر و شام می خواند. یعنی دو مسجد در اختیار داشت، اما مراسم قرار بود، در مسجد قیزیل لی از سوی روحانیون وابسته به آقای شریعتمداری برگزار شود. یعنی حرکت در اصل از طرف روحانیت طرفدار آیت الله شریعتمداری آغاز شده بود

می گفتند آقا اعلامیه داده و برای چهلم شهدای قم قرار است در تبریز هم مراسمی در قیزیل لی مسجد برپا شود. قبلا نواری هم از آقا به تبریز رسیده بود که ،.... منظور از آقا در تبریز و قم آیت الله شریعتمداری بود، چرا که قاطبه ی مردم تبریز آقای خمینی را نمی شناختند

... از پی 19 دی  و در پی حوادث اعتراض طلاب قم به نشر آن مقاله ی سرنوشت ساز به قلم رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات وارد بتن ماجرا شدم. البته پیشترها در دوران محصلّی، برای تاریخ شاهنشاهی 2535 و غیره واکنش نشان می دادم و در ورقه ی امتحانی، تاریخ هجری شمسی را می نوشتم. یا به توصیه ی معلم دینی مان آقای حاج کریم خاقانی در سال های 1350 و بعد بر روی دیوار ساواک و پیرامونش در شازدا باغی، با خط خرچنگ قورباغه ایم می نوشتم «حزب الله هم الغالبون» و این واکنش ما محصلین در قبال تک حزب رستاخیز بود. یا دنبال کتب ممنوعه می رفتم و ژست انقلابی می گرفتم و شلوارهای وصله دار پرویزی و امثال آن را از چهارراه شهناز و دکه ی مطبوعاتی قاچاقی گرفته و زیر بلوز و کت قایم می کردم و می آوردم و با ولع می خواندم. دکه دار مرد پا به سنی بود که نابینا هم بود و کتب ممنوعه می فروخت. درست روبروی کفش ملی. حتی یک بار در سال 1354 با مادرم رفته بودم مشهد، شامگاه بود توی خیابان دستفروشی بساط کتاب فروشی پهن کرده بود، لای کتاب ها سه تابلوی مریم از میرزاده ی عشقی را دیدم و خریدم و زیر تیشرتم که عکسی از داریوش بر سینه اش نقش بسته بود، قایم کردم و آوردم مسافرخانه. آخه با بوی گندم داریوش هم حال می کردم، آن شب چندین بار شعر پدر تاجدار را خواندم که پدر ملت ایران اگر این بی پدر است – بر چنین ملت و روح پدرش باید رید. و چقدر حس انقلابی گری به من دست می داد.

بگذریم؛ روز 29 بهمن صبح اول وقت از مدرسه به بهانه ی مریضی اجازه گرفته و به بازار آمدم، پدرم همیشه از قدرت بازار در این مملکت می گفت. نظرش این بود که؛ هر گاه بازار اقدام به بستن کند حکومت ساقط می شود و یا ضربه ی جبران ناپذیری می بیند. من باور نمی کردم که بازار چنان اقتداری داشته باشد و با آنالیز قضیه کاری ندارم که هر قشری از عینک خود به تفسیر این مقوله می پردازد. اما، پدرم بی ربط  نمی گفت بازار از چنان اهمیتی برخوردار بود که حالا به دستور ساواک یا به صلاحدید نیروی انتظامی و یا دستور دولت و شاه، بالاخره شهربانی و کلانتری ها وارد عمل شده بودند و از ساعت  8 صبح ریخته بودند بازار. غالبا بازار به ویژه تیمچه ها و کاروانسراها ساعت 10 به بعد باز می کردند ولی مامورین چرا از 8 صبح ریخته بودند بازار، برایم جالب بود. داشتم به تجربه ی پدرم پی می بردم. حتما باز بودن و بسته بودن بازار اینقدر مهم بود که اول وقت اینهمه مامور ریخته بود بازار. صبح روز 29 بهمن سال 1356، من گلویم را با یک روسری بسته بودم که نشانگر گلو درد یا سرماخوردگی بود. راس ساعت هفت و نیم که زنگ هنرستان را زدند، وارد اتاق معاونت شدم و از آقای مقدسی با ادعای سرماخوردگی اجازه گرفتم، خانم بخت آور از زیر عینک براندازم کرد و گفت خدا شفا بده، برو ببینیم. بدین صورت، من اولین کسی بودم که آنروز از هنرستان برق و الکترو تکنیک با توسل به تمارض اجازه گرفتم و در رفتم. از هنرستان برق و الکترونیک واقع در جامیشاوان منشعب از خیابان منجم در رفته و با تاکسی یک سر به بازار آمدم. از طریق راسته کوچه و بازار صفی خودم را به راسته بازار کشیدم. اورکت اسرائیلی پوشیده بودم با شلوار اسرائیلی 6 جیب و داشتم به جنگ با امپریالیسم مهیّا می شدم. آخه می بایست تیپم هم انقلابی می شد.

