بدون دسته

یکی از سوالهایی که این روزها در خصوص جریانهای اعتراضی در ایران مطرح است، عدم همراهی شهرهای غیر فارس مخصوصا تبریز با این موج اعتراضی است. مشابه این وضعیت در tabrizموجهای اعتراضی قبلی از جمله دی ۹۶ و همینطور در جنبش سبز سال ۱۳۸۸ هم مطرح بود. سکوت آذربایجان و تبریز، منطقه ای که نقش پیشرو و مهمی در تحولات ایران در چندین سده اخیر از دوره صفویه تا قاجار، مشروطه و انقلاب اسلامی داشته اند، طبیعتا باعث تعجب و سوال می شود. ذیلا به چند نکته برای تبیین این مسئله اشاره می شود

یک: کور ـ صوتی مرکز: ابتدا باید این نکته را یادآور شد که تبریز و آذربایجان در دو دهه اخیر جزو پر اعتراضترین مناطق ایران بوده اند. اعتراض به تبعیضها و توهینهای هویتی ـ فرهنگی از جمله به کاریکاتور روزنامه ایران و برنامه تلویزیونی فتیله در سالهای ۱۳۸۶ و ۱۳۹۴؛ اعتراضهای سیاسی در قالبهای ورزشی با محوریت تیم فوتبال تراکتور (امری غیرقابل اجتناب در فقدان آزادی احزاب)؛ و همینطور اعتراضهای زیست محیطی با تمرکز بر دریاچه اورمیه از جمله آنها بوده است. ولی چون این اعتراضها در راستای اهداف مرکز و اپوزیسیون مرکزگرا نبود، اپوزیسون آنها را نمی شنود. اگر بخواهیم از تعبیر «کور ـ رنگی»[1]، که برای عدم حساسیتهای اجتماعی و سیاسی هم به کار می رود، وام بگیریم می توان در خصوص این موضوع این گونه تعبیر کرد که مرکز دچار نوعی «کور ـ صوتی»[2] است. در واقع مرکز، قدرت شنیدن اعتراضهای حاشیه را ندارد.و نکته ظریفتر آنکه، مرکز سعی می کند (و لو نا آگاهانه) مشکل شنوایی خود (کور ـ صوتی) را به عنوان مشکل حاشیه (لال بودن و سکوت) عنوان کرده و توجیه کند. بنابراین، این مسئله نه به شکل کلی «سکوت تبریز» بلکه باید به عنوان «عدم همراهی تبریز با اپوزیسیون مرکزگرا» طرح شود. این سکوت در واقع خود یک اعتراض است؛ اعتراض به مرکزگرایی اپوزیسیون

دو. با این حال همچنان این سوال مطرح است که چرا تبریز و آذربایجان آنچنانکه در دوره مشروطیت و یا دهه های بعدی فعال بودند دیگر آن حجم از فعالیتهای سیاسی را ندارند؟ چرا تبریز و آذربایجان اپوزیسیون مرکزگرا را همراهی نمی کنند و در برابر آن سکوت اعتراضی دارند. به نظر نگارنده سه مفهوم در دستیابی به جواب این سوالات به ما کمک می کنند: یک سده مرکزگرایی، بدتر بودن استعمار از استبداد، و گرایش اپوزیسیون به ناسیونالیسم فارسی

دوـ الف: مرکزگرایی: اول آنکه، در اثر بیش از ۱۰۰ سال مرکزگرایی همه جانبه در ایران نه فقط توان اقتصادی بلکه توان سیاسی و فرهنگی مناطق غیر مرکزی از جمله آذربایجان و تبریز به تحلیل رفته است. آذربایجان از آبادترین ایالت دوره قاجار به مقام اول در مهاجرفرستی به مناطق مرکزی ایران تبدیل شده است. تبریز که در نیمه دوم قرن بیستم شهر دوم کشور بود، اکنون به شهر ششم جمعیتی کشور تبدیل شده است. اگر تبریز در دوره مشروطیت با روشنفکران و کنشگرها و سیاستمدارانش نقشی محوری در تحولات ایران داشت به تدریج به خاطر تحقیر شدن هویت و ممنوع شدن زبان و فرهنگش، اعتماد به نفس و پویایی فرهنگی و سیاسی خود را از دست داده است. این سکوت نسبی در واقع با تاریخنگاری تبعیض آمیز و نژادپرستانه و با معرفی شدن آریایی ها به عنوان «مهاجر» تمدن ساز و معرفی ترکها به عنوان «مهاجم» تمدن سوز شروع شد. این سکوت با رسمی شدن انحصاری زبان فارسی و قدغن شدن آموزش زبان ترکی و سایر زبانهای غیر فارسی در دوره رضا شاه شروع شد