 در تبریز به نگهبانان کاروانسراها اودا باشی می گویند. درِ تیمچه ها طبق معمول بنا به ساعت کاری بسته بود. اما مامورین تحت امر فرماندهین نا آشنا به قواعد، برخلاف مرسوم سعی داشتند از اول وقت مثلا قبل از ساعت 9 یا زودتر از معمول تیمچه ها و کاروانسراها را باز کنند. راسته بازار و باشماقچی بازار ( بازار کفاشان) و بورکچی بازار (بازار کلاهدوزان) و دالی راستا ( راسته ی پشتی) و قیز بسدی بازار و پامبیق چی بازار (پنبه فروشان) و امیر و پشت امیر و غیره تا حرمخانه بسته بود. چون می گفتند آقا اعلامیه داده و برای چهلم شهدای قم قرار است در تبریز هم مراسمی در قیزیل لی مسجد برپا شود. قبلا نواری هم از آقا به تبریز رسیده بود که ،.... منظور از آقا در تبریز و قم آیت الله شریعتمداری بود، چرا که قاطبه ی مردم تبریز آقای خمینی را نمی شناختند اما بازاری ها که در خرداد سال  1342 از آن واقعه صدمه های کمر شکنی دیده بودند. با نام ایشان آشنا بودند. برخی نام آقای خمینی را خمیری می گفتند، چون نا آشنا بود. بلی، اعلامیه ی رسیده به تبریز دارای سه مهر، ممهور به مهر آیات ثلاثه ی قم یعنی آقایان شریعتمداری، گلپایگانی و نجفی مرعشی بود. در نوار رسیده نیز که سخنرانی آقای شریعتمداری بود، آقا با حزن می گفتند زن ها را می کشید، مردها را می کشید، طلاب را می کشید، می گویید یک آخ هم نگوییم؟ و همه ی اهل مجلس می گریستند. نوار را حاج موسی نامی در بازار نجّاران تبریز توزیع می کرد. نوار فروش شیخی بود که منحصرا نوار نوحه و سخنرانی وعاظ را می فروخت. بعدها در بازارچه ی نقاره خانه مغازه ی کوچکی خرید و من با پسرش مجید هم سن و سال بودم. مجید عشق تردستی داشت و رفت دنبال تردستی و بعدها ازش بی خبر ماندم. داشتم می گفتم؛ ما این نوار را بارها در زیر لحاف گوش دادیم. آنانکه نوار آقا را گوش داده بودند و سپس اعلامیه ی مذکور را دیدند و خواندند، بی تردید منتظر واقعه بودند. روان تبریزی، هیجان و اضطراب خاصی داشت. همه منتظر حادثه بودند، قلب تبریز یعنی بازار مثل یک دیگ بر روی آتش، در آستانه ی جوش بود. تبریز آبستن حوادث بود، این را هم مردم هم رژیم می دانست. کمتر سخنی از آقای خمینی در میان بود. اگرچه اعلامیه ای از آقای خمینی در سطح شهر به دیوارها زده بودند ولی اصل اعلامیه ی آیات ثلاثه بود. برخی نیز به اعلامیه ی آقای خمینی مظنون بودند و می گفتند، شاید جعلی است و وقعی نمی گذاشتند. متن نیز با متن اعلامیه ی آیات ثلاثه متمایز بود و اندکی نیز شعارگونه و طولانی به نظر می رسید. صحبت ها حول محور سخنان آقا می گشت. آقای خمینی فارس بود، قاعدتا شهرهای فارس نشین خصوصا اصفهان و یزد و کرمان و امثالهم بایستی واکنشی نشان می دادند، اما چرا تبریز واکنش نشان داد؟ علل متفاوتی داشت. سرکوب های بیرحمانه و تبعیض های غیر انسانی و حق کشی های بی پایان، ضمیر تبریزی را برای هر جرقه ای مهیا کرده بود. خصوصا آن نوار و اعلامیه کار خود را کرده بود. ما محصلین دل پر کینه ای از بیرحمی ها داشتیم. جریمه های 1 ریالی و 2 ریالی در قبال ترکی حرف زدن در سرکلاس درس، ما را از تنقلات روزانه مان باز می داشت. چوب هایی که کف دست مان می خورد و...علل دیگری در میان بود.

قرار بود مراسم در مسجد قیزیل لی برگزار شود و احتمال می رفت حجت الاسلام حاج میرزا حسن ناصرزاده به منبر برود. ناصرزاده که از خطبای نترس و خوش بیان تبریز بود، بیشتر در این حوادث مد نظر قرار می گرفت. هنوز آیت الله  قاضی طباطبایی مرید و نماینده ی اقای خمینی در آذربایجان، سکان دار کشتی انقلاب نشده بود. در دو مسجد یعنی مقبره و شعبان نماز ظهر و شام می خواند. یعنی دو مسجد در اختیار داشت، اما مراسم قرار بود، در مسجد قیزیل لی از سوی روحانیون وابسته به آقای شریعتمداری برگزار شود. یعنی حرکت در اصل از طرف روحانیت طرفدار آیت الله شریعتمداری آغاز شده بود. و تا پیروزی انقلاب نیز روحانیونی چون سید ابوالفضل موسوی و دیگران خود را منتسب به آیت الله شریعتمداری نگه داشته بودند، تا جاییکه می گفتند سید ابوالفضل موسوی داماد آقاست. قیام 29 بهمن از آغاز در ید روحانیت طرفدار آیت الله شریعتمداری بود. حال در فضای مجازی عکس منتشر می کنند تحت عنوان قیام 29 بهمن، آنوقت تصویر آقای قاضی و آقای مدنی را می گذارند که دوشادوش ایستاده اند و خیل جمعیت پشت سرشان است. اصلا آقای قاضی که نماینده ی امام در تبریز بود، تا جاییکه من خبر دارم، در آن حادثه مقابل مسجد قیزیل لی و بین مردم حضور نداشت. شاید برنامه اش برای بعد از نماز ظهر بود. و شاید چیز دیگری.  و آقای مدنی نیز در تبعید بودند. حال در اسنادی که منتشر می شود، سعی دارند از روحانیت تبریز نام علمایی چون دینوری و مولانا و غروی و شربیانی و واعظی و توحیدی و حکم آبادی و کسان دیگری را حذف کنند. چرا که این علما تا آخر شریعتمدارچی ماندند. خب تاریخ نویسی انقلاب اسلامی است و این قرائت ها مباح شمرده می شوند.