دوـ ب: استعمار داخلی و تقدم مبارزه با استعمار بر مبارزه با استبداد: مفهوم دوم آنکه، کل جامعه ایرانی از مشکلات مزمن اقتصادی و اجتماعی و همینطور از فقدان آزادیها و استبداد رنج می برد و به درستی برای رهایی از آنها مبارزه می کند. ولی آنچه عموما مناطق مرکزی و فارس نشین و، به تبع، گروههای سیاسی اپوزیسیون مرکزگرا به آن توجه ندارند رنج مضاعف اقلیتها از استعمار داخلی است. اقلیتها، اعم از مذهبی، قومی، جنسیتی، علاوه بر فقدان آزادیهای اجتماعی، از استعمار و تبعیض هم در رنج هستند.اقلیتهای قومی، از جمله ترکها، علاوه بر تبعیضهای اجتماعی و اقتصادی که در حقشان روا داشته می شود، مورد تبعیض فرهنگی هم واقع شده اند. مثال خیلی روشن آن محرومیت از آموزش زبان خود و مصرف کالاهای فرهنگی به زبان خود است. آنها همینطور از هویت جمعی و متمایز خود نیز محروم گشته و تحقیر می شوند. علاوه بر اینکه تاریخ و فرهنگ آنها در تعریف ایرانیت لحاظ نشده است آنها حتی، مخصوصا عربها و ترکها، تبدیل به «دیگری» ایران گشته اند. «خود» ایرانی بر اساس «انیران» بودن عرب و ترک تعریف شده است. در اعتراض به این بی عدالتی هویتی، ایرانگرایان عذر بدتر از گناه می آورند و بر اساس نوعی ذاتگرایی قرن نوزدهمی می گویند که شما عرب یا ترک نبوده بلکه عرب زبان یا ترک زبان شده اید!![3] خلاصه آنکه، آذربایجان، کردستان، خوزستان، لرستان، بلوچستان، ترکمن صحرا، گیلان و …، به تعبیر جلال آل احمد، مستعمره (فرهنگی) تهران شده اند. اکنون برای این اقلیتها رهایی از استعمار مقدم بر رهایی از استبداد است. اگر استبداد، آزادی فرد و گروه را از او می گیرد، استعمار هویت و شخصیت فرد و گروه را از وی می گیرد. بنابراین، اقلیتها، از جمله ترکها، در بازه زمانی فعلی با وقوف بر تقدم مبارزه با استعمار بر مبارزه با استبداد امکان و تمایل همراهی جدی با مرکز در مبارزه با استبداد را نمی توانند داشته باشند

دوـ ج: ناسیونالیسم فارسی پنهان و پیدا در اپوزیسیون: عامل دیگری که همراهی تبریز و آذربایجان را با اپوزیسیون مرکز مشکل می کند عدم اعتماد به اپوزیسیون در این مناطق است. مناطق غیر فارس از جمله ترک نشین، نوعی ناامیدی و عدم اعتماد به اپوزیسیون نسبت به ایجاد تحولات در حوزه اقلیتهای فرهنگی دارند و معتقدند که این جریانها، علیرغم آزادی خواهی، در خصوص احقاق حقوق اقلیتهای قومی جدیت ندارند. در این میان، ادعای برخی از جریانهای اپوزیسیون هم مبنی بر اینکه «بعد» از پیروزی بر استبداد دینی و تاسیس حکومتی دموکراتیک حقوق اقلیتها هم تامین خواهد شد، دیگر برای اقلیتها قانع کننده نیست. این ادعاها مخصوصا بعد از تجربه های مشروطیت و انقلاب ۵۷، که به نفع تثبیت مرکزگرایی فارسی مصادره شدند، به سختی قابل اعتناء هستند. به عبارت دیگر، تبریز، سنندج، زاهدان، اهواز، گنبد، … دیگر امیدی به این ندارند که فردای در آمدن از چاله استبداد دینی در چاه استبداد ملی نیفتند. به نظر می رسد که این بی اعتمادی دور از واقع نیست. چرا که اپوزیسون در خصوص سیاستهای فرهنگی و زبانی همچنان با سیاستهای تمرگزگرا، که از زمان پهلویها بر ایران مستولی شده است، همدلی دارند. اگر اپوزیسیون حقوق و خواسته های اقلیتهای مذهبی و ایدئولوژیک از جمله بهاییان، زرتشتی ها، یا بی خدایان و همینطور اقلیتهای جنسیتی و زنان را به شکل جدی طرح می کنند (و لو بخشی از آن هم نه به خاطر اعتقاد به پلورالیسم یا حقوق بشر بلکه به خاطر گرایشهای ناسیونالیست آنها و برای ضدیت با جمهوری اسلامی می باشد) لکن هنوز به صراحت و درستی از حقوق اقلیتهای فرهنگی ـ زبانی دفاع نمی کنند و مثلا به ندرت به فدرالیسم یا رسمیت محلی زبانهای غیر فارسی تصریح می کنند. علت این سکوت تا حدی روشن است: اولا این گروهها عموما خود گرایشهای ناسیونالیستی ایرانی ـ فارسی دارند ثانیا همچنان اعطای هرگونه حقوق بنیادین به اقلیتهای زبانی را خطر برای تمامیت ارضی ایران می دانند. این وضعیت نشان می دهد که اپوزیسیون ایران اعم از ملی ـ مذهبی، چپ، لیبرال، سلطنت طلب، ... همچنان آمادگی و جرات مواجهه با مسئله تکثر فرهنگی و زبانی را پیدا نکرده است و در این خصوص همچنان سیاستهای قرن نوزدهمی ـ بیستمی را دنبال می کند و می خواهد با سیاست سکوت، انکار، وعده و موکول کردن آن به «بعد از آزادی»، مسئله را، به تاسی از حکومتهای قبلی، به گذر زمان سپرده و، به تبع، به فرسودگی و استحاله دچار کند