من داشتم در بازار بسته ی تبریز که نسبتا خلوت هم بود، برخورد مامورین کلانتری با اودا باشی ها  را تماشا می کردم و در این میان از جسارت برخی اودا باشی ها و کله به کله گذاردنشان با مامورین کلانتری به وجد آمده بودم. برخی چنان جسور بودند که به مامورها می گفتند آقا اعلام عزای عمومی کرده تاجر هم گفته امروز بازار را باز نمی کنیم. شما که اصرار به گشودن در تیمچه یا کاروانسرا را دارید؛ یک تعهد نامه ای بدهید که اگر مال تاجر را آتش زدند یا از میان بردند شما مسول هستید ما هم باز کنیم. این کل کل ها برایم عجیب بود و مامورین را هم کلافه کرده بود. آمدم دم آن سر نقاره خانه، دوستم صمد غفاری در آن سر نقاره خانه در آرتش شمالی روبروی رحلی بازار، مغازه ی نجاری داشت. گفت مدرسه نرفتی گفتم از مدرسه اجازه گرفته و در رفته ام. گفت می گویند مراسم حوالی ساعت 10شروع خواهد شد، تا آن وقت برویم از راهنمایی رانندگی گواهینامه ی مرا زود بگیریم و برگردیم. پرسیدم مگر آماده است، گفت آره گفته اند 29 بهمن ماه بیا و بگیر. با تاکسی رفتیم و گرفتیم تا ما برگشتیم به سر نقاره خانه، صدای تیراندازی از طرف انتهای خیابان فردوسی و دم سرای گرجیلر به گوش می رسید. مغازه ی ما در اول نقاره خانه مثل تمامی مغازه ها بسته بود. درست روبروی بانک ملی وارد قهوه خانه ی احد آقا قهوه چی شدم که پاتوق گذرمان بود، تا کتابهایم را تو قهوه خانه بگذارم و بروم محل حادثه، پدرم را دیدم که برخلاف هر روز کت و شلوار پوشیده و دایی یعقوبم کنارش نشسته. تعجب کردم، اولین بار بود که پدرم را با دایی یعقوب در آنوقت صبح یکجا می دیدم. پدرم چی؟ با کت و شلوار آمده بود و مغازه هم تعطیل ... قهوه خانه شلوغ بود و جای سوزن انداختن نبود. پدرم تا مرا دید، صدام کرد، من کتابهایم را انداختم پستوی قهوه خانه و به پدرم گفتم کار دارم حالا بر می گردم... پدرم به دایی یعقوب گفت، یعقوب آقا از مچش بگیر ولش نکن. دایی یعقوب که به اش یعقوب قره (سیاه) می گفتند و از آن بزن بهادرها بود. مچم را چنان گرفت که کم مانده بود استخوانم خرد شود. سه تایی از قهوه خانه بیرون آمدیم هر چه تقلا کردم خلاصم نکردند و دایی یعقوب موتور را روشن کرد و مرا پشت خودش سوار کرد و پدرم نیز پشت سر من سوار شد تا در نروم. صدای تیراندازی پراکنده تر می شد و آژیر امبولانس و ماشین های آتش نشانی که از خیابان خاقانی در آمده و به طرف بازار می رفتند درهم آمیخته بود و مردم برخی به طرف حادثه می دویدند و برخی نیز از محل حادثه می گریختند، دایی یعقوب سریع راه فتاد و وقتی از ساعت وارد خیابان ارتش می شدیم، آمبولانسی از کنارمان آژیر کشان رد شد که درپشتی اش باز بود و دو سه زخمی را انداخته بودند پشتش و خون از پشت آمبولانس به زمین می ریخت. هوای بهمن ماه سرد و آفتابی بود و از برف خبری نبود. به خانه رسیدیم و من به دایره ی انقلاب نرسیدم. اما واقعه را از زبان دیگران چنین شنیدم که؛

 مردم از همان ابتدا رو به محل برگزاری مراسم یعنی  مسجد قیزیل لی آورده بودند. هنوز به شروع مراسم مانده بود، برخی مقابل مسجد و برخی قصد ورود به مسجد را داشته اند که سرگرد حق شناس رییس کلانتری حومه ی بازار، با یک خودروی جیپ به مقابل مسجد می رسد و چون فردی گردنکش و بددهن  بود، به مامورهای جلوی مسجد میگوید؛ من دستور می دهم در این طویله را ببندید. تا این هتاکی را می کند، جوان 22 ساله ای بنام محمد تجلا به طرف سرگرد حق شناس یورش می برد وی نیز با کلت کمری خویش محمد تجلا را هدف قرار داده و یک تیر ظاهرا به سینه اش حواله می کند. تجلا در حال کشته می شود و بعد جنازه و خون او به مثابه ی کبریتی، فتیله ی مخزن باروت انقلاب را مشتعل می کند. حادثه از بی تدبیری حق شناس و با کشته شدن تجلا رقم می خورد و در زمان بسیار کوتاهی به طرز ناباورانه ای شهر را غرق آتش و خون می کند. به نظرم حاکمیت فعلی مدیون حماقت سرگرد حق شناس است. اگر اون حماقت نمی کرد، انقلابی در کار نبود.

از کشته شدگان 29 بهمن تبریز روایات متمایز بود برخی کشته شدگان همان روز را 12 نفر سپس در روزهای آتی 13 نفر و در برخی اسناد 14 نفر با عکس و نام ذکر کرده اند، که این خود نیازمند تحقیق است. 

از بعد از ظهر 29 بهمن شهر با چهره ای جنگ زده و به آتش کشیده شده زیر حکومت نظامی به سر برد. حضور سنگین ارتش و نیروهای ویژه در مراکز اصلی شهر تبریزباور نکردنی بود. روز بعد با مادرم برای کاری به حوالی راسته کوچه آمدیم. بانک ها به آتش کشیده شده بودند و دکه پلیس به چه وضعی افتاده بود و نفربر و زیل های ارتش پر سرباز و درجه دار، شهر را به کنترل خود در آورده بودند. اما کار از کار گذشته بود و تبریزی ها چنان سیلی آتشینی از بنا گوش محمدرضا و حاکمیت اش نواخته بودند که اگر پدر قلدرش نیز از قبر بیرون می آمد با آن قلدری هایش پس می افتاد. تقریبا از دوم اسفند کم کم گند بالا آمده را رفت و روب کرده بودند و شهر زیر تدابیر امنیتی شدیدی به سر می برد. از سوم یا چهارم اسفند بود که برای نماز جماعت با آقای قاضی به مسجد شعبان رفتم. بر خلاف مقبره به زور یک و نیم صف مهیا می شد که به آقای قاضی اقتدا کنند و نماز بخوانند. نمازخوانان از ترس مامورین امنیتی غالبا تقیه می کردند. آقای قاضی ممنوع المنبر بود. دو تن از وعاظ یکی میرزا نجف آقازاده و یکی آقا میر رسول که شهرتش را فراموش کرده ام، در مسجد شعبان بعد از نماز به منبر می رفتند. رژیم قافیه را باخته بود، تعویض هایی در مقامات نیروی انتظامی و استانی رخ داد، چنانچه خصیصه ی رژیم های دیکتاتوری است، دست به میتینگ زدند و جمشید آموزگار به تبریز آمد و ما محصلین را از مدرسه به مقابل استانداری کشاندند که جنب بازار بود و طبعا کارمندان نیز با ما بودند، از روحانیون نیز آقای شکوهی و دو سه ملای اوقاف کنار آزموده ایستاده بودند و چنانچه یادم مانده یکی از روحانیون اوقاف نیز با کت و شلوار آمده بود. ما محصلین که اکثریت اجتماع آن روز را تشکیل می دادیم، می بایست شعار دشمن کوب جاوید شاه سر می دادیم. امّا در آن گیرو دار به جای جاوید شاه، داد می زدیم، جامیش شاه ( شاه گاومیش) و ملغمه ای بود، آن روز و نمایش دیکتاتور با فوج جمعیت به طور موفقیت آمیزی ظاهرا تمام شد. اخبار را چنانچه رسم ایرانی است منتشر کردند. مسببین غایله ی تبریز همانند جریان فرقه ی دموکرات از آن سوی ارس آمده بودند و خارجی بودند.... از شعرای تبریز نیز با طنز خاص تبریز به موضوع خارجی بودن عوامل پرداختند. عید فرا رسید ولی در اغلب خانه ها به پاس 29 بهمن و خون های ریخته شده، نوروز یا به طور کمتر یا کلا بدون شادی ها سپری شد. برای کشته شدگان 29 بهمن تبریز در یزد و دیگر شهرها مراسم برپا کردند. چهلم پشت سر چهلم. در آن روزها که اعلامیه ها گواهند علمای بزرگی می زیستند و به سان امروز قحط الرجال فقه در میان نبود.