سه: ترجیح استعمار و استبداد دینی بر استعمار و استبداد ملی؟: این استراتژی سکوت و به اصطلاح وعده سر خرمن ممکن است جواب دهد ولی سه پیامد منفی برای اپوزیسیون مرکزگرا دارد. اولا اعتبار اخلاقی و مشروعیت این گروهها را در بین فارسها سست می کند و لذا اپوزیسیون در حرکت اعتراضی خود از نیرو و همراهی بخش معتنابهی از جامعه محروم می ماند، که نمونه اش را در همین سکوت و عدم همراهی تبریز شاهد هستیم، و همین ممکن است آنها را در رسیدن به هدفشان دچار مشکل کند. ثانیا ممکن است این رفتار فارسگرا و مرکزگرایانه آنها، غیر فارسها را به جمهوری اسلامی نزدیک کند. چرا که، به تعبیر برخی از آنها، فارسگرایی در جمهوری اسلامی به مراتب کمتر از دوره پهلوی بوده و مرکزگرایان سکولار آینده هم مطمئنا، به توجه به آرمانشهری که طرح می کنند، بوضوح بیشتر از جمهوری اسلامی فارسگرا خواهند بود. جمهوری اسلامی و لو از دهه ۷۰ به این سو قسما از اینترناسیونالیسم اسلامی به ناسیونالیسم ایرانی تغییر ایدئولوژی داده، ولی همچنان رگه هایی از اینترناسیونالیسم اسلامی در آن دیده می شود. پیامد منفی سوم سیاست سکوت و بی توجهی اپوزیسون به اقلیتهای غیر فارس این است که ممکن است اقلیتها بعد از بیش از یک سده مورد تبعیض واقع شدن و مصادره شدن حرکتهای اعتراضی آنها(مشروطیت، انقلاب ۵۷، ...) به نفع مرکز، امید خود به تامین حقوق خود در چارچوب ایران را به کلی از دست داده و این باعث تسریع روند مرکزگریزی آنها و نهایتا فروپاشی ایران شود

شاید وقت آن رسیده است که اپوزیسیون در نگرشهای فرهنگی و زبانی خود تجدید نظر کند و ضمن ارائه تعریفی جدید و متکثر از ایران و همینطور ارائه سیاستهای غیرمتمرکزگرایانه، در کنار مبارزه برای رهایی از استبداد، مبارزه اقلیتها برای مبارزه با استعمار را هم به رسمیت شناسد. قبل از آنکه خیلی دیر شود لازم است که مرکز هم به سکوت خود در قبال استعمار داخلی در ایران پایان دهد و هم «کور ـ صوتی» خود را درمان کند

 


[1]Color blindness

[2] Sound-blindness.

[3]جالب آنکه در خود این فرضیه هم دوگانگی و تبعیض دارد. چرا که مسئله شیفت زبانی، بر فرض که درست باشد، درباره بقیه اقوام ساکن در ایران از جمله فارسها هم صادق است. چون به سختی می توان ادعا کرد که متکلمان به یک زبان دیگر در ایران، مثلا فارسی، از ازل به این زبانها سخن می گفتند و زبان آنها از یک زیان پیشا ـ آریایی، مثلا عیلامی، شیفت نکرده است (فرضیه ای که نتایج تحقیقات ژنتیک مبنی بر شباهتهای ژنتیک مردمان ساکن ایران با کشورهای همسایه آن را تقویت می کند). به عبارت دیگر، اگر اصل بر نوعی دیرینه شناسی در زبان است، این امر چرا به مثلا هزار سال محدود شود و تا سه هزار سال قبل یا قبلتر ادامه داده نشود