 انقلاب شروع شده بود و ظهرها در مسجد مقبره و شب ها در مسجد شعبان پشت سر آقای قاضی با خلوص نیت نماز می خواندم و بعد از نماز کنار دستش بودم تا آقا هر چه فرمایند، لبیک بگویم... و سپس پیشنهاد تاسیس کتابفروشی مکتب اسلام را در ماکو به ایشان دادم که چند ماهی مرا سر دواندند و به ماکو فرستادند، تعیین محل و قیمت کردم، نامه های شان را به روحانی معروف بازرگان حجت الاسلام اصغری رساندم. که بین مردم به میرزا بلبل معروف بود و اعلامیه ها و عکس امام را در بازار ماکو منتشر کردم و...تازه فهمیدم مکتب اسلام مال آقای شریعتمداری است و حضرات با وی دشمنی خونی دارند و دیگر مقوله ها... در تداوم انقلاب دیگر برای ما آغاز کننده ها در آخر مسجد شعبان نیز جا مهیا نمی شد.هیچ یادم نمی رود که عبدالمجید معادیخواه که آن زمان طلبه ی جوان و خوشگلی بود، آمده بود دیدن آقای قاضی در اواخر صفوف نماز در مسجد شعبان به زور جایی برای نشستن پیدا کردیم. و فردا نیز در منزل آقای قاضی همدیگر را دیدیم. از آن دوران خاطرات عدیده ای دارم. مثلا در باره ی وادی رحمت و نوع سنگ قبر و معجر و سایبان. یک روز بعد از نماز ظهر و عصر در مسجد مقبره، حاج آقا منیری به همراه یکی دیگر از تجّار تبریز حالا یادم نیست زعفرانچی بود یا که، آمدند روبروی آقای قاضی نشستند و گزارش اجمالی از وادی رحمت و شروع به کار آنجا را ارایه کردند. صف ها به هم نخورده بود و من درست کنار آقا نشسته بودم، حاج آقا منیری با آن موی سر پرپشت و سرتاسر سفید خویش رو به آقای قاضی گفت چندی است در وادی رحمت دفن جنازه شروع شده است، امّا مردم حرف شما را قبول نمی کنند، چون به امامیه و طوبائیه و بقائیه و دیگر قبرستان ها عادت کرده اند، سطح قبر را تا نیم متر بالا می آورند سنگ سر های بزرگ می گذارند، دنبال سایبان بزرگ و حفاظ هستند. سنگ سازمانی قبول نمی کنند یکی می خواهد سنگ اسپراخون بگذارد، یکی می خواهد مرمر کند، یکی نمی خواهد سنگ بگذارد. آقای قاضی که فطرتا عصبی مجاز بودند و بدن نحیفی داشتند، با عصبانیت رو به حاج آقا منیری گفتند که مردم بیخود می کنند، من نمی گویم؛ بلکه شرع می گوید که نبایستی ارتفاع قبر مسلمان از 4 انگشت دست تجاوز بکند، فهمیدید، شرع می گوید زینت قبر حرام است، من شرع را گفتم، شما خود دانید. و هنوز 4 انگشت خود را به طور افقی گرفته بود و به طرف حاج آقا منیری تکان می داد... بعدها که در مریوان کتاب خرافات وفور در زیارات قبور علامه برقعی را خواندم. دیدم آقای قاضی شرع را حکم می کردند اما نه برای خود بلکه برای مردم. چون در آن روز که به حاج آقا منیری می توپیدند، درست روبروی مقبره ی مجلل اجدادی خودشان نشسته بودند. زینت قبر و بلندای آن برای عموم محدود بود نه برای خودشان.

خاطره ی دیگرم از آن دوران مربوط به سخنرانی حجت الاسلام دکتر صادقی در مسجد یاعلی یا همان مسجد جامع تاریخی تبریز می باشد. آن روز دکتر صادقی در دانشگاه تبریز با شمشیر نماز خواند. بعد از ظهر در مسجد یا علی به منبر رفت. آن ایام من با دو تن از طلاب مسجد جامع رفیق شده بودم و اکثرا صبحانه و نهار را هم با هم می خوردیم. این دو تن میرزا محمود فروغی و میرزا فتحعلی بودند که هم حجره بودند.

بله دکتر صادقی در مسجد یاعلی رفتند منبر و مسجدی به آن بزرگی پر از جمعیت و عده ی بسیاری نیز در حیاط مسجد جامع ایستاده بودند و از بلند گو صحبت ایشان را می شنیدند. آقای صادقی حرف را کشاند به آیت الله خوئی و دیدار فرح با ایشان و دهن گشادش را پر از نیش و کنایه نمود و داشت دور بر می داشت، مردم مانده بودند که این چه غلطی دارد می کند و جماعت به همدیگر نگاه می کردند، من سریع خودکار و کاغذی تهیه کردم و به صلاحدید دوستان طلبه ام نوشتم آقای دکتر صادقی، اینجا آذربایجان است و جمعیتی که می بینید اغلب مقلد حضرت آیت الله العظمی خویی هستند. لطفا مراقب صحبت های تان باشید. چون نزدیک منبر بودیم با دو سه واسطه یاداشت من به دست دکتر صادقی رسید و تا یادداشت را خواند به طرز باور نکردنی دمب حرفهایش را قیچی کرد و والسلام و علیکم و رحمة الله برکاته را گفت و از منبر آمد پایین. آن روزها برای احترام علما، جوان ها حلقه ای تشکیل می دادند و علما را در داخل حلقه مشایعت می کردند، ما هم حلقه ای ساختیم و اقای صادقی راه افتادند وسط حیاط نزدیک شدم و گفتم، آقای دکتر آن یادداشت را من برایتان نوشتم و این حلقه هم مریدان و مقلدین اقای خویی ... نگذاشت حرفم تمام شود و گفت اشتباه شد انشالله جبران می کنم.

چرا این خاطره را گفتم؛ چون بعدها در احوالات همین دکتر صادقی خواندم که در عراق رژیم بعث حکم دستگیری اش را داشته است، به خانه ی آیت الله خوئی پناه می برد، آیت الله خوئی سه ماه این شحص را در زیرزمین خانه اش پنهان می کند و ایشان طی این مدت تفسیری نیز به یک جزء قرآن می نویسند و سرانجام با تمهیدات آیت الله خوئی این نمک نشناس مخفیانه از عراق خارج می شود و به لبنان رسانده می شود. و این ادای دینی بود که در تبریز، قلب آذربایجان به یک مجتهد اعلم آذربایجانی که ناجی جان بی مقدارش نیز بود، بدان شرح ادا می کرد. بگذریم که بعدها این طیف را به قطار حاکمیت نیز راه ندادند، باری در اواخر عمرش فلج شده بود و روی ویلچر می بردندش. شنیدم، رهبر به دیدار علمای قم رفته بود و دکتر شیخ صادقی را هم با ویلچر آورده بودند، رهبر با خنده رویی پرسیده بود حاج شیخ احوالتان چطوره؟ گفته بود، الحمدالله عین احوال جدتان حسین بن علی در زمان یزید بن معاویه.

   اگر چه سال هاست از میرزا فتحعلی بی خبرم ولی با میرزا محمود فروغی دوستی مان پا برجاست. آن زمان ها به تشویق آنها از مرحوم حجت الاسلام صابری یک جلد جامع المقدمات خریدم اما چنان سرمان مشغول نوار و اعلامیه و بحث شد که بنده موفق به شروع درس نشدم. اما رفقای خوبی پیدا کردم،

مثل آقا سید علی یا آقای کمالی که نسخه شناس متبحری بود و غالبا نسخ معتبر خطی را برای کتابخانه ی آیت الله نجفی مرعشی خریداری می کرد،...

غرض، وقتی انقلاب پیروز شد و کمیته ها و پایگاه های مساجد احداث شدند، می خواستم پایگاه مسجد محل مان را دایر کنم، علیرغم شکر آبی که بین من و آقای قاضی به خاطر آقای شریعتمداری و مکتب اسلام رخ داده بود، راهی مقر ایشان در ساواک منحله شدم، ماجراهای رفته در آنجا مشمئزم کرد که خود داستان مفصلی دارد، آقا را نتوانستم ببینم و دلسرد برگشتم مسجد محل، خدا بیامرز پدرم آمد و از مسجد صدایم کرد و گفت پسرم تا به حال هر چه کردی چیزی برایت نگفتم، اگر بری اسلحه بگیری، پایگاه راه بیاندازی، به مردم گیر بدی مزاحم کسی بشی حلالت نمی کنم. اگر وظیفه ای داشتی تا به حال انجام دادی و چندین برابرش را هم کردی. از این به بعد سرت را بیانداز پایین و دنبال زندگی ات باش. من جنگ جهانی را دیده ام روس ها را ، پیشه وری را دیده ام، مصدق را دعوای ملا ها را – در تبریز به حوادث سال 1342 دعوای ملاها می گفتند – و این یکی را هم دیدیم. این سیل خروشان تا ابد جاری نخواهد بود، فردایی هم هست... بدینسان من با پایگاه و اسلحه وداع کردم و خوشبختانه هرگز پایگاهی در مسجد سجاد خیابان حافظ دایر نشد و اهل کوچه ایمن زیستند. بله با اسلحه و مظاهرش وداع کردم و قلم را در دست گرفتم تا گاه گداری خاطراتی نیز بنویسم.